بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 174

7. علم حضوري يک شهود بسيط است و در آن نه موضوع و محمولي وجود دارد و نه تحليل و تفسيري؛ ولي همراه آن يک يا چند علم حصولي تحقق مي‌يابد که ممکن است بعضي از آنها خطا باشد، مانند اشتهاي کاذب و مکاشفاتي که همراه با تفسيرهاي ذهنيِ غلط است.

8. علم حضوري داراي مراتب مختلفي است و ممکن است بعضي از آنها آگاهانه نباشد، مانند علم حضوري اغلب مردم به خداي متعالي.

9. علت اختلاف مراتب علم حضوري يا تفاوت درجات وجودي، ذات عالم است، مانند اختلاف علم نفس به خودش در مراتب مختلفي که از تجرد پيدا مي‌کند، و يا تفاوت مراتب توجه نفس است مانند اختلاف احساس درد در اثر شدت و ضعف توجه.

10. ضعف علم حضوري ممکن است موجب تفسير ذهني غلط شود، چنان‌که کساني مي‌پندارند روحشان با بدنشان يکي است با اينکه علم حضوري به آن دارند.


صفحه 175


‌‌‌‌‌‌درس چهاردهم‌‌

‌‌‌‌‌‌علم حصولي

شامل:

— لزوم بررسي علم حصولي

— تصور و تصديق

— اجزاء قضيه

— اقسام تصور

— تصورات کلي

— تحقيق دربارهٔ مفهوم کلي

— پاسخ يک شبهه

— بررسي نظريات ديگر


صفحه 176

صفحه 177


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌لزوم بررسي علم حصولي

دانستيم که علم حضوري، يافتن خود واقعيت عيني است و از‌اين‌رو شک و شبهه‌اي در آن راه ندارد؛ ولي مي‌دانيم که دايره علم حضوري محدود است و به‌تنهايي نمي‌تواند مشکل شناخت‌شناسي را حل کند و اگر راهي براي بازشناسي حقايق در ميان علوم حصولي نداشته باشيم، نمي‌توانيم منطقاً هيچ نظريهٔ قطعي را در هيچ علمي بپذيريم و حتي بديهيات اوليه هم قطعيت و ضرورت خودشان را از دست خواهند داد و از بداهت و ضرورت، تنها نامي براي آنها باقي خواهد ماند. بنابراين لازم است تلاش خود را براي ارزشيابي شناخت‌هاي حصولي و به‌دست آوردن معيار حقيقت در آنها ادامه دهيم و بدين‌منظور به بررسي انواع علم حصولي مي‌پردازيم.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تصور و تصديق

منطقيين علم را به دو قسم تصور و تصديق تقسيم کرده‌اند و در واقع مفهوم عرفي علم را از يک نظر محدود کرده و آن را به علم حصولي اختصاص داده‌اند، و از سوي ديگر آن را به تصور ساده هم گسترش داده‌اند.

تصور در لغت به معناي «نقش‌بستن» و «صورت‌پذيرفتن» است، و در اصطلاحِ اهل معقول عبارت است از پديدهٔ ذهني ساده‌اي که شأنيت حکايت از ماوراي خودش را داشته باشد، مانند تصور کوه دماوند و مفهوم کوه.

تصديق در لغت به معناي «راست ‌شمردن» و «اعتراف کردن» است، و در اصطلاح


صفحه 178

منطق و فلسفه بر دو معناي نزديک به هم اطلاق مي‌شود، و از اين نظر، از مشترکات لفظي به‌شمار مي‌رود:

الف) به معناي قضيهٔ منطقي که شکل سادهٔ آن مشتمل بر موضوع و محمول و حکم به اتحاد آنهاست؛

ب) به معناي خود حکم که امر بسيطي است و نشان‌دهندهٔ اعتقاد شخص به اتحاد موضوع و محمول است.

