بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 274

بدين‌ترتيب هليات بسيطه را «شبه قضيه» شمرده‌اند نه قضيهٔ حقيقي؛ زيرا اين‌گونه قضايا به گمان ايشان در واقع محمولي ندارند!

حقيقت اين است که اين‌گونه سخنان از ضعف قدرت ذهن بر تحليلات فلسفي نشئت مي‌گيرد، وگرنه مفهوم اسمي و استقلالي وجود، چيزي نيست که قابل انکار باشد، بلکه معناي حرفي آن است که بايد با زحمت اثبات شود، مخصوصاً براي کساني که در زبان ايشان معادل خاصي براي آن يافت نمي‌شود.

شايد منشأ انکار معناي اسمي وجود، اين باشد که در زبان انکارکنندگان، معادل معناي اسمي و حرفي وجود يکي است، برخلاف زبان فارسي که در ازاي معناي اسمي آن واژه هستي به‌کار مي‌رود، و در ازاي معناي حرفي آن واژه «است». از اينجا چنين توهمي براي ايشان پيش آمده که معناي وجود مطلقاً از قبيل معاني حرفي است.

باري، مجدداً تأکيد مي‌کنيم که در مباحث فلسفي نبايد روي بحث‌هاي لفظي تکيه شود، و احکام دستوري و زبان‌شناختي نبايد مبناي حل مشکلات فلسفي قرار گيرد و همواره بايد مواظب باشيم که ويژگي‌هاي الفاظ، ما را در راه شناخت دقيق مفاهيم گمراه نسازد و نيز ويژگي‌هاي مفاهيم، ما را در شناختن احکام موجودات عيني به اشتباه نيندازد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌وجود و موجود

نکته ديگري که دربارهٔ واژه وجود و مفهوم آن قابل تذکر است، اين است که لفظ «وجود» از آن جهت که مبدأ اشتقاق «موجود» به‌حساب مي‌آيد، مصدر و متضمن معناي «حَدَث» و نسبت آن به فاعل يا مفعول است و معادل آن در فارسي، واژه «بودن» مي‌باشد. چنان‌که واژه «موجود» از نظر ادبي «اسم مفعول» و متضمن معناي وقوع فعل بر ذات است، و گاهي از کلمهٔ «موجود»، مصدر جعلي به‌صورت «موجوديت» گرفته مي‌شود و مساوي با «وجود» به‌کار مي‌رود.


صفحه 275

الفاظي که در زبان عربي به‌صورت مصدر استعمال مي‌شوند، گاهي از معناي نسبت به فاعل يا مفعول تجريد شده، به‌صورت اسم مصدر به‌کار مي‌روند که دلالت بر اصل حدث دارد. بنابراين براي وجود هم مي‌توان چنين معناي اسم مصدري را در نظر گرفت.

از سوي ديگر معاني حَدَثي که دلالت بر حرکت، و دست‌کم دلالت بر حالت و کيفيتي دارند، مستقيماً قابل حمل بر ذوات نيستند؛ مثلاً نمي‌توان «رفتن» را که مصدر است يا «رفتار» را که اسم مصدر است بر شي‌ء يا شخصي حمل کرد، بلکه يا بايد مشتقي از آن گرفت و مثلاً کلمهٔ «رونده» را محمول قرار داد و يا کلمهٔ ديگري را که متضمن معناي مشتق باشد به آن اضافه کرد و مثلاً گفت «صاحب رفتار». قسم اول را اصطلاحاً «حمل هو هو» و قسم دوم را «حمل ذو هو» مي‌نامند. از باب نمونه حمل «حيوان» را بر «انسان» حمل هو هو، و حمل «حيات» را بر او حمل ذو هو مي‌خوانند.

اين مباحث چنان‌که ملاحظه مي‌شود در اصل، مربوط به دستور زبان است که قواعد آن قراردادي است و در زبان‌هاي مختلف تفاوت مي‌کند، و بعضي از زبان‌ها از نظر وسعت لغات و قواعد دستوري، غني‌تر، و بعضي ديگر محدودتر هستند. ولي از آنجا که ممکن است رابطه لفظ و معنا موجب اشتباهاتي در بحث‌هاي فلسفي گردد، لازم است تذکر دهيم که در کاربرد واژه‌هاي وجود و موجود در مباحث فلسفي نه‌تنها اين ويژگي‌هاي زبان‌شناختي مورد توجه قرار نمي‌گيرد، بلکه اساساً توجه به آنها ذهن را از دريافتن معاني منظور منحرف مي‌سازد.

