بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 288


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. اصل واقعيت عيني همانند اصل علم، بديهي و غيرقابل‌انکار است.

2. وجود موجودات عيني ديگر غير از «منِ درک‌کننده» نيز قطعي است و رفتار همه انسان‌ها براساس پذيرفتن آنها استوار است.

3. انکار واقعيت عيني را مي‌توان بر پنج گونه تقسيم کرد، که يکي انکار مطلق واقعيت است و بقيه انکار واقعيت‌هاي خاص؛ مانند قول به انحصار وجود در من درک‌کننده، يا انحصار آن به انسان‌ها، يا قول به انکار وجود مادي، يا قول به انکار وجود غير‌مادي.

4. بعضي اعتقاد به واقعيت عيني را به‌طور اجمال، و به واقعيت مادي را به‌صورت خاص، مقتضاي فطرت عقل دانسته‌اند، ولي چنان‌که قبلاً اشاره شد چنين سخني علاوه بر اينکه قابل منع است، نمي‌تواند صحت اين اعتقاد را تضمين نمايد.

5. همچنين اعتقاد به واقعيات عيني را نمي‌توان از بديهيات اوليه شمرد؛ زيرا مفاد حمل اولي چيزي جز وحدت مفهومي موضوع و محمول نيست، و صدق حمل شايع هم مشروط به تحقق موضوع است.

6. راز بديهي بودن اعتقاد به واقعيت عيني، علم حضوري به امور وجداني است که از آنها قضيهٔ مهمله‌اي گرفته مي‌شود که مفاد آن وجود واقعيت في‌الجمله است.

7. اعتقاد به واقعيت مادي، در حقيقت از قضاياي قريب به بداهت است که ابتدا انسان آن را به‌صورت ارتکازي و براساس استدلالي نيمه‌آگاهانه درک مي‌کند، و سپس با استدلال دقيق فلسفي، علم آگاهانه و مضاعف به آن پيدا مي‌کند.

8. شکل استدلال براي واقعيت‌هاي مادي اين است: اين پديدهٔ ادراکي معلول علتي است، علت آن يا من هستم يا موجودي خارج از من، ولي من علت آن نيستم، پس علت آن در خارج موجود است.


صفحه 289


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس بيست و چهارم‌‌

‌‌‌‌‌‌وجود و ماهيت

شامل:

— ارتباط مسائل وجود و ماهيت

— کيفيت آشنايي ذهن با مفهوم وجود

— کيفيت آشنايي ذهن با ماهيات


صفحه 290

صفحه 291


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارتباط مسائل وجود و ماهيت

در ضمن درس‌هاي گذشته بارها اشاره شد که واقعيت عيني هنگامي که در ذهن (ظرف علم حصولي) انعکاس مي‌يابد، به‌صورت قضيهٔ هلية‌ بسيطه منعکس مي‌شود، که دست‌کم از دو مفهوم اسمي و مستقل تشکيل مي‌يابد و يکي از آنها که معمولاً در طرف موضوع قرار مي‌گيرد، مفهومي ماهوي است که مي‌توان آن را به عنوان قالبي مفهومي براي حدود موجود عيني در نظر گرفت، و ديگري که در طرف محمول واقع مي‌شود، مفهوم «موجود» است که از معقولات ثانيهٔ فلسفي به‌شمار مي‌رود و دلالت بر تحقق مصداق آن ماهيت دارد. بدين‌ترتيب دو مفهوم مختلف از يک حقيقت بسيط گرفته مي‌شود که هرکدام داراي احکام و ويژگي‌هايي است.

دربارهٔ مفهوم موجود و وجود، فلاسفه به همين اندازه اکتفا کرده‌اند که از مفاهيم عقلي بديهي است، و ديگر متعرض کيفيت دستيابي ذهن به اين مفهوم نشده‌اند و تنها در عصر اخير مرحوم استاد علامه طباطبايي ـ رضوان‌الله‌عليه ـ درصدد بيان کيفيت انتزاع آن برآمده‌اند.

