ذهني است، شبيه مفاهيم منطقي هستند. ازاينرو گاهي با اين دسته و گاهي با آن دسته اشتباه ميشوند، چنانکه چنين اشتباهاتي براي صاحبنظران بزرگ بهويژه فلسفه غربي رخ داده است.
قبلاً دانستهايم که ما نفس خودمان و همچنين حالات رواني يا صور ذهني يا افعال نفساني، مانند اراده خودمان را با علم حضوري مييابيم. اکنون ميافزاييم که انسان ميتواند هريک از شئون نفساني را با خود نفس بسنجد بدون اينکه توجهي به ماهيت هيچيک از آنها داشته باشد، بلکه رابطه وجودي آنها را مورد توجه قرار دهد و دريابد که نفس بدون يکيک آنها ميتواند موجود باشد، ولي هيچکدام از آنها بدون نفس تحقق نمييابند و با توجه به اين رابطه قضاوت کند که هريک از شئون نفساني «احتياج» به نفس دارد، ولي نفس احتياجي به آنها ندارد، بلکه از آنها «غني» و «بينياز» و «مستقل» است و بر اين اساس مفهوم «علت» را از نفس، و مفهوم «معلول» را از هريک از شئون مذکور انتزاع نمايد.
واضح است که ادراکات حسي هيچ نقشي را در پيدايش مفاهيم احتياج، استقلال، غني، علت و معلول ندارند و انتزاع اين مفاهيم، مسبوق به ادراک حسي مصداق آنها نيست، و حتي علم حضوري و تجربه دروني نسبت به هريک از آنها هم براي انتزاع مفهوم مربوط به آن کافي نيست، بلکه علاوه بر آن بايد بين آنها مقايسه گردد و رابطه خاصي در نظر گرفته شود و به اين لحاظ است که گفته ميشود که اين مفاهيم «ما بازاء عيني» ندارند، در عين حالي که اتصافشان خارجي است.
نتيجه آنکه هر مفهوم عقلي نيازمند به ادراک شخصي سابقي است؛ ادراکي که زمينهٔ انتزاع مفهوم ويژهاي را فراهم ميکند. اين ادراک در پارهاي از موارد، ادراک حسي، و در موارد ديگري علم حضوري و شهود دروني ميباشد. پس نقش حس در پيدايش مفاهيم کلي عبارت است از فراهم کردن زمينه براي يک دسته از مفاهيم ماهوي و بس، و نقش اساسي را در پيدايش همه مفاهيم کلي، عقل ايفا ميکند.
خلاصه
1. عقلگرايان غربي معتقدند که عقل يک سلسله از مفاهيم را بالفطره درک ميکند، که از جمله آنها ميتوان از مفاهيم فطري دکارت و مقولات کانت ياد کرد.
2. تجربهگرايان معتقدند که هيچ مفهوم عقلي بدون کمک گرفتن از تجربه امکان ندارد، و بعضي از ايشان همه آنها را نيازمند به تجربه حسي ميدانند.
3. قائل شدن به وجود مفاهيم عقلي از آغاز وجود انسان، يا پيدايش خودبهخودي آنها در زمان خاصي، خلاف وجدان است.
4. با فرض فطري بودن مفاهيم عقلي، نميتوان واقعنمايي آنها را اثبات کرد.
5. اگر مفاهيم عقلي از تغيير شکل يافتن ادراکات حسي حاصل ميشد، ميبايستي خود آن ادراکات بعد از تبديل شدن باقي نمانند.
6. تبديل يافتن ادراک حسي به ادراک عقلي، در مورد معقولات ثانيه معنا ندارد.
7. ادراکات حسي را حتي به عنوان فراهمکنندهٔ زمينه براي مفاهيم عقلي در همه موارد نميتوان پذيرفت؛ زيرا در ازاي همه مفاهيم عقلي، ادراک حسي وجود ندارد.
8. براي پيدايش مفاهيم ماهوي که مصداق محسوسي نداشته باشند، وجود ادراک حسي سابق شرط لازم است. ازاينرو فاقد هر حسي نميتواند مفاهيم کلي مربوط به آن را درک کند. بهخلاف ماهيات مجرد و معقولات ثانيه.
9. نخستين مفاهيم فلسفي از مقايسة معلومات حضوري با يکديگر و در نظر گرفتن رابطه وجودي ميانجي را ايفا ميکنند.
10. نتيجه آنکه حس تنها نقش فراهمکنندهٔ شرط لازم براي پيدايش يک دسته از مفاهيم ماهوي را ايفا ميکند و بس.
