خبر نداشتى».
اين آيه تأكيد مىكند كه: «تو هيچ گونه آگاهى قبلى از اين سرگذشتها نداشتهاى و ما به وسيله وحى، اين آگاهيها را بر تو مىخوانيم.» و اين، دليل وحيانى بودن قرآن است.
2. بيان ريشه وحيانى بودن دين؛ يعنى دين به طور كامل همان است كه از دوران حضرت نوح عليه السلام تا عهد ختمى مرتبت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله از نزد خداوند ارائه شده است و خداوند واحد، پروردگار امّت همه پيامبران است.
با دقت در آيات 48 تا 92 سوره انبياء مىبينيم كه آوردن گزارش گسترده از حالات انبياى سلف براى يك نتيجهگيرى است و آن اينكه همه به يك سو در حركتند و يك سخن مىگويند و همه مؤمنين در همه امتها، امّت واحده هستند.
3. بيان وحدت شيوه دعوت انبياء در دورههاى مختلف؛ يعنى همه در يك راه حركت كرده و به يك مقصد رسيدهاند و در مقابل، برخورد گروههاى مقاوم نيز در تمامى ادوار همگون بوده و با يك روش در مقابل انبياء ايستادگى كردهاند[1].
4. بيان مشتركات اديان ابراهيمى؛ همه شرايع الهى- بهويژه شريعت اسلام- از شريعت ابراهيم نشأت گرفتهاند و اين رابطه ميان اديان ثلاثه (يهوديت، مسيحيت و اسلام) و شريعت ابراهيم چنان است كه در ديگر اديان يافت نمىشود. به اين مطلب مكرراً در قصص ابراهيم، موسى و عيسى عليهم السلام اشاره شده است:
[1]. براى تفصيل بيشتر ر. ك: علوم قرآنى( انتشارات سمت و التمهيد)؛ ص 278.
«إِنَّ هذا لَفِي الصُّحُفِ الْأُولى صُحُفِ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى؛[1]قطعاً در صحيفههاى گذشته اين [معنا] هست صحيفههاى ابراهيم و موسى».
«... مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ ...؛[2]... آيين پدرتان ابراهيم [نيز چنين بوده است] او بود كه قبلًا شما را مسلمان ناميد ...».
«وَ قَفَّيْنا عَلى آثارِهِمْ بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ آتَيْناهُ الْإِنْجِيلَ فِيهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ؛[3]و عيسى پسر مريم را به دنبال آنان [پيامبران ديگر] درآورديم، در حالى كه تورات را كه پيش از او بود تصديق داشت؛ و به او انجيل را عطا كرديم كه در آن، هدايت و نورى است و تصديق كننده توراتِ قبل از آن است، و براى پرهيزگاران، رهنمود و اندرزى است».
5. بيان اينكه نصرت نهايى از آن انبياء و هلاكت، نصيب تكذيب كنندگان است؛ كه ذكر اين داستانها دل پيامبر صلى الله عليه و آله را آرام و خاطر پيروان حق را آسوده مىكرد:
«وَ كُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ وَ جاءَكَ فِي هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنِينَ؛[4]ما هر يك از سرگذشتهاى انبياء را براى تو بازگو كرديم تا به وسيله آن قلبت را آرامش بخشيم [تا ارادهات قوى گردد] و در اين [اخبار و سرگذشتها] براى تو حق و براى مؤمنان، موعظه و تذكر آمده است».
6. شاهد آوردن براى صدق تبشير و إنذار؛ يعنى سرگذشت و فرجام كار گذشتگان گواهى است بر صدق نويدها و بيمهايى كه انبياء آنرا مطرح مىكنند:
«نَبِّئْ عِبادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ وَ أَنَّ عَذابِي هُوَ الْعَذابُ الْأَلِيمُ؛[5]خبر ده بندگان
[1]. اعلى، 18 و 19.
[2]. حج، 78.
[3]. مائده، 46.
[4]. هود، 120.
