بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 348

آجرهاى قبلى، باقى نمى‌ماند؛ نمى‌توان مجموعه آجرهاى جديد را همان ساختمان قبلى دانست هر چند از روى مسامحه و به لحاظ شكل ظاهرى، چنين تعبيراتى بكار مى‌رود مخصوصاً از طرف كسانى كه اطلاعى از تعويض اجزاى مجموعه ندارند.

ممكن است پاسخ گذشته را به اين صورت، تكميل كرد كه اين تحوّلات تدريجى در صورتى به وحدت مجموعه، آسيبى نمى‌رساند كه براساس يك عامل طبيعى و درونى، انجام بگيرد چنانكه در موجودات زنده، ملاحظه مى‌شود. اما تبديل آجرهاى ساختمان بوسيله عامل بيرونى و قشرى، حاصل مى‌شود و از اينرو نمى‌توان وحدت و اين همانىِ حقيقى را در طول جريان تعويض اجزاء، به آنها نسبت داد.

اين پاسخ، مبتنى بر پذيرفتن عامل طبيعى واحدى است كه در جريان تحولات، همواره باقى مى‌ماند و نظم و هماهنگى اجزاء و اعضاى ارگانيسم را حفظ مى‌كند. پس سؤال درباره خود اين عامل، مطرح مى‌شود كه حقيقت آن چيست؟ و ملاك وحدت آن كدام است؟

طبق نظريه فلسفى معروف، ملاك وحدت در هر موجود طبيعى، امر بسيط (= غيرمركب) و نامحسوسى به نام «طبيعت» يا «صورت»1است كه با تحوّلات مادّه، عوض نمى‌شود. و در موجودات زنده كه افعال مختلف و گوناگونى از قبيل تغذيه و نموّ و توليدمثل، انجام مى‌دهند اين عامل به نام «نفس» ناميده مى‌شود.

فلاسفه پيشين، نفس نباتى و حيوانى را «مادّى» و نفس انسانى را «مجرّد» مى‌دانسته‌اند ولى بسيارى از حكماى اسلامى و از جمله صدرالمتألّهين شيرازى، نفس حيوانى را نيز داراى مرتبه‌اى از تجرّد دانسته و شعور و اراده را از لوازم و علائم موجود مجرّد، قلمداد كرده اند. ولى ماترياليستها كه وجود را منحصر به مادّه و خواصّ آن مى‌دانند روح مجرّد را انكار مى‌كنند و مادّيين جديد (مانند پوزيتويست ها) اساساً منكر هر چيز نامحسوسى هستند و دست كم، امر غيرمحسوس را نيز مى‌پذيرند و طبعاً پاسخ صحيحى براى ملاك وحدت در موجودات زنده هم ندارند.

بنابر اينكه ملاك وحدت در نباتات، نفس نَباتىِ آنها باشد زندگى نباتىِ در گروى وجود

[1]بايد دانست كه هر يك از اين واژه ها، معانى اصطلاحى ديگرى نيز دارند و منظور از آنها در اينجا همان صورت نوعيّه است.


صفحه 349

صورت و نفس نباتى خاصّ در موادّ مستعدّ مى‌باشد و هنگامى كه استعداد موادّ از بين برود صورت يا نفس نباتى هم نابود مى‌شود. و اگر فرض كنيم كه همان موادّ مجدداً استعداد پذيرفتن صورت نباتى را پيدا كنند نفس نباتى جديدى به آنها افاضه مى‌شود ولى دو گياه كهنه و نو با وجود مشابهت كامل نيز، وحدت حقيقى نخواهند داشت و با نظر دقيق نمى‌توان نبات جديد را همان نبات قبلى دانست.

اما در مورد حيوان و انسان، چون نفس آنها مجرّد است مى‌تواند بعد از متلاشى شدن بدن هم باقى باشد و هنگامى كه مجدّداً به بدن، تعلق بگيرد وحدت و «اين همانىِ» شخص را حفظ كند چنان كه قبل از مرگ هم همين وحدت روح، ملاك وحدت شخص مى‌باشد و تبدّل موادّ بدن، موجب تعدّد شخص نمى‌شود. ولى اگر كسى وجود حيوان و انسان را منحصر به همين بدن محسوس و خواصّ و اعراض آن بپندارد و روح را هم يكى يا مجموعه‌اى از خواصّ بدن بشمارد و حتّى اگر آن را صورتى نامحسوس ولى مادّى بداند كه با متلاشى شدن اندامهاى بدن، نابود مى‌شود چنين كسى نمى‌تواند تصوّر صحيحى از معاد داشته باشد زيرا به فرض اينكه بدن، استعداد جديدى براى حيات، پيدا كند خواص و اعراض نوينى در آنها پديد مى‌آيد و ديگر ملاك حقيقى براى وحدت و «اين همانىِ» آنها وجود نخواهد داشت زيرا فرض اين است كه خواصّ قبلى به كلّى نابود شده و خواصّ جديدى پديد آمده است.

