بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 120

آيه‌«... وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‌ ...؛[1]... و چون [ريگ به سوى آنان‌] افكندى، تو نيفكندى بلكه خدا افكند ...» مى‌باشد.

عرب آن روز از اين آيه مفهوم جبر را درك مى‌كرد، درحالى كه اين آيه به قدرت ناچيز انسان درمقابل ديگر عوامل مؤثر در تحقق افعال اختيارى او- كه همگى با اذن الهى انجام مى‌گيرد- اشاره دارد. درك اين معنا براى مردم عهد رسالت دشوار و سخت بود؛ از اين رو تشابه در آيه، اصلى مى‌باشد.

پرسش‌

1. تعريف اصطلاحى محكم و متشابه را بيان كنيد.

2. منظور از تشابه در آيات متشابهه چيست؟

3. اقسام تشابه در قرآن را ذكر نموده و منشأ به‌وجود آمدن هر كدام را بيان كنيد.

4. تفاوت تفسير و تأويل را بيان كنيد.

5. توضيح دهيد كه چرا مختص بودن علم تأويل به خداوند، غير قابل قبول است؟ براى چه كسانى دسترسى به تأويل آيات متشابهه امكان دارد؟

6. يك نمونه از آيات متشابهه همراه با معناى حقيقى آن را بنويسيد.

[1]. انفال، 17


صفحه 121

درس پانزدهم: حروف مقطّعه‌

يكى از موارد بحث درباره قرآن، حروف مقطعه است؛ در ابتداى 29 سوره از سوره‌هاى قرآن، يك يا چند حرف از حروف الفبا وجود دارد، كه مجموعاً 78 حرف است كه با حذف موارد تكرارى، 14 حرف مى‌شود (يعنى نصف حروف الفباى عربى كه 28 حرف است)، اين حروف را «حروف مقطّعه» مى‌گويند كه اسرار بزرگى را در بر دارند. حروف مقطّعه دركتابت، سرهم و به صورت يك كلمه نوشته مى‌شوند، ولى هنگام خواندن، جدا از هم خوانده مى‌شوند؛ به اين صورت كه هر حرفى با اسم عربى خود خوانده مى‌شود؛ مانند: «المص» كه اين‌گونه خوانده مى‌شود: «الف، لام، ميم، صاد».

اين حروف چهارده‌گانه عبارتند از: ا. ح. ر. س. ص. ط. ع. ق. ك. ل. م. ن. ه.

ي. بدرالدين زركشى از تركيب اين حروف جمله «نصٌّ حكيمٌ قاطعٌ له سرٌّ» و فيض كاشانى جمله «صراطُ عليٍّ حقٌ نُمْسِكُهُ» را ساخته‌اند.


صفحه 122

سوره‌هايى كه در ابتداى آنها حروف مقطعه قرار دارد عبارتند از:

نظريه‌هاى مختلف درباره حروف مقطعه‌

سخنان بسيارى درباره حروف مقطعه گفته شده و آراء و نظريات گوناگونى ارائه شده است. شايد بيش از بيست نظريه در اين باره وجود داشته باشد؛[1]ولى زير بناى اساسى اين گفته‌ها را مى‌توان به سه دسته تقسيم كرد:

1.حروف مقطعه از متشابهات قرآن مى‌باشد كه هرگز قابل حلّ نبوده و از جمله مجهولات مطلق است و راه فهميدن آن، كاملًا بر مردم بسته است. اهل كلام اين باور را نكوهش كرده‌اند و جهل مطلق را به‌گونه‌اى كه حتى پيامبر صلى الله عليه و آله و ديگر اولياء الهى از آن بى‌خبر باشند، در هيچ جاى قرآن نپذيرفته‌اند؛ زيرا چگونه ممكن است در كتابى- كه با وصف «مُبين: آشكار» آراسته شده- چيزى يافت‌

[1]. فخر رازى در تفسير خود، نظريه‌هاى مختلفى را درباره حروف مقطعه گرد آورده است.


صفحه 123

شود كه كاملًا پنهان و مخفى باشد؟

2.حروف مقطعه، رموزى هستند ميان خدا و رسول كه جز اولياى مقرّب الهى كسى به آن راه ندارد.«لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ؛[1]جز پاك‌شدگان به آن دسترسى ندارند».

ارباب ذوق گفته‌اند: «سخن گفتن با رمز و اشاره، شيوه احباب است كه در راه و روش دوستى به‌كار برند. حبيب را برآن آگاه و رقيب را از آن بيگانه مى‌دارند».

