بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 37

4- جهان بينى عرفانى. كه از راه كشف و شهود و اشراق، حاصل مى‌گردد. اكنون بايد ديد كه آيا مسائل بنيادى جهان بينى را واقعاً مى‌توان از همه اين راههاى چهارگانه حل كرد تا نوبت به سؤال از امتياز و برترى يكى از آنها برسد يا نه؟

نقد و بررسى

با توجه به برد شناخت حسى و تجربى و محدود بودن آن به دايره پديده هاى مادى و طبيعى، روشن مى‌شود كه نمى‌توان تنها براساس دستاوردهاى علوم تجربى، اصول جهان بينى را شناخت و مسائل مربوط به آنها را حل كرد زيرا اينگونه مسائل، از قلمرو علوم تجربى، خارج است و هيچ علم تجربى سخنى درباره اثبات يا نفى آنها ندارد. مثلاً نمى‌توان وجود خدا را بوسيله پژوهشهاى آزمايشگاهى اثبات كرد يا (العياذ بالله) نفى نمود، زيرا دست تجربه حسى، بسى كوتاهتر از آنست كه به دامان ماوراءطبيعت، دراز شود و چيزى را خارج از محدوده پديده هاى مادى، اثبات يا نفى كند.

بنابراين، جهان بينى علمى و تجربى (به معناى اصطلاحى «جهان بينى» كه قبلا ذكر شد) سرابى بيش نيست و نمى‌توان آن را به معناى صحيح كلمه «جهان بينى» ناميد و حداكثر مى‌توان آنرا «شناخت جهان مادى» دانست و چنين‌شناختى نمى‌تواند پاسخگوى مسائل بنياى جهان بينى باشد.

اما شناختهايى كه با روش تعبدى به دست مى‌آيد چنانكه اشاره شد جنبه ثانوى دارد و متفرع بر اين است كه قبلا اعتبار منبع يا منابع آن، ثابت شده باشد. يعنى بايد نخست، پيامبرىِ كسى ثابت شود تا پيامهاى او معتبر، شناخته شود و قبل از آن بايد وجود پيام دهنده يعنى خداى متعال، اثبات گردد. و روشن است كه اصل وجود «پيام دهنده» و نيز پيامبرىِ «پيام آور» را نمى‌توان به استناد «پيام» اثبات كرد، مثلاً نمى‌توان گفت: چون قرآن مى‌گويد «خدا هست» پس وجود او اثبات مى‌شود. البته بعد از اثبات وجود خدا و شناخت پيامبر اسلام و حقانيت قرآن كريم مى‌توان ساير اعتقادات فرعى و نيز دستورات عملى را به استناد «مخبر صادق» و «منبع معتبر» پذيرفت، اما مسائل بنيادى را بايد قبلا از راه ديگرى حل كرد.

پس روش تعبدى هم براى حل مسائل بنيادى جهان بينى، كارآيى ندارد.


صفحه 38

اما روش عرفانى و اشراقى، جاى سخن فراوان دارد:

اولا:جهان بينى،‌شناختى است كه از مفاهيم ذهنى، تشكيل مى‌يابد، ولى در متن شهود، جايى براى مفاهيم ذهنى نيست. پس اسناد چنين مفاهيمى به شهود، توأم با مسامحه و به لحاظ خاستگاه آنها خواهد بود.

ثانياً:تفسير شهودها و بيان آنها در قالب الفاظ و مفاهيم، نياز به ورزيدگى ذهنى خاصى دارد كه جز با سابقه طولانى در تلاشهاى عقلى و تحليلهاى فلسفى، امكان پذير نيست، و كسانى كه چنين ورزيدگى را ندارند الفاظ و مفاهيم متشابهى را بكار مى‌گيرند كه عامل بزرگى براى انحراف و گمراهى مى‌شود.

ثالثاً:در بسيارى از موارد، آنچه حقيقه مورد شهود قرار مى‌گيرد با انعكاسات خيالى آن و تفسيرى كه ذهن براى آن مى‌كند حتى براى خود شهود كننده هم مشتبه مى‌شود.

