بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 150

كوركورانه در مقابل حق ايستادگى مى‌كنند، چنين ترسيم كرده است:

«وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ‌[1]لَقالُوا إِنَّما سُكِّرَتْ أَبْصارُنا بَلْ‌نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ؛[2]و اگر درى از آسمان به روى آنان بگشاييم و آنها پيوسته در آن بالا روند، باز مى‌گويند: ما را چشم‌بندى كرده‌اند، بلكه ما [سر تا پا] سحر شده‌ايم».

د) ترسيم حوادث جارى‌

در قرآن، علاوه بر ترسيم مفاهيم، حالات و شخصيّات، حوادث و كارزارها نيز به ترسيم كشيده شده است؛ به‌گونه‌اى كه حركات تجسمى حوادث به خوبى نمايش داده شده، كه از جمله مى‌توان واقعه احزاب (جنگ خندق) را نام برد كه پيروزى كامل مسلمانان و شكست فاحش مشركان و تمام حركات بيرونى و انفعالات درونى افراد و گروهها، آشكارا به نمايش گذارده شده است، به گونه‌اى كه همه حوادث و پيشامدها قابل مشاهده است و از نزديك آن‌را لمس مى‌كنيم:

«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! نعمت خدا را بر خود به ياد آوريد در آن هنگام كه لشكرهايى [عظيم‌] به سراغ شما آمدند، ولى ما باد و طوفان سختى بر آنان فرستاديم و لشكريانى كه آنان را نمى‌ديديد [و به اين وسيله آنها را در هم شكستيم‌] و خداوند هميشه به آنچه انجام مى‌دهيد بينا بوده است. [به خاطر بياوريد] زمانى را كه آنها از طرف بالا و پايين [شهر] بر شما وارد شدند [و مدينه را محاصره كردند] و زمانى را كه چشمها از شدت وحشت خيره شده و جانها به لب رسيده بود و گمانهاى گوناگون بدى به خدا مى‌برديد. آنجا بود كه مؤمنان آزمايش شدند و تكان سختى خوردند و [نيز] به خاطر آوريد زمانى را كه منافقان و بيماردلان مى‌گفتند: خدا و پيامبرش جز وعده‌هاى دروغين به ما نداده‌اند و [نيز] به خاطر آوريد زمانى را كه گروهى از آنان گفتند: اى اهل يثرب! [اى مردم‌

[1]. يعرجون، أى يصعدون: بالا روند.

[2]. حجر، 14- 15.


صفحه 151

مدينه!] اينجا جاى توقف شما نيست؛ به خانه‌هاى خود بازگرديد و گروهى از آنان از پيامبر اجازه بازگشت مى‌خواستند و مى‌گفتند: خانه‌هاى ما بى‌حفاظ است؛ در حالى كه بى‌حفاظ نبود؛ آنان فقط مى‌خواستند [از جنگ‌] فرار كنند».[1]

ه) ترسيم اوصاف عينى‌

يكى ديگر از گونه‌هاى تمثيل در قرآن، ترسيم اوصاف اشيائى است كه وجود خارجى دارند و در ترسيم قرآنى، زشتى و زيبايى يا تأثير مثبت و منفى آن به‌خوبى آشكار شده است؛ از جمله درباره حيات دنيوى و ناپايدارى آن آمده است:

«وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ ...؛[2](اى پيامبر!) زندگى دنيا را براى آنان به آبى تشبيه كن كه از آسمان فرو مى‌فرستيم و به وسيله آن، گياهان زمين [سرسبز مى‌شود و] درهم فرو مى‌رود، اما بعد از مدتى مى‌خشكد و بادها آن‌را به هر سو پراكنده مى‌كنند ...».

زندگى در اين جهان را به باران روح‌افزا تشبيه كرده كه مايه شكوفايى زمين و روييدن گياه و خرمى پهناى وجود گرديده، ولى عاقبت خشكيده شده و از بين مى‌رود. منظره بارش باران را در نظر بگيريد كه تا چه اندازه لذت‌بخش است و به دنبال آن روييدن گياهان و شكوفا شدن پهناى زمين، ولى سرانجام گياهان و سبزه‌ها فرسوده شده، از هم مى‌پاشد، دستخوش تندباد قرار مى‌گيرد و در فضا متلاشى مى‌شود.