[5]. حجر، 49- 50.
مرا كه پروردگارتان غفور و رحيم است و در عين حال عذاب او أليم و دردناك است».
7. بيان نعمت و عنايت خاص الهى به بندگان صالح بهويژه انبياى عظام و اصفياى كرام؛ شايد هدف اصلى از بيان سرگذشت آنها همين بوده است كه همواره بندگان صالح، خود را در كنف عنايت حق بدانند و آرامش خاطر داشته باشند:«أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهِيمَ وَ إِسْرائِيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا ...؛[1]آنان پيامبرانى بودند كه خداوند مشمول نعمتشان قرار داده بود، از فرزندان آدم و از كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم و از دودمان ابراهيم و يعقوب و از كسانى كه هدايت كرديم و برگزيديم ...».
لذا تأكيد مىكند كه پيوسته با آنان باشيد تا مشمول عنايت حق قرار گيريد:
«وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ عَلِيماً؛[2]و كسى كه خدا و پيامبر را اطاعت كند [در روز رستاخيز] همنشين كسانى خواهد بود كه خدا، نعمت خود را بر آنان تمام كرده؛ از پيامبران و صديقان و شهدا و صالحان؛ و آنان رفيقهاى خوبى هستند. اين موهبتى از ناحيه خدا است و كافى است كه او [از حال بندگان و نيّات و اعمالشان] آگاه است».
8. تذكر به بشر تا بار ديگر دستاويز بازيچههاى شيطان قرار نگيرد؛ زيرا همواره ميان انسان و شيطان، پايههاى عداوت، مستحكم بوده است. هدف از نقل داستان آدم- كه مكرراً در قرآن يادآورى شده- بيشتر براى همين بوده است.[3]به طور كلى آنچه از آيات به دست مىآيد، نشان مىدهد كه اهداف قصههاى
[1]. مريم، 58.
[2]. نساء، 69 و 70.
[3]. براى اطلاع بيشتر ر. ك: التصوير الفنى فى القرآن؛ ص 120- 112.
قرآن در محورهاى زير خلاصه مىشود:
الف) تربيت و آموزش از طريق القاى غير مستقيم.
ب) عبرت و تفكر.
ج) بيان حقايق و احياى تفكر دينى صحيح بر مبناى زدودن خرافات.
د) شاهد آوردن صدق نبوت و زمينهسازى براى گسترش دعوت.
ه) آرامش خاطر پيامبر و اميد آفرينى در دلهاى مؤمنان با نويد موفقيت.[1]
راز تكرار در قصص قرآنى
گاه در قرآن، يك داستان مكرّراً و با اختلاف نقل مىشود. اين اختلاف به تفاوت هدفها بستگى دارد و در هر كدام حكمتى وجود دارد. مثلًا درباره نهى از قتل اولاد به سبب ترس از فقر و درماندگى، در قرآن آمده است:
«... وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ ...؛[2]... از بيم فقر و تنگدستى، فرزندان خود را نكشيد، شما و آنان را ما روزى مىدهيم ...» و در آيه ديگر آمده:« «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ ...؛[3]از بيم تنگدستى، فرزندان خود را مكشيد. ماييم كه به آنها و شما روزى مىبخشيم ...».
در آيه نخست، فرزندان متأخرند و در آيه دوم، متقدم. سرّش اين است كه در آيه نخست؛ فقر و تنگدستى موجود، موجب گرديده تا فرزندان خود را بكشند، لذا اطمينان مىدهد كه روزى شما در حال حاضر و فرزندانتان در آينده با خداست؛ بنابراين هم شما و هم فرزندانتان جيرهخوار خداوند هستيد؛ ولى در آيه دوم، بيم آن دارند كه در آينده از جانب تحمل هزينه فرزندان، فقير و
[1]. براى اطلاع بيشتر ر. ك: الف) الفنّ القصصى فى القرآن؛ ص 226 ب) التصوير الفنى في القرآن؛ ص 112 به بعد ج) تفسير كبير رازى؛ ج 17، ص 135.
