بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 351

پرسش

1- آيا پيوستگى اجزاى متغيّر يك مجموعه را مى‌توان ملاك وحدت آن دانست؟ چرا؟

2- چه ملاك ديگرى را مى‌توان براى وحدت تركيبات ارگانيك، ارائه داد؟

3- نظريه فلسفى معروف درباره وحدت موجودات مركّب و بخصوص موجودات زنده كدام است؟

4- فرق بين صورت طبيعى و نفس چيست؟

5- نفس نباتى چه فرقى با نفس حيوانى و انسانى دارد؟ و اين فرق، چه تأثيرى در مسأله معاد مى‌تواند داشته باشد؟

6- تصوّر صحيح معاد، نيازمند به چه اصولى است؟

7- تركيب انسان از روح و بدن، چه تفاوتى با تركيبات شيميايى دارد؟


صفحه 352

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 353

درس چهل و سوّم

تجرّد روح

ـ مقدمه

شامل: دلايل عقلى بر تجرّد روح

ـ شواهد قرآنى


صفحه 354

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 355

مقدّمه

دانستيم كه مسأله معاد، مبتنى بر مسأله روح است، يعنى هنگامى مى‌توان گفت: «كسى كه بعد از مرگ، زنده مى‌شود همان شخص سابق است» كه روح او بعد از متلاشى شدنِ بدن، باقى بماند، و به ديگر سخن: هر انسانى غير از بدن مادّى، داراى يك جوهر غيرمادّى و قابل استقلال از بدن مى‌باشد. در غير اين صورت، فرض حيات مجدّد براى همان شخص، فرض معقولى نخواهد بود.

پس، قبل از پرداختن به اثبات معاد و بيان معاد و بيان مسائل مربوط به آن، بايد اين مطلب به اثبات برسد. از اينرو، اين درس را اختصاص به همين موضوع مى‌دهيم و براى اثبات آن از دو راه، استدلال مى‌كنيم: يكى از راه عقل، و ديگرى از راه وحى1.

[1]ممكن است توهّم شود كه استدلال از راه وحى براى اثبات مسائل روح و معاد، استدلال دورى است. زيرا در برهانى كه براى ضرورت نبوت، اقامه گرديد حيات اخروى كه (مبتنى بر مسأله روح است) بعنوان «اصل موضوع» در نظر گرفته شد، پس اثبات خود اين اصل از راه وحى و نبوّت، مستلزم دور است.

ولى بايد توجه داشت كه صحّت استدلال به وحى، نيازمند به مسأله «ضرورت نبوّت» نيست بلكه مبتنى بر «وقوع» آن است كه از راه معجزه، ثابت مى‌شود (دقت كنيد). و چون قرآن كريم، خودبخود معجزه و دليل حقّانيت پيامبر اسلام(ص) است استدلال به آن، براى اثبات مسأله روح و معاد، صحيح است.


صفحه 356

دلايل عقلى بر تجرّد روح

از ديرباز، فلاسفه و انديشمندان درباره روح (كه در اصطلاح فلسفى «نفس» ناميده مى‌شود)1بحثهاى فراوانى كرده‌اند و مخصوصاً حكماى اسلامى اهتمام فراوانى به اين موضوع، مبذول داشته‌اند و علاوه بر اين‌كه بخش مهمى از كتابهاى فلسفى خودشان را به بحث پيرامون آن، اختصاص داده‌اند رساله ها و كتابهاى مستقلى نيز در اين زمينه نوشته‌اند و آراى كسانى كه روح را عَرَضى از اعراض بدن يا صورتى مادّى (منطبع در مادّه بدن) مى‌پنداشته‌اند را با دلايل زيادى ردّ كرده اند.

روشن است كه بحث گسترده پيرامون چنين موضوعى متناسب با اين كتاب نيست از اينرو، به بحث كوتاهى بسنده مى‌كنيم و مى‌كوشيم در اين باب بيان روشن و در عين حال متقنى را، ارائه دهيم. اين بيان را كه مشتمل بر چند برهان عقلى است با اين مقدمه، آغاز مى‌كنيم:

ما رنگ پوست و شكل بدن خودمان را با چشم مى‌بينيم و زبرى و نرمى اندامهاى آن را با حسّ لامسه، تشخيص مى‌دهيم و از اندرون بدنمان تنها بطور غيرمستقيم مى‌توانيم اطلاع پيدا كنيم. اما ترس و مهر و خشم و اراده و انديشه خودمان را بدون نياز به اندامهاى حسّى، درك مى‌كنيم و هم چنين از «من»ى كه داراى اين احساسات و عواطف حالات روانى است بدون بكارگيرى اندامهاى حسّى، آگاه هستيم.

پس انسان، بطور كلّى، از دو نوع ادراك، برخوردار است: يك نوع، ادراكى كه نيازمند به اندامهاى حسّى است، و نوع ديگرى كه نيازى به آنها ندارد.

نكته ديگر آنكه: با توجه به انواع خطاهايى كه در ادراكات حسّى، روى مى‌دهد ممكن است احتمال خطا در نوع اوّل از ادراكات، راه بيابد به خلاف نوع دوّم كه به هيچ وجه جاى خطا و اشتباه و شكّ و ترديد ندارد. مثلاً ممكن است كسى شكّ كند كه آيا رنگ پوستش در واقع، همانگونه است كه حسّ مى‌كند يا نه. ولى هيچ كس نمى‌تواند شك كند كه آيا انديشه‌اى دارد يا نه؛ آيا تصميمى گرفته است يا نه؛ و آيا شكّى دارد يا ندارد!

