پرسش
1- مفهوم لغوى قضاء و قدر را بيان كنيد؟
2- منظور از تقدير و قضاء الهى چيست؟
3- به چه لحاظ، قضاء و قدر، به حتم و غيرحتمى تقسيم مى;شود؟
4- بداءِ چيست؟
5- قضاء و قدر علمى و عينى را بيان كنيد.
6- لوح محفوظ و لوح محو و اثبات، و ارتباط آنها را با سرنوشت حتمى و غيرحتمى، شرح دهيد.
7- دشوارى جمع بين قضاء و قدر و بين اختيار انسان، و اختلاف نظر متكلمين در اين موضوع را توضيح دهيد.
8- انواع تأثير علل متعدد در معلول واحد را بيان كنيد و توضيح دهيد كه چه نوعى از اجتماع چند علت بر سر معلول واحد، محال است.
9- پاسخ شبهه جبر در مسأله قضاء و قدر را بيان كنيد.
10- آثار اعتقاد به قضاء و قدر الهى را شرح دهيد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
درس بيستم
عدل الهى
ـ مقدمه
شامل: مفهوم عدل
ـ دليل عدل الهى
ـ حلّ چند شبهه
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
مقدّمه
در درسهاى گذشته، در موارد متعددى به اختلاف بين دو نحله كلامى (اشعرى و معتزلى) برخورد كرديم كه از جمله آنها مسائل كلام و اراده الهى و توحيد صفاتى و جبر و اختيار و قضاء و قدر بود و غالباً نظريات ايشان در دو طرف افراط و تفريط قرار داشت.
يكى ديگر از موارد اختلاف اساسى بين اين دو گروه، مسأله عدل الهى است كه در اين مسأله، نظر شيعه موافق گروه معتزله، تلقى شده و مجموعاً در برابر اشاعره، بنام «عدليّه» ناميده شده اند. و نظر به اهميتى كه اين مسأله در علم كلام دارد از مسائل محورى بشمار آمده و حتى از اصول عقايد و از مشخصات مذهب كلامى شيعه و معتزله، محسوب شده است.
بايد توجه داشت كه اشاعره نيز عدل الهى را نفى نمىكنند و چنان نيست كه (العياذباللّه) خدا را ظالم بدانند در حالى كه آيات صريح و غيرقابل تأويل قرآن كريم، عدل الهى را اثبات و هرگونه ظلمى را از ساحت مقدسش نفى مىكند، بلكه بحث بر سر اين است كه آيا عقل انسان مىتواند به خودى خود و صرف نظر از بيانات شرعى (كتاب و سنت) ضوابطى را براى افعال، و بخصوص افعال الهى، در نظر بگيرد و براساس آنها حكم به لزوم انجام كارى و ترك كار ديگرى بكند و مثلاً بگويد: «لازم است خداى متعال، مؤمنان را به بهشت و كافران را به دوزخ ببرد» يا اينگونه قضاوتها تنها براساس وحى، صورت مىگيرد و صرف نظر از آنها عقل نمىتواند قضاوتى داشته باشد؟
پس نقطه اصلى اختلاف، همان است كه بنام مسأله «حسن و قبح عقلى» نامگذارى شده،
و اشاعره آنرا انكار كرده و معتقد شدهاند كه (در امور تكوينى) آنچه را خدا انجام مىدهد نيكو است، و (در امور تشريعى) آنچه را خدا امر مىكند خوب است نه اينكه چون كارى خوب است خدا آنرا انجام مىدهد يا به آن، امر مىكند.
اما عدليّه معتقدند كه افعال، صرف نظر از انتساب تكوينى و تشريعى آنها به خداى متعال متّصف به حسن و قبح مىشوند و عقل انسان هم تا حدودى مىتواند جهت حسن و قبح افعال را درك كند و ساحت الهى را از انجام افعال قبيح، تنزيه نمايد، البته نه بدان معنى كه (العياذباللّه) به خدا فرمان بدهد و امر و نهى كند بلكه بدين معنى كه تناسب كارى را با آنها كشف مىكند و بر اين اساس، صدور كارهاى قبيح را از خداى متعال محال مىداند.
بديهى است بررسى تفضيلى اين مسأله و پاسخ به شبهاتى كه موجب انكار حسن و قبح عقلى از طرف اشاعره شده و سرانجام، ايشان را روياروى عدليّه قرار داده است در حوصله اين نوشتار نيست. همچنين ممكن است سخنان معتزله در اين زمينه نيز نقطه ضعفهايى داشته باشد كه بايد در جاى خودش مورد بررسى قرار گيرد. ولى اصل اعتقاد به حسن و قبح عقلى، مورد قبول شيعيان و تأييد كتاب و سنت و تأكيد پيشوايان معصوم (عليهم الصلوة و السلام) مىباشد.
از اينروى، ما در اينجا نخست توضيحى پيرامون مفهوم عدل مىدهيم و سپس اشارهاى به دليل عقلى بر اين صفت كه از صفات فعليّه الهى است مىكنيم و در پايان، به حل مهمترين شبهاتى كه پيرامون اين مسأله، وجود دارد مىپردازيم.