سيّد رضى‌الدين ابن طاووس (متوفاى 664) از كتاب حقائق التفسير نوشته ابوعبدالرحمان محمد بن الحسين سُلَمى (متوفاى 412) روايتى از امام‌جعفربن‌محمد صادق عليهما السلام آورده، كه فرموده است: «الم، رمز و اشاره‌اى است ميان خدا و حبيب او محمد صلى الله عليه و آله؛ خواسته تا كسى جز او برآن آگاه نگردد.

آن‌را به‌صورت حروف درآورده تا آن رموز را از چشم اغيار دور نگاه دارد و تنها بر دوست، روشن و ظاهر سازد».[2]ابن بابويه، ابو جعفر صدوق، (متوفاى 381) گويد: «سبب ديگر در وجود حروف مقطعه در برخى سوره‌ها آن است كه شناخت آنها ويژه اهل عصمت و طهارت است تا به‌وسيله آنها دليلها اقامه كنند و معجزات به دست آنان ظاهر شود و اگر شناخت آن براى همه ميسّر بود، هرآينه بر خلاف حكمت و موجب فساد در تدبير شمرده مى‌شد».[3]بيشتر اهل نظر بر همين راه رفته‌اند و حروف مقطعه را رمز و اشارتى مى‌دانند كه جز اولياى مقرب، كسى را بدان راه نيست. در ميان عرب نيز چنين شيوه‌اى وجود داشته كه با رمز و اشاره سخن مى‌گفتند.[4]

[1]. واقعه، 79.

[2]. سعدالسعود؛ چاپ نجف، ص 217.

[3]. كمال الدين؛ ج 2، ص 640.

[4]. الف) التمهيد؛ ج 5، ص 315- 310 ب) الميزان؛ ج 18، ص 9.


صفحه 124

3.حروف مقطّعه چيزى جز خاصيت آوايى در بر ندارند؛ نه رمز و اشاره‌اند و نه معنايى دارند. حكمت آوردن اين حروف در اوايل بعضى سوره‌ها از محدوده ألفاظ و أصوات تجاوز نمى‌كند.

برخى گفته‌اند: از آن جهت نصف حروف الفبا را آورده تا به عرب بگويد: اگر راست مى‌گوييد كه اين كلام بشر است و از همين حروف تركيب يافته، پس شما نصف حروف ديگر را بيفزاييد و سخنى اين چنين بياوريد.

برخى گفته‌اند هنگام تلاوت قرآن در آن روزگار، آواى اين حروف موجب جلب توجه حاضرين بوده تا به قرآن گوش فرا دهند؛ زيرا معاندين پيوسته در صدد ايجاد سر و صدا بودند تا نواى قرآن به گوش رهگذران عرب نرسد:«لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ؛[1]به اين قرآن گوش فرا ندهيد و سخن بيهوده در آن اندازيد، باشد تا پيروز شويد».

برخى آن‌را سوگند گرفته‌اند و گفته‌اند خداوند همچون تين، زيتون، شهر مكه و غيره ... به اين حروف سوگند خورده است و سوگند خوردن به حروف، بدين سبب است كه اصل كلام در تمامى زبانها بر پايه حروف است.

علامه طباطبايى در تفسير سوره شورى درباره اين حروف فرموده است: «با تدبر در سوره‌هايى كه با حروف مقطّعه آغاز شده درمى‌يابيم كه اين سوره‌ها از حيث محتوا مشابه يكديگرند و سياق آنها يكنواخت است. لذا ممكن است حدس زده شود كه ميان اين حروف و محتواى سوره‌هاى مربوطه رابطه‌اى وجود دارد؛ مثلًا سوره اعراف كه با «المص» آغاز شده، شايد جامع بين محتواى سوره‌هاى «الم» و سوره «ص» باشد. سوره رعد كه با «المر» آغاز شده، شايد جامع محتواى سوره‌هاى «الم» و سوره «ص» باشد. همچنين سوره رعد كه مصدّر به «المر» گشته شايد جامع بين محتواى سوره‌هاى «الم» و سوره‌هاى «الر»

[1]. فصّلت، 26.


صفحه 125

باشد و ...؛ لذا چنين استفاده مى‌شود كه اين حروف، رموز و اشاره‌هايى باشند ميان خدا و رسول- كه از ديد ما پنهان است- و بيش از اين نحو ارتباط، چيزى از آن نمى‌دانيم. باشد كه ديگران بيشتر و بهتر از آن دريابند. شايد به همين معنا اشارت باشد آنجا كه مولا اميرمؤمنان عليه السلام فرموده: «هر كتاب گزيده‌اى دارد و گزيده اين كتاب (قرآن) حروف الفبايى است كه در آغاز سوره‌ها واقع شده است».[1]نظريه مختار درباره اين حروف همان اشارات رمزى است؛ يعنى اين حروف مشتمل بر اسرارى است كه ميان خدا و رسول بوده و امناى وحى برآن آگاهند و اگر امكان داشت ديگران از آن آگاهى يابند، از آغاز به‌صورت رمز در نمى‌آمد.

