رابطه فلسفه با عرفان
در پايان اين درس خوب است اشارهاي به رابطه فلسفه با عرفان داشته باشيم[1]و براي اين منظور ناچاريم توضيح مختصري دربارهٔ عرفان بدهيم.
عرفان که در لغت به معناي شناختن است، در اصطلاح به ادراک خاصي اطلاق ميشود که از راه متمرکز کردن توجه به باطن نفس (نه از راه تجربه حسي و نه از راه تحليل عقلي) بهدست ميآيد، و در جريان اين سير و سلوک معمولاً مکاشفاتي حاصل ميشود که شبيه به «رؤيا» است، و گاهي عيناً از وقايع گذشته يا حال يا آينده حکايت ميکند، و گاهي نيازمند به تعبير است و زماني هم در اثر تصرفات شيطان پديد ميآيد.
مطالبي که عرفا بهعنوان تفسير و مکاشفات و يافتههاي وجداني خويش بيان ميکنند، «عرفان علمي» ناميده ميشود و گاهي با ضميمه کردن استدلالات و استنتاجاتي، به شکل بحثهاي فلسفي درميآيد.
ميان فلسفه و عرفان نيز روابط متقابلي وجود دارد که در دو بخش بررسي ميشود:
کمکهاي فلسفه به عرفان
الف) عرفان واقعي تنها از راه بندگي خدا و اطاعت از دستورات او حاصل ميشود و بندگي خدا بدون شناخت او امکان ندارد؛ شناختي که نيازمند به اصول فلسفي است.
ب) تشخيص مکاشفات صحيح عرفاني با عرضه داشتن آنها بر موازين عقل و شرع انجام ميگيرد، و با يک يا چند واسطه به اصول فلسفي منتهي ميشود.
ج) چون شهود عرفاني يک ادراک باطني و کاملاً شخصي است، تفسير ذهني آن بهوسيله مفاهيم و انتقال دادن آن به ديگران با الفاظ و اصطلاحات انجام ميگيرد، و با توجه به اينکه بسياري از حقايق عرفاني فراتر از سطح فهم عادي است، بايد مفاهيم دقيق و اصطلاحات مناسبي بهکار گرفته شود که موجب سوءتفاهم و بدآموزي نشود (چنانکه
[1]براي توضيح بيشتر، ر.ک: محمدتقي مصباح يزدي، چکيدهٔ چند بحث فلسفي، ص13ـ18.
متأسفانه در مواردي رخ داده است)، و تعيين مفاهيم دقيق، محتاج ذهن ورزيدهاي است که جز با ممارست در مسائل فلسفي حاصل نميشود.
کمکهاي عرفان به فلسفه
الف) چنانکه اشاره کرديم، مکاشفات و مشاهدات عرفاني مسائل جديدي را براي تحليلات فلسفي فراهم ميکند که به گسترش چشمانداز و رشد فلسفه کمک مينمايد.
ب) در مواردي که علوم فلسفي مسائلي را از راه برهان عقلي اثبات ميکند، شهودهاي عرفاني مؤيدات نيرومندي براي صحت آنها بهشمار ميرود، و در واقع آنچه را فيلسوف با عقل ميفهمد، عارف با شهود قلبي مييابد.
خلاصه
1. اصول موضوعهٔ هر علمي معمولاً در علم ديگري اثبات ميشود، و اين وسيلهاي است که علوم با يکديگر پيوند يابند.
2. اين ارتباط هم ميان علوم طبيعي با يکديگر، و هم ميان علوم فلسفي با يکديگر، و هم ميان علوم طبيعي با علوم فلسفي برقرار است.
3. فلسفه به دو طريق به علوم کمک ميکند: يکي از راه اثبات موضوعات غيربديهي، و ديگري از راه اثبات کليترين اصول و مباني.
4. علوم نيز از دو طريق به فلسفه کمک ميکنند: يکي از راه اثبات مقدمه براي بعضي از براهين فلسفي، و ديگري از راه ارائهٔ مسائل جديدي براي تحليلات عقلاني.