حاصل آنكه: در صورتى مى‌توان حيات پس از مرگ را بصورت صحيحى تصوّر كرد كه روح را غير از بدن و خواصّ و اعراض آن بدانيم و حتّى آن را صورت مادّى كه در بدن، حلول كرده باشد و با متلاشى شدنِ آن، نابود شود، ندانيم. پس اولا بايد وجود روح را پذيرفت، و ثانياً بايد آن را امرى جوهرى دانست نه از قبيل اعراض بدن، و ثالثاً بايد آن را قابل استقلال و قابل بقاى بعد از متلاشى شدن بدن دانست نه مانند صورتهاى حلول كننده (و به اصطلاح، منطبق در مادّه) كه با تلاش بدن، نابود مى‌شوند.

موقعيّت روح در وجود انسان

نكته ديگرى را كه بايد در اينجا خاطر نشان كنيم اين است كه تركيب انسان از روح و بدن، مانند تركيب آب از اكسيژن و هيدروژن نيست كه با جدا شدن آنها از يكديگر، موجود مركّب به


صفحه 350

عنوان يك «كلّ» نابود شود بلكه روح، عنصر اصلى انسان است و تا آن، باقى باشد انسانيّت انسان و شخصيّت شخص، محفوظ خواهد بود. و به همين جهت است كه عوض شدن سلولهاى بدن، آسيبى به وحدت شخص نمى‌رساند. زيرا ملاك وحدت حقيقىِ انسان، همان وحدت روح اوست.

قرآن كريم با اشاره به اين حقيقت، در پاسخ منكرين معاد كه مى‌گفتند: «چگونه ممكن است انسان بعد از متلاشى شدن اجزاى بدنش حيات جديدى بيابد؟» مى‌فرمايد:

«قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ»1.

بگو (شما نابود نمى‌شويد بلكه) فرشته مرگ شما را مى‌گيرد.

پس قوام انسانيّت و شخصيّت هر كسى به همان چيزى است كه ملك الموت آن را قبض و توفّى مى‌كند نه براى اجزاى بدنش كه در زمين، پراكنده مى‌شوند.

[1]سوره سجده، آيه 11.


صفحه 351

پرسش

1- آيا پيوستگى اجزاى متغيّر يك مجموعه را مى‌توان ملاك وحدت آن دانست؟ چرا؟

2- چه ملاك ديگرى را مى‌توان براى وحدت تركيبات ارگانيك، ارائه داد؟

3- نظريه فلسفى معروف درباره وحدت موجودات مركّب و بخصوص موجودات زنده كدام است؟

4- فرق بين صورت طبيعى و نفس چيست؟

5- نفس نباتى چه فرقى با نفس حيوانى و انسانى دارد؟ و اين فرق، چه تأثيرى در مسأله معاد مى‌تواند داشته باشد؟

6- تصوّر صحيح معاد، نيازمند به چه اصولى است؟

7- تركيب انسان از روح و بدن، چه تفاوتى با تركيبات شيميايى دارد؟


صفحه 352

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 353

درس چهل و سوّم

تجرّد روح

ـ مقدمه

شامل: دلايل عقلى بر تجرّد روح

ـ شواهد قرآنى


صفحه 354

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 355

مقدّمه

دانستيم كه مسأله معاد، مبتنى بر مسأله روح است، يعنى هنگامى مى‌توان گفت: «كسى كه بعد از مرگ، زنده مى‌شود همان شخص سابق است» كه روح او بعد از متلاشى شدنِ بدن، باقى بماند، و به ديگر سخن: هر انسانى غير از بدن مادّى، داراى يك جوهر غيرمادّى و قابل استقلال از بدن مى‌باشد. در غير اين صورت، فرض حيات مجدّد براى همان شخص، فرض معقولى نخواهد بود.

پس، قبل از پرداختن به اثبات معاد و بيان معاد و بيان مسائل مربوط به آن، بايد اين مطلب به اثبات برسد. از اينرو، اين درس را اختصاص به همين موضوع مى‌دهيم و براى اثبات آن از دو راه، استدلال مى‌كنيم: يكى از راه عقل، و ديگرى از راه وحى1.

[1]ممكن است توهّم شود كه استدلال از راه وحى براى اثبات مسائل روح و معاد، استدلال دورى است. زيرا در برهانى كه براى ضرورت نبوت، اقامه گرديد حيات اخروى كه (مبتنى بر مسأله روح است) بعنوان «اصل موضوع» در نظر گرفته شد، پس اثبات خود اين اصل از راه وحى و نبوّت، مستلزم دور است.

ولى بايد توجه داشت كه صحّت استدلال به وحى، نيازمند به مسأله «ضرورت نبوّت» نيست بلكه مبتنى بر «وقوع» آن است كه از راه معجزه، ثابت مى‌شود (دقت كنيد). و چون قرآن كريم، خودبخود معجزه و دليل حقّانيت پيامبر اسلام(ص) است استدلال به آن، براى اثبات مسأله روح و معاد، صحيح است.