بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 208

صادر کند، ولي قائلين به اصالت عقل در تصديقات برآن‌اند که عقل، مدرکات تصديقي خاصي دارد که آنها را مستقلاً و بدون نياز به تجربه حسي درک مي‌کند.

عقل‌گرايان غربي معمولاً اين ادراکات را فطري عقل مي‌دانند و معتقدند که عقل به‌گونه‌اي آفريده شده که اين قضايا را خودبه‌خود درک مي‌کند. ولي نظر صحيح اين است که تصديقات استقلالي عقل، يا از علوم حضوري مايه مي‌گيرد و يا در اثر تحليل مفاهيم تصوري و سنجيدن رابطه آنها با يکديگر حاصل مي‌شود و تنها در صورتي مي‌توان همه تصديقات عقلي را نيازمند به تجربه دانست که مفهوم «تجربه» را توسعه دهيم، به‌گونه‌اي که شامل علوم حضوري و شهودهاي باطني و تجارب رواني هم بشود. ولي به هر حال چنين نيست که هميشه تصديق عقلي نيازمند به «تجربه حسي» و در گرو به‌کار گرفتن اندام‌هاي حسي باشد.

حاصل آن است که هيچ‌کدام از نظريات حس‌گرايان و عقل‌گرايان، چه در مسئله تصورات و چه در مسئله تصديقات، به‌طور كامل صحيح نيست و نظر صحيح در هر باب، اصالت عقل به معناي خاصي است. اما در باب تصورات به اين معنا که مفاهيم عقلي همان تصورات حسي تغييرشکل‌يافته نيست، و اما در باب تصديقات به اين معنا که عقل براي احکام ويژهٔ خودش نيازي به تجربه حسي ندارد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. پوزيتويست‌ها منکر ادراک عقلي و مفاهيم کلي هستند و شناخت واقعي را همان شناخت حسي مي‌دانند.

2. ايشان معتقدند که آنچه به‌نام مفاهيم کلي ناميده مي‌شود، در واقع الفاظي است ذهني که به عنوان سمبول‌هايي براي مصاديق همگون وضع شده است.

3. ايشان معقولات ثانيه را الفاظي پوچ و بي‌معنا قلمداد مي‌کنند و مسائل متافيزيکي را «غير‌علمي» مي‌دانند؛ زيرا قابل اثبات با تجربه حسي نيستند.


صفحه 209

4. نخستين اشکال بر ايشان اين است که با ناديده گرفتن علوم حضوري و بديهيات عقلي، راهي براي اثبات ارزش شناخت نخواهند داشت.

5. با توجه به دروني بودن ادراکات حسي، اساساً راهي براي اثبات جهان خارج ندارند و نمي‌توانند پاسخ قاطعي به شبهات ايدئاليستي بدهند.

6. اشکالات وارده بر اسميين، عيناً بر ايشان هم وارد است.

7. پوچ پنداشتن مفاهيم متافيزيکي، ادعايي گزاف و واضح‌البطلان است.

8. براساس گرايش پوزيتويستي، جايي براي هيچ قانون علمي قطعي و ضروري باقي نمي‌ماند.

9. پوزيتويست‌ها مي‌بايستي مفاهيم رياضي را هم پوچ تلقي کنند، در حالي که جرئت چنين اظهاري را ندارند و از‌اين‌رو بعضي از ايشان ناچار شده‌اند که آنها را به مفاهيم منطقي ملحق سازند.

10. اصالت ‌حس يا عقل به دو معنا به‌کار مي‌رود: اول ترجيح ارزش و اعتبار يکي از آنها بر ديگري، و دوم استقلال يا وابستگي يکي به ديگري. معناي دوم در دو مسئله مطرح مي‌شود، يکي در باب تصورات، و ديگري در باب تصديقات.

11. منظور از اصالت عقل در تصورات اين است که تصورات عقلي همان تصورات حسي تغييرشکل‌يافته نيست.

