بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 265

«وجود لفظي» اشياء ناميده‌اند، چنان‌که مفاهيم را «وجود ذهني» آنها تلقي کرده‌اند و بعضي چندان مبالغه کرده‌اند که اساساً فکر کردن را سخن گفتن ذهني دانسته‌اند، و طرف‌داران مکتب «تحليل زباني» و «لينگويستيک» پنداشته‌اند که مفاهيم فلسفي، واقعيتي وراي الفاظ ندارند و بازگشت بحث‌هاي فلسفي، به شاخه‌اي از مباحث زبان‌شناختي است؛ پنداري که بي‌مايگي آن تا حدودي در مبحث شناخت‌شناسي آشکار شده است.

رابطه لفظ و معنا گاهي چنين توهمي را پديد مي‌آورد که صفات الفاظ به مفاهيم هم سرايت مي‌کند و مثلاً وحدت لفظ و اشتراک لفظي از نوعي وحدت معنا و مفهوم حکايت مي‌کند، چنان‌که برعکس گاهي مشترک معنوي از قبيل مشترک لفظي پنداشته مي‌شود، يا اينکه کليد حل مشکلات فلسفي از تبيين شئون الفاظ و حقيقت و مجاز و استعاره و مانند آنها جست‌وجو مي‌گردد، يا اينکه مفاهيمي که در لفظ و اصطلاح واحدي شريک هستند، در اثر قرابت به‌جاي يکديگر گرفته مي‌شوند و مغالطه‌اي از باب اشتراک لفظي رخ مي‌دهد، چنان‌که در درس چهارم اشاره شد. از‌اين‌رو بايد دقت کرد که مسائل لفظي با مسائل معنوي درنياميزند و همچنين احکام الفاظ به معاني سرايت داده نشود و نيز در هر مبحثي معناي مورد نظر کاملاً مشخص شود تا مغالطه‌اي از جهت اشتراک در لفظ پيش نيايد. ‌‌‌‌‌


‌‌‌‌‌‌بداهت مفهوم وجود

در بخش اول دانستيم که قبل از شروع در مسائل هر علم، بايد نخست موضوع آن را بشناسيم و تصور صحيحي از آن داشته باشيم، و نيز در هر علم حقيقي (= غيرقراردادي) بايد از وجود حقيقي موضوع آن آگاه باشيم تا مباحثي که بر محور آن دور مي‌زند، بي‌پايه و بي‌اساس نباشد، و در صورتي که وجود موضوع بديهي نباشد، بايد به عنوان يکي از مبادي تصديقي علم اثبات شود، که معمولاً اين کار در علم ديگري انجام مي‌گيرد و نيازمند به بحث‌هاي فلسفي است. اکنون ببينيم موضوع خود فلسفه از نظر تصور و تصديق چگونه است.

براساس تعريفي که از فلسفه اُولي يا متافيزيک شده، موضوع اين علم «موجود مطلق»


صفحه 266

يا «موجود بما هو موجود» است. اما مفهوم «موجود» از بديهي‌ترين مفاهيم است که ذهن از همه موجودات انتزاع مي‌کند، و نه نيازي به تعريف دارد و نه اساساً چنين کاري ممکن است؛ زيرا همچنان که در مفهوم «علم» گفته شد که مفهومي روشن‌تر از آن يافت نمي‌شود که بتوان آن را مبّين معناي علم قرار داد، در اينجا هم امر به همين منوال است.

يکي از شواهد روشن بر بداهت مفهوم وجود اين است: همان‌گونه که در مبحث شناخت‌شناسي دانستيم، هنگامي که يک معلوم حضوري در ذهن منعکس مي‌شود، به‌صورت قضيهٔ هلية‌ بسيطه درمي‌آيد که محمول آن «موجود» است و اين کاري است که ذهن نسبت به ساده‌ترين و ابتدايي‌ترين يافته‌هاي حضوري و شهودي انجام مي‌دهد و اگر مفهوم روشني از وجود و موجود نمي‌داشت، چنين کاري ممکن نمي‌بود.

با اين وصف، شبهاتي پيرامون مفهوم وجود و موجود القا شده و بحث‌هايي را در فلسفه‌هاي غربي و اسلامي برانگيخته است که با اختصار به آنها اشاره مي‌شود. ‌‌‌‌‌


‌‌‌‌‌‌نسبت بين وجود و ادراک

ازجمله بحث‌هايي که پيرامون مفهوم وجود مطرح شده، اين است که بارکلي ‌ادعا کرده است که معناي «وجود» چيزي جز «درک‌کردن يا درک‌شدن» نيست، ولي فلاسفه آن را به معناي ديگري گرفته‌اند و به‌دنبال آن، بحث‌هاي بي‌حاصلي را مطرح ساخته‌اند که منشأ آن همان سوء استعمال اين واژه مي‌باشد. وي بر اين ادعا پاي مي‌فشرد و آن را يکي از اصول نظريهٔ فلسفي خودش قلمداد مي‌کند.