5. عرفان عبارت است از شناختي که از راه دور متمرکز کردن توجه به باطن نفس حاصل ميشود.
6. فلسفه از راه اثبات شناختهاي لازم قبل از سير و سلوک عرفاني، و همچنين از راه ارائهٔ موازيني براي تشخيص مکاشفات صحيح، و نيز از راه تعيين مفاهيم و اصطلاحات دقيق براي تفسير آنها، به عرفان کمک ميکند.
7. عرفان از راه طرح مسائل جديد و نيز از راه تأييد نتايج بهدست آمده از انديشههاي عقلاني، به فلسفه کمک ميکند.
درس دهم
ضرورت فلسفه
شامل:
— انسان عصر
— مکتبهاي اجتماعي
— راز انسانيت
— جواب چند شبهه
انسان عصر
خورشيد، تازه سر از بستر آبهاي سبز دريا برداشته و اشعهٔ زرفام خود را بر چهرههاي خوابآلودهٔ سرنشينان کشتي تابانده است؛ سرنشيناني که بهتازگي از خواب دوشين بيدار شدهاند و با خيال راحت و بيخبر از همهجا به خوردن و آشاميدن و انواع سرگرميها پرداختهاند، و کشتي همچنان در اقيانوس کرانناپيدا پيش ميرود.
در اين ميان يک نفر که هشيارتر بهنظر ميرسد، اندکي به فکر فروميرود و آنگاه رو به همنشينان کرده، ميپرسد: «ما به کجا ميرويم؟» ديگري که گويي از خواب پريده است، حيرتزده همين سؤال را از ديگران ميکند و... . بعضي آنچنان سرمست شادي و سرگرمي هستند که وقعي به آن نمينهند و بدون اينکه به پاسخ آن بينديشند، بهکار خود ادامه ميدهند، ولي اين سؤال اندکاندک گسترش مييابد و به ملوانان و ناخدا هم ميرسد. آنها هم بدون اينکه پاسخي داشته باشند، سؤال را تکرار ميکنند و سرانجام علامت سؤالي بر فضاي کشتي نقش ميبندد و دلهرهٔ عجيب و پريشاني فراگيري پديد ميآيد... .
آيا اين صحنهٔ تخيلي، داستان مردم جهان نيست که بر سفينهٔ عظيم زمين سوارند و در حالي که در فضاي کيهاني به دور خود ميچرخند، اقيانوس بيکران زمان را درمينوردند؟ و آيا مَثَل ايشان مثل چهارپايانِ سر در آخور نيست؟ چنانکه قرآن کريم ميفرمايد:يَتَمَتَّعُونَ وَيَأکلُونَ کما تَأکلُ الأنْعام؛[1]«بهسان چهارپايان بهره ميگيرند و ميخورند». و نيز ميفرمايد:لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَلَهُم اَعْيُنٌ لا يُبْصِروُنَ بِها وَلَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعونَ بِها اُولئِک کاَلانْعامِ بَلْ هُمْ أضَلُّ اُولئِک هُمُ الْغافِلُون؛[2]«دلهايي دارندکه باآنها حقايق رادرنمييابندوچشمهايي دارند
[1]محمّد (47)، 12.
[2]اعراف (7)، 179.
که با آنها نميبينند و گوشهايي دارند که با آنها نميشنوند، ايشان مانند چهارپايان، بلکه گمراهتر از آناناند، ايشان همان غافلاناند».
آري! اين داستان انسان عصر ماست که همراه با پيشرفت شگرف تکنولوژي، دچار حيرت و سردرگمي شده و نميداند از کجا آمده، و به کجا ميرود، و به کدام سوي بايد رو کند، و از کدام راه بايد برود. اينچنين است که در عصر فضا، مکاتب پوچگرايي و نهيليسم و هيپيسم ظهور ميکند و چونان سرطان به جان فکر و روح انسان متمدن ميافتد و بهمانند موريانه پايههاي کاخ انسانيت را ميخورد و سست ميکند.
