بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 162


‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. چون هدف ما از بررسي مسائل شناخت، تثبيت موضع برحق فلسفه الهي است، از‌اين‌رو تنها به مسائلي از شناخت‌شناسي خواهيم پرداخت که در اين راه مفيد باشد.

2. شناخت‌شناسي نياز به اصول موضوعه‌اي که در علم ديگري بيان شود، ندارد.

3. نياز فلسفه به شناخت‌شناسي، از قبيل نياز يک علم به علم ديگر براي اثبات اصول موضوعه‌اش نيست؛ زيرا اولاً، قضاياي مورد نياز فلسفه، قضاياي بديهي و غيرقابل انکار است، و ثانياً، نياز به اين‌گونه قضايا که در شناخت‌شناسي مورد بحث واقع مي‌شود، مانند نياز به قضايايي که در علم منطق بيان مي‌گردد، در واقع براي حصول علم به علم و مضاعف شدن شناخت مي‌باشد.

4. امکان و تحقق شناخت، بديهي و بي‌نياز از اثبات است، ولي از سوفيست‌ها و شکاکان نقل شده که مطلقاً امکان آن را انکار مي‌کرده‌اند.

5. ادعاي عدم امکان شناخت، متضمن علم به اين مطلب و ناقض خودش مي‌باشد و همچنين ادعاي نسبي بودن همه علوم و شناخت‌ها.

6. استدلال براي اين ادعاي نادرست، به خطاپذيري ادراکات حسي و عقلي نيز مستلزم چندين علم است: علمي که علي‌الفرض از اين دليل حاصل مي‌شود؛ علم به خطا بودن بعضي از ادراکات حسي و عقلي؛ علم به واقعيتي که ادراک خطايي با آن مطابق نيست؛ علم به وجود خود ادراک خطايي؛ علم به خطاکننده؛ علم به اعتبار اين استدلال که از شناخت‌هاي عقلاني تشکيل يافته است؛ و علم به محال بودن تناقض.

7. جواب حلي اين شبهه آن است که صحت و خطاي ادراکات حسي را به کمک دلايل عقلي اثبات مي‌کنيم و اين دلايل، مبتني بر يک دسته از ادراکات عقلي است که خطايي در آنها راه ندارد و به‌هيچ وجه مورد شک و ترديد واقع نمي‌شود، و خطا‌بودن بعضي از ادراکات عقلي موجب سرايت احتمال خطا به همه آنها نمي‌گردد.


صفحه 163


‌‌‌‌‌‌درس سيزدهم‌‌

‌‌‌‌‌‌اقسام شناخت

شامل:

— در جست‌وجوي سنگ بناي شناخت

— نخستين تقسيم علم

— علم حضوري

— راز خطاناپذيري علم حضوري

— همراهي علم حصولي با علم حضوري

— مراتب علم حضوري


صفحه 164

صفحه 165


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌در جست‌وجوي سنگ بناي شناخت

در درس گذشته اشاره شد که بعضي از شناخت‌ها و ادراکات به‌هيچ‌وجه قابل شک و ترديد نيست و حتي دليلي که شک‌گرايان براي توجيه نظريهٔ انحرافي خودشان مبني بر انکار مطلق علم بيان کرده بودند، متضمن و مستلزم چندين علم بود.

از سوي ديگر مي‌دانيم که همه شناخت‌ها و اعتقادات ما هم درست و مطابق با واقع نيست و حتي در بسياري از موارد، خودمان به خطا بودن بعضي از آنها پي‌مي‌بريم.

با توجه به اين دو مطلب، طبعاً چنين سؤالي پيش مي‌آيد که چه فرق اساسي بين انواع ادراکات انسان وجود دارد، به‌طوري که بعضي از آنها خطاناپذير و غيرقابل‌تشکيک هستند و بعضي خطابردار و قابل شک و ترديد؟ و چگونه بايد اين دو نوع را از يکديگر تشخيص داد؟

در درس دوم اشاره کرديم که دکارت براي مبارزه با شک‌گرايي، در مقام پي‌ريزي فلسفه تزلزل‌ناپذيري برآمد و سنگ بناي آن را شک‌ناپذيري خود شک قرار داد، و حتي وجود «منِ» شک‌کننده و انديشنده را نيز متفرع بر آن ساخت؛ ‌سپس ملاک شک‌ناپذيري آن را «وضوح و تمايز» معرفي کرد و آن را معياري براي بازشناسي انديشه‌هاي درست از نادرست قرار داد و درصدد برآمد که روش رياضي را در فلسفه به‌کار گيرد و در واقع، منطق جديدي را ارائه دهد. ما اکنون در مقام ارزيابي فلسفه دکارت و بررسي درجهٔ موفقيت وي در کاري که به عهده گرفته بود نيستيم. تنها اين نکته را خاطرنشان مي‌کنيم که آغاز کردن از شک به عنوان نقطهٔ شروعي براي جدال با شک‌گرايان موجّه است، چنان‌که


صفحه 166

در درس سابق ملاحظه شد. ولي اگر کسي گمان کند که وجود هيچ چيزي به اين اندازه روشن و يقيني نيست و حتي وجودِ خود شک‌کننده هم مي‌بايست از راه وجود شک معلوم شود، صحيح نيست، بلکه وجود «منِ» آگاه و انديشنده، دست‌کم به اندازهٔ وجود شک که يکي از حالات او مي‌باشد، روشن و غيرقابل‌ترديد است.

