بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 126

درس شانزدهم: قصص قرآن‌

كلام و سخنى كه حاوى موعظه و ارشاد است، هرچند بديع و جالب باشد، حالت خشكى دارد و باعث خسته شدن مخاطب مى‌شود. براى رفع اين مشكل مى‌توان از قصه استفاده كرد. داستان، كلام را از صورت يكنواختى و خسته كنندگى بيرون مى‌آورد و به آن رونق و طراوت مى‌بخشد و مخاطب را شيفته نگه مى‌دارد. علاوه بر اين، بازگو كردن تجربه‌هاى تلخ و شيرين زندگى بشر، موجب تكامل انسان مى‌شود:

«... فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ؛[1]... داستانهاى گذشته را برايشان بازگو كن تا بينديشند».

قصّه در قرآن، بازگو كردن سرگذشتى برخاسته از واقعيات عينى‌[2]است كه بشريت، آن‌را آزموده و تجربه تلخ و شيرين آن‌را چشيده است. بازگو كردن داستان در قرآن، بدان جهت است كه واقعيت زيباييها و زشتيها ارائه شود تا

[1]. اعراف، 176.

[2].« نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ ...؛ داستان آنان را آنگونه كه هست مى‌سراييم ...». كهف، 13.


صفحه 127

زيباييها براى هميشه اسوه باشد و زشتيها تكرار نشود. قصه‌هاى قرآنى- كه براى عبرت آمده است- نمى‌تواند جنبه تخيلى و نمادين داشته باشد؛ زيرا داستان زمانى عبرت‌انگيز است كه از متن واقع برخاسته باشد و هرگز جنبه تخيلى نداشته باشد؛ چرا كه تخيّل نمى‌تواند واقعيّتِ زيباييها و زشتيها را ارائه دهد يا سندى مستحكم براى آن باشد.

ويژگيهاى قصص قرآنى‌

1. گزينش در قصه‌

قرآن كتاب تاريخى يا داستانى نيست و صرفاً كتاب هدايت و ارشاد است و براى عبرت و پندآموزى، ارزشها و ضد ارزشهايى را كه در تاريخ رخ داده بازگو مى‌كند؛ لذا در نقل داستانها، به همان اندازه كه حامل پيام است اكتفا مى‌كند و هيچ داستانى را به طور كامل نقل نمى‌كند؛ بلكه به گونه گزينشى، قسمتهايى را- كه با هدف اصلى كلام مرتبط است- بيان مى‌كند. به همين جهت، عناصر قصه تحت تأثير هدف و پيام قرار گرفته و بر خلاف قصه‌هاى متداول ادبى از عناصر قصه به اندازه‌اى بهره گرفته مى‌شود كه هدف را تأمين كند و پيام‌رسان باشد؛ مثلًا در بسيارى از قِصَص، نام شخصيتها و عوامل انسانى، مبهم است؛ مانند:

اصحاب كهف، اصحاب فيل، همسر فرعون، مادر موسى و .... در واقع نام شخصيتها در حد ضرورت ذكر شده (مانند مريم عليها السلام) و آنجا كه ذكر نام در غرض نقش نداشته، به جاى نام از توصيفى كه غرض را برساند استفاده كرده و يا به صورت كلّى از آن گذشته و روى هدف تكيه نموده است. نمونه جالب آن در قصه قوم ثمود در سوره شمس ديده مى‌شود:

«كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها


صفحه 128

فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها وَ لا يَخافُ عُقْباها؛[1]قوم ثمود بر اثر طغيان [پيامبرشان را] تكذيب كردند آنگاه كه شقى‌ترين آنها به پاخاست و فرستاده الهى [صالح‌] به آنان گفت: ناقه خدا [همان شترى كه معجزه الهى بود] را با آبشخورش واگذاريد [و مزاحم آن نشويد] ولى آنها او را تكذيب كردند و ناقه را پى كردند؛ از اين رو پروردگارشان آنها [و سرزمينشان‌] را به خاطر گناهانشان در هم كوبيد و با خاك يكسان كرد و او هرگز از فرجام اين كار [مجازات ستمگران‌] بيم ندارد».