و) ترسيم داستانهاى مورد ضرب المثل‌

از جمله مواردى كه در قرآن به ترسيم كشيده شده، داستانهايى است كه مورد

[1]. احزاب، 9- 13.

[2]. كهف، 45.


صفحه 152

ضرب المثل قرار گرفته است؛ مانند اين داستان:

«ما آنان را آزموديم همانگونه كه صاحبان باغ را آزموديم؛ آنگاه كه سوگند ياد كردند كه بامدادان ميوه‌هاى باغ را خواهيم چيد و هيچ از آن استثناء نكنند؛ اما [شب‌هنگام‌] عذابى فراگير بر [تمام‌] باغ آنان فرود آمد، درحالى‌كه همه خواب بودند و آن باغ سرسبز همچون شب سياه و ظلمانى شد.

صبحگاهان يكديگر را صدا زدند كه به سوى كشتزار و باغ خود حركت كنيد اگر قصد چيدن ميوه داريد. آنان حركت كردند درحالى‌كه آهسته با هم مى‌گفتند: امروز مواظب باشيد تا حتى يك فقير بر شما وارد نشود. [آرى‌] آنها صبحگاهان تصميم داشتند كه با قدرت از مستمندان جلوگيرى كنند.

هنگامى كه [وارد باغ شدند و] آن‌را ديدند، گفتند: حقاً ما گمراهيم. [آرى همه چيز از دست ما رفته‌] بلكه ما محروميم. يكى از آنها كه از همه عاقلتر بود گفت: آيا به شما نگفتم چرا تسبيح خدا نمى‌گوييد!؟ گفتند: منزه است پروردگار ما، مسلماً ما ظالم بوديم. سپس رو به يكديگر كرده به ملامت هم پرداختند. [و فريادشان بلند شد] گفتند: واى بر ما كه طغيانگر بوديم.

اميدواريم پروردگارمان [ما را ببخشد و] بهتر از آن به جاى آن به ما بدهد؛ چرا كه ما به او علاقه‌منديم. اين‌گونه است عذاب [خداوند در دنيا] و عذاب آخرت از آن هم بزرگتر است اگر مى‌دانستند».[1]در اين ترسيم چند نمونه از حالات متفاوت به تصوير كشيده شده است:

1. حالت خودباورى بيجا كه خدا را ناديده مى‌گيرند؛

2. حالت خودخواهى كه ديگران را محروم مى‌سازند؛

3. حالت خودپسندى كه به خود گمان قدرت مى‌برند؛

4. حالت افسردگى و ناراحتى كه خود را بيچاره و زبون مى‌بينند؛

[1]. قلم، 17- 33.


صفحه 153

5. حالت سرافكندگى و بازگشت به سوى حق و سرسپردن به تقدير الهى.

ضرب المثل در قرآن‌

ضرب المثل در قرآن سه گونه است:

1. ضرب المثلهايى كه با استفاده از نيروى تخيل، صفات، حالات درونى افراد و يا گروههاى شايسته و ناشايست را به ترسيم كشيده است؛ اصطلاحاً به اين نوع ضرب المثل، تمثيل مى‌گويند كه بحث آن به طور مفصل گذشت.

2. ضرب المثلهايى كه از سرگذشت اقوام پيشين و واقعيتهاى حيات پرفراز و نشيب انسانها براى عبرت آيندگان بهره گرفته شده است؛ اين نوع ضرب المثل، برگرفته از واقعيتهاست نه تخيل؛ مانند:

«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ ... وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ ... وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ ...»[1].