رابعاً:يافتن حقايقى كه تفسير ذهنى آنها بنام «جهان بينى» ناميده مى‌شود در گرو سالها سير و سلوك عرفانى است و پذيرفتن روش سير و سلوك كه از قبيل شناختهاى عملى مى‌باشد نيازمند به مبانى نظرى و مسائل بنيادى جهان بينى است. پس قبل از شروع در سير و سلوك مى‌بايست اين مسائل، حل شود در حالى كه شناخت شهودى در پايان كار، حاصل مى‌شود، و اساساً عرفان واقعى براى كسى تحقق مى‌يابد كه در راه بندگى خداى متعال مخلصانه تلاش كند، و چنين تلاشى متوقف بر شناخت قبلى خداى متعال و راه بندگى و اطاعت اوست.

نتيجه گيرى

نتيجه‌اى كه از اين بررسى به دست مى‌آيد اينست كه تنها راهى كه فراروى هر جوينده راه حل براى مسائل بنيادى جهان بينى گشوده است راه عقل و روش تعقل است و از اينروى، جهان بينى واقعى را بايد جهان بينىِ فلسفى دانست.

البته بايد توجه داشت كه منحصر دانستن راه حل مسائل مزبور را به عقل، و منحصر دانستن جهان بينى به جهان بينى فلسفى، بدين معنى نيست كه براى بدست آوردن جهان بينى صحيح بايستى همه مسائل فلسفى را حل كرد بلكه حل چند مسأله فلسفى ساده و قريب به


صفحه 39

بديهى، براى اثبات وجود خدا كه اساسى ترين مسأله جهان بينى بشمار مى‌رود كافى است. هر چند تخصص در اينگونه مسائل و كسب توانايى بر پاسخگويى نسبت به هر اشكال و شبهه‌اى احتياج به بررسيهاى فلسفى بيشتر دارد. و نيز منحصر دانستن شناختهاى مفيد براى حل مسائل بنيادى به شناختهاى عقلى، بدين معنى نيست كه از ساير معلومات به هيچ وجه براى حل اين مسائل، استفاده نشود بلكه در بسيارى از استدلالات عقلى مى‌توان از مقدماتى استفاده كرد كه يا از راه علم حضورى و يا از راه حس و تجربه بدست مى‌آيد، چنانكه براى حل مسائل ثانوى و اعتقادات فرعى مى‌توان از شناختهاى تعبدى استفاده كرد و آنها را براساس محتواى كتاب و سنت (منابع معتبر دين) اثبات نمود. و سرانجام، پس از دستيابى به جهان بينى و ايدئولوژى صحيح مى‌توان با پيمودن مراحل سير و سلوك، به مكاشفات و مشاهداتى رسيد و بسيارى از آنچه با استدلال عقلى، اثبات شده را بدون وساطت مفاهيم ذهنى دريافت.

پرسش

1- انواع شناختهاى انسانى و قلمرو هر يك را بيان كنيد.

2- چند نوع جهان بينى تصور مى‌شود؟

3- مسائل بنيادى جهان بينى را از چه راهى مى‌توان اثبات كرد؟

4- جهان بينى علمى را نقادى كنيد.

5- چگونه مى‌توان از شناختهاى تجربى براى تبيين مسائل جهان بينى، استفاده كرد؟

6- در راه اثبات مسائل عقيدتى، چگونه و در چه مواردى مى‌توان از شناختهاى تعبدى، سود جست؟

7- جهان بينى عرفانى چيست؟ و آيا مى‌توان مسائل بنيادىِ جهان بينى را براساس شهود عرفانى حل كرد؟ چرا؟


صفحه 40

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 41

درس پنجم

شناخت خدا

ـ مقدمه

شامل: شناخت حضورى و حصولى

ـ شناخت فطرى


صفحه 42

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 43

مقدّمه

دانستيم كه اساس دين را اعتقاد به وجود خداى جهان آفرين، تشكيل مى‌دهد و فرق اصلى بين جهان بينى الهى و جهان بينى مادى نيز وجود و عدم همين اعتقاد است.