[2]. انعام، 151.
[3]. اسراء، 31.
تنگدست شوند، لذا اطمينان مىدهد كه روزى فرزندانتان بر شما نيست تا موجب فقرتان شود، بلكه روزى فرزندان و خودتان از جانب خداست.[1]
تفاوت قصههاى قرآن و عهدين (تورات و انجيل)
در تورات و انجيل نيز همانند قرآن قصههايى آمده است اما آن قصهها با قصههاى قرآن قابل قياس نيست زيرا:
1.آنچه در تورات كنونى آمده، مانند ديگر كتب تاريخى، صرفاً جنبه تاريخنگارى دارد و تا آنجا كه ممكن است، حوادث تاريخى را كامل و به هم پيوسته مىآورد و هيچ تعهّدى نسبت به صحت و سقم قضايا ندارد. بر عكس، قرآن از تاريخنگارى مىپرهيزد و فقط آنجا كه نقل داستان در هدايت مردم مؤثر باشد، قصههايى را بيان مىكند؛ لذا حوادث را به هم پيوسته و يكنواخت و بهطور كامل نقل نمىكند.
2.در قصص قرآن، مقام مجد و عظمت حضرت حق و قداست انبياى عظام، كاملًا محفوظ مانده و از آلايش و ناپاكى تهى است؛ برخلاف قصص عهدين و مخصوصاً عهد قديم (تورات) كه در بردارنده مطالبى ناشايست درباره خداوند و پيامبران مىباشد. براى نمونه در تورات درباره آفرينش انسان آمده است:
«خداوند به آدم فرمود تا از همه درختان بخور، اما درخت معرفت، زنهار نخورى؛ زيرا روزى كه از آن خوردى خواهى مرد ... مار!- كه از همه حيوانات هوشيارتر بود- به زن گفت: از درخت بخوريد و نخواهيد مرد، بلكه خداوند مىداند روزى كه از آن بخوريد، هوشيار مىشويد و عارف نيك و بد خواهيد شد ... زن از آن درخت بخورد و به شوهر نيز خورانيد. آنگاه چشمان هر دو باز شد و فهميدند كه عريانند؛ پس برگهاى انجير برگرفته، ساتر خويش قرار دادند ...
[1]. اسرار التكرار فى القرآن؛ ص 75، ش 115.
در اين هنگام، آواز خدا را شنيدند كه در باغ مىخراميد. آدم و زنش، خود را از وى پنهان داشتند. خداوند، ندا در داد و گفت: آدم كجا هستى؟ گفت: چون آواز تو را شنيدم ترسان گشتم؛ زيرا عريانم و خود را پنهان ساختم. خدا گفت: كه تو را آگاهانيد كه عريانى؟ آيا از آن درخت ممنوعه خوردى؟ آدم گفت: زنى كه تو قرين من ساختى به من خورانيد. خدا زن را توبيخ كرد كه: چرا چنين كردى؟ زن گفت: مار ما را اغوا كرد ... خداوند گفت: همانا انسان مثل يكى از ما شده كه عارف نيك و بد گرديده (يعنى داراى عقل و انديشه شده است). اينك مبادا از درخت حيات بخورد و عمر جاويد پيدا كند! پس او را از باغ بيرون راند و پاسبانان با شمشير آخته در اطراف باغ گماشت تا از درخت حيات محافظت كنند».[1]ملاحظه مىشود كه خداوند از هوشيار شدن آدم بيمناك بود و بيم آن داشت كه از درخت حيات نيز بخورد و همانند «ملكوتيّين» جاويدان گردد و در اين مورد به آدم دروغ گفت؛ بهعلاوه موقع خراميدن، از جايگاه آدم خبر نداشت.