هدف اصلى در اين داستان، تكذيب رسالت و آيت آن (: ناقه) است؛ لذا سبك و سياق بيان، تنها پيرامون همين محور شكل گرفته و عناصر قصه بر بيان اين غرض متمركز شده است؛ در اين داستان نام قوم ثمود آمده، ولى شخصيت اصلى آن «صالح» با تعبير «رسول اللَّه» و شخصيت منفى قصه با تعبير «أشقاها» ذكر شده است و تمام عناصر داستان در خدمت هدف آن قرار گرفته است.[2]

2. واقع‌گرايى‌

قصص قرآنى از نظر ادبى واقع‌گرا شمرده مى‌شوند؛ زيرا قصه‌هاى قرآنى «حق» هستند:«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ»[3]؛ يعنى آنچه را بر تو فرو مى‌خوانيم و از سرگذشت آنان (اصحاب كهف) خبر مى‌دهيم، تماماً عين حقيقت است كه واقع شده و هرگز تخيل در آن راه ندارد؛ بنابراين حوادث خارق‌العاده در قِصَص قرآنى، از واقعيات شمرده مى‌شوند و حقيقت دارند، چه اين حوادث از معجزات شمرده شوند؛ مانند عصاى موسى و دم مسيحا و چه از حوادث اعجاب‌انگيز؛ مانند حوادث سفر موسى، خواب صد ساله عُزَير و خواب‌

[1]. شمس، 11- 15.

[2]. براى تفصيل بيشتر ر. ك: علوم قرآنى( انتشارات التمهيد و سمت)؛ 274- 275.

[3]. كهف، 13.


صفحه 129

سيصد ساله اصحاب كهف.

3. تربيت و آموزش‌

از دو ويژگى پيشين روشن شد كه قرآن هرگز براى سرگرمى و حتى جلب توجه عرب جاهلى، داستان‌سرايى نكرده، بلكه قصه‌هاى قرآن داراى اهداف مقدسى است و آن، تعليم و تربيت انسانهاست.

اهداف قصه‌

قصه‌هاى قرآنى داراى اهداف متعددى است. سيد قطب چندين هدف را شمارش نموده كه به ترتيب مى‌آوريم:

1. اثبات رسالت و وحى محمدى؛ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فردى درس نخوانده بود و هرگز ديده نشده كه با عالمان نشسته باشد؛ آنگاه داستانهاى بزرگى همچون احوال ابراهيم، يوسف، موسى و عيسى را بازگو مى‌كند كه از وسعت و دقتى بسزا برخوردار است. يك نفر فاقد سواد و بى هيچ سابقه‌اى در علم و دانش، نمى‌تواند چنين اطلاعات عميق و دقيقى داشته باشد؛ از اين رو داستانهاى اعجاب‌انگيز قرآن، بزرگترين دليل بر وحيانى بودن آن است. قرآن خود بدين امر تصريح دارد. در ابتداى سوره يوسف آمده است:

«إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَيْنا إِلَيْكَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ؛[1]ما قرآن را به زبان عربى نازل كرديم، شايد شما درك كنيد [و بينديشيد]. ما بهترين سرگذشتها را از طريق اين قرآن- كه به تو وحى كرديم- بر تو بازگو مى‌كنيم و مسلماً پيش از اين، از آن‌

[1]. يوسف، 2 و 3.


صفحه 130

خبر نداشتى».

اين آيه تأكيد مى‌كند كه: «تو هيچ گونه آگاهى قبلى از اين سرگذشتها نداشته‌اى و ما به وسيله وحى، اين آگاهيها را بر تو مى‌خوانيم.» و اين، دليل وحيانى بودن قرآن است.