خداوند در اين آيات براى مثال از دو زن ناشايست و دو زن شايسته ياد مى‌كند تا تنبّهى باشد براى كسانى كه گمان مى‌برند انسان تابع محيط است و در انديشه و رفتار، مقهور ساختار جامعه است؛ درصورتى‌كه چنين نيست. آنچه انسان را مى‌سازد، تصميم خود اوست (اين قسمت در رابطه با قصص قرآنى است و در همان بخش آورده‌ايم).

3. آوردن جمله‌هايى كوتاه كه هر كدام سرگذشتى دارد؛ اين نوع ضرب المثل در زبان هر ملتى فراوان است. قرآن از هيچيك از مثلهاى رايج عرب بهره نگرفته است؛ بلكه برعكس، از قرآن، مثلهايى در زبان عرب رايج شده است. مثلهاى برگرفته از قرآن دو گونه است: «صريح» و «ضمنى». در اينجا نمونه‌هايى از اين مثلها را مى‌آوريم:

[1]. تحريم، 10- 12.


صفحه 154

1.«... وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ ...»[1]؛ نيرنگ بد نرسد مگر به دست‌اندركارانش.

2.«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها ...»[2]؛ اگر نيكى كنيد براى خويش كرده‌ايد و اگر بدى هم كنيد براى خويش كرده‌ايد. در فارسى داريم: هرچه كنى به خود كنى، ور همه نيك و بد كنى؛ يا هركس بد و نيك با تن خويش كند.

3.«وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‌»[3]؛ هركسى آن درود عاقبت كار، كه كشت.

من طريق سعى مى‌آرم بجا

ليس للانسان الا ما سعى (سعدى)[4]

4.«... وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‌ ...»[5]؛ هر كه بار خويشتن گيرد بدوش.

5.«لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ»[6]؛ هر كه بر آئين خويشتن خوش بود. در مثل فارسى آمده: عيسى به دين خود، موسى به دين خود.

6.«... كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ»[7]؛ هر گروهى به آنچه دارند شادمانند.

7.«الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ ... وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ ...»[8]؛ پليدان با پليدان و پاكان با پاكان دمسازند. در شعر فارسى آمده است:

كبوتر با كبوتر باز با باز

كند همجنس با همجنس پرواز

8.«ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ ...»[9]؛ بر پيامبر نيست جز رساندن پيام. در شعر فارسى داريم:

من آنچه شرط بلاغ است با تو مى‌گويم تو خواه از سخنم پند گير وخواه ملال‌

9.«... جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها ...»[10]؛ كيفر بدى همانندش بدى است. شاعر مى‌گويد:

بدى مى‌كنى و نيك طمع دارى‌

خود بد باشد جزاى بدكارى‌

[1]. فاطر، 43.

[2]. اسراء، 7.

[3]. نجم، 39.

[4]. امثال القرآن؛ ص 741.

[5]. انعام، 164.

[6]. كافرون، 6.

[7]. روم، 32.

[8]. نور، 26.

[9]. مائده، 99.

[10]. شورى، 40.


صفحه 155

10. از آيات‌«وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً»[1]و«وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‌ عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً»[2]اين مثلها را مى‌توان برگرفت: «خير الأمور اوساطها» يا «الجاهل اما مُفْرط او مفرِّط».

نه چندان بخور كز دهانت برآيد

نه چندان كه از ضعف، جانت برآيد[3]

ميانه گزين در همه كار كرد

به پيوستگى هم به ننگ و نبرد[4]

11. از آيه‌«وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‌ قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى‌ وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي ...»[5]، مَثَل «ليس الخبر كالعيان» يا «شنيدن كى بود مانند ديدن» گرفته شده است.

12. از آيه‌«وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً ...»[6]،مثل «الحركة تجلب البركة» گرفته شده است.

پرسش‌

1. سه ويژگى تمثيل را در ضمن آيه‌«مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمالُهُمْ كَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عاصِفٍ لا يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُوا عَلى‌ شَيْ‌ءٍ ذلِكَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُ»(ابراهيم، 18) بيان كنيد.

2. تمثيل در قرآن، حاكى از تخيّل است يا واقعيت؟ توضيح دهيد.