اما اين سؤالات از سوي آگاهان مطرح شده و نيمههشياران را به خود آورده و انديشمندان را براي يافتن پاسخ، به انديشيدن واداشته است؛ گروهي که آمادگي لازم براي درست انديشيدن را دارند، به پاسخهاي صحيح و روشنگر و جهتدهندهاي دست مييابند و مقصد حقيقي را ميشناسند و با شوق، به پيمودن راه مستقيم ميپردازند، ولي کساني هم در اثر نارسايي فکر و عوامل رواني، چنين ميپندارند که اين کاروان را نه آغازي است و نه انجامي، و همواره کشتيهايي در پهنهٔ اقيانوس پديد ميآيند و بهوسيله امواجِ خروشان و بـيهدف بـه ايـن سـوي و آن سـوي کشـانده مـيشوند و پيش از آنکه به ساحـل اَمن و آسودهاي برسند، در دل دريا غرق ميگردند:وَقالوا اِنْ هِي اِلا حَياتُناَ الدُّنْيا نَمُوتُ وَنَحيي وَما يُهْلِکنا اِلا الدَّهْر؛[1]«و گفتند که جز اين زندگي دنيا حياتي نيست، ميميريم و زنده ميشويم، و کسي جز روزگارْ ما را نابود نميسازد».
بههرحال اين پرسشها خواهناخواه براي انسان آگاه مطرح است که آغاز کدام است؟ و انجام کدام؟ و راه راست بهسوي مقصد کدام؟
بديهي است که دانشهاي طبيعي و رياضي، پاسخي براي آنها ندارند. پس چه بايد کرد و پاسخ درست اين سؤالات را از چه راهي بايد بهدست آورد؟
در درسهاي گذشته راه يافتن پاسخ اين پرسشها معلوم شده است؛ يعني هريک از اين سؤالات اساسي سهگانه، مربوط به شاخهاي از فلسفه است که بايد با روش تعقلي
[1]جاثيه (45)، 24.
مورد بررسي قرار گيرد و همه آنها نيازمند به متافيزيک و فلسفه اُولي است، پس بايد از شناختشناسي و هستيشناسي آغاز کنيم و سپس به ساير علوم فلسفي بپردازيم تا پاسخهاي صحيح اين سؤالات و مانند آنها را بيابيم.
مکتبهاي اجتماعي
سرگرداني و حيرتي که دامنگير انسان عصر فضا شده، در مسائل فردي و شخصي، محدود و محصور نگشته و مسائل اجتماعي را نيز دربرگرفته و در مکتبها و سيستمهاي سياسيـ اقتصادي مختلفي متبلور شده است و با اينکه اين نظامهاي دستبافتِ بشر بارها امتحان نارسايي و ناشايستگي خود را دادهاند، هنوز هم جوامع سرگردان بشري دست از آنها برنداشتهاند، و کساني هم که از آنها سرخورده شدهاند، در همان مسيرهاي انحرافي گام برميدارند و بهدنبال دستبافتهاي جديدي از همان قماشها ميگردند، و هربار که «ايسم» تازهاي در صحنهٔ ايدئولوژيها ظاهر ميشود، گروهي گمراه را بهسوي خود جذب ميکند و جنجال و غوغايي به راه مياندازد و طولي نميکشد که ناکام و شکستخورده سقوط مينمايد تا چه وقت با نام و رنگ و بوي ديگري ظاهر شود و عدهاي ديگر را بفريبد.
گويي اين گمراهان نگونبخت، سوگند ياد کردهاند که هرگز به نداي حق گوش فراندهند و سخن رهبران الهي را نشنوند و بر ايشان همي خرده گيرند که چرا دست شما از زر و سيم و زرق و برق جهان تهي است، و اگر راست ميگوييد، چرا کاخهاي سفيد و سرخ جهان در اختيار شما نيست!
آري! اينان دنبالهرو کساني هستند که قرآن کريم داستانهايشان را پيدرپي در گوش جهانيان فروخوانده و همگان را به عبرت گرفتن از سرنوشتِ شوم آنان دعوت کرده است. اما گوش شنوا کجاست؟!
باري! از باب دعوت با شيوه حکمت ميبايست گفت: نظامهاي اجتماعي ميبايستي