بنابراين، نخستين مسأله‌اى كه براى جوينده حقيقت، مطرح مى‌شود و بايد پيش از هر چيز پاسخ صحيح آن را بدست بياورد اينست كه آيا خدايى وجود دارد يا نه. و براى بدست آوردن پاسخ اين سؤال همانگونه كه در درس قبل بيان شد بايد عقل خود را بكار بگيرد تا به نتيجه قطعى برسد، خواه نتيجه‌اى مثبت باشد و خواه منفى.

در صورت مثبت بودن نتيجه، نوبت به بررسى مسائل فرعى آن (وحدت و عدل و ساير صفات الهى) مى‌رسد، و به فرض منفى بودنِ نتيجه، جهان بينى مادى تثبيت مى‌شود و ديگر نيازى به بررسى ساير مسائل مربوط به دين نخواهد بود.

شناخت حضورى و حصولى

در مورد خداى متعال، دو نوع شناخت، تصور مى‌شود: يكى شناخت حضورى، و ديگرى شناخت حصولى.

منظور از شناخت حضورى نسبت به خدا اينست كه انسان بدون وساطت مفاهيم ذهنى، با نوعى شهود درونى و قلبى با خدا آشنا شود.

بديهى است كه اگر كسى شهود آگاهانه نسبت به خداى متعال داشته باشد آنگونه كه


صفحه 44

عارفان بلند مرتبه ادعا كرده‌اند نيازى به استدلال و برهان عقلى نخواهد داشت. اما همچنانكه قبلا اشاره شد چنين علم حضورى و شهودى براى افراد عادى1، پس از خودسازى و پيمودن مراحل سير و سلوك عرفانى، امكان پذير است. و اما مراتب ضعيف آن هر چند در افراد عادى هم وجود داشته باشد چون توأم با آگاهى نيست براى بدست آوردن جهان بينى آگاهانه، كفايت نمى‌كند.

و منظور از شناخت حصولى اينست كه انسان بوسيله مفاهيمى كلى از قبيل «آفريننده، بى نياز، همه دان، و همه توان و...»‌شناختى ذهنى و به يك معنى «غايبانه» نسبت به خداى متعال پيدا كند و همين اندازه معتقد شود كه چنين موجودى وجود دارد «آن كسى كه جهان را آفريده است و...» سپس شناختهاى حصولى ديگرى را به آنها ضميمه كند تا به يك سيستم اعتقادى هماهنگ (جهان بينى) دست يابد.

آنچه مستقيماً از كاوشهاى عقلى و براهين فلسفى بدست مى‌آيد همين شناخت حصولى است ولى هنگامى كه چنين‌شناختى حاصل شد انسان مى‌تواند درصدد دستيابى به شناخت حضورى آگاهانه نيز برآيد.

شناخت فطرى

در بسيارى از سخنان پيشوايان دينى و عارفان و حكيمان، به اين عبارت برمى خوريم كه «خداشناسى، فطرى است» يا «انسان، بالفطره خداشناس است». براى اينكه معناى صحيح اين عبارت را دريابيم بايد توضيحى پيرامون واژه فطرت بدهيم:

فطرت، واژه‌اى عربى و به معناى «نوع آفرينش» است و امورى را مى‌توان «فطرى» (= منسوب به فطرت) دانست كه آفرينش موجودى اقتضاى آنها را داشته باشد، و از اينروى مى‌توان سه ويژگى را براى آنها در نظر گرفت:

1- فطريّات هر نوعى از موجودات در همه افراد آن نوع، يافت مى‌شود هر چند كيفيت آنها

[1]البته وجود افراد استثنايى كه داراى چنين شهود آگاهانه باشند را نمى‌توان انكار كرد چنانكه اعتقاد ما درباره پيرامون و پيشوايان معصوم (عليهم الصلوة و السلام) اينست كه در كودكى هم كمابيش از چنين شهودى برخوردار بوده‌اند و حتى بعضى از ايشان در شكم مادر هم چنين‌شناختى را داشته اند.