بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 255

8. بعضي ديگر از فلاسفه اصول اخلاق و حقوق را از بديهيات عقل عملي انگاشته‌اند، و استدلال از مقدمات عقل نظري را براي آنها روا ندانسته‌اند.

9. تعدد عقل و انفکاک مدرکات آنها از يکديگر قابل منع است، چنان‌که بديهي بودن همه اصول اخلاقي و حقوقي نيز مورد قبول نيست، علاوه بر آنکه اشکالي که در مورد فطري بودن بديهيات نظري شد در اينجا هم وارد است.

10. حق اين است که اصول اخلاقي و حقوقي، مبيّن رابطه سبب و مسببي بين افعال اختياري انسان و هدف‌هاي مطلوب در اخلاق و حقوق است که مانند ديگر رابطه‌هاي علّي، امري واقعي و نفس‌الامري است و بايد کشف شود، نه اينکه به‌وسيله انشاء، اعتبار گردد. ملاک صدق و کذب چنين قضايايي موافقت و مخالفتِ آنها با آن روابط واقعي و مصالح نفس‌الامري است.

11. اما اينکه منطقيين قضاياي اخلاقي را از «مشهورات» شمرده‌اند که فقط در جدل از آنها استفاده مي‌شود نه در برهان، مبني بر اين است که معمولاً اين‌گونه قضايا داراي قيدهاي خاصي هستند که در کلام آورده نمي‌شوند و به‌صورت مطلق از مشهورات به‌شمار مي‌روند، ولي اگر قيود واقعي آنها دقيقاً در نظر گرفته شود، هم به‌وسيله برهان قابل اثبات است و هم مي‌توان نتيجه برهان را مقدمهٔ برهان ديگري قرار داد.

12. منشأ توهم نسبيت در اخلاق و حقوق، يکي همين قيود واقعي قضاياي ارزشي است که منشأ استثنائاتي مي‌شود، چنان‌که حُسن راست گفتن هم کليت ندارد، و ديگري اجتماع دو عنوان مختلف در موضوع واحد است که گاهي موجب دو حکم متضاد براي آن مي‌گردد و همچنين محدوديت‌هاي زماني بعضي از احکام جزئي حقوق مي‌باشد.

13. صرف‌نظر از احکام و مقررات جزئي که از محل بحث خارج است، قيود و استثنائات و همچنين تعارض و تزاحم در قوانين علوم تجربي هم وجود دارد و بازگشت آنها از ديدگاه فلسفي به مرکب بودن علت حکم، از مقتضي و شروط وجودي و عدمي است.


صفحه 256

14. قواعد حقوقي و اخلاقي فرق‌هاي مختلفي دارند که مهم‌ترين آنها از اختلاف اهداف آنها سرچشمه مي‌گيرد؛ زيرا هدف کلي قواعد حقوقي، تأمين سعادت اجتماعي است که در سايهٔ اجراي قوانين به‌وسيله دولت حاصل مي‌شود، ولي هدف نهايي اخلاق، سعادت ابدي و کمال نهايي انسان است که فوق هدف حقوق مي‌باشد، چنان‌که از نظر موردْ وسعت بيشتري دارد و شامل مسائل فردي هم مي‌شود.


صفحه 257


‌‌‌‌‌‌بخش سوم

‌‌‌‌‌‌هستي‌شناسي


صفحه 258

صفحه 259


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس بيست و يکم‌‌

‌‌‌‌‌‌مقدمهٔ هستي‌شناسي

شامل:

— مقدمهٔ درس

— هشداري دربارهٔ مفاهيم

— هشداري دربارهٔ الفاظ

— بداهت مفهوم وجود

— نسبت بين وجود و ادراک


صفحه 260

صفحه 261


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مقدمهٔ درس

در بخش اول، نخست مروري بر سير تفکر فلسفي داشتيم و سپس به بيان اصطلاحات علم و فلسفه و روابط فلسفه با علوم و با عرفان پرداختيم و در پايان، اهميت و ضرورت پژوهش در مسائل فلسفي را توضيح داديم.

در بخش دوم، اقسام شناخت را مورد بررسي قرار داديم و نقش عقل و حس را در تصورات و تصديقات روشن ساختيم و سرانجام، مسئله اساسي شناخت‌شناسي يعني «ارزش شناخت» را بيان کرديم و توان عقل را بر حل مسائل فلسفي و متافيزيکي ثابت نموديم.