مفهوم عدل
معناى لغوى عدل، برابرى و برابر كردن است، و در عرف عام به معناى رعايت حقوق ديگران، در برابر ظلم (= تجاوز به حقوق ديگران) بكار مىرود، و از اينروى، عدل را به اين صورت، تعريف كرده اند:
«إعطاء كلِّ ذى حقٍّ حقَّه». و بنابراين بايد نخست موجودى را در نظر گرفت كه داراى حقى باشد تا رعايت آن «عدل» و تجاوز به آن «ظلم» ناميده شود. ولى گاهى توسعهاى در مفهوم
عدل داده مىشود و به معناى «هر چيزى را بجاى خود نهادن، يا هر كارى را به وجه شايسته، انجام دادن» بكار مىرود و به اين صورت، تعريف مىشود:«وَضْعُ كلِّ شىء فى مَوضعِه»و طبق اين تعريف، عدل مرادف با حكمت، و كار عادلانه، مساوى با كار حكيمانه مىگردد. اما درباره اينكه چگونه «حق صاحب حق» و «جايگاه شايسته هر چيزى» تعيين مىشود سخن بسيار است كه بخش مهمى از فلسفه اخلاق و فلسفه حقوق را به خود، اختصاص داده است و طبعاً در اينجا نمىتوان به تحقيق پيرامون اينگونه مسائل بپردازيم.
آنچه لازم است در اينجا به آن، توجه شود اين است كه هر عاقلى درك مىكند كه اگر كسى بدون هيچ علتى لقمه نانى را از دست طفل يتيمى بربايد يا خون انسان بى گناهى را بريزد ظلم كرده و مرتكب كار قبيحى شده است، و برعكس اگر لقمه نان ربوده شده را از دست رباينده بگيرد و به طفل يتيم برگرداند و قاتل جنايتكار را به كيفر برساند كار عادلانه و شايستهاى انجام داده است. و اين قضاوت، متكى به امر و نهى الهى نيست و حتى اگر كسى معتقد به وجود خدا هم نباشد چنين قضاوتى را خواهد داشت.
اما اينكه راز اين قضاوت چيست و چه نيروى درك كنندهاى اين حسن و قبح را درك مىكند و مانند اينها، مسائلى است كه بايد در شاخه هاى مختلف فلسفه، مورد بررسى قرار گيرد.
حاصل آنكه: براى عدل مىتوان دو مفهوم خاصّ و عامّ در نظر گرفت: يكى رعايت حقوق ديگران، و ديگرى انجام دادن كار حكيمانه كه رعايت حقوق ديگران هم از مصاديق آن مىباشد.
بنابراين، لازمه عدل، برابر قرار دادن همه انسانها يا همه اشياء نيست، و مثلاً معلم عادل كسى نيست كه همه شاگردان را، خواه كوشا باشند و خواه تنبل، بطور يكسان مورد تشويق يا توبيخ قرار دهد، و قاضى عادل كسى نيست كه مال مورد نزاع را بطور مساوى بين طرفين دعوى تقسيم كند، بلكه معلم عادل كسى است كه هر كدام از شاگردان را به اندازه استحقاقشان ستايش يا نكوهش كند، و قاضى عادل كسى است كه مال مورد نزاع را به صاحبش بدهد.
همچنين مقتضاى حكمت و عدل الهى اين نيست كه همه مخلوقات را يكسان بيافريند و مثلاً به انسان هم شاخ و يال و بال و... بدهد بلكه اقتضاى حكمت آفريدگار اينست كه جهان را بگونهاى بيافريند كه بيشترين خير و كمال، بر آن مترتّب گردد و موجودات مختلف را كه
اجزاء همبسته آنرا تشكيل مىدهند بگونهاى بيافريند كه متناسب با آن هدف نهائى باشد. و نيز مقتضاى حكمت و عدل الهى اينست كه هر انسانى را به اندازه استعدادش مورد تكليف قرار دهد1و سپس با توجه به توانايى و تلاش اختيارى وى درباره او قضاوت كند2و سرانجام، پاداش يا كيفرى در خور كارهايش به او عطا فرمايد3.
دليل عدل الهى
چنانكه اشاره شد عدل الهى، طبق يك تفسير، بخشى از حكمت الهى، و طبق تفسير ديگر، عين آنست و طبعاً دليل اثبات آن هم همان دليلى خواهد بود كه حكمت الهى را اثبات مىكند و در درس يازدهم به آن اشاره شد و در اينجا به توضيح بيشترى درباره آن مىپردازيم:
دانستيم كه خداى متعال، بالاترين مراتب قدرت و اختيار را دارد و هر كار ممكن الوجودى را مىتواند انجام دهد يا ندهد بدون اينكه تحت تأثير هيچ نيروى مجبوركننده و مقهوركنندهاى قرار بگيرد. ولى همه آنچه را مىتواند انجام نمىدهد بلكه آنچه را مىخواهد و اراده مىكند انجام مىدهد.
و نيز دانستيم كه اراده او گزافى و بى حساب نيست، بلكه آنچه را كه مقتضاى صفات كماليّهاش باشد اراده مىكند. و اگر صفات كماليّه او اقتضاى كارى را نداشته باشد هرگز آنرا انجام نخواهد داد. و چون خداى متعال، كمال محض است اراده او اصالتاً به جهت كمال و خير مخلوقات، تعلق مىگيرد و اگر لازمه وجود مخلوقى پيدايش شرور و نقايصى در جهان باشد جهت شرّ آن، مقصود بالتّبع خواهد بود يعنى چون لازمه انفكاك ناپذير خير بيشترى است بالتَبَع آن خير غالب، مورد اراده الهى واقع مىشود.
پس مقتضاى صفات كماليّه الهى اينست كه جهان بگونهاى آفريده شود كه مجموعاً داراى بيشترين كمال و خير ممكن الحصول باشد، و از اينجا صفت حكمت براى خداى متعال، ثابت
1.«لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها». سوره بقره، آيه 286.
[2]«وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ».سوره يونس، آيه 54.[3]«فَالْيَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَ لا تُجْزَوْنَ إِلاّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ».سوره يس، آيه 54