بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 102

دانستن حقايق دارد؛ زيرا يکي از غرايز اصيل انسان، غريزهٔ حقيقت‌جويي يا حس کنجکاوي سيري‌ناپذير و مرزناشناس است و ارضاي اين غريزه يکي از نيازهاي رواني وي را برطرف مي‌کند، هرچند اين غريزه در همه افراد به‌طور يک‌سان بيدار و فعال نيست، ولي در هيچ فردي هم کاملاً خفته و بي‌اثر نمي‌باشد.

ولي معمولاً هر علمي فوايد و نتايجي دارد که مع‌الواسطه بر آن مترتب مي‌شود و به نحوي در زندگي مادي و معنوي و ارضاي ساير خواست‌هاي طبيعي و فطري انسان اثر مي‌گذارد؛ مثلاً علوم طبيعي زمينه را براي بهره‌برداري بيشتر از طبيعت و بهزيستي مادي فراهم مي‌کنند، و با يک واسطه با زندگي طبيعي و حيواني انسان مربوط مي‌شوند، و علوم رياضي با دو واسطه ما را به اين هدف مي‌رسانند. هرچند ممکن است به‌ نحو ديگري در زندگي معنوي و بُعد انساني بشر هم اثر بگذارند، و آن هنگامي است که با شناخت‌هاي فلسفي و الهي و توجهات قلبي و عرفاني توأم شوند و پديده‌هاي طبيعت را به‌صورت آثار قدرت و عظمت و حکمت و رحمت الهي ارائه دهند.

رابطه علوم فلسفي با بُعد معنوي و انساني بشر، نزديک‌تر از رابطه علوم طبيعي است، و چنان‌که اشاره کرديم، علوم طبيعي هم به کمک علوم فلسفي با بُعد معنوي انسان ارتباط مي‌يابند. اين رابطه بيش از همه در خدا‌شناسي و سپس در روان‌شناسي فلسفي و فلسفه اخلاق تجلي مي‌کند؛ زيرا فلسفه الهي است که ما را با خداي متعالي آشنا مي‌کند و ما را از صفات جمال و جلال وي آگاه مي‌سازد و زمينهٔ ارتباط ما را با منبع علم و قدرت و جمال بي‌نهايت فراهم مي‌نمايد؛ و علم‌النفس فلسفي است که شناخت روح و صفات و ويژگي‌هاي آن را ميسر مي‌کند و ما را از جوهر انسانيت آگاه مي‌سازد، و بينش ما را نسبت به حقيقت خودمان وسعت مي‌بخشد و به فراسوي طبيعت و ماوراي مرزهاي محدود زمان و مکان رهنمون مي‌گردد، و به ما مي‌فهماند که زندگي انسان، محدود و محصور در چارچوبهٔ تنگ و تاريک زندگي مادي و دنيوي نيست؛ و فلسفه اخلاق و علم اخلاق است که راه‌هاي کلي آراستن و پيراستن روح و دل، و کسب سعادت ابدي و کمال نهايي را نشان مي‌دهد.


صفحه 103

اما چنان‌که قبلاً اشاره کرديم، به‌دست آوردن همه اين معارف ارزنده و جانشين‌ناپذير، در گرو حل مسائل شناخت‌شناسي و هستي‌شناسي است. پس فلسفه اُولي کليد گنج‌هاي شايگان و پايان‌ناپذيري است که خوشبختي و بهره‌مندي جاوداني را نويد مي‌دهد، و ريشهٔ پربرکت ‌«شجرهٔ طيبه»‌اي است که انواع فضايل عقلي و روحي و کمالات بي‌کران معنوي و الهي را به‌بار مي‌آورد و بزرگ‌ترين نقش را در فراهم کردن زمينهٔ تکامل و تعالي انسان ايفا مي‌نمايد.

افزون بر اين، فلسفه به طرد وساوس شيطاني و رد مکتب‌هاي مادي و الحادي کمک شاياني مي‌كند، و شخص را در برابر کژانديشي‌ها و لغزش‌ها و انحرافات فکري مصون مي‌دارد، و او را در ميدان نبرد عقيدتي به سلاح شکست‌ناپذيري مسلح مي‌سازد، و به وي توان دفاع از بينش‌ها و گرايش‌هاي صحيح و حمله و هجوم بر افکار باطل و نادرست را مي‌بخشد.

بنابراين فلسفه علاوه بر نقش اثباتي و سزنده بي‌نظير، داراي نقش دفاعي و تهاجمي بي‌بديلي نيز هست و در گسترش فرهنگ اسلامي و ويراني فرهنگ‌هاي ضد اسلامي، فوق‌العاده مؤثر مي‌باشد.


‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. براي هر انسان آگاهي يک سلسله مسائل اصولي و بنيادي مطرح است که علوم طبيعي و رياضي، پاسخ‌گوي آنها نيستند و تنها علوم فلسفي عهده‌دار حل و تبيين آنها مي‌باشند.

2. علوم فلسفي به نوبهٔ خود متکي بر شناخت‌شناسي و هستي‌شناسي بوده، حل نهايي و ريشه‌اي مسائل خود را مديون فلسفه و متافيزيک هستند.