و اما دربارهٔ پيدايش مفاهيم ماهوي، نظرهاي گوناگوني داده شده که در مبحث شناخت‌شناسي با آنها آشنا شديم و نظريهٔ مورد قبول اين بود که نيروي ذهني خاصي به‌نام عقل، اين مفاهيم را به‌طور خودکار از مدرکات خاص مي‌گيرد و ويژگي اين انعکاسات عقلي همان کليت و قابليت انطباق آنها بر مصاديق بي‌شمار است.

ولي بسياري از فلاسفه، مخصوصاً مشائين، کيفيت به‌دست آوردن مفاهيم ماهوي را


صفحه 292

به‌گونه‌اي بيان کرده‌اند که منشأ بحث‌ها و کشمکش‌هاي زيادي در طول تاريخ فلسفه شده و در اغلب مباحث فلسفي، آثار خاصي را به‌جاي نهاده است.

حاصل بيان ايشان اين است: هنگامي که ما چند فرد انسان را مثلاً با هم مقايسه مي‌کنيم، مي‌بينيم که اين افراد به‌رغم اختلافاتي که در طول و عرض و رنگ پوست و ديگر اوصاف خاص دارند، همگي در يک حقيقت مشترک‌اند که منشأ آثار مشترکي در ايشان مي‌شود، و صفات خاص هر فرد در واقع مشخصات خاص آن فرد است که او را از ديگر افراد متمايز مي‌سازد. پس ذهن به‌وسيله حذف مشخصات فردي، به ادراک مفهوم کلي انسان دست مي‌يابد که ماهيت افراد انساني ناميده مي‌شود.

از‌اين‌رو براي دستيابي مستقيم به هر ماهيتي، ادراک چند فرد از آن را لازم مي‌دانند تا ذهن با توجه به خصوصيات عرَضي فردي و حذف آنها، بتواند جهت ذاتي مشترک را از عوارض مشخصه تجريد کرده، ماهيت کلي را انتزاع نمايد. مگر اينکه ماهيتي از راه تجزيه و ترکيب ماهيات ديگري شناخته شود که در اين صورت نيازي به شناخت قبلي افراد خودش نخواهد داشت.

بنابراين ماهيت هر چيزي همواره در خارج، مخلوط با ويژگي‌هايي است که موجب تشخص آن مي‌شود و تنها عقل است که مي‌تواند ماهيت را از جميع عوارض مشخصه، تجريد کند، و ماهيت صرف و خالص و تجريدشده از خصوصيات را بيابد. پس آنچه بعد از تجريد مي‌يابد، همان امري است که در خارج همراه با خصوصيات فردي و عوارض مشخصه موجود است و با کثرت عوارض، تعدد و تکثر مي‌يابد، ولي هنگامي که عقل آن را تجريد کرد، ديگر قابل تعدد نيست. از‌اين‌رو گفته‌اند که ماهيت صِرف، قابل تکرار نيست (صِرف الشي‌ء لا يتثني و لا يتکرر)، و چون ماهيت با همان وصف وحدت ماهوي بر افراد بي‌شمار قابل انطباق است، آن را «کلي طبيعي» ناميده‌اند که البته وصف کليت، تنها در ذهن عارض آن مي‌شود وگرنه همان‌گونه که گفته شد در خارج هميشه مخلوط با عوارض مشخصه مي‌باشد و به‌صورت افراد و جزئيات تحقق مي‌يابد.


صفحه 293

به دنبال آن، مسئله ديگري مطرح شده که آيا خود کلي طبيعي هم در خارج وجود دارد، يا آنچه در خارج هست همان افرادند و کلي طبيعي تنها در ذهن تحقق مي‌يابد؟ و بر سر آن بحث‌ها و مناقشات فراواني انجام يافته و بالأخره نظر محققين بر اين قرار گرفته که کلي طبيعي خودبه‌خود در خارج موجود نمي‌شود، بلکه وجود آن به وجود افرادش مي‌باشد و افراد، نقش واسطه را در تحقق کلي طبيعي ايفا مي‌کنند.