طبق تعرفه اين تورات، خداوند جهان موجودى حسود، دروغگو، جاهل و ترسو است؛ در صورتى كه خداوند- طبق تعرفه قرآن- انسان را مورد عنايت خويش قرار داده، ودايع الهى را بدو سپرده، او را خليفه خود دانسته، تمامى دانستنيها را به او آموخته و او را مسجود ملائك قرار داده است و لذا در آفرينش وى به خود تبريك گفت:«... فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ».[2]در تعرفه قرآن، مقام كرامت انسان در كنار قداست مقام الهى جلوهگر است درحالىكه انسان در تعرفه تورات كنونى، موجودى مطرود ساحت قدس الهى است.
در انجيلهاى كنونى، داستان ولادت حضرت مسيح و سرگذشت او را به
[1]. سفر پيدايش، باب اول تا سوم.
[2]. مؤمنون، 14.
گونهاى بازگو كردهاند كه از قداست مقام نبوت مىكاهد و آن جلالت و عظمتى كه قرآن براى حضرت مريم و فرزندش قائل شده به چشم نمىخورد.
در انجيل متى و لوقا، مريم را نامزد يوسف نجّار مىدانند كه پيش از رفتن به خانه شوهر به حضرت مسيح حامله شد، سپس يوسف در خواب آگاه گرديد و دستور يافت تا مريم را به خانه برده و با او همبستر نشود تا آنگاه كه مسيح را بزايد.
طرح يك پرسش؛ با تعمق در داستانهاى قرآن ممكن اين سؤال مطرح شود كه چرا در داستانهاى قرآنى تنها انبياى شناخته شده در خاورميانه مطرح شدهاند و از انبياى ديگر و رجال مناطق ديگر خبرى نيست؟ برخى خواستهاند چنين توجيه كنند كه انبياء، برخاسته از همين منطقهاند و اساساً بشريت از همينجا نشأت گرفته و سپس به جاهاى ديگر رفته است.
در پاسخ به اين پرسش بايد گفت كه هدف از قصّه، عبرت آموزى شنوندگان است تا از آنچه باور دارند و براى آنان روشن است، درس بگيرند؛ لذا بايد در باب خطابه- كه روى سخن با عامه مردم است و غرض، ارشاد و هدايت آنان مىباشد- از مقدماتى استفاده شود كه مقبول آنان و برايشان روشن باشد. اكنون روى سخن در قرآن با عرب است و امتهايى كه در كنار عرب قرار گرفتهاند، يهود و نصارى هستند؛ لذا بايد از كسانى با آنان سخن گفت كه مورد شناخت آنان باشد. سخن گفتن از رجالى كه شناخته شده نيستند فاقد اثر است. بهعلاوه سخن گفتن از پيامبرانى كه حتى نزد امتهايشان مجهول باشند- مانند: زرتشت كه هنوز شناخته شده نيست و مجوسيان نيز به درستى از وى شناختى ندارند و يك پيامبر ماقبل تاريخ به شمار مىرود- چه سودى مىتواند داشته باشد؟ لذا سرودن سرگذشت چنين پيامبرانى، نزد شنونده، به سرودن خيال بيشتر شبيه
است تا واقعيت مورد قبولى كه بتوان از آن اثر مطلوب گرفت.
پرسش
1. آيا داستانهاى تخيلى در قرآن وجود دارد؟ چرا؟
2. ويژگىهاى قصص قرآنى را نام ببريد.
3. اهداف قصههاى قرآن پيرامون چند محور است؟ آنها را نام ببريد.
4. بيان مشتركات اديان ابراهيمى را به عنوان يكى از اهداف قصص قرآنى، همراه با ذكر يك آيه توضيح دهيد.
5. حكمتى كه از تكرار در دو آيه«... وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ إِيَّاهُمْ ...»(انعام، 151) و«وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ ...»(اسراء، 31) فهميده مىشود چيست؟
6. چرا در قرآن- بهخلاف عهدين- حوادث تاريخى به صورت كامل و پيوسته بيان نشده است؟
7. چرا در قرآن، از انبياى شناخته شده به كرات سخن گفته شده و از پيامبرانى چون زرتشت سخن به ميان نيامده است؟