3. موضوع فلسفه اُولي، هم از نظر مفهوم و هم از نظر تحقق خارجي، بديهي و بي‌نياز از تعريف و اثبات است.

4. مبادي تصديقي فلسفه را فقط بديهيات اوليه تشکيل مي‌دهند، که آنها هم نيازي به اثبات ندارند.


صفحه 104

5. بنابراين فلسفه نخستين يا متافيزيک، تنها علمي است که مبادي خود را مديون هيچ علم ديگري نيست، بلکه ساير علوم‌اند که براي اثبات مبادي تصديقي نيازمند به آن مي‌باشند. از‌اين‌رو بجاست که آن را «مادر علوم» بناميم.

6. هدف نزديک هر علمي، ارضاي خواست حقيقت‌جويي انسان در محدودهٔ مسائل همان علوم است، ولي هر علمي مي‌تواند به نحوي در شئون مادي و معنوي انسان مؤثر باشد و هدف‌هاي باواسطهٔ ديگري را نيز داشته باشد.

7. علوم طبيعي نقش مهمي را در بهزيستي مادي انسان ايفا مي‌کنند، و علوم رياضي وسيله‌اي براي پيشرفت و تکامل آنها به‌شمار مي‌روند و با کمک علوم الهي مي‌توانند در بُعد معنوي انسان نيز مؤثر باشند.

8. رابطه علوم فلسفي با بُعد معنوي انسان نزديک‌تر است، ولي همه آنها نيازمند به فلسفه اُولي هستند. از‌اين‌رو مابعد‌الطبيعه را مي‌توان کليد تکاملات معنوي و سعادت جاوداني بشر به‌حساب آورد.


صفحه 105


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس هشتم‌‌

‌‌‌‌‌‌روش تحقيق در فلسفه

شامل:

— ارزيابي روش تعقلي

— تمثيل و استقراء و قياس

— روش تعقلي و روش تجربي

— نتيجه‌گيري

— قلمرو روش تعقلي و روش تجربي


صفحه 106

صفحه 107


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارزيابي روش تعقلي

در درس‌هاي گذشته مکرراً گفته شد که مسائل فلسفي را بايد با روش تعقلي مورد بررسي قرار داد و روش تجربي در اين زمينه کارايي ندارد. ولي کساني که کمابيش تحت تأثير انديشه‌هاي پوزيتويستي واقع شده‌اند، چنين مي‌پندارند که اين ويژگي مايهٔ نقص و کم‌بهايي انديشه‌هاي فلسفي مي‌شود، به گمان اينکه روش تجربي تنها روش علمي و يقين‌آور است و با روش تعقلي به هيچ نتيجه قطعي نمي‌توان رسيد.

بر اين اساس، بعضي فلسفه را «دوران کودکي علوم» پنداشته‌اند و وظيفهٔ آن را ارائهٔ فرضيه‌هايي براي حل مشکلات علمي قلمداد کرده‌اند[1]و حتي کارل ياسپرس فيلسوف اگزيستانسياليست آلماني مي‌نويسد: «فلسفه، دانش قطعي به‌دست نمي‌دهد... و به محض اينکه شناختي با دلايل قطعي نزد همه مسلم گشت و مقبول افتاد، ديگر آن شناخت معرفتي فلسفي محسوب نمي‌گردد، بلکه في‌الحال به معرفت علمي تبديل مي‌يابد».[2]

بعضي ديگر از افرادي که مرعوب پيشرفت‌هاي علمي و صنعتي غرب شده‌اند، چنين استدلال مي‌کنند که دانشمندان مغرب‌زمين هنگامي به پيشرفت‌هاي علمي چشمگير و روزافزون نائل شدند که روش قياسي و تعقلي را رها کردند و روش استقرائي و تجربي را به‌کار گرفتند، و مخصوصاً از زماني که فرانسيس بيکن بر روش تجربي تأکيد کرد، اين سير تکاملي شتاب گرفت و اين بهترين دليل بر برتري روش تجربي بر روش تعقلي است.

متأسفانه بعضي از نوانديشان و تقليدپيشگان مسلمان هم که اين استدلال را باور کرده‌اند، درصدد برآمده‌اند که مدال افتخار آن را به سينهٔ دانشمندان اسلامي نصب کنند که گويا با

[1]ر.ک: فلسفه چيست، ترجمهٔ منوچهر بزرگمهر، ص21.

[2]ر.ک: درآمدي بر فلسفه، ترجمهٔ اسدالله مبشري، ص18.


صفحه 108

الهام گرفتن از قرآن کريم به مقابله و معارضه با فرهنگ يوناني پرداختند و روش استقرائي و تجربي را جاي‌گزين روش قياسي و تعقلي نمودند، و بعدها نفوذ فرهنگ اسلامي در اروپا موجب بيداري دانشمندان غربي و آگاهي از اين روش پيروزي‌آفرين گرديد.

