بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 149

ولي بايد دانست که دين حقي مانند دين مبين اسلام هيچ‌گاه از ناحيهٔ انديشه‌هاي فيلسوفان، هرچند کاستي‌ها و کژي‌هايي هم داشته باشد، مورد تهديد قرار نخواهد گرفت، بلکه با نضج و رشد يافتن فلسفه و گذشت آن از مراحل خامي و ناپختگي، حقايق اسلام به‌وسيله آن جلوه‌گرتر و حقانيتش آشکارتر مي‌شود و فلسفه به‌صورت خدمتگزار شايسته و جانشين‌ناپذيري براي آن درمي‌آيد که از يک سوي، معارف والاي آن را تبيين، و از سوي ديگر در برابر مکتب‌هاي انحرافي مهاجم، از آن دفاع مي‌کند، چنان‌که تاکنون چنين بوده و بعداً به خواست خداوند به‌صورت کامل‌تري ادامه خواهد يافت.

اما سير و سلوک معنوي و عرفاني هيچ‌گاه تضادي با فلسفه الهي نداشته، بلکه همواره کمک‌هايي به آن نموده و بهره‌هايي از آن دريافت داشته است؛ چنان‌که در رابطه فلسفه با عرفان اشاره شد. بايد گفت: اين‌گونه مخالفت‌ها در مجموع، براي جلوگيري از يک‌سونگري و افراط و تفريط و براي حفظ مرزهاي هريک مفيد بوده است.

با توجه به ثَبات و استحکام و تزلزل‌ناپذيري موضع عقل در فلسفه اسلامي، ضرورتي براي بررسي تفصيلي مسائل شناخت به‌صورت منظم و سيستماتيک و به عنوان شاخهٔ مستقلي از فلسفه، پيش نيامده، و تنها به طرح مسائل پراکنده‌اي پيرامون شناخت در ابواب مختلف منطق و فلسفه اکتفاء شده است؛ مثلاً در يک باب به مناسبتي به سخن سوفسطائيان و بطلان آن اشاره شده و در باب ديگري اقسام علم و احکام آنها بيان گرديده است و حتي مسئله وجود ذهني که يکي از مواضع مناسب براي طرح مسائل شناخت مي‌باشد، تا زمان ابن‌سينا هم به‌صورت يک مسئله مستقل مطرح نبوده و بعداً هم تمام اطراف و جوانب آن مورد بررسي و تحقيق فراگير و همه‌‌جانبه واقع نشده است.

ولي اکنون با توجه به شرايط فعلي که انديشه‌هاي غربيان کمابيش در محافل فرهنگي ما نفوذ يافته و بسياري از مسلّمات فلسفه الهي را زير سؤال برده است، نمي‌توان کادر مسائل فلسفه را بسته نگاه داشت و روش سنتي را در طرح و تنظيم مباحث ادامه داد؛ زيرا اين کار علاوه بر اينکه از رشد و تکامل فلسفه به‌وسيله برخورد با ديگر مکاتب جلوگيري مي‌کند،


صفحه 150

روشنفکران ما را هم که خواه‌ناخواه با انديشه‌هاي غربي آشنا شده و مي‌شوند، نسبت به فلسفه اسلامي بدبين مي‌سازد و چنين توهمي را در ايشان پديد مي‌آورد که اين فلسفه، کارآيي خود را از دست داده و ديگر توان هماوردي با ساير مکتب‌هاي فلسفي را ندارد و در نتيجه، روزبه‌روز بر گرايش ايشان به‌سوي فرهنگ‌هاي بيگانه افزوده مي‌شود و فاجعهٔ عظيمي را به‌بار مي‌آورد. چنان‌که اين روند در زمان رژيم گذشته در دانشگاه‌هاي کشور خودمان مشهود بود.