پینوشتها
درس هيجدهم
نقش عقل و حس در تصديقات
شامل:
— نکاتي در باب تصديقات
— تحقيق در مسئله
نکاتي در باب تصديقات
پيش از آنکه به بحث دربارهٔ نقش حس و عقل در تصديقات بپردازيم، لازم است نکاتي را پيرامون تصديقات و قضايا گوشزد کنيم؛ نکاتي که مربوط به علم منطق است و ما در اينجا به اندازهٔ نياز بحث، آنها را با اختصار بيان خواهيم کرد:
1. چنانکه در تعريف تصور اشاره شد، هر تصوري فقط شأنيت نشان دادنِ ماوراء خود را دارد؛ يعني هيچگاه تصور يک امر خاص يا يک مفهوم کلي، به معناي تحقق مطابق آن نيست و اين واقعنمايي شأني، هنگامي به فعليت ميرسد که به شکل يک قضيه و تصديق درآيد و مشتمل بر حکم و نمايانگر اعتقاد به مفاد آن باشد؛ مثلاً مفهوم «انسان» بهتنهايي دلالتي بر تحقق انسان خارجي ندارد، ولي هنگامي که با مفهوم «موجود» ترکيب شد و رابطه اتحادي آنها را بهصورت يک علم تصديقي درآورد، کاشفيت بالفعل از خارج پيدا ميکند، يعني ميتوان اين قضيه را که «انسان موجود است» به عنوان قضيهاي که حکايت از خارج ميکند تلقي کرد.
حتي علمهاي حضوري بسيط که هيچگونه ترکيب و تعددي ندارند (مانند احساس ترس)، هنگامي که در ذهن يعني ظرف علم حصولي منعکس ميشود، دستکم دو مفهوم از آنها گرفته ميشود: يکي مفهوم ماهوي «ترس»، و ديگري مفهوم «هستي» و با ترکيب آنها به اينصورت انعکاس مييابد که «ترس هست»، و گاهي با اضافه کردن مفاهيم ديگري بهصورت «من ميترسم» يا «من ترس دارم» درميآيد.
بايد توجه داشت که گاهي تصوري که ساده و بيحکم بهنظر ميرسد، در واقع منحل
به تصديق ميشود؛ مثلاً مفاد اين قضيه که «انسان، حقيقتجو» است، اين است که انساني که در خارج موجود است داراي صفت حقيقتجويي است. پس در واقع موضوع قضيه (انسان) که در ظاهر تصور سادهاي بيش نيست، منحل به اين قضيه ميشود که «انسان در خارج موجود است» و آنگاه محمول «حقيقتجو» براي آن اثبات ميشود، اين قضيهٔ انحلالي و ضمني را منطقيين «عقدالوضع» مينامند.
2. موضوع قضيه گاهي تصوري است جزئي و حاکي از يک موجود مشخص، مانند «اِوِرست، مرتفعترين قلة روي زمين است»، و گاهي مفهومي است کلي و قابل انطباق بر مصاديق بيشمار. در صورت دوم، گاهي از مفاهيم ماهوي است، مانند «فلزات در اثر حرارت منبسط ميشوند»، و گاهي از مفاهيم فلسفي است، مانند «معلول بدون علت به وجود نميآيد»، و گاهي مفهومي است منطقي، مانند «نقيض سالبهٔ کليه، موجبهٔ جزئيه» است.
3. در منطق کلاسيک قضيه به دو صورت حمليه و شرطيه تقسيم شده که اولي مشتمل بر موضوع و محمول است و رابطه بين آنها «اتحادي» ميباشد، مانند «انسان متفکر است»، و دومي مشتمل بر مقدم و تالي است و رابطه آنها يا تلازم است، مانند «اگر سطحي مثلث باشد، مجموع زواياي آن مساوي با دو قائمه خواهد بود»، و يا تعاند است، مانند «عدد يا زوج است يا فرد»، يعني اگر عددي زوج باشد، فرد نخواهد بود و اگر فرد باشد، زوج نخواهد بود. شکلهاي ديگري هم براي قضايا ميتوان تصور کرد و همه آنها را ميتوان به شکل قضيهٔ حمليه بازگرداند.
4. نسبت بين موضوع و محمول گاهي صفت «امکان» دارد، مانند اين قضيه: «يک فرد انسان بزرگتر از فرد ديگر است»، و گاهي صفت «ضرورت»، مانند اين قضيه: «هر کلي از جزء خودش بزرگتر است». اين صفتها را منطقيين «مادهٔ قضيه» مينامند، و هنگامي که در لفظ آورده شود آنها را «جهت قضيه» ميخوانند.
مواد قضايا معمولاً بهصورت ضمني لحاظ ميشوند نه به عنوان رکني براي آنها، ولي ميتوان محمول را در موضوع ادغام کرد و ماده يا جهت قضيه را بهصورت محمول و
رکن آن درآورد؛ مثلاً در قضاياي بالا ميتوان گفت «بزرگتر بودن يک فرد انسان از فرد ديگر ممکن است» و «بزرگتر بودن هر کلي از جزء خودش ضروري است». اينگونه قضايا در واقع نمايانگر چگونگي رابطه موضوع و محمول در قضاياي ديگري هستند.