ولي در اينجا سؤال دقيق ديگري مطرح مي‌شود که آيا وساطت افراد براي تحقق کلي طبيعي، وساطت در ثبوت است يا وساطت در عروض؟ به ديگر سخن آيا وساطت افراد موجب اين مي‌شود که کلي طبيعي حقيقتا با وجود ديگري غير از وجود افراد تحقق يابد و صفت موجوديت را به‌عنوان صفت حقيقي براي خودش واجد شود، يا اينکه وساطت افراد، موجب اتصاف عرَضي و مجازي آن به موجوديت مي‌گردد؟

از سوي ديگر اشکالي از طرف فلسفه اسلامي بر نظريهٔ تشخص کلي به‌وسيله عوارض مشخصه مطرح شده، مبني بر اينکه هريک از عوارض هم در واقع داراي ماهيتي هستند که در ذهن متصف به کليت مي‌شود و از‌اين‌رو در نياز به تشخص، با ماهيت معروض شريک‌اند و اين سؤال دربارهٔ خود آنها تکرار مي‌شود که تشخص‌بخش آنها چيست؟ و چگونه انضمام ماهيات کليه‌اي موجب تشخص ماهيت کليهٔ معروض مي‌گردد؟

سرانجام فارابي اين راه‌حل را ارائه داد که تشخص، لازمهٔ ذاتي وجودِ عيني است، و هر ماهيتي در واقع با وجود تشخص مي‌يابد. اما عوارض مشخصه را که تشخص هريک از آنها در گرو وجود خودش مي‌باشد، تنها به‌عنوان نشانه‌هايي از تشخص ماهيت معروض مي‌توان به‌حساب آورد، نه اينکه حقيقتا موجب تشخص آن بشوند.

به نظر مي‌رسد که اين سخن فارابي نخستين جوانهٔ قول به «اصالت وجود» است که تدريجاً رشد يافت تا اينکه در زمان صدرالمتألهين به‌صورت يک مسئله مستقل و بنيادي در حکمت متعاليه درآمد.

با اين توضيح مختصري که داديم و ضمناً به مسائل متعددي اشاره کرديم، روشن شد


صفحه 294

که مسئله اصالت وجود، مسئله‌‌اي نيست که به‌طور ابتدا‌به‌ساکن طرح و مورد پژوهش قرار گرفته باشد، و از اينجا مي‌توان حدس زد که چرا طرح کردن آن به‌عنوان نخستين مسئله فلسفي، موجب ابهام و سردرگمي دانشجويان مي‌شود، به‌طوري که بعد از صرف وقت زياد در بحث پيرامون آن، باز هم به‌درستي درنمي‌يابند که انگيزهٔ طرح اين مسئله چه بوده؟ و چه مشکل فلسفي‌اي را مي‌تواند حل کند؟

پس براي اينکه مسئله اصالت وجود جاي شايستهٔ خود را بيابد و بتوان آن را به‌صورت روشني تبيين کرد، بايد قبلاً به مسائل ديگري که زمينهٔ طرح و همچنين زمينهٔ تبيين آن را فراهم مي‌کنند، اشاره کنيم و دربارهٔ هريک موضع صحيح و مشخصي را اتخاذ نماييم. سپس بايد به توضيح اصطلاحات و مفاهيم مورد نياز در اين مبحث بپردازيم و آن‌گاه اصل مسئله را مورد بحث قرار دهيم؛ و در آن صورت است که هم به شکل روشني حل مي‌شود و هم تأثير شايان آن در حل ديگر مسائل مهم فلسفي آشکار مي‌گردد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کيفيت آشنايي ذهن با مفهوم وجود