پس به پاس پيروزي انقلاب اسلامي و به احترام خون‌هاي پاکي که در راه آن نثار شده و به حکم وظيفهٔ الهي که بر عهدهٔ ما آمده است، مي‌بايست بر تلاش خودمان در راه تبيين مباني فلسفه بيفزاييم و آنها را به‌صورتي عرضه کنيم که پاسخ‌گوي شبهات مکتب‌هاي الحادي و انحرافي و تأمين‌کنندهٔ نيازمندي‌هاي عقيدتي اين عصر بوده، براي جوانان حق‌جو و حقيقت‌پژوه، هرچه بيشتر و بهتر قابل فهم و هضم باشد تا آموزش فلسفه اسلامي در سطح وسيعي گسترش يابد و فرهنگ اسلامي را در برابر آسيب‌پذيري در برابر انديشه‌هاي بيگانه بيمه کند.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تعريف شناخت‌شناسي

پيش از آنکه به تعريف علم شناخت‌شناسي بپردازيم، لازم است توضيحي پيرامون واژه «شناخت» بدهيم. اين واژه که معادل کلمهٔ «معرفت» در زبان عربي است، کاربردهاي مختلفي دارد و عام‌ترين مفهوم آن مساوي با مطلق علم و آگاهي و اطلاع است، و گاهي به ادراکات جزئي اختصاص داده مي‌شود، و زماني به معناي بازشناسي به‌کار مي‌رود، چنان‌که گاهي هم به معناي علم مطابق با واقع و يقيني استعمال مي‌گردد. دربارهٔ معادل‌هاي خارجي آن نيز بحث‌هايي از نظر لغت‌شناسي و ريشه‌يابي لفظ شده که نيازي به ذکر آنها نيست.

اما شناخت به‌عنوان موضوع علم شناخت‌شناسي، ممکن است به هريک از معاني يادشده يا جز آنها در نظر گرفته شود و در واقع، تابع قرارداد است ولي نظر به اينکه هدف از بررسي مسائل شناخت، اختصاص به نوع خاصي از آن ندارد، بهتر اين است که همان معناي اعم و مساوي با مطلق علم اراده شود.


صفحه 151

مفهوم علم يکي از روشن‌ترين و بديهي‌ترين مفاهيم است و نه‌تنها نيازمند به تعريف نيست، که اساساً تعريف آن امکان ندارد؛ زيرا مفهوم واضح‌تري از آن وجود ندارد که معرِّف آن واقع شود. عباراتي که به عنوان تعريف علم و معرفت در کتاب‌هاي منطقي يا فلسفي به‌کار مي‌رود، تعريف حقيقي نيست و منظور از ذکر آنها يا تعيين مصداق مورد نظر در علم يا مبحث خاصي است، چنان‌که منطقيين علم را به «حصول صورت چيزي در ذهن» تعريف کرده‌اند و فايدهٔ آن تعيين مصداق مورد نظر ايشان يعني «علم حصولي» است، و يا اشاره به نظريهٔ تعريف‌کننده دربارهٔ بعضي از مسائل هستي‌شناختي مربوط به آن است، چنان‌که بعضي از فلاسفه مي‌گويند «علم عبارت است از حضور مجردي نزد مجرد ديگر» يا «حضور شيئي نزد موجود مجرد»، تا بدين‌وسيله نظر خود را دربارهٔ تجرد علم و عالم بيان کنند.

اگر قرار باشد توضيحي دربارهٔ علم و شناخت داده شود، بهتر اين است که بگوييم علم عبارت است از حضور خود شي‌ء يا صورت جزئي يا مفهوم کلي آن نزد موجود مجرد.

بايد اضافه کنيم که لازمهٔ شناخت اين نيست که هميشه شناسنده غير از شناخته‌شده باشد، بلکه ممکن است در مواردي مانند آگاهي نفس از خودش، تعددي بين عالم و معلوم نباشد، و در حقيقت در اين‌گونه موارد «وحدت»، کامل‌ترين مصداق «حضور» مي‌باشد.

با توضيحي که دربارهٔ واژه «شناخت» داده شد مي‌توانيم علم شناخت‌شناسي را به اين صورت تعريف کنيم: علمي است که دربارهٔ شناخت‌هاي انسان و ارزشيابي انواع، و تعيين ملاک صحت و خطاي آنها بحث مي‌کند.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. علت پرداختن به مسائل شناخت‌شناسي قبل از ساير مسائل فلسفي اين است که تا توان عقل بر حل آنها مورد سؤال باشد، جاي بحث دربارهٔ آنها نخواهد بود.

