بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 30

شده‌است و بطن كسانى را شامل مى‌شود كه كردارى مانند كردار آنان داشته باشند»[1].

فقها با توجه به شأن نزول و تنزيل و تأويل آيات، قاعده‌اى را به‌دست آورده‌اند كه طبق آن، مفهوم آيه و استفاده‌اى كه از آن مى‌شود مربوط به معناى عام است كه از آيه استنباط مى‌گردد نه مورد خاصى كه آيه درباره آن نازل شده است؛ يعنى اگر آيه معناى عامى داشت، اگرچه سبب خاصى باعث نزول آن شده، كاربرد آن تنها در خصوص افراد و محدوده مختص به مورد نزول آن آيه نيست.

يك فقيه توانا بايد بتواند خصوصيات مورد نزول را كنار بگذارد و از جنبه‌هاى عمومى لفظ بهره بگيرد؛ البته سبب نزول براى فهم دلالت متن آيه مفيد است، اما انحصار را نمى‌رساند؛ زيرا احكام الهى همگانى است و پيوسته در همه زمان‌ها جريان دارد؛ بنابراين عموميت لفظ معتبر است نه خصوصيت مورد.[2]

راه يافتن به اسباب نزول‌

پى بردن به اسباب نزول بسى دشوار است؛ زيرا پيشينيان در اين زمينه- جز اندكى كه چاره ساز نيست- مطلب قابل توجهى ثبت و ضبط نكرده‌اند. شايد يكى از علل عدم ضبط دقيق، اين بوده كه پيشينيان خود به وضع آشنا بوده‌اند و ديگر نيازى نمى‌ديدند كه معلومات و شاهد مثال‌هاى خود را به عنوان سند براى آينده ثبت كنند. بعدها رواياتى در اين زمينه فراهم شد كه بيشتر داراى ضعف سند و غير قابل اعتماد بوده و احياناً اعمال غرض در كار وجود داشته‌

[1]. تفسير عياشى؛ ج 1، ص 11، حديث 4.

[2]. اين جمله ترجمه قاعده فقهى« العبرة بعموم اللفظ لا بخصوص المورد» است.


صفحه 31

است. به ويژه در دوران تاريك حكومت بنى اميه كه از روى غرض ورزى، آيات بى‌شمارى با تنظيم شأن نزول‌هاى ساختگى، به دلخواه تفسير و تأويل شده است.

از امام احمد بن حنبل در اين‌باره نقل شده كه سه چيز اصل و پايه درستى ندارد:

الف) رواياتى كه درباره جنگ‌هاى صدر اسلام ثبت شده است؛

ب) رواياتى كه درباره فتنه‌هاى آخرالزمان گفته شده است؛

ج) رواياتى كه درباره تفسير و تأويل قرآن آمده است.

امام بدرالدين زركشى از برخى محققان نقل مى‌كند: «مقصود اين است كه بيشتر روايات در اين‌باره قابل اعتماد نيست، نه اينكه همه آنها قابل اعتماد نباشد»[1].

چون اسباب نزول از راه نقل روايت به‌دست مى‌آيد و متأسفانه وقايع و حوادث در گذشته ضبط نمى‌شد، غالب روايات منقول، چندان منابع قابل اعتمادى نيستند.

واحدى در اسباب النزول مى‌گويد: «جايز نباشد در اسباب نزولِ آيات چيزى گفته شود؛ مگر آنكه روايت صحيح و قابل اعتمادى در دست باشد و از كسانى روايت شده باشد كه خود شاهد حوادث اتفاق افتاده آن زمان بوده باشند، نه آنكه از روى حدس و گفته‌هاى بى اساس، سخنى گفته باشند».

سپس از ابن عباس روايت مى‌كند كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «از نقل حديث بپرهيزيد مگر بدان علم و شناخت صحيح داشته باشيد؛ زيرا هر كس بر من و قرآن دروغى ببندد، جايگاه خود را در آتش آماده ساخته است».

محمدبن‌سيرين مى‌گويد: «از عبيده- يكى از سرشناسانِ تابعين- درباره‌

[1]. البرهان؛ ج 2، ص 156.


صفحه 32

تفسير آيه‌اى از قرآن پرسشى نمودم، گفت: رفتند كسانى كه مى‌دانستند قرآن از چه رو نازل شده‌است!».