همچنين «وضوح و تمايز» را نمي‌توان معيار اصلي بازشناسي انديشه‌هاي درست از نادرست قرار داد؛ زيرا علاوه بر اينکه خود اين معيار به‌قدر کافي «واضح و متمايز» و غيرخالي از ابهام نيست و محک قاطع و تعيين‌کننده‌اي به‌شمار نمي‌رود، نمي‌تواند راز خطاناپذيري نوع خاصي از ادراکات را آشکار سازد. البته ساير سخنان وي نيز جاي بحث‌هاي فراواني دارد که در اينجا مجال بررسي آنها نيست.

اما شک‌ناپذيري شک و شک‌کننده و چيزهاي ديگري از اين قبيل، رازي دارد که براي پرده‌داري از آن بايستي به بررسي انواع علم و ادراک پرداخت.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نخستين تقسيم علم

نخستين تقسيمي که مي‌توان براي علم و شناخت در نظر گرفت، اين است که علم يا بدون واسطه به ذات معلوم تعلق مي‌گيرد و وجود واقعي و عيني معلوم براي عالم و شخص درک‌کننده منکشف مي‌گردد، و يا وجود خارجي آن مورد شهود و آگاهي عالم قرار نمي‌گيرد، بلکه شخص از راه چيزي که نمايانگر معلوم مي‌باشد و اصطلاحاً صورت يا مفهوم ذهني ناميده مي‌شود از آن آگاه مي‌گردد. قسم اول را «علم حضوري» و قسم دوم را «علم حصولي» مي‌ناميم.

تقسيم علم به اين دو قسم، يک تقسيم عقلي و داير بين نفي و اثبات است و به همين جهت، ‌حالت‌ سومي را در عرض اين دو قسم نمي‌توان براي علم فرض کرد، يعني علم از اين دو قسم خارج نيست‌: يا واسطه‌اي بين شخص عالم و ذات معلوم وجود دارد که آگاهي به وسيله آن حاصل مي‌شود، که در اين صورت علم حصولي ناميده مي‌گردد، و


صفحه 167

يا چنين واسطه‌اي وجود ندارد و در اين صورت علم حضوري خواهد بود. اما وجود اين دو قسم در انسان احتياج به توضيح دارد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌علم حضوري

علم و آگاهي هرکسي از خودش به عنوان يک موجود درک‌کننده، علمي است غيرقابل‌انکار، و حتي سوفيست‌هايي که مقياس هر چيزي را انسان دانسته‌اند، وجود خود انسان را انکار نکرده‌اند و منکر آگاهي وي از خودش نشده‌اند.

البته منظور از خود انسان همان «من» درک‌کننده و انديشنده است که با شهود دروني از خودش آگاه است، نه اينکه از راه حس و تجربه و به‌واسطهٔ صور و مفاهيم ذهني آگاهي پيدا کند؛ به ديگر سخن خودش عين علم است و در اين علم و آگاهي، تعدد و تغايري بين علم و عالم و معلوم وجود ندارد، و چنان‌که قبلاً اشاره شد «وحدت عالم و معلوم» کامل‌ترين مصداق «حضور معلوم نزد عالم» است، اما آگاهي انسان از رنگ و شکل و ساير ويژگي‌هاي بدن، چنين نيست بلکه از راه ديدن و لمس کردن و ساير حواس و با وساطت صورت‌هاي ذهني حاصل مي‌شود. در درون بدن، اعضا و احشاي زيادي هست که از آنها آگاه نيستيم مگر اينکه از راه علايم و آثار به ‌وجود آنها پي‌ببريم يا به‌وسيله آموختن علم تشريح و فيزيولوژي و ديگر علوم زيستي از آنها آگاه شويم.

همچنين منظور از اين آگاهي، همان يافت بسيط و تجزيه‌ناپذير است، نه اين قضيه که «من هستم» يا «خودم وجود دارم» که مرکب از چند مفهوم است. پس منظور از «علم به نفس» همان آگاهي شهودي بسيط و بي‌واسطه از روح خودمان است و اين علم و آگاهي، ويژگي ذاتي آن مي‌باشد. در جاي خودش ثابت شده که روح، مجرد و غيرمادي است و هر جوهر مجردي از خودش آگاه است و اين مسائل، مربوط به هستي‌شناسي و روان‌شناسي فلسفي است و فعلاً جاي بحث دربارهٔ آنها نيست.