فلاسفه نه هنگامي که واژه «وجود» را به‌کار مي‌برند، معناي مصدري و حدثي را در نظر مي‌گيرند، و نه هنگامي که واژه «موجود» را به‌کار مي‌گيرند، معناي مشتق و اسم مفعولي را؛ مثلاً هنگامي که دربارهٔ خداي متعالي مي‌گويند «وجود محض» است، آيا در اين تعبير جايي براي معناي «حدث» و نسبت به فاعل و مفعول، يا معناي کيفيت و حالت و نسبت آن به ذات مي‌توان يافت؟ و آيا مي‌توان بر ايشان خرده گرفت که چگونه لفظ وجود را بر خداي متعالي اطلاق مي‌کنيد، در حالي که حمل مصدر بر ذات، صحيح


صفحه 276

نيست؟ و يا هنگامي که تعبير «موجود» را دربارهٔ همه واقعيات به‌کار مي‌برند و آنها را شامل واجب‌الوجود و ممکن‌الوجود مي‌دانند، آيا مي‌توان معناي اسم مفعولي را از آن فهميد؟ و آيا مي‌توان بر اين اساس استدلال کرد که اقتضاي اسم مفعول آن است که فاعلي داشته باشد، پس خدا هم فاعلي لازم دارد؟ و يا برعکس، چون کلمهٔ «موجود» چنين دلالتي دارد، استعمال آن در مورد واجب‌الوجود صحيح نيست و نمي‌توان گفت خدا موجود است؟!

بديهي است که اين‌گونه بحث‌هاي زبان‌شناسانه، جايي در فلسفه نخواهد داشت و پرداختن به آنها نه‌تنها مشکلي از مشکلات فلسفه را حل نمي‌کند، بلکه بر مشکلات آن مي‌افزايد و نتيجه‌اي جز کژانديشي و انحراف فکري به بار نخواهد آورد. براي احتراز از سوء فهم و مغالطه بايد به معاني اصطلاحي واژه‌ها دقيقاً توجه کرد و در مواردي که با معاني لغوي و عرفي يا اصطلاحات ساير علوم وفق نمي‌دهد، تفاوت آنها را کاملاً در نظر گرفت تا خلط و اشتباهي رخ ندهد.

حاصل آنکه مفهوم فلسفي وجود، مساوي است با مطلق واقعيت، و در نقطهٔ مقابل عدم قرار دارد و به‌اصطلاح نقيض آن است، و از ذات مقدس الهي گرفته تا واقعيت‌هاي مجرد و مادي، و همچنين از جواهر تا اعراض و از ذوات تا حالات، همه را دربر‌مي‌گيرد. همين واقعيت‌هاي عيني هنگامي که در ذهن به‌صورت قضيه منعکس مي‌گردند، دست‌کم دو مفهوم اسمي از آنها گرفته مي‌شود که يکي در طرف موضوع قرار مي‌گيرد و معمولاً از مفاهيم ماهوي است، و ديگري که مفهوم «موجود» باشد در طرف محمول قرار مي‌گيرد که از مفاهيم فلسفي است، و مشتق بودن آن مقتضاي محمول بودن آن است. ‌‌‌‌‌


‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. گروهي از متکلمين پنداشته‌اند که واژه «وجود» را با يک معنا نمي‌توان هم به خدا نسبت داد و هم به مخلوقات. از‌اين‌رو بعضي از ايشان گفته‌اند که وجود به هر چيزي


صفحه 277

نسبت داده شود معناي همان چيز را خواهد داشت. بعضي ديگر براي آن، دو معنا قائل شده‌اند: يکي مخصوص خدا، و ديگري مشترک بين همه مخلوقات.

2. منشأ شبههٔ ايشان خلط بين مفهوم و مصداق است، يعني مصداق، وجود است که در خدا و مخلوقات فرق مي‌کند، نه مفهوم آن و مي‌توان منشأ آن را خلط بين مفاهيم ماهوي و فلسفي دانست، يعني اشتراک يک مفهوم فلسفي دليل وحدت ماهوي موارد آن نيست.