12. منظور از اصالت عقل در تصديقات اين است که همه احکام عقلي نيازمند به تجربه حسي نمي‌باشد.


صفحه 210

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 211


درس هفدهم‌‌

‌‌‌‌‌‌نقش عقل و حس در تصورات

شامل:

— اصالت عقل يا حس در تصورات

— نقد

— تحقيق در مسئله


صفحه 212

صفحه 213


اصالت عقل يا حس در تصورات

چنان‌که اشاره کرديم فلسفه غربي در مقام تبيين پيدايش تصورات بر دو دسته تقسيم مي‌شوند: يک دسته معتقدند که عقل خودبه‌خود يک سلسله از مفاهيم را درک مي‌کند، بدون اينکه نيازي به حس داشته باشد، چنان‌که دکارت دربارهٔ مفاهيم «خدا» و «نفس» از امور غيرمادي، و دربارهٔ «امتداد» و «شکل» از امور مادي، معتقد بود و اين‌گونه صفات ماديات را که مستقيماً از حس دريافت نمي‌شود، «کيفيات اوليه» مي‌ناميد در مقابل اوصافي از قبيل رنگ و بو و مزه که از راه حواس درک مي‌شوند و آنها را «کيفيات ثانويه» مي‌خواند، و به اين صورت نوعي اصالت براي عقل قائل مي‌شد. از سوي ديگر درک کيفيات ثانويه را که با مشارکت ‌حواس حاصل مي‌شود، خطا‌بردار و غيرقابل‌اعتماد مي‌شمرد و بدين‌ترتيب نوعي ديگر هم از اصالت براي عقل اثبات مي‌کرد که مربوط به بحث ارزش شناخت است.

همچنين کانت يک سلسله از مفاهيم را به عنوان «ما تقدم» يا «قبل از تجربه» به ذهن نسبت مي‌داد، و از‌جمله مفهوم «زمان» و «مکان» را مربوط به مرتبه حساسيت، و مقولات دوازده‌گانه را مربوط به مرتبه فاهمه مي‌دانست و درک اين مفاهيم را خاصيت ذاتي و فطري ذهن به‌حساب مي‌آورد.

دستهٔ ديگر معتقدند که ذهن انسان مانند لوح ساده‌اي آفريده شده که هيچ نقشي در آن وجود ندارد و تماس با موجودات خارجي که به‌وسيله اندام‌هاي حسي انجام مي‌گيرد، موجب پيدايش عکس‌ها و نقش‌هايي در آن مي‌شود و به اين صورت ادراکات مختلف پديد


صفحه 214

مي‌آيد. چنان‌که از اپيکور نقل شده که «چيزي در عقل نيست مگر اينکه قبلاً در حس بوده است» و عين همين عبارت را جان لاک، فيلسوف تجربي انگليسي تکرار کرده است.

اما سخنان ايشان دربارهٔ پيدايش مفاهيم عقلي متفاوت است و ظاهر بعضي از آنها اين است که ادراک حسي به‌وسيله عقل دستکاري مي‌شود و تغيير شکل مي‌يابد و تبديل به ادراک عقلي مي‌گردد، همان‌گونه که نجار قطعات چوب را مي‌بُرد و به شکل‌هاي گوناگون درمي‌آورد و از آنها ميز و صندلي و درب و پنجره مي‌سازد، پس مفاهيم عقلي همان صورت‌هاي حسي تغييرشکل‌يافته است. بعضي ديگر از سخنانشان قابل چنين توجيهي هست که ادراک حسي مايه و زمينهٔ ادراک عقلي را فراهم مي‌کند، نه اينکه صورت حسي حقيقتاً تبديل به مفهوم عقلي گردد.

قبلاً اشاره کرديم که تجربه‌گرايان افراطي مانند پوزيتويست‌ها، اساساً منکر وجود مفاهيم عقلي هستند و آنها را به‌صورت الفاظ ذهني تفسير مي‌کنند.

