بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 140

8. طرح بعضي از مسائل فلسفي در کتاب و سنت، ماهيت فلسفي آنها را تغيير نمي‌دهد و ما را بي‌نياز از تلاش‌هاي فلسفي براي دفع همه شبهات الحادي نمي‌سازد.

9. اختلاف در مسائل فلسفي مانند هر علم ديگر، امري اجتناب‌ناپذير است و نمي‌توان آن را دليلي بر بطلان روش فلسفي و تعقلي قلمداد کرد، بلکه بايد با توجه به آن، بر تلاش و کوشش براي دستيابي به نتايج مطمئن‌تر افزود.

10. ضرورت فلسفه به معناي تأمين همه شرايط لازم براي سعادت فردي و اجتماعي نيست، بلکه به معناي تحصيل شرط لازم و اساسي آن است.


صفحه 141


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بخش دوم

‌‌‌‌‌‌‌‌شناخت‌شناسي


صفحه 142

صفحه 143


‌‌‌‌‌‌درس يازدهم

‌‌‌‌‌‌‌‌مقدمهٔ شناخت‌‌‌شناسي

شامل:

— اهميت‌ شناخت‌شناسي

— نگاهي به تاريخچهٔ شناخت‌شناسي

— شناخت در فلسفه اسلامي

— تعريف شناخت‌شناسي


صفحه 144

صفحه 145


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اهميت‌ شناخت‌‌شنا‌سي

از بحث‌هاي مقدماتي روشن شد که براي انسان به عنوان يک موجود آگاه که فعاليت‌هايش از آگاهي نشئت مي‌گيرد، يک سلسله مسائل بنيادي مطرح است که تغافل و شانه خالي کردن از تلاش براي يافتن پاسخ‌هاي صحيح آنها، او را از مرز انسانيت خارج کرده، به چارپايان ملحق مي‌سازد، و باقي‌ماندن در حال شک و دودلي علاوه بر اينکه وجدان حقيقت‌جويش را خرسند نمي‌کند و نگراني از مسئوليت محتمل را رفع نمي‌نمايد، وي را موجودي ايستا و بي‌تحرک و احياناً خطرناک به‌بار مي‌آورد، چنان‌که راه‌حل‌هاي غلط و انحرافي مانند ماديگري و پوچ‌انگاري نيز نمي‌توانند آرامش رواني و خوشبختي اجتماعي را فراهم کنند، و ريشه‌اي‌ترين عامل مفاسد فردي و اجتماعي را بايد در کژبيني‌ها و کژانديشي‌ها جست‌وجو کرد. پس چاره‌اي جز اين نيست که با عزمي راسخ و سستي‌ناپذير به بررسي اين مسائل بپردازيم، و از هيچ کوششي در اين راه دريغ نورزيم، تا هم پايه‌هاي زندگي انساني خود را استوار سازيم و هم ديگران را در اين راه ياري دهيم، و از نفوذ انديشه‌هاي نادرست و رواج مکتب‌هاي منحرف در جامعه خويش جلوگيري کنيم.

اکنون که ضرورت تلاش عقلاني و فلسفي کاملاً روشن شده و جاي هيچ‌گونه شک و ترديد و وسوسه‌اي نسبت به آن باقي نمانده و بر سير و سلوک در اين مسيرِ ضروري و اجتناب‌ناپذير عزم کرده‌ايم، در نخستين گام با اين سؤال مواجه مي‌شويم که آيا عقل بشر توان حل اين مسائل را دارد؟

اين پرسش، هستهٔ مرکزي مسائل «شناخت‌شناسي» را تشکيل مي‌دهد و تا مسائل اين


صفحه 146

بخش حل نشود، نوبت به بررسي مسائل «هستي‌شناسي» و ديگر علوم فلسفي نمي‌رسد؛ زيرا تا هنگامي که ارزش شناخت عقلاني ثابت نشده، ادعاي ارائهٔ راه‌حل واقعي براي چنين مسائلي، بيهوده و ناپذيرفتني است و همواره چنين سؤالي وجود خواهد داشت که از کجا عقلْ اين مسئله را درست حل کرده باشد؟

اينجا‌ست که بسياري از چهره‌هاي سرشناس فلسفه غرب مانند هيوم، کانت، اگوست کنت و همة‌ پوزيتويست‌ها لغزيده‌اند، و با نظريات نادرست خود بنياد فرهنگ جوامع غربي را واژگون ساخته‌اند و حتي دانشمندان علوم ديگر مخصوصاً روان‌شناسان رفتارگرا را به گمراهي کشانده‌اند. متأسفانه امواج شکننده و تباه‌کنندهٔ اين‌گونه مکتب‌ها به ديگر نقاط جهان نيز گسترش يافته و جز قله‌هاي رفيع و صخره‌هاي سرسخت و آسيب‌ناپذيري که در پناه فلسفه استوار و نيرومند الهي قرار داشته‌اند، ديگران را کمابيش تحت تأثير قرار داده است.