2. بيان ريشه وحيانى بودن دين؛ يعنى دين به طور كامل همان است كه از دوران حضرت نوح عليه السلام تا عهد ختمى مرتبت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله از نزد خداوند ارائه شده است و خداوند واحد، پروردگار امّت همه پيامبران است.

با دقت در آيات 48 تا 92 سوره انبياء مى‌بينيم كه آوردن گزارش گسترده از حالات انبياى سلف براى يك نتيجه‌گيرى است و آن اينكه همه به يك سو در حركتند و يك سخن مى‌گويند و همه مؤمنين در همه امتها، امّت واحده هستند.

3. بيان وحدت شيوه دعوت انبياء در دوره‌هاى مختلف؛ يعنى همه در يك راه حركت كرده و به يك مقصد رسيده‌اند و در مقابل، برخورد گروههاى مقاوم نيز در تمامى ادوار همگون بوده و با يك روش در مقابل انبياء ايستادگى كرده‌اند[1].

4. بيان مشتركات اديان ابراهيمى؛ همه شرايع الهى- به‌ويژه شريعت اسلام- از شريعت ابراهيم نشأت گرفته‌اند و اين رابطه ميان اديان ثلاثه (يهوديت، مسيحيت و اسلام) و شريعت ابراهيم چنان است كه در ديگر اديان يافت نمى‌شود. به اين مطلب مكرراً در قصص ابراهيم، موسى و عيسى عليهم السلام اشاره شده است:

[1]. براى تفصيل بيشتر ر. ك: علوم قرآنى( انتشارات سمت و التمهيد)؛ ص 278.


صفحه 131

«إِنَّ هذا لَفِي الصُّحُفِ الْأُولى‌ صُحُفِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى‌؛[1]قطعاً در صحيفه‌هاى گذشته اين [معنا] هست صحيفه‌هاى ابراهيم و موسى».

«... مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ ...؛[2]... آيين پدرتان ابراهيم [نيز چنين بوده است‌] او بود كه قبلًا شما را مسلمان ناميد ...».

«وَ قَفَّيْنا عَلى‌ آثارِهِمْ بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ آتَيْناهُ الْإِنْجِيلَ فِيهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ؛[3]و عيسى پسر مريم را به دنبال آنان [پيامبران ديگر] درآورديم، در حالى كه تورات را كه پيش از او بود تصديق داشت؛ و به او انجيل را عطا كرديم كه در آن، هدايت و نورى است و تصديق كننده توراتِ قبل از آن است، و براى پرهيزگاران، رهنمود و اندرزى است».

5. بيان اينكه نصرت نهايى از آن انبياء و هلاكت، نصيب تكذيب كنندگان است؛ كه ذكر اين داستانها دل پيامبر صلى الله عليه و آله را آرام و خاطر پيروان حق را آسوده مى‌كرد:

«وَ كُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ وَ جاءَكَ فِي هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرى‌ لِلْمُؤْمِنِينَ؛[4]ما هر يك از سرگذشتهاى انبياء را براى تو بازگو كرديم تا به وسيله آن قلبت را آرامش بخشيم [تا اراده‌ات قوى گردد] و در اين [اخبار و سرگذشتها] براى تو حق و براى مؤمنان، موعظه و تذكر آمده است».

6. شاهد آوردن براى صدق تبشير و إنذار؛ يعنى سرگذشت و فرجام كار گذشتگان گواهى است بر صدق نويدها و بيمهايى كه انبياء آن‌را مطرح مى‌كنند:

«نَبِّئْ عِبادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ؛[5]خبر ده بندگان‌

[1]. اعلى، 18 و 19.

[2]. حج، 78.

[3]. مائده، 46.

[4]. هود، 120.

[5]. حجر، 49- 50.


صفحه 132

مرا كه پروردگارتان غفور و رحيم است و در عين حال عذاب او أليم و دردناك است».