اين، همان مطلبى است كه در فلسفه با اين تعبير، بيان مى‌شود: علم حضورى مستقيماً به

[1]بايد دانست كه اصطلاح فلسفى «نفس» غير از اخلاقى آن است كه در مقابل «عقل» و به عنوان ضدّ آن بكار مى‌رود.


صفحه 357

خود واقعيّت، تعلّق مى‌گيرد و از اين جهت، قابل خطا نيست ولى علم حصولى چون با وساطت صورت ادراكى، حاصل مى‌شود ذاتاً قابل شكّ و ترديد است1.

يعنى يقينى ترين علوم و آگاهى هاى انسان، علوم حضورى و دريافت هاى شهودى است كه شامل علم به نفس و احساسات و عواطف و ساير حالات روانى مى‌شود. بنابراين، وجود «منِ» درك كننده و انديشنده و تصميم گيرنده به هيچ وجه قابل شكّ و ترديد نيست چنانكه وجود ترس و مهر و خشم و انديشه و اراده هم ترديدناپذير است.

اكنون سؤال اين است كه آيا اين «من» همان بدن مادّى و محسوس است و اين حالات روانى هم از اعراض بدن مى‌باشد يا وجود آنها غير از وجود بدن است هر چند «من» رابطه نزديك و تنگاتنگى با بدن دارد و بسيارى از كارهاى خود را به وسيله بدن، انجام مى‌دهد و هم در آن، اثر مى‌گذارد و هم از آن، اثر مى‌پذيرد؟

با توجه به مقدمه مزبور، پاسخ اين سؤال، به آسانى بدست مى‌آيد، زيرا:

اولا «من» را با علم حضورى مى‌يابيم ولى بدن را بايد به كمك اندامهاى حسّى بشناسيم، پس من (= نفس و روح) غير از بدن است.

ثانياً «من» موجودى است كه در طول دهها سال، با وصف وحدت و شخصيّت حقيقى، باقى مى‌ماند و اين وحدت و شخصيّت را با علم حضورىِ خطاناپذير مى‌يابيم در صورتى كه اجزاى بدن، بارها عوض مى‌شود و هيچ نوع ملاك حقيقى براى وحدت و «اين همانىِ» اجزاى سابق و لاحق، وجود ندارد.

ثالثاً «من» موجودى بسيط و تجزيه ناپذير است و فى المثل نمى‌توان آن را به «نيمه تن» تقسيم كرد در صورتى كه اندامهاى بدن، متعدّد و تجزيه پذير است.

رابعاً هيچ يك از حالات روانى مانند احساس و اراده و... خاصيت اصلى مادّيات يعنى امتداد و قسمت پذيرى را ندارد و چنين امور غيرمادّى را نمى‌توان از اعراض مادّه (بدن)

[1]رجوع كنيد به: آموزش فلسفه، ج 1، درس سيزدهم.


صفحه 358

بشمار آورد. پس موضوع اين اعراض، جوهرى غيرمادّى (مجرّد) مى‌باشد1.

از جمله دلايل اطمينان بخش و دلنشين بر وجود روح و استقلال و بقاى آن بعد از مرگ، رؤياهاى صادقانه‌اى است كه اشخاصى بعد از مرگ، اطلّاعات صحيحى را در اختيار خواب بيننده، قرار داده اند. و نيز از كرامات اولياى خدا و حتّى از بعضى از كارهاى مرتاضان هم مى‌توان براى اثبات روح و تجرّد آن، استفاده كرد. و بحث پيرامون اين مطالب در خور كتاب مستقلى است.

شواهد قرآنى

وجود روح انسانى از نظر قرآن كريم، جاى ترديد نيست روحى كه از فرط شرافت، به خداى متعال نسبت داده مى‌شود2چنانكه درباره كيفيت آفرينش انسان مى‌فرمايد:

«وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِه»3.

پس از پرداختن بدن، از روح منسوب به خودش در آن دميد.

(نه اينكه العياذباللّه چيزى از ذات خدا، جدا و به انسان، منتقل شود). و در مورد آفرينش حضرت آدم(ع) مى‌فرمايد:

«وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»4.

همچنين از آيات ديگرى استفاده مى‌شود كه روح، غير از بدن و خواصّ و اعراض آن است و قابليّت بقاى بدون بدن را دارد. از جمله بعد از نقل سخن كافران كه مى‌گفتند:

«أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنّا لَفِي خَلْق جَدِيد»5.

هنگامى كه ما (مرديم و) در زمين گم شديم (و اجزاى بدن ما در خاك، پراكنده شد) آيا آفرينش جديدى خواهيم داشت؟

چنين پاسخ مى‌دهد:«قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ»6.

[1]ر. ك: آموزش فلسفه، ج 2، درس چهل و چهارم و چهل و پنجم.[2]ر. ك: اصول كافى، ج 1، ص 134.[3]سوره سجده، آيه 9.[4]سوره حجر، آيه 29.[5]سوره سجده، آيه 10.[6]سوره سجده، آيه 11.