بعضي از منطق‌دانان جديد غربي پنداشته‌اند که تصديق عبارت است از انتقال ذهن از يک تصور به تصور ديگر، براساس قواعد تداعي معاني. ولي اين پندار نادرست است؛ زيرا نه هرجا تصديقي هست تداعي معاني لازم است، و نه هرجا تداعي معاني هست ضرورتاً تصديقي وجود خواهد داشت، بلکه قوام تصديق به حکم است و همين است فرق بين قضيه و چند تصوري که همراه هم يا پي‌در‌پي در ذهن نقش بندد، بدون اينکه اِسنادي بين آنها باشد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اجزاء قضيه

دانستيم که تصديق به معناي حکم، امر بسيطي است، اما به معناي مساوي با «قضيه»، مرکب از چند جزء مي‌باشد. ولي دربارهٔ اجزاء قضيه، نظريات مختلفي ابراز شده است که بررسي همه آنها به طول مي‌انجامد و بايد در علم منطق مورد بحث قرار گيرد و ما در اينجا اشارهٔ سريعي به آنها مي‌کنيم:

بعضي هر قضيهٔ حمليه را مرکب از دو جزء (موضوع و محمول) دانسته‌اند. بعضي ديگر نسبت بين آنها را هم به عنوان جزء سومي افزوده‌اند، و بعضي ديگر حکم به وقوع نسبت يا به عدم وقوع نسبت را نيز جزء چهارمي براي قضيه شمرده‌اند.

برخي بين قضاياي موجبه و سالبه فرق نهاده‌اند و در قضاياي سالبه قائل به وجود حکم نشده‌اند، بلکه مفاد آنها را سلب حکم دانسته‌اند، و برخي ديگر وجود نسبت را در قضاياي


صفحه 179

هليهٔ بسيطه (يعني قضايايي که مفاد آنها وجود موضوع در خارج است) و در حمل اولي (يعني قضايايي که مفهوم موضوع و محمول آنها يکي است، مانند «انسان حيوان ناطق است») انکار کرده‌اند.

ولي نبايد ترديدي روا داشت که از ديدگاه منطقي هيچ قضيه‌اي فاقد نسبت و حکم نمي‌باشد؛ زيرا چنان‌که گفتيم قوام تصديق به حکم است و حکم به نسبت بين دو جزء قضيه تعلق مي‌گيرد. هرچند ممکن است از ديدگاه فلسفي و هستي‌شناسي، فرق‌هايي بين قضايا قائل شد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اقسام تصور

تصور در يک بخش‌بندي، به دو قسم کلي و جزئي تقسيم مي‌شود: تصور کلي عبارت است از مفهومي که بتواند نمايشگر اشياء يا اشخاص متعددي باشد، مانند مفهوم انسان که بر ميلياردها فرد انساني صدق مي‌کند، و تصور جزئي عبارت است از صورت ذهني که تنها نمايشگرِ يک موجود باشد، مانند صورت ذهني سقراط.

هريک از تصورات کلي و جزئي، به اقسام ديگري منقسم مي‌گردند که به توضيح مختصري پيرامون آنها مي‌پردازيم.

تصورات حسي: يعني پديده‌هاي ذهني ساده‌اي که در اثر ارتباط اندام‌هاي حسي با واقعيت‌هاي مادي حاصل مي‌شود، مانند صورت‌هاي مناظري که با چشم مي‌بينيم، يا صداهايي با گوش مي‌شنويم. بقاء اين‌گونه تصورات، منوط به بقاء ارتباط با خارج است و پس از قطع تماس با خارج، در فاصلهٔ کوتاهي (مثلاً يک‌دهم ثانيه) از بين مي‌رود.

تصورات خيالي: يعني پديده‌هاي ذهني ساده و خاصي که به‌دنبال تصورات حسي و ارتباط با خارج حاصل مي‌شود، ولي بقاء آنها منوط به بقاء ارتباط با خارج نيست، مانند صورت ذهني منظرهٔ باغي که حتي بعد از بستن چشم، در ذهن ما باقي مي‌ماند و ممکن است بعد از سال‌ها به ياد آورده شود.


صفحه 180

تصورات وهمي: بسياري از فلاسفه نوع ديگري براي تصورات جزئي ذکر کرده‌اند که مربوط به معاني جزئي است و به احساس عداوتي که بعضي از حيوانات از بعضي ديگر دارند مثال زده‌اند؛ احساسي که موجب فرار آنها مي‌شود، و بعضي آن را نسبت به مطلق معاني جزئيه و از‌جمله احساس محبت و عداوت انسان هم توسعه داده‌اند.

بدون شک مفهوم کلي محبت و عداوت، از قبيل تصورات کلي است و نمي‌توان آنها را از اقسام تصورات جزئي شمرد، اما ادراک جزئي محبت و عداوت را در خودِ درک‌کننده، يعني محبتي که انسان در خودش نسبت به کسي مي‌يابد، يا عداوتي که در خودش نسبت به ديگري احساس مي‌کند، در واقع از قبيل علم حضوري به کيفيات نفساني است و نمي‌توان آن را از قبيل تصور که نوعي علم حصولي است به حساب آورد.

