بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 128

7. عرفان از راه طرح مسائل جديد و نيز از راه تأييد نتايج به‌دست آمده از انديشه‌هاي عقلاني، به فلسفه کمک مي‌کند.


صفحه 129


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس دهم‌‌

‌‌‌‌‌‌ضرورت فلسفه

شامل:

— انسان عصر

— مکتب‌هاي اجتماعي

— راز انسانيت

— جواب چند ‌شبهه


صفحه 130

صفحه 131


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انسان عصر

خورشيد، تازه سر از بستر آب‌هاي سبز دريا برداشته و اشعهٔ زرفام خود را بر چهره‌هاي خواب‌آلودهٔ سرنشينان کشتي تابانده است؛ سرنشيناني که به‌تازگي از خواب دوشين بيدار شده‌اند و با خيال راحت و بي‌خبر از همه‌‌جا به خوردن و آشاميدن و انواع سرگرمي‌ها پرداخته‌اند، و کشتي همچنان در اقيانوس کران‌ناپيدا پيش مي‌رود.

در اين ميان يک نفر که هشيارتر به‌نظر مي‌رسد، اندکي به فکر فرومي‌رود و آن‌گاه رو به همنشينان کرده، مي‌پرسد: «ما به کجا مي‌رويم؟» ديگري که گويي از خواب پريده است، حيرت‌زده همين سؤال را از ديگران مي‌کند و... . بعضي آن‌چنان سرمست شادي و سرگرمي هستند که وقعي به آن نمي‌نهند و بدون اينکه به پاسخ آن بينديشند، به‌کار خود ادامه مي‌دهند، ولي اين سؤال اندک‌اندک گسترش مي‌يابد و به ملوانان و ناخدا هم مي‌رسد. آنها هم بدون اينکه پاسخي داشته باشند، سؤال را تکرار مي‌کنند و سرانجام علامت سؤالي بر فضاي کشتي نقش مي‌بندد و دلهرهٔ عجيب و پريشاني فراگيري پديد مي‌آيد... .

آيا اين صحنهٔ تخيلي، داستان مردم جهان نيست که بر سفينهٔ عظيم زمين سوارند و در حالي که در فضاي کيهاني به‌ دور خود مي‌چرخند، اقيانوس بي‌کران زمان را درمي‌نوردند؟ و آيا مَثَل ايشان مثل چهارپايانِ سر در آخور نيست؟ چنان‌که قرآن کريم مي‌فرمايد:يَتَمَتَّعُونَ وَيَأکلُونَ کما تَأکلُ الأنْعام؛[1]«به‌سان چهارپايان بهره مي‌گيرند و مي‌خورند». و نيز مي‌فرمايد:لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَلَهُم اَعْيُنٌ لا يُبْصِروُنَ بِها وَلَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعونَ بِها اُولئِک کاَلانْعامِ بَلْ هُمْ أضَلُّ اُولئِک هُمُ الْغافِلُون؛[2]«دل‌هايي دارندکه باآنها حقايق رادرنمي‌يابندوچشم‌هايي دارند

[1]محمّد (47)، 12.

[2]اعراف (7)، 179.


صفحه 132

که با آنها نمي‌بينند و گوش‌هايي دارند که با آنها نمي‌شنوند، ايشان مانند چهارپايان، بلکه گمراه‌تر از آنان‌اند، ايشان همان غافلان‌اند».

آري! اين داستان انسان عصر ماست که همراه با پيشرفت شگرف تکنولوژي، دچار حيرت و سردرگمي شده و نمي‌داند از کجا آمده، و به کجا مي‌رود، و به کدام سوي بايد رو کند، و از کدام راه بايد برود. اين‌چنين است که در عصر فضا، مکاتب پوچ‌گرايي و نهيليسم و هيپيسم ظهور مي‌کند و چونان سرطان به جان فکر و روح انسان متمدن مي‌افتد و به‌مانند موريانه پايه‌هاي کاخ انسانيت را مي‌خورد و سست مي‌کند.

اما اين سؤالات از سوي آگاهان مطرح شده و نيمه‌هشياران را به خود آورده و انديشمندان را براي يافتن پاسخ، به انديشيدن واداشته است؛ گروهي که آمادگي لازم براي درست انديشيدن را دارند، به پاسخ‌هاي صحيح و روشنگر و جهت‌دهنده‌اي دست مي‌يابند و مقصد حقيقي را مي‌شناسند و با شوق، به پيمودن راه مستقيم مي‌پردازند، ولي کساني هم در اثر نارسايي فکر و عوامل رواني، چنين مي‌پندارند که اين کاروان را نه آغازي است و نه انجامي، و همواره کشتي‌هايي در پهنهٔ اقيانوس پديد مي‌آيند و به‌وسيله امواجِ خروشان و بـي‌هدف بـه ايـن سـوي و آن سـوي کشـانده مـي‌شوند و پيش از آنکه به ساحـل اَمن و آسوده‌اي برسند، در دل دريا غرق مي‌گردند:وَقالوا اِنْ هِي اِلا حَياتُناَ الدُّنْيا نَمُوتُ وَنَحيي وَما يُهْلِکنا اِلا الدَّهْر؛[1]«و گفتند که جز اين زندگي دنيا حياتي نيست، مي‌ميريم و زنده مي‌شويم، و کسي جز روزگارْ ما را نابود نمي‌سازد».