5. اتحادي که بين موضوع و محمول در نظر گرفته ميشود گاهي اتحاد مفهومي است، مانند «انسان بشر است» و گاهي اتحاد مصداقي، مانند «انسان حقيقتجوست» که موضوع و محمول آن اتحاد مفهومي ندارند، ولي مصداقاً متحدند. نوع اول را «حمل اولي»، و نوع دوم را «حمل شايع» مينامند.
6. در حمل شايع اگر محمول قضيه «موجود» يا معادل آن باشد، قضيه را «هلية بسيطه» و در غير اين صورت آن را «هلية مرکبه» ميخوانند. اولي مانند «انسان موجود است»، و دومي مانند «انسان حقيقتجوست».
پذيرفتن هلية بسيطه مبتني بر اين است که مفهوم «وجود» به عنوان يک مفهوم مستقل و قابل حمل (مفهوم محمولي) قبول شود، ولي بسياري از فلسفه غربي مفهوم وجود را تنها به عنوان مفهوم حرفي و غيرمستقل ميپذيرند و توضيح آن در بخش «هستيشناسي» خواهد آمد.
7. در هليات مرکبه اگر مفهوم محمول از تحليل مفهوم موضوع بهدست بيايد، قضيه را «تحليلي» و در غير اين صورت آن را «ترکيبي» مينامند؛ مثلاً قضيهٔ «هر فرزندي پدر دارد» تحليلي است؛ زيرا وقتي مفهوم «فرزند» را تحليل ميکنيم مفهوم «پدردار» از آن بهدست ميآيد، ولي اين قضيه که «فلزات در اثر حرارت انبساط مييابند» ترکيبي است؛ زيرا از تحليل معناي «فلز» به مفهوم «انبساط» نميرسيم. همچنين اين قضيه که «هر انساني پدر دارد» ترکيبي است؛ زيرا از تحليل معناي «انسان»، مفهوم «پدردار» بهدست نميآيد. نيز «هر معلولي محتاج به علت است» تحليلي، و «هر موجودي محتاج به علت است» ترکيبي ميباشد.
لازم است يادآور شويم که کانت قضاياي ترکيبي را به دو قسم «مقدم بر تجربه» و
«مؤخر از تجربه» تقسيم ميکند و قضاياي رياضي را از قسم اول ميشمارد، ولي بعضي از پوزيتويستها ميکوشند که آنها را به «قضاياي تحليلي» برگردانند.
8. در منطق کلاسيک قضايا به دو قسم بديهي و نظري (= غيربديهي) تقسيم شدهاند. بديهيات قضايايي هستند که تصديق به آنها احتياج به فکر و استدلال ندارد، ولي نظريات قضايايي هستند که تصديق به آنها نيازمند به فکر و استدلال است، سپس بديهيات را به دو قسم فرعي تقسيم کردهاند: يکي «بديهيات اوليه» که تصديق به آنها احتياج به هيچ چيزي به جز تصور دقيق موضوع و محمول ندارد، مانند قضيهٔ محال بودن اجتماع نقيضين که آن را «اُمالقضايا» ناميدهاند، و ديگري بديهيات ثانويه که تصديق به آنها در گرو بهکار گرفتن اندامهاي حسي يا چيزهاي ديگري غير از تصور موضوع و محمول است و آنها را به شش دسته تقسيم کردهاند: حسيات، وجدانيات، حدسيات، فطريات، تجربيات و متواترات.
اما حقيقت اين است که همه اين قضايا بديهي نيستند و تنها دو دسته از قضايا را ميتوان «بديهي» به معناي واقعي دانست، يکي بديهيات اوليه، و ديگري وجدانيات که انعکاس ذهني علوم حضوري ميباشند، و حدسيات و فطريات از قضاياي قريب به بديهي هستند. اما ساير قضايا را بايد از قضاياي نظري و محتاج به برهان تلقي کرد و توضيح آن در مبحث «ارزش شناخت» خواهد آمد.
تحقيق در مسئله
مسئله اصالت حس يا عقل در تصديقات هرچند معمولاً بهصورت مسئله مستقلي مطرح نميشود، ولي با توجه به مباني مکتبهاي مختلف حسي و عقلي ميتوان آراي ايشان را در اين زمينه بهدست آورد؛ مثلاً پوزيتويستها که شناخت واقعي را منحصر به شناخت حسي ميدانند، طبعاً در اين مسئله هم سرسختانه از اصالت حس طرفداري ميکنند و هر قضيهٔ غيرتجربي را يا بيمعنا و يا فاقد ارزش علمي ميپندارند. ساير تجربيين بهصورت معتدلتري بر نقش تجربه حسي تأکيد ميکنند، ضمن اينکه نقش عقل را هم کمابيش