نيز آگاهي ما از حالات رواني و احساسات و عواطف خودمان، علمي است بي‌واسطه


صفحه 168

و حضوري. هنگامي که دچار «ترس» مي‌شويم، اين حالت رواني را مستقيماً و بدون واسطه مي‌يابيم نه اينکه به‌وسيله صورت يا مفهوم ذهني آن را بشناسيم، يا هنگامي که نسبت به کسي يا چيزي «محبت» پيدا مي‌کنيم، اين جذب و انجذاب دروني را در خودمان مي‌يابيم، يا هنگامي که تصميم بر کاري مي‌گيريم، از تصميم و اراده خودمان بي‌واسطه آگاه هستيم و معنا ندارد که کسي بترسد يا چيزي را دوست بدارد يا تصميم بر کاري بگيرد، ولي از ترس يا محبت ‌يا اراده خودش آگاه نباشد!

و به همين دليل است که وجود شک و گمان خودمان، قابل انکار نيست و هيچ‌کس نمي‌تواند ادعا کند که از شک خودش آگاه نيست و در وجود شکش هم شک دارد!

يکي ديگر از مصاديق علم حضوري، علم نفس به نيروهاي ادراکي و تحريکي خودش مي‌باشد. آگاهي نفس از نيروي تفکر يا تخيل يا نيروي به‌کارگيرندهٔ اعضا و جوارح بدن، علمي است حضوري و مستقيم، نه اينکه آنها را از راه صورت يا مفهوم ذهني بشناسد. به همين دليل است که هيچ‌گاه در به‌کارگيري آنها اشتباه نمي‌کند و مثلاً نيروي ادراکي را به‌جاي نيروي تحريکي به‌کار نمي‌گيرد و به‌جاي اينکه دربارهٔ چيزي بينديشد به انجام حرکات بدني نمي‌پردازد.

ازجمله چيزهايي که با علم حضوري درک مي‌شود، خود صورت‌ها و مفاهيم ذهني است که آگاهي نفس از آنها به‌وسيله صورت يا مفهوم ديگري حاصل نمي‌شود و اگر لازم بود که علم به هر چيزي از راه حصول صورت يا مفهوم ذهني حاصل شود، مي‌بايست علم به هر صورت ذهني، به‌وسيله صورت ديگري تحقق يابد و علم به آن صورت هم از راه صورت ديگري. بدين‌ترتيب مي‌بايستي در مورد يک علم، بي‌نهايت علم‌ها و صورت‌هاي ذهني تحقق يابد!

در اينجا ممکن است اشکال شود که اگر علم حضوري عين معلوم است، لازم مي‌آيد که صورت‌هاي ذهني هم علم حصولي باشند و هم علم حضوري؛ زيرا اين صورت‌ها از آن جهت که با علم حضوري درک مي‌شوند، خودشان عين علم حضوري هستند و از


صفحه 169

سوي ديگر فرض اين است که آنها علم حصولي به اشياء خارجي هستند، پس چگونه ممکن است که يک علم هم علم حصولي باشد و هم علم حضوري؟

جواب اين است که صورت‌ها و مفاهيم ذهني، خاصيت مرآتيت و بيرون‌نمايي و حکايت از اشياء خارجي را دارند و از آن جهت که وسيله و ابزاري براي شناختن خارجيات هستند، علم حصولي به‌شمار مي‌روند، ولي از آن جهت که خودشان نزد نفس حاضر هستند و نفس مستقيماً از آنها آگاه مي‌شود، علم حضوري محسوب مي‌شوند و اين دو حيثيت با يکديگر فرق دارد: حيثيت ‌حضوري بودن آنها آگاهي بي‌واسطهٔ نفس از خود آنهاست، و حيثيت حصولي بودن آنها نشانگري آنها از اشياء خارجي است.

براي توضيح بيشتر به مثال «آينه» توجه مي‌کنيم. ما مي‌توانيم آينه را به دو صورت بنگريم و به آن نظر بيفکنيم: يکي نظر استقلالي، مثل هنگامي که مي‌خواهيم آينه بخريم و پشت و روي آن را نگاه مي‌کنيم که شکسته و موج‌دار نباشد، ديگري نظر آلي و ابزاري، مثل هنگامي که مي‌خواهيم صورت خود را در آن ببينيم که در اين حالت گرچه به آينه نگاه مي‌کنيم، ولي توجه اصلي ما معطوف به‌صورت خودمان است نه به آينه. صورت‌هاي ذهني هم مي‌توانند مورد توجه استقلالي نفس قرار بگيرند، و در اين حالت است که مي‌گوييم با علم حضوري درک مي‌شوند و مي‌توانند وسيله و ابزاري براي شناختن اشياء يا اشخاص خارجي قرار بگيرند، و در اين حال است که مي‌گوييم علم حصولي هستند. البته توجه داشته باشيد که منظور از اين بيان، تفکيک دو حالت از نظر زماني نيست، بلکه منظور تفکيک دو حيثيت است و لازمه‌اش اين نيست که صورت ذهني در حالي که علم حصولي براي اشياء خارجي است، براي نفس معلوم نباشد و حيثيت حضوري بودن را نداشته باشد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌راز خطا‌ناپذيري علم حضوري

با توجه به توضيحي که دربارهٔ علم حضوري و علم حصولي و فرق آنها داده شد، معلوم