به‌هرحال اين پرسش‌ها خواه‌ناخواه براي انسان آگاه مطرح است که آغاز کدام است؟ و انجام کدام؟ و راه راست به‌سوي مقصد کدام؟

بديهي است که دانش‌هاي طبيعي و رياضي، پاسخي براي آنها ندارند. پس چه بايد کرد و پاسخ درست اين سؤالات را از چه راهي بايد به‌دست آورد؟

در درس‌هاي گذشته راه يافتن پاسخ اين پرسش‌ها معلوم شده است؛ ‌يعني هريک از اين سؤالات اساسي سه‌گانه، مربوط به شاخه‌اي از فلسفه است که بايد با روش تعقلي

[1]جاثيه (45)، 24.


صفحه 133

مورد بررسي قرار گيرد و همه آنها نيازمند به متافيزيک و فلسفه اُولي است، پس بايد از شناخت‌شناسي و هستي‌شناسي آغاز کنيم و سپس به ساير علوم فلسفي بپردازيم تا پاسخ‌هاي صحيح اين سؤالات و مانند آنها را بيابيم.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مکتب‌هاي اجتماعي

سرگرداني و حيرتي که دامن‌گير انسان عصر فضا شده، در مسائل فردي و شخصي، محدود و محصور نگشته و مسائل اجتماعي را نيز دربر‌گرفته و در مکتب‌ها و سيستم‌هاي سياسي‌ـ اقتصادي مختلفي متبلور شده است و با اينکه اين نظام‌هاي دست‌بافتِ بشر بارها امتحان نارسايي و ناشايستگي خود را داده‌اند، هنوز هم جوامع سرگردان بشري دست از آنها برنداشته‌اند، و کساني هم که از آنها سرخورده شده‌اند، در همان مسيرهاي انحرافي گام برمي‌دارند و به‌دنبال دست‌بافت‌هاي جديدي از همان قماش‌ها مي‌گردند، و هربار که «ايسم» تازه‌اي در صحنهٔ ايدئولوژي‌ها ظاهر مي‌شود، گروهي گمراه را به‌سوي خود جذب مي‌کند و جنجال و غوغايي به راه مي‌اندازد و طولي نمي‌کشد که ناکام و شکست‌خورده سقوط مي‌نمايد تا چه وقت با نام و رنگ و بوي ديگري ظاهر شود و عده‌اي ديگر را بفريبد.

گويي اين گمراهان نگون‌بخت،‌ سوگند ياد کرده‌اند که هرگز به نداي حق گوش فراندهند و سخن رهبران الهي را نشنوند و بر ايشان همي خرده گيرند که چرا دست شما از زر و سيم و زرق و برق جهان تهي است، و اگر راست مي‌گوييد، چرا کاخ‌هاي سفيد و سرخ جهان در اختيار شما نيست!

آري! اينان دنباله‌رو کساني هستند که قرآن کريم داستان‌هايشان را پي‌درپي در گوش جهانيان فروخوانده و همگان را به عبرت گرفتن از سرنوشتِ ‌شوم آنان دعوت کرده است. اما گوش شنوا کجاست؟!

باري! از باب دعوت با شيوه حکمت مي‌بايست گفت: نظام‌هاي اجتماعي مي‌بايستي


صفحه 134

براساس آگاهي از ساخت فطري انسان و همه ابعاد وجودي وي، و با توجه به هدف آفرينش و شناخت عواملي که او را در رسيدن به هدف نهايي کمک مي‌کند، تنظيم شود و يافتن چنين فرمول پيچيده‌اي در توان مغزهاي انسان‌هاي عادي نيست. آنچه از انديشه ما مي‌توان انتظار داشت، شناختن مسائل بنيادي و شالوده‌هاي کلي اين نظام‌هاست که مي‌بايست هرچه محکم‌تر و استوارتر پي‌ريزي گردد؛ يعني شناخت آفرينندهٔ جهان و انسان، شناخت هدف‌داري زندگي بشر و شناخت راهي که آفرينندهٔ حکيم براي سير و حرکت به‌سوي هدف نهايي، فراروي بشر گشوده است. آن‌گاه نوبت دل به او سپردن است، و سر در راه آوردن، و از راهنمايي‌هاي الهي پيروي کردن، و گام استوار برداشتن، و بدون هيچ ترديد و تزلزلي راه پيمودن و شتاب گرفتن.