حقيقت اين است که خود بارکلي‌ به اين اتهام سزاوارتر است؛ زيرا معناي اين واژه و معادل‌هايش در همه زبان‌ها (مانند هستي در زبان فارسي) جاي هيچ‌گونه ابهامي ندارد و ابداً معناي درک‌شدن يا درک‌کردن را نمي‌فهماند، و اگر در بعضي از زبان‌ها واژه معادل «وجود» يا واژه معادل «ادراک»، ريشهٔ مشترک داشته باشد، نبايد آن را در معناي معروف اين کلمه دخالت داد.


صفحه 267

ازجمله شواهد بطلان اين ادعا، آن است که وجود بيش از يک معنا ندارد، در صورتي که درک‌کردن و درک‌شدن دو معناي مختلف‌اند. نيز معناي وجود، يک مفهوم نفسي است که در آن نسبتي به فاعل يا مفعول لحاظ نمي‌شود و به همين جهت بر وجود خداي متعالي هم که جاي توهم نسبت فاعلي و مفعولي ندارد اطلاق مي‌گردد، به‌خلاف معناي ادراک که متضمن نسبت به فاعل و مفعول است.

در واقع اين سخن بارکلي يکي از موارد اشتباه مفهوم به مصداق است، آن هم اشتباهي مضاعف! زيرا وي مقام ثبوت و اثبات را باهم خلط کرده است و لازمهٔ اثبات وجود براي موجودات را که درک‌کردن يا درک‌شدن مي‌باشد، به ثبوت نفس‌الامري آنها نسبت داده است.

حاصل آنکه مفهوم وجود و مفهوم ادراک، دو مفهوم متباين هستند و مفهوم هيچ‌کدام، از تحليل مفهوم ديگري به‌دست نمي‌آيد. تنها چيزي که مي‌توان گفت اين است که بعد از اثبات وجود خدا و احاطهٔ علمي او بر همه موجودات، مي‌توان گفت هر موجودي يا درک‌کننده است يا درک‌شونده؛ زيرا اگر موجودي درک‌کننده هم نباشد، دست‌کم متعلق علم الهي مي‌باشد. اما اين تساوي در مصداق که نيازمند به براهيني مي‌باشد، ربطي به تساوي مفهوم وجود با مفهوم ادراک ندارد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. سروکار عقل همواره با مفاهيم ذهني است و حتي استفاده از علوم حضوري در فکر و استدلال، متوقف بر گرفتن مفاهيم ذهني از آنهاست.

2. استفاده از مفاهيم به‌صورت‌هاي مختلفي انجام مي‌گيرد و اين اختلاف يا مربوط به اختلاف ذاتي خود مفاهيم است، مانند تفاوتي که بين مفاهيم ماهوي و فلسفي و منطقي وجود دارد، و يا مربوط به اختلاف جهات و حيثياتي است که براي آنها در نظر گرفته مي‌شود، مانند حيثيت مفهومي و حيثيت وجودي.


صفحه 268

3. وحدت مفاهيم ماهوي، نشانهٔ حدود وجودي مشترک و يک‌سان بين مصاديق خارجي است، ولي وحدت مفهوم فلسفي، نشانهٔ وحدت ديدگاه عقل در انتزاع آن مي‌باشد و مي‌توان از آن به وحدت نحوه يا شأن وجود تعبير کرد.

4. کثرت مفاهيم فلسفي يا تعدد معقولات اُولي و ثانيه‌اي که از يک مورد انتزاع مي‌شوند، نشانهٔ تعدد حيثيات عيني و خارجي آن نيست.

5. در تقابل مفاهيم فلسفي بايد وحدت جهت و اضافه را نيز در نظر گرفت.

6. در مقام فکر و استدلال بايد ويژگي‌هاي مفاهيم را مورد توجه قرار داد و مخصوصاً از خلط احکام مفاهيم با مصاديق احتراز کرد، که مغالطه‌اي از باب اشتباه مفهوم به مصداق رخ ندهد.

7. رابطه حکايت و نمايشگري که بين الفاظ و معاني وجود دارد، ممکن است منشأ خلط احکام لفظ با احکام معنا شود، چنان‌که ممکن است در مشترکات لفظي معنايي به‌جاي معناي ديگر گرفته شود و مغالطه‌اي از باب اشتراک لفظ رخ دهد.

8. «موجود» که موضوع فلسفه اُولي است از نظر مفهوم، بديهي و بي‌نياز از تعريف است و يکي از شواهد آن، انعکاس معلومات حضوري به‌صورت هليات بسيطه در ذهن است که در آنها از مفهوم «موجود» استفاده مي‌شود.

9. بارکلي مفهوم وجود را مساوي با درک‌کردن و درک‌شدن پنداشته و فلاسفه را به سوء استعمال اين واژه، متهم ساخته است.