واحدى مى‌گويد: «در اين زمان بسيارند كسانى كه در اين زمينه دروغ‌پردازى‌هاى فراوانى دارند، لذا براى رسيدن به حقايق قرآن بايد راه احتياط پيمود»[1].

جلال‌الدين سيوطى، با تمام توانش، نتوانسته است بيش از 250 حديث مسند- اعم از صحيح و سقيم- جمع‌آورى كند[2]، ولى خوشبختانه در مكتب اهل‌بيت عليهم السلام روايات فراوانى است كه به طُرق صحيح از ايشان به‌دست ما رسيده‌است و تا به حال بيش از چهار هزار روايت در اين زمينه جمع‌آورى شده‌است.[3]منابعى كه امروزه در دست داريم و براى دستيابى به اسباب نزول مورد استفاده قرار مى‌گيرند و تا حدودى قابل اطمينانند، عبارتند از: جامع‌البيان طبرى، الدرالمنثور سيوطى، مجمع‌البيان طبرسى، تبيان شيخ طوسى، اسباب‌النزول واحدى و لباب النقول سيوطى.

البته در اين نوشته‌ها «صحيح و سقيم» در هم آميخته و بايد با كمال دقّت در آنها نگريست. تشخيص درست از نادرست به يكى از راه‌هاى زير امكان دارد:

الف) بايد سند روايت، به‌ويژه آخرين كسى كه روايت به او منتهى مى‌شود مورد اطمينان باشد؛ يعنى يا معصوم باشد يا صحابى مورد اطمينان، مانند:

عبداللَّه‌بن‌مسعود، ابىّ‌بن‌كعب و ابن عباس- كه در كار قرآن سررشته داشته و مورد قبول امّت بوده‌اند- و يا اينكه از تابعين عالى‌قدر باشد، مانند: مجاهد، سعيدبن‌جبير و سعيدبن‌مسيّب- كه هرگز از خود چيزى نمى‌ساختند و انگيزه‌

[1]. اسباب النزول؛ ص 4.

[2]. الاتقان؛ ج 4، ص 257 و 214.

[3]. اين روايات را جناب آقاى برهان جمع‌آورى كرده و در ده مجلد آماده چاپ است.


صفحه 33

دروغ‌پردازى نداشته‌اند-.

ب) بايد تواتر يا كثرت نقل روايات ثابت شده باشد؛ يعنى روايات گرچه با الفاظ مختلف، مضموناً متحد باشند و در صورت اختلاف در مضمون، قابل جمع باشند. در اين صورت اطمينان حاصل مى‌شود كه خبر مذكور صحيح است.

ج) بايد رواياتى كه درباره سبب نزول آيات وارد شده‌است، بايد به‌طور قطعى اشكال و ابهام را رفع كند؛ كه اين خود شاهد صدق آن حديث خواهد بود، گرچه از لحاظ سند- به اصطلاح علم الحديث- روايت صحيح نباشد.

پرسش‌

1. اسباب نزول را تعريف كنيد. دانستن آن چه فايده‌اى دارد؟

2. شأن نزول آيه‌«إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما ...»(بقره، 158) را بيان كنيد و ذكر نماييد كه «لا جناح» بيانگر چه امرى است؟

3. چه تفاوتى بين شأن نزول و سبب نزول وجود دارد؟

4. تنزيل و تأويل را تعريف كنيد. اصطلاح ديگر آن چيست؟

5. چرا پى بردن به اسباب نزول آسان نيست؟

6. چند كتاب كه براى پى بردن به اسباب نزول تا حدودى قابل اعتماد هستند نام ببريد.

7. از چه راه‌هايى مى‌توان روايات صحيح اسباب نزول را از ناصحيح تشخيص داد؟


صفحه 34

درس پنجم: كاتبان وحى‌

پيامبر گرامى اسلام به ظاهر خواندن و نوشتن نمى‌دانست و در ميان قوم خود به داشتن سواد معروف نبود، و از آنجا كه هرگز نديده بودند چيزى بخواند يا بنويسد، او را «امّى» مى‌خواندند. قرآن هم او را با همين وصف ياد كرده‌است:

«... فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ ...»[1]. امّى منسوب به امّ (مادر) است و به كسى گويند كه همچون روزى كه از مادر زاده شده‌است فاقد سواد باشد.