7. بيان نعمت و عنايت خاص الهى به بندگان صالح به‌ويژه انبياى عظام و اصفياى كرام؛ شايد هدف اصلى از بيان سرگذشت آنها همين بوده است كه همواره بندگان صالح، خود را در كنف عنايت حق بدانند و آرامش خاطر داشته باشند:«أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهِيمَ وَ إِسْرائِيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا ...؛[1]آنان پيامبرانى بودند كه خداوند مشمول نعمتشان قرار داده بود، از فرزندان آدم و از كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم و از دودمان ابراهيم و يعقوب و از كسانى كه هدايت كرديم و برگزيديم ...».

لذا تأكيد مى‌كند كه پيوسته با آنان باشيد تا مشمول عنايت حق قرار گيريد:

«وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ وَ كَفى‌ بِاللَّهِ عَلِيماً؛[2]و كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند [در روز رستاخيز] همنشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنان تمام كرده؛ از پيامبران و صديقان و شهدا و صالحان؛ و آنان رفيقهاى خوبى هستند. اين موهبتى از ناحيه خدا است و كافى است كه او [از حال بندگان و نيّات و اعمالشان‌] آگاه است».

8. تذكر به بشر تا بار ديگر دستاويز بازيچه‌هاى شيطان قرار نگيرد؛ زيرا همواره ميان انسان و شيطان، پايه‌هاى عداوت، مستحكم بوده است. هدف از نقل داستان آدم- كه مكرراً در قرآن يادآورى شده- بيشتر براى همين بوده است.[3]به طور كلى آنچه از آيات به دست مى‌آيد، نشان مى‌دهد كه اهداف قصه‌هاى‌

[1]. مريم، 58.

[2]. نساء، 69 و 70.

[3]. براى اطلاع بيشتر ر. ك: التصوير الفنى فى القرآن؛ ص 120- 112.


صفحه 133

قرآن در محورهاى زير خلاصه مى‌شود:

الف) تربيت و آموزش از طريق القاى غير مستقيم.

ب) عبرت و تفكر.

ج) بيان حقايق و احياى تفكر دينى صحيح بر مبناى زدودن خرافات.

د) شاهد آوردن صدق نبوت و زمينه‌سازى براى گسترش دعوت.

ه) آرامش خاطر پيامبر و اميد آفرينى در دلهاى مؤمنان با نويد موفقيت.[1]

راز تكرار در قصص قرآنى‌

گاه در قرآن، يك داستان مكرّراً و با اختلاف نقل مى‌شود. اين اختلاف به تفاوت هدفها بستگى دارد و در هر كدام حكمتى وجود دارد. مثلًا درباره نهى از قتل اولاد به سبب ترس از فقر و درماندگى، در قرآن آمده است:

«... وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ ...؛[2]... از بيم فقر و تنگدستى، فرزندان خود را نكشيد، شما و آنان را ما روزى مى‌دهيم ...» و در آيه ديگر آمده:« «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ ...؛[3]از بيم تنگدستى، فرزندان خود را مكشيد. ماييم كه به آنها و شما روزى مى‌بخشيم ...».

در آيه نخست، فرزندان متأخرند و در آيه دوم، متقدم. سرّش اين است كه در آيه نخست؛ فقر و تنگدستى موجود، موجب گرديده تا فرزندان خود را بكشند، لذا اطمينان مى‌دهد كه روزى شما در حال حاضر و فرزندانتان در آينده با خداست؛ بنابراين هم شما و هم فرزندانتان جيره‌خوار خداوند هستيد؛ ولى در آيه دوم، بيم آن دارند كه در آينده از جانب تحمل هزينه فرزندان، فقير و

[1]. براى اطلاع بيشتر ر. ك: الف) الفنّ القصصى فى القرآن؛ ص 226 ب) التصوير الفنى في القرآن؛ ص 112 به بعد ج) تفسير كبير رازى؛ ج 17، ص 135.

[2]. انعام، 151.

[3]. اسراء، 31.