10. ولي خود او به اين اتهام سزاوارتر است؛ زيرا تباين مفهوم وجود و مفهوم درک روشن است و از شواهد آن، وحدت مفهوم وجود و خالي بودن آن از نسبت فاعل و مفعول مي‌باشد. اما تساوي مصداق که نيازمند به برهان است، ربطي به اتحاد مفهومي ندارد.


صفحه 269


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس بيست و دوم‌‌

‌‌‌‌‌‌مفهوم وجود

شامل:

— وحدت مفهوم وجود

— مفهوم اسمي و مفهوم حرفي وجود

— وجود و موجود


صفحه 270

صفحه 271


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وحدت مفهوم وجود

يکي ديگر از مباحثي که پيرامون مفهوم وجود مطرح شده، اين است که آيا وجود به معناي واحدي بر همه موجودات حمل مي‌شود و به اصطلاح مشترک معنوي است، ‌يا اينکه داراي معاني متعددي مي‌باشد و از قبيل مشترکات لفظي است؟

منشأ اين بحث از آنجاست که گروهي از متکلمين پنداشته‌اند که وجود را به معنايي که به مخلوقات نسبت داده مي‌شود، نمي‌توان به خداي متعالي نسبت داد. از‌اين‌رو بعضي گفته‌اند که وجود به هر چيزي نسبت داده شود، معناي همان چيز را خواهد داشت؛ مثلاً در مورد انسان، معناي انسان را دارد و در مورد درخت، معناي درخت را. بعضي ديگر براي آن، دو معنا قائل شده‌اند: يکي مخصوص خداي متعالي، و ديگري مشترک بين همه مخلوقات.

خاستگاه اين شبهه، خلط بين ويژگي‌هاي مفهوم و مصداق است،‌ يعني آنچه در مورد خداي متعالي قابل مقايسه با مخلوقات نيست، مصداق وجود است نه مفهوم آن، و اختلاف در مصاديق، موجب اختلاف در مفهوم نمي‌شود، و مي‌توان خاستگاه آن را خلط بين مفاهيم ماهوي و فلسفي دانست، به اين تقرير: هنگامي وحدت مفهوم، نشانهٔ ماهيت مشترک بين مصاديق است که از قبيل مفاهيم ماهوي باشد، ولي مفهوم وجود از قبيل مفاهيم فلسفي است و وحدت آن فقط نشانهٔ وحدت حيثيتي است که عقل براي انتزاع آن در نظر مي‌گيرد و آن عبارت است از حيثيت طرد عدم.

فلسفه اسلامي در مقام رد قول اول بياناتي ايراد کرده‌اند، از‌جمله آنکه اگر وجود بر


صفحه 272

هر چيزي که حمل مي‌شد معناي همان موضوع را مي‌داشت، لازمه‌اش اين بود که حمل در هليات بسيطه که از قبيل حمل شايع است، به حمل اولي و بديهي برگردد، و نيز شناخت موضوع و محمول آنها يک‌سان باشد، به‌طوري که اگر کسي معناي موضوع را ندانست، معناي محمول را هم نفهمد.

براي ردّ قول دوم نيز بياني دارند که حاصلش اين است: اگر معناي وجود در مورد خداي متعالي، غير از معناي آن در مورد ممکنات مي‌بود، لازمه‌اش اين بود که نقيض معناي هريک بر ديگري منطبق گردد؛ زيرا هيچ چيزي نيست که يکي از نقيضين بر آن صدق نکند؛ مثلاً هر چيزي يا «انسان» است و يا «لا انسان» و نقيض معناي وجود در ممکنات، عدم است. حال اگر وجود به همين معناي مقابل عدم به خدا نسبت داده نشود، بايد نقيض آن (عدم) به آفريدگار نسبت داده شود و وجودي که به او نسبت داده مي‌شود در واقع از مصاديق عدم باشد!

به هر حال کسي که ذهنش با چنان شبهه‌اي مشوب نشده باشد، ترديدي نخواهد داشت که واژه وجود و هستي در همه موارد به يک معنا به‌کار مي‌رود، و لازمهٔ وحدت مفهوم وجود اين نيست که همه موجودات داراي ماهيت مشترکي باشند.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مفهوم اسمي و مفهوم حرفي وجود

سومين بحثي که پيرامون مفهوم وجود مطرح شده دربارهٔ اشتراک واژه وجود بين معناي اسمي و مستقل، و معناي حرفي و ربطي است.

توضيح آنکه در قضيهٔ منطقي علاوه بر دو مفهوم اسمي و مستقل (موضوع و محمول)، مفهوم ديگري لحاظ مي‌شود که رابط بين آنهاست و در زبان فارسي با لفظ «است» به آن اشاره مي‌شود، ولي در زبان عربي معادلي ندارد و هيئت ترکيبي جمله را مي‌توان حاکي از آن به‌شمار آورد. اين مفهوم از قبيل معاني حرفي است و مانند معاني حروف اضافه استقلالاً قابل تصور نيست، بلکه بايد آن را در ضمن جمله درک کرد. منطقيين اين معناي