اين توهمات، کار را به آنجا کشانيده که بعضي از ناآگاهان چنين پنداشته‌اند که روش تحقيقي که قرآن کريم براي حل همه مسائل ارائه مي‌دهد، همان روش تجربي و تحققي (پوزيتويستي) است و حتي مسائل خدا‌شناسي و فقه و اخلاق را هم بايد با همين روش بررسي کرد!

البته از کساني که چشم خود را فقط به داده‌هاي حسي دوخته و از ماوراي ادراکات حسي بسته‌اند و در واقع، منکر نيروي تعقل و ادراکات عقلي شده‌اند و مفاهيم عقلي و متافيزيکي را پوچ و بي‌معنا(!) مي‌شمرند، جاي تعجبي نيست که جايگاهي براي فلسفه در ميان علوم انساني قائل نباشند و تنها نقش آن را توضيح پاره‌اي از اصطلاحات رايج در زبان‌ها بدانند و منزلت آن را تا حد «زبان‌شناسي» تنزل دهند، و يا وظيفهٔ آن را ارائهٔ فرضيه‌هايي براي حل مسائل علوم معرفي کنند. ولي بسيار جاي تأسف است که کساني به‌نام مسلمان و آشنا با قرآن چنين انحرافات و انحطاط‌هاي فکري را به قرآن کريم نسبت دهند و آن را مايهٔ افتخار اسلام و دانشمندان مسلمان قلمداد کنند.

ما در اينجا قصد نقادي انديشه‌هاي پوزيتويستي را که اساس اين پندارها را تشکيل مي‌دهند، نداريم و در بحث‌هاي تطبيقي کمابيش به آن پرداخته‌ايم،[1]ولي لازم مي‌دانيم توضيحي پيرامون روش تعقلي و روش تجربي بدهيم تا بي‌مايگي سخناني که در اين زمينه گفته شده، آشکار شود.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تمثيل و استقراء و قياس

تلاش براي کشف مجهولي با استفاده از معلوم ديگر، به سه صورت انجام مي‌گيرد:

1. سير از جزئي به جزئي ديگر؛ يعني دو موضوعي که مشابه يکديگرند و حکم يکي از آنها معلوم است، همان حکم را براي ديگري اثبات کنيم به استناد شباهتي که ميان دو

[1]ر.ک: ايدئولوژي تطبيقي، درس نهم و شانزدهم.


صفحه 109

موضوع وجود دارد. چنان‌که اگر دو نفر شبيه هم باشند و يکي از ايشان باهوش باشد، بگوييم آن ديگري هم باهوش است. اين کار را به اصطلاح منطقي «تمثيل» و به اصطلاح فقهي «قياس» مي‌گويند. بديهي است که صِرف مشابهت دو موضوع، موجب يقين به اشتراک حکم آنها نمي‌شود. ازاين‌رو تمثيل مفيد يقين نيست و ارزش علمي ندارد.

2. سير از جزئي به کلي؛ يعني با بررسي افراد يک ماهيت و يافتن خاصيت مشترکي بين آنها، حکم کنيم که خاصيت مزبور براي آن ماهيت، ثابت است و در همه افراد آن، تحقق دارد. اين کار را در اصطلاح منطق «استقراء» مي‌نامند و آن را بر دو قسم، تقسيم مي‌کنند: استقراء تام و استقراء ناقص.

فرض استقراء تام در جايي است که همه افراد موضوع، بررسي و خاصيت مشترک در همه آنها ديده شده باشد. روشن است که چنين کاري عملاً ميسر نيست؛ زيرا اگر همه افراد هم‌زمانِ يک ماهيت هم قابل بررسي باشند، هيچ‌گاه نمي‌توان افراد گذشته و آيندهٔ آن را مورد تحقيق قرار داد و دست‌کم چنين احتمالي باقي خواهد ماند که در گذشته يا آينده نيز افرادي براي اين ماهيت به ‌وجود آمده باشد يا به ‌وجود بيايد.

استقراء ناقص اين است که افراد بسياري از يک ماهيت، مورد مشاهده قرار گيرد و خاصيت مشترک بين آنها به همه افراد ماهيت نسبت داده شود. ولي چنين سير فکري، موجب يقين نخواهد شد؛ زيرا همواره چنين احتمالي (هرقدر هم ضعيف باشد) وجود دارد که بعضي از افرادي که مورد بررسي قرار نگرفته‌اند، داراي اين خاصيت نباشند.

بنابراين، از استقراء هم نمي‌شود عملاً نتيجه يقيني و غيرقابل‌ترديد گرفت.

3. سير از کلي به جزئي؛ يعني نخست، محمولي براي يک موضوع کلي ثابت‌ شود و براساس آن، حکم جزئياتِ موضوع معلوم گردد. چنين سير فکري که در منطق «قياس» ناميده مي‌شود، با شرايطي مفيد يقين مي‌باشد؛ يعني درصورتي‌که مقدمات آن يقيني باشند و قياس هم به شکل صحيحي تنظيم شده باشد. منطقيين بخش مهمي از منطق کلاسيک را به بيان شرايط ماده و صورت قياس يقيني (برهان) اختصاص داده‌اند.