اما اگر کساني از نعمت خدادادي عقل بهره نگرفتند، و به آغاز و انجام هستي نينديشيدند، و مسائل بنيادي زندگي را حل نکردند، و به دلخواه خود راهي برگزيدند و نظامي پديد آوردند و نيروهاي خود و ديگران را بر سرِ آن گذاشتند، چنين کساني بايد به پيامدهاي خودخواهي‌ها و نابخردي‌ها و هوا‌پرستي‌ها و کژانديشي‌ها و کجروي‌هاي خودشان هم ملتزم شوند، و سرانجام نبايد کسي را بر ناکامي‌ها و بدبختي‌هاي جاودانه‌شان سرزنش کنند.

آري! يافتن ايدئولوژي صحيح در گرو داشتن جهان‌بيني صحيح است و تا پايه‌هاي جهان‌بيني استوار نگردد و مسائل بنيادي آن به‌صورت درست حل نشود و وسوسه‌هاي مخالف دفع نگردد، نمي‌توان به يافتن ايدئولوژي مطلوب و کارساز و راه‌گشايي اميد بست، و تا «هست»ها را نشناسيم، نمي‌توانيم «بايد»ها را بشناسيم.

مسائل بنيادي جهان‌بيني، همان پرسش‌هاي سه‌گانه‌اي است که وجدان بيدار و فطرت آگاه انسان، پاسخ‌هاي قطعي و قانع‌کننده‌اي براي آنها مي‌جويد. بي‌جهت نيست که دانشمندان اسلامي آنها را «اصول دين» ناميده‌اند: خدا‌شناسي در پاسخ «آغاز کدام است؟»؛ معادشناسي در پاسخ «انجام کدام است؟»؛ و وحي و نبوت‌شناسي در پاسخ «راه کدام است و راهنما کيست؟».


صفحه 135

ناگفته پيداست که حل صحيح و قطعي آنها مرهون انديشه‌هاي عقلي و فلسفي است، و بدين‌ترتيب از راه ديگري به اهميت و ضرورت مسائل فلسفي، و پيشاپيش آنها شناخت‌شناسي و هستي‌شناسي پي ‌مي‌بريم.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌راز انسانيت

راه سومي براي شناختن اهميت و ضرورت فلسفه وجود دارد که مي‌تواند انسان‌هاي والاهمت و تعالي‌جو را برانگيزاند، و آن اين است که اساساً انسانيت حقيقي انسان در گرو دستاوردهاي فلسفه است و بيانش اين است:

همه حيوانات با اين ويژگي شناخته مي‌شوند که افعال خود را با شعور و اراده برخاسته از غرايز انجام مي‌دهند و موجودي که هيچ نحو شعوري ندارد، از صف حيوانات خارج است. در ميان حيوانات، نوع ممتازي وجود دارد که نه درک او منحصر به درک حسي است و نه اراده وي تابع غرايز طبيعي، بلکه نيروي درک‌کنندهٔ ديگري به نام عقل دارد که اراده‌اش در پرتو راهنمايي آن شکل مي‌گيرد. به ديگر سخن، امتياز انسان به نوع بينش و گرايش اوست. پس اگر فردي تنها به ادراکات حسي قناعت ورزد و نيروي عقل خود را درست به‌کار نگيرد و انگيزهٔ حرکات و سکناتش هم همان غرايز حيواني باشد، در واقع حيواني بيش نيست، بلکه به تعبير قرآن کريم از چهارپايان هم گمراه‌تر است!

بنابراين انسان حقيقي کسي است که عقل خود را در راه مهم‌ترين مسائل سرنوشت‌ساز به‌کار گيرد و براساس آنها راه کلي زيستن را بشناسد و سپس با جديت به پيمودن آن بپردازد. از بيانات گذشته معلوم شد که ريشه‌اي‌ترين مسائلي که براي هر انسان آگاه مطرح است و در سرنوشت فردي و اجتماعي بشر نقش حياتي را ايفا مي‌نمايد، همان مسائل بنيادي جهان‌بيني است؛ مسائلي که حل قطعي و نهايي آنها، مرهون تلاش‌هاي فلسفي است.

حاصل آنکه بدون بهره‌گيري از دستاوردهاي فلسفه، نه سعادت فردي ميسر است و نه سعادت اجتماعي و نه رسيدن به کمال حقيقي انساني.