3. لازمهٔ قول اول اين است که هليات بسيطه از قبيل حمل اولي و بديهي باشند، و نيز شناخت موضوع و محمول آنها يک‌سان باشد.

4. لازمهٔ قول دوم اين است که وجودي که به خداي متعالي نسبت داده مي‌شود، از مصاديق نقيض وجودي باشد که به ممکنات نسبت داده مي‌شود، يعني از مصاديق عدم باشد.

5. منطقيين رابطه قضايا را که مفهومي حرفي است «وجود رابط» ناميده‌اند و اشتراک وجود بين اين معناي حرفي و معناي اسمي معروفش، از قبيل اشتراک لفظي است.

6. وجود رابط در قضايا دليل وجود رابط عيني نمي‌شود، و چنان‌که قبلاً گفته شد احکام فلسفي را نمي‌توان از احکام منطقي استنتاج کرد.

7. بعضي از فلسفه غربي مفهوم اسمي وجود را انکار کرده‌اند و براساس آن، هلية‌ بسيطه را قضيهٔ حقيقي نشمرده‌اند.

8. شايد منشأ اين توهم، اين باشد که در زبان ايشان واژه‌اي که حاکي از رابط قضاياست، عيناً همان واژه‌اي باشد که از مفهوم اسمي حکايت مي‌کند.

9. دربارهٔ الفاظ وجود و موجود بحث‌هايي انجام گرفته که ربطي به فلسفه ندارد، مانند مصدر يا اسم مصدر بودن وجود، و اسم مفعول بودن موجود، و لوازمي که بر آنها مترتب مي‌شود.

10. وجود در اصطلاح فلسفي مساوي با واقعيت است و هم شامل ذوات مي‌شود و


صفحه 278

هم اَحداث و حالات، و هنگامي که واقعيت خارجي به‌صورت قضيه‌اي در ذهن منعکس مي‌شود، مفهوم «موجود» محمول آن قرار مي‌گيرد که در آن هم جهات ادبي لحاظ نمي‌شود.


صفحه 279


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس بيست و سوم‌‌

‌‌‌‌‌‌واقعيت عيني

شامل:

— بداهت واقعيت عيني

— گونه‌هاي انکار واقعيت

— راز بداهت واقعيت عيني

— منشأ اعتقاد به واقعيت مادي


صفحه 280

صفحه 281


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بداهت واقعيت عيني

نظر به اينکه موضوع فلسفه «موجود» است، در دو درس گذشته توضيحي پيرامون مفهوم آن داديم و اينک به بيان بديهي بودن اعتقاد به حقيقت عيني آن مي‌پردازيم.

حقيقت اين است که وجود، هم از نظر مفهوم و هم از نظر تحقق خارجي، مانند علم است و همچنان‌که مفهوم آن نيازي به تعريف ندارد، تحقق عيني آن هم بديهي و بي‌نياز از اثبات است. هيچ انسان عاقلي چنين توهمي نمي‌کند که جهان هستي هيچ‌درهيچ است، و نه انساني وجود دارد و نه موجود ديگري. حتي سوفيست‌هايي که مقياس همه چيز را انسان مي‌دانند، دست‌کم وجود خود انسان را قبول دارند. تنها يک جمله از گرگياس که افراطي‌ترين سوفيست‌ها به‌شمار مي‌رود نقل شده که ظاهر آن، انکار مطلق هر وجودي است، چنان‌که در مبحث شناخت‌شناسي گذشت. ولي گمان نمي‌رود که مراد وي ـ به فرض صحت نقل ـ همين ظاهر کلام باشد، به‌طوري که شامل وجود خودش و سخن خودش هم بشود، مگر اينکه به بيماري رواني سختي مبتلا شده بوده يا در اظهار اين کلام غرضي داشته باشد.

در درس دوازدهم دربارهٔ شبههٔ نفي علم گفتيم که خود آن متضمن چندين علم است، در اينجا اضافه مي‌کنيم که همان شبهه، مستلزم پذيرفتن موجوداتي است که متعلق علم‌هاي يادشده مي‌باشند. اما اگر کسي وجود خودش و وجود انکارش را هم انکار کند، مانند کسي است که در مسئله گذشته، وجود شکش را هم انکار نمايد و بايد او را عملاً وادار به پذيرفتن واقعيت کرد.