چنان‌که اشاره کرديم از فلسفه پيشين، بياني دربارهٔ کيفيت انتزاع اين مفهوم به‌دست ما نرسيده، و در ميان فلسفه اسلامي، نخستين‌بار مرحوم استاد ـ رضوان‌الله‌عليه ـ به اين مطلب پرداخته‌اند. ايشان در اصول فلسفه و همچنين درنهايهٔ الحکمهٔبياني دارند که حاصلش اين است: انسان ابتدا وجود رابط در قضايا را که در واقع فعل نفس است، حضوراً مي‌يابد و ذهن از آن، مفهومي حرفي مي‌گيرد که در زبان فارسي با کلمهٔ «است» از آن حکايت مي‌شود. سپس آن را به‌صورت استقلالي مي‌نگرد و مفهوم اسمي وجود را با قيد اضافه (وجود مضاف) انتزاع مي‌کند، و بعد قيد آن را حذف، و به‌صورت مطلق درک مي‌کند؛ مثلاً در جمله «علي دانشمند است»، نخست معناي «است» را از حکم نفس به ثبوت دانش براي علي مي‌گيرد که معنايي است ‌حرفي و تصور آن جز در ضمن جمله، ميسر نيست‌. سپس آن را به‌صورت مستقل لحاظ مي‌کند، چنان‌که معناي حرفي «از» را


صفحه 295

مستقلاً لحاظ کرده، آن را به «ابتدا» تفسير مي‌نمايد و مي‌گويد کلمهٔ «از» دلالت بر «ابتدا» مي‌کند. بدين‌ترتيب معناي «ثبوت دانش براي علي» را که يک مفهوم اضافي و متضمن معناي نسبت است، به‌دست مي‌آورد. آن‌گاه حيثيت اضافه و نسبت آن را حذف کرده، به‌معناي مستقل و مطلقِ «وجود» نائل مي‌شود.

ولي شايد بتوان بيان ساده‌تري براي آشنايي ذهن با مفهوم وجود و ساير مفاهيم فلسفي ارائه داد، که نمونهٔ آن را در اينجا ذکر مي‌کنيم و در موارد ديگر هم به آن اشاره خواهيم کرد، و آن اين است:

هنگامي که نفس يک کيفيت نفساني، مثلاً ترس را در خودش مشاهده کرد و بعد از برطرف شدن آن، دو حالت خود را، در حال ترس و در حال فقدان ترس با يکديگر مقايسهٔ نمود، ذهن مستعد مي‌شود که از حالت اول، مفهوم «وجود ترس» و از حالت دوم، مفهوم «عدم ترس» را انتزاع کند و پس از تجريد آنها از قيد اضافه و نسبت، مفهوم‌هاي مطلق «وجود» و «عدم» را به‌دست بياورد.

اين شيوه‌اي است که در انتزاع ساير مفاهيم فلسفي هم به‌کار مي‌رود، و از مقايسة‌ دو موجود از ديدگاه خاصي، دو مفهوم متقابل انتزاع مي‌شود. از اينجا راز جفت بودن اين مفاهيم آشکار مي‌گردد؛ مانند مفهوم علت و معلول، خارجي و ذهني، بالقوه و بالفعل، و ثابت و متغير. در درس پانزدهم بيان کرديم که يکي از فرق‌هاي مفاهيم ماهوي با مفاهيم فلسفي، اين است که دستهٔ اول به‌طور اتوماتيک در ذهن انعکاس مي‌يابد، ولي دستهٔ دوم نياز به فعاليت درون‌ذهني و مقايسهٔ و تحليل دارد، و در اينجا هم ديديم که چگونه ذهن به‌وسيله مقايسة‌ دو حالت نفساني، استعداد انتزاع دو مفهوم متقابل وجود و عدم را پيدا مي‌کند.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کيفيت آشنايي ذهن با ماهيات

صرف‌نظر از قول افلاطونيان که ادراک ماهيات را به مشاهدهٔ حقايق مجرد يا يادآوري مشاهدهٔ قبلي آنها تفسير مي‌کنند و بعضي از اقوال ديگر، مشهور بين فلاسفه اين است