اينک نوبت آن فرا رسيده که به کمک اين نيروي عظيم خدادادي که يکي از بزرگ‌ترين نعمت‌هاي الهي براي انسان است، به بررسي مسائل هستي‌شناسي و متافيزيک بپردازيم که از سويي «مادر علوم» به‌شمار مي‌رود، و از سوي ديگر کليد حل مهم‌ترين مسائل بنيادي در زندگي انسان مي‌باشد؛ مسائلي که اساسي‌ترين نقش را در سرنوشت بشر و سعادت و خوشبختي ابدي يا شقاوت و بدبختي جاوداني وي ايفا مي‌نمايند.

در اين بخش، حقيقت هستي و انواع و جلوه‌هاي آن و روابط کلي موجودات با يکديگر مورد بحث و کاوش قرار مي‌گيرد، اما پيش از پرداختن به اين مباحث، لازم است توضيحي پيرامون مفاهيم و روابط آنها با مصاديق عيني، و نيز توضيحي پيرامون الفاظ و روابط آنها با معاني بدهيم و به برخي از لغزشگاه‌هايي که در اين زمينه‌ها وجود دارد اشاره کنيم تا در ضمن بحث‌هاي آينده دچار لغزش و مغالطه نشويم، آن‌چنان‌که بسياري از انديشمندان دچار شده‌اند.


صفحه 262


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هشداري دربارهٔ مفاهيم

واضح است که سروکار عقل همواره با مفاهيم است و هرجا فکر و انديشه‌اي تحقق يابد يا تعقل و استدلالي انجام گيرد، مفاهيم ذهني نقش ابزارهاي ضروري و جانشين‌ناپذير را ايفا مي‌کنند. حتي علوم حضوري هنگامي مي‌توانند در فکر و استدلال مورد بهره‌برداري قرار گيرند که مفاهيم ذهني از آنها گرفته شود، و حتي هنگامي که به «وجود عيني و خارجي» اشاره مي‌کنيم و توجه ذهن را به ماوراي خودش معطوف مي‌داريم، باز هم از مفاهيم «عيني» و «خارجي» استفاده مي‌کنيم؛ مفاهيمي که نقش آينه و مرآت يا سمبول و علامت را براي حقايق عيني بازي مي‌کنند.

ولي به‌کار گرفتن مفاهيم در افکار و استدلال‌ها، هميشه و در همه علوم عقلي يک‌سان نيست. اختلاف استفاده از مفاهيم از سويي به تفاوت ذاتي خود مفاهيم برمي‌گردد، مانند اختلافي که بين مفاهيم ماهوي و فلسفي و منطقي وجود دارد و ويژگي هر دسته از آنها موجب اختصاص به شاخهٔ معيني از علوم مي‌شود، و از سوي ديگر به کيفيت به‌کار گرفتن مفاهيم و چگونگي التفات و توجه ذهن به آنها مربوط مي‌گردد؛ مثلاً مفهوم «کلي» را نمي‌توان مرآت و نشانه‌اي براي امور خارجي و عيني قرار داد؛ زيرا اشياء و اشخاص خارجي هميشه به‌صورت «شخصي» موجود مي‌شوند و ممکن نيست يک موجود خارجي با وصف «کليت» تحقق يابد، و اين همان مطلبي است که فلاسفه مي‌گويند «وجود مساوق با تشخص است». پس عدم استفاده از مفهوم «کلي» به عنوان مرآت و علامتي براي امور خارجي، مربوط به ويژگي ذاتي خود اين مفهوم است که مانند ساير معقولات منطقي فقط دربارهٔ مفاهيم ذهني ديگر مي‌تواند به‌کار رود، برخلاف مفاهيم ماهوي و فلسفي که به شکلي مي‌توانند از امور خارجي حکايت کنند. اين مفاهيم چنان‌که در مبحث شناخت‌شناسي دانستيم به دو دسته (کلي و جزئي) تقسيم مي‌شوند. مفاهيم جزئي همواره آينه‌اي براي اشياء و اشخاص خاصي هستند و توان حکايت از غير از مصاديق مشخص خودشان را ندارند، برعکس مفاهيم کلي که مي‌توانند مرآت براي اشياء بي‌شماري واقع