2. شايد نخستين عاملي که موجب توجه به مسئله ارزش شناخت شده، کشف خطاهاي حواس بوده که براساس آن، فيلسوفان الئايي به شناخت عقلاني در برابر شناخت حسي و تجربه تکيه کردند، و سپس سوفسطائيان منکر ارزش شناخت عقلي شدند و بدين‌ترتيب


صفحه 152

ضرورت بحث دربارهٔ اين مسائل آشکار شد، و از جمله تلاش‌هايي که در اين زمينه انجام گرفت، تدوين قواعد منطق به‌وسيله ارسطو بود.

3. بحث دربارهٔ اصالت‌ حس يا عقل، يکي از محورهاي اساسي مسائل فلسفه غربي را تشکيل مي‌دهد، ولي نخستين پژوهش‌هاي سيستماتيک در اين‌باره به‌وسيله لايب‌نيتز و جان لاک انجام گرفته و سپس کانت که تحت تأثير افکار هيوم واقع شده بود، وظيفهٔ فلسفه را ارزشيابي شناخت دانست و نتيجه گرفت که شناخت نظري فقط در زمينهٔ علوم طبيعي و رياضي معتبر است و در زمينهٔ متافيزيک اعتباري ندارد.

4. فلسفه اسلامي در عين ارج نهادن به روش تجربي در علوم طبيعي، همواره بر ارزش ادراک عقلي تأکيد کرده‌اند و در اين‌باره هيچ اختلافي در ميان ايشان پديد نيامده، هرچند گرايش‌هاي مخالف جنبي به وجود آمده است.

5. انگيزهٔ اصلي مخالفت با فلسفه دو چيز بوده است: ‌يکي حفظ عقايد ديني در برابر پاره‌اي آراي فلسفي رايج در يک عصر خاص، و ديگري اهتمام به سير معنوي و قلبي در برابرِ سير عقلي و ذهني.

6. با ثَبات موضع عقل در فلسفه اسلامي، نيازي به اهتمام به مسائل شناخت‌شناسي پديد نيامده بدان‌گونه که در مغرب‌زمين پديد آمده است. از‌اين‌رو فلسفه اسلامي به ذکر بعضي از مسائل شناخت در ابواب متفرق فلسفه بسنده کرده‌اند.

7. با توجه به شيوع بعضي از افکار انحرافي غربي در اين عصر، لازم است توجه بيشتري به اين مسائل بشود، به‌گونه‌اي که نيازهاي موجود برطرف گردد.

8. مفهوم شناخت، بديهي و بي‌نياز از تعريف است و منظور از آن مطلق علم و آگاهي و اطلاع مي‌باشد.

9. شناخت و علم عبارت است از حضور خود شي‌ء يا صورت جزئي يا مفهوم کلي آن نزد موجود مجرد.

10. شناخت‌شناسي عبارت است از علمي که دربارهٔ شناخت‌هاي انساني و ارزشيابي انواع، و تعيين ملاک صحت و خطاي آنها بحث مي‌کند.


صفحه 153


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس دوازدهم‌‌

‌‌‌‌‌‌بداهت اصول شناخت‌شنا‌سي

شامل:

— کيفيت نياز فلسفه به شناخت‌شناسي

— امکان شناخت

— بررسي ادعاي شک‌گرايان

— رد شبههٔ شک‌گرايان


صفحه 154

صفحه 155


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کيفيت نياز فلسفه به شناخت‌شناسي

با توجه به مفهوم وسيع شناخت که شامل هر نوع آگاهي و ادراکي مي‌شود، مسائل فراواني را مي‌توان در بخش شناخت‌شناسي مطرح کرد که برخي از آنها رسماً در اين علم عنوان نمي‌شود، مانند بحث دربارهٔ حقيقت وحي و الهام و انواع مکاشفات و مشاهدات عرفاني. اما مسائلي که معمولاً در اين شاخه از فلسفه مورد بحث قرار مي‌گيرد، بر محور حس و عقل دور مي‌زند، ولي ما همه آنها را نيز در اينجا مطرح نمي‌کنيم؛ زيرا هدف اصلي، توضيح ارزش ادراک عقلي و تثبيت موضع بر‌حق فلسفه و صحت روش تعقلي آن است. از‌اين‌رو تنها به مسائلي خواهيم پرداخت که براي متافيزيک و خدا‌شناسي و ضمناً براي بعضي ديگر از علوم فلسفي مانند روان‌شناسي فلسفي و فلسفه اخلاق مفيد باشد.