معناى ديگرى نيز براى امّى گفته‌اند و آن منسوب به امّ‌القرى (شهرمكه) است؛ يعنى كسى كه در مكه زاده شده‌است. در قرآن در موارد ديگر نيز مشتقات اين واژه آمده‌است؛ مانند:«هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ ...»[2]شايد مقصود منسوبين به شهر مكه باشد، ولى احتمال نخست مشهورتر است؛ اولًا، با آيه‌هاى ديگر قرآن سازش بيشترى دارد:«وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلَّا أَمانِيَّ ...»[3]. (در اين آيه جمله‌«لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ»ظاهراً تفسير«أُمِّيُّونَ»است).

[1]. اعراف، 157 و 158.

[2]. جمعه، 2.

[3]. بقره، 78.


صفحه 35

و ثانياً، آنچه با معجزه بودن قرآن تناسب دارد، صرفاً نخواندن و ننوشتن است نه نتوانستنِ آن:

«وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ؛[1]تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى‌خواندى و با دست خود چيزى نمى‌نوشتى، وگرنه قطعاً باطل انديشان به شك مى‌افتادند».

اين آيه دليلى است بر اينكه پيامبر چيزى نمى‌خواند و نمى‌نوشت، ولى دلالت ندارد كه نمى‌توانست بنويسد و بخواند و همين اندازه براى ساكت كردن معارضين كافى است؛ زيرا پيامبر را هرگز با سواد نمى‌پنداشتند؛ بنابراين راه اعتراض را بر خود بسته مى‌ديدند.

شيخ طوسى در تفسير اين آيه مى‌گويد: «مفسّران گفته‌اند: «نوشتن نمى‌دانست»، ولى آيه چنين دلالتى ندارد؛ بلكه صرفاً گوياى اين است كه نمى‌نوشته و نمى‌خوانده است. چه بسا كسانى نمى‌نويسند ولى قادر بر نوشتن هستند و در ظاهر وانمود مى‌شود كه فاقد سوادند و كتابت نمى‌دانند. پس مُفاد آيه چنين است: پيامبر به نوشتن و خواندن دست نزده بود و او را عادت بر نوشتن نبود»[2].

علامه طباطبايى نيز همين نظر را پذيرفته‌اند.[3]به‌علاوه داشتن سواد، كمال است و بى سوادى، نقص و عيب و چون تمامى كمالات پيامبر صلى الله عليه و آله از راه عنايت خاص الهى بوده و هرگز نزد كسى و استادى تعليم نديده، پس نمى‌شود ساحت قدس پيامبر صلى الله عليه و آله از اين كمال تهى باشد.

عدم تظاهر به سواد، سبب آن شد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به كاتبانى نياز داشته باشد تا در امور مختلف از جمله وحى براى او كتابت كنند؛ لذا چه در مكه و چه‌

[1]. عنكبوت، 48.

[2]. التبيان؛ ج 8، ص 193.

[3]. الميزان؛ ج 16، ص 145.


صفحه 36

در مدينه، زبده‌ترين با سوادان را براى كتابت انتخاب فرمود. اولين كسى كه در مكه عهده‌دار كتابت- مخصوصاً كتابت وحى- شد، على‌بن‌ابى‌طالب عليه السلام بود و تا آخرين روز حيات پيامبر به اين‌كار ادامه داد. پيامبر صلى الله عليه و آله نيز اصرار فراوان داشت تا على عليه السلام، آنچه را نازل مى‌شود، ثبت نمايد تا چيزى از قرآن و وحى آسمانى از على عليه السلام دور نماند.

سُليم‌بن‌قيس هلالى مى‌گويد: نزد على عليه السلام در مسجد كوفه بودم و مردم گرد او را گرفته‌بودند. فرمود: «پرسش‌هاى خود را تا در ميان شما هستم از من دريغ نداريد. درباره كتاب خدا از من بپرسيد. به خدا قسم آيه‌اى نازل نشد مگر آنكه پيامبر گرامى آن‌را بر من مى‌خواند و تفسير و تأويل آن‌را به من مى‌آموخت».

شخصى سؤال كرد: در مورد آنچه نازل مى‌گرديد و شما حضور نداشتيد، چه مى‌كرديد؟ على عليه السلام فرمود: «هنگامى كه به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله مى‌رسيدم، مى‌فرمود: يا على! در غيبت تو آيه‌هايى نازل شد. آنگاه آنها را بر من مى‌خواند و تأويل آنها را به من مى‌آموخت»[1].