بنابراين بايد بکوشيم تا گام نخستين را با استواري برداريم و سنگ بناي کاخ انديشه فلسفي خود را با استحکام و اتقان هرچه بيشتر به‌کار گذاريم تا بتوانيم به ياري خداوند مراحل ديگر را نيز به‌شايستگي بپيماييم و به هدف مطلوب برسيم.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگاهي به تاريخچهٔ شناخت‌‌شناسي

گرچه شناخت‌شناسي (اِپيستمولوژي) به عنوان شاخه‌اي از علوم فلسفي، سابقهٔ زيادي در تاريخ علوم ندارد، ولي مي‌توان گفت که مسئله ارزش شناخت که محور اصلي مسائل آن را تشکيل مي‌دهد، از قديم‌ترين دوران‌هاي فلسفه کمابيش مطرح بوده است. شايد نخستين عاملي که موجب توجه انديشمندان به اين مسئله شده، کشف خطاهاي حواس و نارسايي اين ابزار شناخت براي نمايش دادن واقعيت‌هاي خارجي بوده است و همين امر، موجب شد که الئائيان بهاي بيشتري به ادراکات عقلي بدهند و ادراکات حسي را قابل اعتماد ندانند.

از سوي ديگر اختلافات دانشمندان در مسائل عقلي و استدلالات متناقضي که هر گروهي براي اثبات و تأييد افکار و آراي خودشان مي‌کردند، به سوفيست‌ها مجال داد که


صفحه 147

ارزش ادراکات عقلي را انکار کنند و به‌قدري در اين زمينه زياده‌روي کردند که اساساً واقعيت خارجي را مورد شک و انکار قرار دادند.

از اين پس مسئله شناخت به‌صورت جدي‌تري مطرح شد تا اينکه ارسطو اصول منطقي را به عنوان ضوابطي براي درست انديشيدن و سنجش استدلال‌ها تدوين کرد که هنوز هم بعد از گذشت بيست و چند قرن مورد استفاده مي‌باشد، و حتي مارکسيست‌ها پس از سال‌ها مبارزه با آن، سرانجام آن را به عنوان بخشي از منطق مورد نياز بشر پذيرفته‌اند.

بعد از دوران شکوفايي فلسفه يونان، نوساناتي در ارزشگذاري به ادراکات حسي و عقلي پديد آمد و چنان‌که در درس‌هاي اول اشاره کرديم، دو مرتبه ديگر بحران شک‌گرايي در اروپا رخ داد و بعد از عهد رنسانس و پيشرفت علوم تجربي، تدريجاً حس‌گرايي رواج بيشتري يافت، چنان‌که اکنون هم گرايش غالب همين است، هرچند در ميان عقل‌گرايان هم گهگاه چهره‌هاي برجسته‌اي رخ نموده‌اند.

تقريباً نخستين پژوهش‌هاي سيستماتيک دربارهٔ شناخت‌شناسي در قارهٔ اروپا، به‌وسيله لايب‌نيتز و در انگلستان به‌وسيله جان لاک انجام يافت و بدين‌ترتيب شاخهٔ مستقلي از علوم فلسفي رسماً شکل گرفت. پژوهش‌هاي لاک به‌وسيله اخلافش بارکلي و هيوم دنبال شد و مکتب تجربه‌گرايي ايشان شهرت يافت و تدريجاً موقعيت عقل‌گرايان را تضعيف کرد، به‌طوري که کانت، فيلسوف معروف آلماني که در جناح عقل‌گرايان قرار دارد، شديداً تحت تأثير افکار هيوم واقع شد.

کانت ارزشيابي شناخت و توان عقل را مهم‌ترين وظيفهٔ فلسفه قلمداد کرد، ولي ارزش ادراکات عقل نظري را تنها در محدودهٔ علوم تجربي و رياضي و در خدمت آنها پذيرفت و نخستين ضربهٔ سهمگين را از ميان عقل‌گرايان بر پيکر متافيزيک وارد ساخت؛ هرچند قبلاً هيوم چهرهٔ برجستهٔ مکتب تجربه‌گرايي (آمپريسم)، حملهٔ سختي را آغاز کرده بود و بعداً هم به‌وسيله پوزيتويست‌ها به‌صورت جدي‌تري دنبال شد. بدين‌ترتيب تأثير عيني شناخت‌شناسي در ساير رشته‌هاي فلسفي و راز انحطاط فلسفه غربي آشکار مي‌شود.