3. كفار در قرآن به چند گونه ترسيم شده‌اند؟

4. در آيه‌«وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا كَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِيماً تَذْرُوهُ الرِّياحُ ...»[7]، زندگى در اين جهان چگونه توصيف شده است؟

5. چند نمونه از ضرب المثلهاى قرآنى را بنويسيد. (ضرب‌المثل به‌معناى رايج)

[1]. فرقان، 67.

[2]. اسراء، 29.

[3]. سعدى

[4]. فردوسى

[5]. بقره، 260.

[6]. نساء، 100.

[7]. كهف، 45.


صفحه 156

درس نوزدهم: اعجاز قرآن‌

اعجاز از ريشه عجز (ناتوانى) به‌معناى ناتوان ساختن مى‌باشد. ناتوان ساختن بر دو گونه است: يكى آنكه توانايىِ كسى قهراً از وى سلب شود و او به عجز درآيد؛ مثلًا: اگر شخصى قدرت مالى يا مقامى دارد، آن مال يا مقام از او با زور گرفته‌شود و او به خاك مذلّت بنشيند. ديگر آنكه كارى انجام گيرد كه ديگران از انجام آن عاجز باشند، بدون آنكه درباره آنان هيچگونه اقدام منفى به‌عمل آمده‌باشد.

اعجاز انبياء از نوع دوم است؛ يعنى عملى كه به دست آنان انجام مى‌گيرد بيرون از توان بشريت است؛ چرا كه خارج از محدوده عوامل مؤثر متعارف و شناخته شده است و براى بشريت امكان شناخت آن بر اساس موازين طبيعى، هرگز ميسّر نيست. به همين جهت معجزه را «خارق العادة» توصيف مى‌كنند؛ يعنى بيرون از شعاع تأثيرات طبيعى مألوف (عوامل طبيعى شناخته شده، عادى و مأنوس) قرار گرفته است؛ به گونه‌اى كه طبيعت اين جهان- با ساختار كنونى خود- از عهده انجام آن عاجز است.


صفحه 157

ضرورت اعجاز

شرايع و پيامهاى آسمانى كه به‌دست پيامبران عرضه مى‌شود، حقايق آشكارى است كه هر فطرت پاك، آن‌را پذيرا مى‌باشد. انبياء چيزى را مى‌گويند كه فطرت و عقل بشرى بى‌درنگ و آزادانه آن‌را مى‌پذيرد:

«وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ ...؛[1]ما قرآن را كه عين حقيقت است فرو فرستاديم [يعنى حقيقتى آشكار و انكار ناپذير] و همين‌گونه فرود آمد ...».

ازاين‌رو در جاى جاى قرآن تصريح شده كه صاحبنظران انديشمند، بى‌درنگ دعوت حق را مى‌پذيرند و به نداى حقيقت لبّيك مى‌گويند:

«وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ ...؛[2]و [نيز] هدف اين بود كه آگاهان بدانند اين حقى است از سوى پروردگارت و درنتيجه به آن ايمان بياورند و دلهايشان در برابر آن خاشع گردد ...».

امّا كسانى كه حق را با مصالح موهوم خويش سازگار نمى‌بينند، آن‌را نمى‌پذيرند و در مقابل آن ايستادگى مى‌كنند، هرچند در دل به حق بودن آن اعتراف دارند:

«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا ...؛[3]گر چه [با زبان‌] آن‌را انكار نموده، ولى در دل آن‌را شناخته، باور داشته‌اند و اين انكار ناشى از حالت ظلم و استكبار آنان است ...».

بنابراين طبق منطق قرآن، همواره حق آشكار و باطل خودنماست و براى حق‌جويان و حق پويان، دليلى روشنتر از خود حق نمى‌باشد و براى پذيرفتن آن به حجت و برهان نيازى نيست؛ زيرا حق، خود آشكار است و فطرت پاك، آن‌را پذيراست.

[1]. اسراء، 105.

[2]. حج، 54.

[3]. نمل، 14.