اوّلين كسى كه در مدينه، عهده‌دار كتابت وحى گرديد؛ أُبىّ‌بن‌كعب انصارى بود. او قبلًا در زمان جاهليت نوشتن را مى‌دانست. ابىّ‌بن‌كعب كسى است كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله قرآن را به‌طور كامل بر وى عرضه كرد. در دوران يكسان كردن مصاحف در عهد عثمان، سرپرستى گروه به او واگذار شده‌بود و هرگاه در مواردى اختلاف پيش مى‌آمد، با نظر ابىّ، مشكل حلّ مى‌گرديد.[2]زيدبن‌ثابت در مدينه و همسايگى پيامبر صلى الله عليه و آله خانه داشت. او نوشتن مى‌دانست. در ابتداى امر هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله نياز به نوشتن داشت و ابىّ‌بن‌كعب حاضر نبود، به‌دنبال زيد مى‌فرستاد تا براى او كتابت كند. رفته رفته كتابت او هم رسميت يافت و حتى با دستور پيامبر صلى الله عليه و آله زبان و نوشتن عبرانى را نيز فرا گرفت تا

[1]. السقيفه؛ ص 214- 213.

[2]. التمهيد؛ ج 1، ص 348- 340.


صفحه 37

نامه‌هاى عبرى را براى پيامبر صلى الله عليه و آله بخواند و پاسخ بنويسد. زيدبن‌ثابت بيش از ديگر اصحاب، ملازم پيامبر صلى الله عليه و آله در امر نوشتن بود و بيشتر نامه‌نگارى مى‌كرد.[1]بنابراين عمده‌ترين كاتبان وحى؛ على‌بن‌ابى طالب، ابىّ‌بن‌كعب و زيدبن‌ثابت بودند و ديگر كاتبان وحى، در مرتبه دوم قرار داشتند.

ابن اثير مى‌گويد: «يكى از ملتزمين حضور در امر كتابت، عبداللَّه‌بن‌ارقم زهرى بود. او عهده‌دار نامه‌هاى پيامبر صلى الله عليه و آله بود، ولى عهده‌دار معاهده‌ها و صلح‌نامه‌هاى پيامبر صلى الله عليه و آله، على‌بن‌ابى طالب بود». او مى‌گويد: «از جمله كاتبان كه احياناً براى پيامبر صلى الله عليه و آله كتابت مى‌كردند؛ خلفاى ثلاثه، زيدبن‌عوام، خالد و أبان دو فرزند سعيدبن‌العاص، حنظله اسَيدى، علاءبن‌حضرمى، خالدبن‌وليد، عبدالله‌بن‌رواحه، محمدبن‌مسلمه، عبدالله‌بن‌ابى سلول، مغيرةبن‌شعبه، عمروبن‌العاص، معاويةبن‌ابى سفيان، جهم يا جهيم‌بن‌صلت، معيقب‌بن‌ابى فاطمه و شرحبيل‌بن‌حسنه بودند».

ظاهراً اين افراد از جمله كسانى بودند كه در ميان عرب آن روز با سواد بودند و خواندن و نوشتن مى‌دانستند و در مواقع ضرورت، گاه و بى گاه حضرت براى نوشتن از آنان استفاده مى‌كردند؛ ولى كاتبان رسمى سه نفر ياد شده و ابن ارقم بودند. ابوعبدالله زنجانى تا بيش از چهل تن را جزء كاتبان وحى شمرده‌[2]كه ظاهراً هنگام ضرورت از وجود آنان استفاده مى‌شد.

شيوه كتابت در عهد رسالت بدين‌گونه بود كه بر هرچه يافت مى‌شد و امكان نوشتن روى آن وجود داشت، مى‌نوشتند؛ مانند:

1. عُسُب: (جمع عَسِيب) جريده نخل، چوب وسط شاخه‌هاى درخت خرما كه برگهاى آن‌را جدا مى‌ساختند و در قسمت پهن آن مى‌نوشتند؛

2. لِخاف: (جمع لَخْفه) سنگ‌هاى نازك و سفيد؛

[1]. مصاحف سجستانى؛ ص 3.

[2]. تاريخ القرآن؛ ص 21- 20.