در اينجا ممکن است سؤالي مطرح شود که مبادي تصديقي علم شناخت‌شناسي چيست و در کجا اثبات مي‌شود؟ و پاسخ اين است که شناخت‌شناسي نيازي به اصول موضوعه ندارد و مسائل آن تنها براساس بديهيات اوليه تبيين مي‌شود.

سؤال ديگري که ممکن است مطرح شود اين است که اگر حل مسائل هستي‌شناسي و ديگر علومي که با روش تعقلي مورد بررسي قرار مي‌گيرند، متوقف بر اثبات اين مسئله است که آيا عقل، توان حل اين‌گونه مسائل را دارد يا نه، لازمه‌اش اين است که فلسفه اُولي هم نيازمند به علم شناخت‌شناسي باشد و اين علم بايد مبادي تصديقي فلسفه را نيز اثبات کند، در صورتي که قبلاً گفته شد فلسفه نياز به هيچ علم ديگري ندارد.


صفحه 156

ما در درس هفتم اشاره‌اي به پاسخ اين سؤال کرده‌ايم و اينک به بيان پاسخ دقيق آن مي‌پردازيم:

اولاً، قضايايي که مستقيماً مورد نياز فلسفه اُولي است، در واقع قضاياي بديهي و بي‌نياز از اثبات است و توضيحاتي که پيرامون اين قضايا در علم منطق يا شناخت‌شناسي داده مي‌شود، در حقيقت بياناتي است تنبيهي نه استدلالي؛ يعني وسيله‌اي است براي توجه‌دادن ذهن به حقايقي که عقل بدون نياز به استدلال، آنها را درک مي‌کند. نکته مطرح کردن اين‌گونه قضايا در اين علوم، اين است که شبهاتي دربارهٔ آنها به وجوده آمده که منشأ توهمات و تشکيکاتي شده است، چنان‌که دربارهٔ بديهي‌ترين قضايا، يعني محال بودن تناقض هم چنين شبهاتي پديد آمده، تا آنجا که بعضي پنداشته‌اند که تناقض نه‌تنها محال نيست، بلکه اساس همه حقايق است!

شبهاتي که دربارهٔ ارزش ادراک عقلي مطرح شده نيز از همين قماش است و براي پاسخ‌گويي به اين شبهات و زدودن آنها از اذهان است که اين مباحث مطرح مي‌شود. در واقع، نام‌گذاري اين قضايا به مسائل علم منطق يا مسائل شناخت‌شناسي، از باب مسامحه يا استطراد يا مماشات با صاحبان شبهات است و اگر کسي ارزش ادراک عقلي را هرچند به‌صورت ناخودآگاه نپذيرفته باشد، چگونه مي‌توان با برهان عقلي براي او استدلال کرد؟! چنان‌که همين بيان، خود بياني عقلي است (دقت شود).

ثانياً، نياز فلسفه به اصول منطق و معرفت‌شناسي، در حقيقت براي مضاعف کردن علم، و به‌اصطلاح براي حصول علم به علم است. توضيح آنکه کسي که ذهنش مشوب به شبهات نباشد، مي‌تواند براي بسياري از مسائل استدلال کند و به نتايج يقيني هم برسد و استدلالاتش هم منطبق بر اصول منطقي باشد، بدون اينکه توجهي داشته باشد که مثلاً اين استدلال در قالب شکل اول بيان شده و شرايط آن چيست، يا توجهي داشته باشد که عقلي وجود دارد که اين مقدمات را درک مي‌کند و صحت نتيجه آنها را مي‌پذيرد. از سوي ديگر ممکن است کساني براي ابطال اصالت عقل يا متافيزيک دست به استدلالاتي بزنند و