آرى، امكان دارد آثار و فوايدى برآن حروف مترتب باشد، از قبيل نظر علامه طباطبايى كه اخيراً به آن اشاره شد. شايد اين برداشتها نمودى باشد از آنچه در اين حروف نهفته است. هر چه باشد اين حروف از موارد معجزه آساى قرآن به شمار مى‌آيند و اسرار بزرگى را براى هميشه در بر خواهند داشت. باشد تا ديگران در آينده، فوايد ارزنده‌ترى از آن دريابند.

پرسش‌

1. حروف مقطعه چيست؟ در ابتداى چند سوره آمده است و به چه صورت خوانده مى‌شود؟

2. به طور كلى نظريه‌هاى مختلف درباره حروف مقطعه به چند دسته تقسيم مى‌شوند؟ توضيح دهيد.

3. روايت امام صادق عليه السلام را درباره حروف مقطعه بنويسيد.

[1]. الميزان؛ ج 18، ص 6.


صفحه 126

درس شانزدهم: قصص قرآن‌

كلام و سخنى كه حاوى موعظه و ارشاد است، هرچند بديع و جالب باشد، حالت خشكى دارد و باعث خسته شدن مخاطب مى‌شود. براى رفع اين مشكل مى‌توان از قصه استفاده كرد. داستان، كلام را از صورت يكنواختى و خسته كنندگى بيرون مى‌آورد و به آن رونق و طراوت مى‌بخشد و مخاطب را شيفته نگه مى‌دارد. علاوه بر اين، بازگو كردن تجربه‌هاى تلخ و شيرين زندگى بشر، موجب تكامل انسان مى‌شود:

«... فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ؛[1]... داستانهاى گذشته را برايشان بازگو كن تا بينديشند».

قصّه در قرآن، بازگو كردن سرگذشتى برخاسته از واقعيات عينى‌[2]است كه بشريت، آن‌را آزموده و تجربه تلخ و شيرين آن‌را چشيده است. بازگو كردن داستان در قرآن، بدان جهت است كه واقعيت زيباييها و زشتيها ارائه شود تا

[1]. اعراف، 176.

[2].« نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ ...؛ داستان آنان را آنگونه كه هست مى‌سراييم ...». كهف، 13.


صفحه 127

زيباييها براى هميشه اسوه باشد و زشتيها تكرار نشود. قصه‌هاى قرآنى- كه براى عبرت آمده است- نمى‌تواند جنبه تخيلى و نمادين داشته باشد؛ زيرا داستان زمانى عبرت‌انگيز است كه از متن واقع برخاسته باشد و هرگز جنبه تخيلى نداشته باشد؛ چرا كه تخيّل نمى‌تواند واقعيّتِ زيباييها و زشتيها را ارائه دهد يا سندى مستحكم براى آن باشد.

ويژگيهاى قصص قرآنى‌

1. گزينش در قصه‌

قرآن كتاب تاريخى يا داستانى نيست و صرفاً كتاب هدايت و ارشاد است و براى عبرت و پندآموزى، ارزشها و ضد ارزشهايى را كه در تاريخ رخ داده بازگو مى‌كند؛ لذا در نقل داستانها، به همان اندازه كه حامل پيام است اكتفا مى‌كند و هيچ داستانى را به طور كامل نقل نمى‌كند؛ بلكه به گونه گزينشى، قسمتهايى را- كه با هدف اصلى كلام مرتبط است- بيان مى‌كند. به همين جهت، عناصر قصه تحت تأثير هدف و پيام قرار گرفته و بر خلاف قصه‌هاى متداول ادبى از عناصر قصه به اندازه‌اى بهره گرفته مى‌شود كه هدف را تأمين كند و پيام‌رسان باشد؛ مثلًا در بسيارى از قِصَص، نام شخصيتها و عوامل انسانى، مبهم است؛ مانند:

اصحاب كهف، اصحاب فيل، همسر فرعون، مادر موسى و .... در واقع نام شخصيتها در حد ضرورت ذكر شده (مانند مريم عليها السلام) و آنجا كه ذكر نام در غرض نقش نداشته، به جاى نام از توصيفى كه غرض را برساند استفاده كرده و يا به صورت كلّى از آن گذشته و روى هدف تكيه نموده است. نمونه جالب آن در قصه قوم ثمود در سوره شمس ديده مى‌شود:

«كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها