بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 229


‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. تصور تنها را هيچ‌گاه نمي‌توان به عنوان شناختي که از واقعيات خارجي حکايت مي‌کند تلقي کرد، بلکه حکايت بالفعل، مخصوص تصديق و قضيه است.

2. پاره‌اي از تصورات داراي يک تصديق ضمني هستند، مانند عقد الوضعِ اين قضيه: «انسان حقيقت‌جوست».

3. موضوع قضيه گاهي تصوري است جزئي و گاهي مفهومي ماهوي يا فلسفي يا منطقي.

4. در منطق کلاسيک، قضايا به دو قسم حمليه و شرطيه تقسيم شده‌اند، ولي مي‌توان شکل‌هاي ديگري را هم براي قضايا در نظر گرفت، نيز مي‌توان همه آنها را به حمليه برگرداند.

5. قضايا از نظر موادشان به دو قسم ممکنه و ضروريه تقسيم مي‌شوند.

6. در هريک از آنها مي‌توان محمول را با موضوع ترکيب کرد و مادهٔ قضيه را به‌صورت محمول آن درآورد.

7. حمل گاهي به لحاظ اتحاد مفهومي است که «حمل اولي» ناميده مي‌شود، و گاهي به لحاظ اتحاد مصداقي که «حمل شايع» ناميده مي‌گردد.

8. در حمل شايع اگر مفاد قضيه وجود موضوع باشد، آن را «هلية‌ بسيطه»، و در غير اين صورت، آن را «هليهٔ مرکبه» نامند.

9. در هليات مرکبه اگر مفهوم محمول از تحليل مفهوم موضوع به‌دست آيد، آن را «تحليلي» وگرنه آن را «ترکيبي» خوانند.

10. قضايا به دو قسم بديهي و نظري تقسيم مي‌شوند، و قضاياي بديهي به معناي واقعي بر دو دسته‌اند: يکي بديهيات اوليه که صِرف تصور موضوع و محمول براي حکم به اتحاد آنها کافي است، و ديگري وجدانيات که از علوم حضوري گرفته مي‌شوند.

11. بديهيات اوليه و مطلق قضاياي تحليليه، نيازي به تجربه حسي ندارند. همچنين وجدانيات. حمل اولي هم در حقيقت از بديهيات اوليه است.


صفحه 230

12. قضايايي که حکايت از وجود صورت‌هاي حسي در نفس مي‌کنند نيز از وجدانيات به‌شمار مي‌روند.

13. تنها قضايايي که حکايت از وجود محسوسات خارجي و صفات آنها مي‌نمايند، نياز به تجربه حسي دارند، آن‌هم به عنوان شرط لازم نه شرطي کافي؛ زيرا حکم قطعي به وجود محسوس خارجي، نيازمند به برهان عقلي است.

14. تجربيات علاوه بر نياز مذکور به حکم عقل، نياز ديگري هم به برهان عقلي براي اثبات کليتشان دارند.

15. مضاعف شدن شناخت در هر قضيه، نيازمند به حکم عقل به محال بودن اجتماع نقيضين است.

16. نتيجه آنکه هيچ تصديق يقيني به صِرف تجربه حسي حاصل نمي‌شود، اما تصديقات يقيني بي‌نياز از تجربه حسي فراوان است.


پی‌نوشت‌ها


صفحه 231


‌‌‌‌‌‌درس نوزدهم‌‌

‌‌‌‌‌‌ارزش شناخت

شامل:

— بازگشت به مسئله اصلي

— حقيقت چيست؟

— معيار بازشناسي حقايق

— تحقيق در مسئله

— ملاک صدق و کذب قضايا

— نفس‌الامر


صفحه 232

صفحه 233


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بازگشت به مسئله اصلي

دانستيم که مسئله اصلي شناخت‌شناسي اين است که آيا انسان توان کشف حقايق و اطلاع بر واقعيات را دارد يا نه؟ و اگر دارد از چه راهي مي‌تواند به آنها برسد؟ و معيار بازشناسي حقايق از پندارهاي نادرست و مخالف با واقع چيست؟ و به ديگر سخن محور اصلي مباحث شناخت‌شناسي را مسئله «ارزش شناخت» تشکيل مي‌دهد و ساير مسائل از مقدمات يا توابع اين مبحث به‌شمار مي‌روند.

و چون شناخت داراي انواع گوناگوني است، طبعاً مسئله ارزش شناخت هم ابعاد مختلفي خواهد داشت، ولي آنچه براي فلسفه اهميت ويژه‌اي دارد، ارزشيابي شناخت عقلاني و اثبات توان عقل بر حل مسائل هستي‌شناسي و ساير شاخه‌هاي فلسفه است.

ما نخست به بررسي اقسام کلي شناخت پرداختيم و به اين نتيجه رسيديم که يک دسته از شناخت‌هاي انسان بي‌واسطه و حضوري، و به تعبير ديگر يافتن خود واقعيت است. در چنين شناخت‌هايي جاي احتمال خطا هم وجود ندارد، ولي نظر به اينکه اين شناخت‌ها به تنهايي نياز علمي بشر را رفع نمي‌کند، به بررسي علم حصولي و اقسام آن همت گماشتيم و نقش حس و عقل را در آنها روشن کرديم.

اکنون نوبت آن فرا رسيده که به مسئله اصلي بازگرديم و به تبيين ارزش شناخت‌هاي حصولي بپردازيم. با توجه به اينکه شناخت‌ حصولي، به معناي کاشف بالفعل از واقعيات، همان تصديقات و قضاياست، طبعاً ارزشيابي شناخت‌هاي حصولي هم در دايره آنها انجام


صفحه 234

مي‌گيرد، و اگر سخني از تصورات به ميان بيايد، به‌صورت ضمني و به عنوان اجزاء تشکيل‌دهندهٔ قضايا خواهد بود.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌حقيقت چيست؟

مشکل اساسي در باب ارزش شناخت اين است که چگونه مي‌توان اثبات کرد که شناخت انسان مطابق با واقع است؟ و اين مشکل در موردي رخ مي‌نمايد که بين شناسنده و متعلق شناخت واسطه‌اي در کار باشد که به لحاظ آن، فاعل شناسايي، متصف به «عالم» و متعلق شناسايي، متصف به «معلوم» گردد. به ديگر سخن علم غير از معلوم باشد، اما در موردي که واسطه‌اي در کار نباشد و عالم وجود عيني معلوم را بيابد، طبعاً جاي چنين سؤالي هم نخواهد بود.

بنابراين شناختي که شأنيت حقيقت بودن ـ يعني مطابق با واقع بودن ـ و خطا بودن ـ‌ يعني مخالف با واقع بودن ـ را دارد، همان شناخت حصولي است و اگر شناخت‌ حضوري متصف به حقيقت شود، به معناي نفي خطا از آن است.

ضمناً تعريف «حقيقت» که در مبحث ارزش شناخت مورد بحث واقع مي‌شود معلوم شد، يعني عبارت است از صورت علمي مطابق با واقعيتي که از آن حکايت مي‌کند. اما تعريف‌هاي ديگري که احياناً براي حقيقت مي‌شود، مانند تعريف پراگماتيست‌ها که «حقيقت عبارت است از فکري که در زندگي عملي انسان مفيد باشد»، يا تعريف نسبيين که «حقيقت عبارت است از شناختي که مقتضاي دستگاه ادراکي سالم باشد»، يا تعريف سومي که مي‌گويد «حقيقت عبارت است از آنچه همه مردم بر آن اتفاق دارند»، يا تعريف چهارمي که مي‌گويد «حقيقت عبارت است از شناختي که بتوان آن را با تجربه حسي اثبات کرد»، همه اينها در واقع فرار از موضوع بحث و شانه خالي کردن از پاسخ به سؤال اساسي در مبحث ارزش شناخت است و مي‌توان آنها را به عنوان نشانه‌هايي از عجز تعريف‌کنندگان نسبت به حل اين مسئله تلقي کرد. به فرض اينکه بتوان توجيه صحيحي براي بعضي از آنها ارائه داد،


صفحه 235

يا آنها را حمل بر تعريف به لوازم اخص کرد (که تعريف صحيحي نيست)، ‌يعني به عنوان ذکر نشانه‌هاي خاصي از بعضي از حقايق به‌حساب آورد، يا حمل بر اصطلاحات خاصي نمود، ولي به هر حال بايد توجه داشت که هيچ‌کدام از اين توجيهات راهي به‌سوي حل مسئله مورد بحث نمي‌گشايد و همچنان سؤال دربارهٔ حقيقت به معناي شناخت مطابق با واقع به حال خود محفوظ مانده، پاسخ صحيح و روشنگري مي‌طلبد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌معيار بازشناسي حقايق

عقل‌گرايان معيار بازشناسي حقايق را «فطرت عقل» معرفي مي‌کنند، و قضايايي را که به‌شکل صحيحي از بديهيات استنتاج شود و در واقع جزئياتي از آنها را تشکيل دهد حقيقت مي‌شمارند، و قضاياي حسي و تجربي را هم تا آنجا که به کمک براهين عقلي قابل اثبات باشد معتبر مي‌دانند، ولي بياني از ايشان براي مطابقت بديهيات و فطريات با واقعيات به ما نرسيده، جز آنچه از دکارت نقل کرديم که در مورد افکار فطري به حکمت و عدم فريبکاري خداي متعالي تمسک کرده بود، و ضعف آن هم روشن است، چنان‌که در درس هفدهم گذشت.

البته جاي هيچ شکي نيست که عقل بعد از تصور موضوع و محمول قضاياي بديهي، خودبه‌خود و بدون نياز به تجربه، قاطعانه حکم به اتحاد آنها مي‌کند و کساني که دربارهٔ اين قضايا تشکيکاتي کرده‌اند، يا موضوع و محمول آنها را درست تصور نکرده‌اند و يا دچار نوعي بيماري و وسواس بوده‌اند، ولي سخن در اين است که آيا اين نوع درک به‌اصطلاح فطري، لازمهٔ نوع آفرينش عقل انساني است، به‌طوري که ممکن است عقل موجود ديگري (مثلاً عقل جن)، همين قضايا را به‌گونهٔ ديگري درک کند يا اگر عقل انسان طور ديگري آفريده شده بود، مطالب را به‌صورت ديگري درک مي‌کرد و يا اينکه اين ادراکات کاملاً مطابق با واقع و نمايشگر امور نفس‌الامري است و هر موجود ديگري هم که داراي عقل باشد به همين صورت درک خواهد کرد؟


صفحه 236

واضح است که معناي ارزش واقعي داشتن و حقيقت بودن شناخت عقلاني همين شق دوم است، ولي صِرف فطري بودن آن (بنابراينکه به‌صورت صحيحي تفسير شود) چنين مطلبي را اثبات نمي‌کند.

از سوي ديگر تجربه‌گرايان معيار حقيقت بودن شناخت را اين دانسته‌اند که قابل اثبات به‌وسيله تجربه باشد و بعضي از ايشان افزوده‌اند که بايد با تجربه عملي (پراتيک) اثبات شود.

اما روشن است که اولاً، اين معيار فقط دربارهٔ محسوسات و اموري که قابل تجربه عملي باشند کارآيي دارد و حتي مطالب منطقي و رياضي محض را نمي‌توان با اين معيار سنجيد و ثانياً، نتيجه تجربه حسي و عملي را بايد به‌وسيله علم حصولي درک کرد و عيناً سؤالِ مورد بحث دربارهٔ آن تکرار مي‌شود که آن علم حصولي چه ضمانت صحتي دارد و حقيقت بودن آن را با چه معياري بايد تشخيص داد؟


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تحقيق در مسئله

نقطهٔ اصلي اشکال در علوم حصولي اين است که چگونه مي‌توان مطابقت آنها را با متعلقات خودشان تشخيص داد، در حالي که راه ارتباط ما را با خارج همواره همين صورت‌هاي ادراکي و علوم حصولي تشکيل مي‌دهند؟!

بنابراين بايد کليد حل اشکال را در جايي جست‌وجو کرد که ما بتوانيم هم بر صورت ادراکي و هم بر متعلق ادراک اشراف يابيم و تطابق آنها را حضوراً و بدون وساطت صورت ديگري درک کنيم، و آن قضاياي وجداني است که از يک‌سو متعلق ادراک را که مثلاً همان حالت ترس است حضوراً مي‌يابيم، و از سوي ديگر صورت ذهني حاکي از آن را بي‌واسطه درک مي‌کنيم. از‌اين‌رو قضيهٔ «من هستم» يا «من مي‌ترسم» يا «من شک دارم»، به هيچ‌وجه قابل شک و ترديد نيست. پس اين قضايا (وجدانيات) نخستين قضايايي هستند که ارزش صددرصد آنها ثابت مي‌شود و خطا و اشتباه راهي به‌سوي آنها نمي‌يابد. البته