اما احساس دشمني در شخص ديگر، در حقيقت احساس مستقيم و بي‌واسطه‌اي نيست، بلکه نسبت دادن حالتي است که نظير آن را در خودش يافته بوده به شخص ديگري که در موقعيت مشابهي قرار گرفته است. اما قضاوت دربارهٔ ادراکات حيوانات، نياز به بحث‌هاي ديگري دارد که در اينجا مجال طرح و بررسي آنها نيست.

آنچه را مي‌توان به عنوان نوع خاصي از تصور جزئي پذيرفت، تصوري است که از حالات نفساني حاصل مي‌شود و قابل يادآوري است، و شبيه تصور خيالي نسبت به تصور حسي مي‌باشد؛ مانند يادآوري ترس خاصي که در لحظهٔ معيني پديد آمده، يا محبت‌ خاصي که در لحظهٔ مشخصي وجود داشته است.

لازم به تذکر است که گاهي تصور وهمي به تصوري گفته مي‌شود که واقعيت ندارد و گاهي به‌نام «توهم» اختصاص مي‌يابد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تصورات کلي

دانستيم که تصور از يک نظر به دو بخش کلي و جزئي منقسم مي‌شود. اقسام تصوراتي را که تاکنون مورد بحث قرار داديم، همگي تصورات جزئي بود، اما تصورات کلي که


صفحه 181

«مفاهيم عقلي» و «معقولات» ناميده مي‌شود، محور بحث‌هاي فلسفي مهمي را تشکيل مي‌دهد و از ديرزمان مورد گفت‌وگوهاي فراواني قرار گرفته است.

از زمان‌هاي قديم چنين نظري وجود داشته که اساساً مفهومي به‌نام مفهوم کلي نداريم و الفاظي که گفته مي‌شود دلالت بر مفاهيم کلي دارند، در واقع نظير مشترکات لفظي هستند که دلالت بر امور متعددي مي‌نمايند؛ مثلاً لفظ «انسان» که بر افراد فراواني اطلاق مي‌شود، مانند اسم خاصي است که چندين خانواده براي فرزندانشان قرار داده باشند، يا مانند نام فاميلي است که همه افراد خانواده به آن ناميده مي‌شوند.

طرف‌داران اين نظريه به‌نام «اسميين» يا «طرف‌داران اصالت تسميه» (نوميناليست) شهرت يافته‌اند. در درس دوم اشاره کرديم که در اواخر قرون وسطا ويليام اُکامي به اين نظريه گرويد و سپس بارکلي آن را پذيرفت و در عصر حاضر، پوزيتويست‌ها و بعضي از مکتب‌هاي ديگر را بايد جزء اين دسته به حساب آورد.

نظريهٔ ديگر که قريب به نظريهٔ مزبور مي‌باشد، اين است که تصور کلي عبارت است از تصور جزئي مبهم؛ به اين صورت که بعضي از خصوصيات صورت جزئي و خاص حذف شود، به‌طوري که قابل انطباق بر اشياء يا اشخاص ديگري گردد؛ مثلاً تصوري که از شخص خاصي داريم با حذف بعضي از ويژگي‌هايش، قابل انطباق بر برادر او هم مي‌باشد و با حذف خصوصيات ديگري بر چند فرد ديگر هم قابل تطبيق مي‌شود. بدين‌ترتيب هرقدر ويژگي‌هاي بيشتري از آن حذف شود، کلي‌تر و قابل انطباق بر افراد بيشتري مي‌گردد، تا آنجا که ممکن است شامل حيوانات و حتي نباتات و جمادات هم بشود، چنان‌که شَبَحي را که از دور مي‌بينيم در اثر ابهام زيادي که دارد هم قابل انطباق بر سنگ است و هم بر درخت و هم بر حيوان و هم بر انسان، و به همين جهت است که در آغاز رؤيت، ‌ شک مي‌کنيم که آيا انسان است يا چيز ديگري، و هرقدر نزديک‌تر شويم و آن را روشن‌تر ببينيم، دايره احتمالات محدودتر مي‌شود، تا سرانجام در شي‌ء يا شخص خاصي تعين پيدا کند. هيوم دربارهٔ مفاهيم کلي چنين نظري داشت؛ چنان‌که تصور بسياري از مردم دربارهٔ کليات همين است.