از سوي ديگر بعضي از تجربه‌گرايان مانند کندياک فرانسوي، تجربه‌اي را که موجب پيدايش مفاهيم ذهني مي‌شود منحصر به تجربه حسي مي‌دانند، در حالي که بعضي ديگر مانند جان لاک انگليسي، آن را به تجربه‌هاي دروني هم توسعه مي‌دهند. در اين ميان بارکلي وضع استثنايي دارد و تجربه را منحصر به تجربه دروني مي‌داند؛ زيرا وجود اشياء مادي را انکار مي‌کند و بر اين اساس ديگر جايي براي تجربه حسي باقي نمي‌ماند.

بايد اضافه کنيم که بسياري از تجربه‌گرايان مخصوصاً کساني که تجربه را شامل تجربه‌هاي دروني هم مي‌دانند، حوزهٔ شناخت را منحصر به ماديات نمي‌کنند و امور ماوراء طبيعي را هم به‌وسيله عقل اثبات مي‌کنند، هرچند براساس اصالت حس و وابستگي کامل ادراکات عقلي به ادراکات حسي، چنين اعتقادي چندان منطقي نيست، چنان‌که نفي ماوراء طبيعت هم بي‌دليل است. از‌اين‌رو «هيوم» که به اين نکته پي‌برده بود، اموري را که مستقيماً مورد تجربه واقع نمي‌شوند، مشکوک تلقي کرد.[1]

روشن است که نقد تفصيلي و گستردهٔ هر دو مشرب، نيازمند به کتاب مستقل و

[1]ر.ک: ايدئولوژي تطبيقي، درس يازدهم و دوازدهم.


صفحه 215

پرحجمي است که سخنان هر صاحب‌نظري جداگانه نقل و بررسي شود و چنين کاري با وضع اين کتاب مناسب نيست. از‌اين‌رو به نقد مختصري از اصل نظرات، بدون در نظر گرفتن ويژگي‌هاي هر قول بسنده مي‌کنيم.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نقد

1. فرض اينکه عقل از آغاز وجود داراي مفاهيم خاصي باشد و با آنها سرشته شده باشد، يا پس از چندي خودبه‌خود و بدون تأثير هيچ عامل ديگري به درک آنها نائل شود، فرض قابل قبولي نيست و وجدان هر انسان آگاهي آن را تکذيب مي‌کند؛ خواه مفاهيم مفروض، مربوط به ماديات باشند يا مربوط به مجردات و يا قابل صدق بر هر دو دسته.

2. با فرض اينکه يک سلسله مفاهيم لازمهٔ سرشت و فطرت عقل باشد، نمي‌توان واقع‌نمايي آنها را اثبات کرد و حداکثر مي‌توان گفت که فلان مطلب، مقتضاي فطرت عقل است و جاي چنين احتمالي باقي مي‌ماند که اگر عقل طور ديگري آفريده شده بود، مطالب را به‌گونه‌اي ديگر درک مي‌کرد.

براي جبران اين نقيصه است که دکارت به حکمت خدا تمسک مي‌کند و مي‌گويد اگر خدا اين مفاهيم را برخلاف واقع و حقيقت در سرشت عقل نهاده بود، لازمه‌اش اين بود که فريبکار باشد.

ولي روشن است که صفات خداي متعالي و عدم فريبکاري او هم بايد با دليل عقلي اثبات شود و اگر ادراک عقلي ضمانت صحتي نداشته باشد، اساس اين دليل هم فرو مي‌ريزد، و تضمين صحت آن از راه دليل، مستلزم دور است.

3. و اما فرض اينکه مفاهيم عقلي از تغيير شکل صورت‌هاي حسي پديد مي‌آيد، مستلزم اين است که صورتي که تغيير شکل مي‌يابد و تبديل به مفهوم عقل مي‌شود، ديگر به شکل اولش باقي نماند، در حالي که مي‌بينيم همراه و همزمان با پيدايش مفاهيم کلي در ذهن، صورت‌هاي حسي و خيالي هم به حال خودشان باقي هستند. افزون بر اين، تغيير