9. مرحوم علامه طباطبايي ـ رضواناللهعليه ـ براي نخستينبار درصدد بيان کيفيت آشنايي ذهن با مفهوم وجود برآمدند و آن را به اين صورت تصوير کردهاند که ذهن انسان، نخست با مفهوم وجود رابط در قضايا (است) آشنا ميشود و سپس با نگرش استقلالي به آن و حذف قيد نسبت و اضافه، به درک مفهوم اسمي و مطلق «وجود» نائل ميگردد.
10. بيان سادهتري که ميتوان ارائه داد اين است که ذهن با توجه به پديد آمدن و از بين رفتن حالات نفساني، مفهوم وجود و عدم را انتزاع ميکند. نظير اين بيان را دربارهٔ ساير مفاهيم مزدوج فلسفي نيز ميتوان جاري دانست.
11. آشنايي ذهن با ماهيات بسيط، بهوسيله انعکاس مفهوم آنها در عقل حاصل ميشود و جنبهٔ انفعالي دارد، چنانکه در مورد صورتهاي خيالي نيز چنين است. اما بيان کيفيت شناختن ماهيات مرکب، نياز به اصولي دارد که بايد بعداً مورد بررسي قرار گيرد.
12. مشهور ميان فلاسفه و منطقيين اين است که ماهيات با تحليلهاي ذهني و تشخيص جهات ذاتي از جهات عَرضي، و بهدست آوردن اجناس و فصول شناخته ميشوند، ولي به فرض اينکه اين بيان در مورد ماهيات مرکب تمام باشد، نميتوان آن را در مورد ماهيات بسيط جاري دانست.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
درس بيست و پنجم
احکام ماهيت
شامل:
— اعتبارات ماهيت
— کلي طبيعي
— علت تشخص ماهيت
اعتبارات ماهيت
در درس قبل از حکما نقل کرديم که ماهيت هر موجودي در خارج، مخلوط با عوارض مشخصه است و ماهيت صِرف و خالص، تنها در ذهن تحقق مييابد. با توجه به اين نکته، دو اعتبار براي ماهيت در نظر گرفته ميشود: يکي ماهيت مقيده يا مخلوط که در خارج تحقق مييابد، و ديگري ماهيت مجرده که فقط در ذهن قابل تصور است. اعتبار اول را «اعتبار بشرط شيء» و دومي را «اعتبار بشرط لا» مينامند و مقسم آنها را اعتبار ديگري براي ماهيت ميشمرند و آن را «اعتبار لا بشرط» ميخوانند که نه حيثيت خارجيت و اختلاط با عوارض يا (تقيد به وجود) در آن لحاظ شده، و نه حيثيت ذهنيت و خالي بودن از عوارض (يا از وجود خارجي)، و آن را «کلي طبيعي» مينامند، و معتقدند که چون کلي طبيعي هيچگونه قيد و شرطي ندارد، نه قيد اختلاط و نه قيد تجريد، ازاينرو با هر دو اعتبار ديگر جمع ميشود؛ يعني هم در خارج همراه با ماهيت مقيده هست و هم در ذهن همراه با ماهيت مجرده. به همين مناسبت ميگويند: «الماهيهٔ من حيث هي ليست الاّ هي، لا موجودهٔ ولا معدومهٔ، ولا کلّيهٔ ولا جزئيّهٔ»؛ يعني هنگامي که توجه ما به خود ماهيت باشد و هيچ حيثيت ديگري را در نظر نگيريم، تنها مفهومي را خواهيم داشت که نه متضمن معناي وجود است و نه معناي عدم، و نه معناي کلي بودن را دربردارد و نه معناي جزئي بودن را، از اين جهت هم متصف به وجود ميشود و هم متصف به عدم، و هم متصف به کلي ميگردد و هم به جزئي، ولي بهعنوان صفاتي که خارج از ذات آن ميباشند. به ديگر سخن، همه اين اوصاف بهطور حمل شايع بر ماهيت لا بشرط (کلي طبيعي) حمل
ميشوند، ولي هيچکدام از آنها بهطور حمل اولي بر آن حمل نميگردند؛ زيرا وحدت مفهومي با آن ندارند.
لازم به تذکر است که حکما تعبير «لا بهشرط» و «بهشرط لا» را در مورد ديگري نيز بهکار ميبرند و آن در مقام فرق بين مفهوم جنس و فصل و مفهوم ماده و صورت است. توضيح آنکه هرگاه موجود خارجي مرکب از ماده و صورت باشد، از هريک از آنها مفهومي گرفته ميشود که ممکن است عيناً جنس و فصل آن ماهيت را تشکيل دهند، با اين تفاوت که اگر آن مفهومها را بهعنوان جنس و فصل در نظر بگيريم، قابل حمل بر يکديگرند و مثلاً در مورد جنس و فصل انسان ميتوان گفت «ناطق حيوان است»، ولي اگر آنها را حاکي از ماده و صورت قرار دهيم، قابل حمل بر يکديگر نيستند، چنانکه هيچکدام از روح و بدن قابل حمل بر يکديگر نيست. در چنين مقامي ميگويند فرق بين مفهوم جنس و فصل با مفهوم ماده و صورت اين است که جنس و فصل «لا بهشرط» هستند، ولي ماده و صورت «بهشرط لا». اين اصطلاح ربطي به اصطلاح قبلي ندارد و فقط از نظر لفظي اشتراک دارند.
نکتهاي را که بايد خاطرنشان کنيم اين است که تعدد و اختلاف «اعتبارات ماهيت»، صِرفاً امري ذهني، و چنانکه از عنوان آن پيداست «اعتباري» ميباشد و هيچ منشأ عيني و خارجي ندارد و نهتنها در ازاي آنها وجودهاي عيني مختلفي نيست، بلکه اگر اصالت ماهيت هم ثابت شود در برابر آنها ماهيات متعددي هم نخواهد بود.
کلي طبيعي
از بررسي اعتبارات مختلف ماهيت، ضمناً تعريف کلي طبيعي هم بهدست آمد، و آن عبارت است از همان اعتبار مقسمي و لا بهشرطي ماهيت، که در آن هيچگونه قيدي حتي قيد تجريد و خالي بودن از عوارض يا وجود خارجي هم لحاظ نشده است و واژه «کلي» اشاره به اشتراک آن بين افراد، و واژه «طبيعي» براي احتراز از «کلي منطقي» و «کلي عقلي»
است، که منظور از اولي همان مفهوم «کلي» است که در ذهن، عارض مفاهيم ديگر ميشود، و منظور از «کلي عقلي» همان مفاهيم معروض و ازجمله ماهيت مجرد و بهشرط لا است که تنها در ظرف عقل تحقق مييابد و مصداق ذهني براي مفهوم کلي منطقي است.
قبلاً اشاره کرديم که يکي از بحثهاي پرسابقه در تاريخ فلسفه، بحث دربارهٔ وجود کلي طبيعي است که آيا ميتوان گفت در خارج هم وجود دارد يا بايد گفت که وجود آن منحصر به ذهن است و تنها بر کلي عقلي يعني ماهيت مجرد از عوارض صدق ميکند، و نظير کليات منحصربهفرد ميباشد؟
ممکن است تصور شود که قائل شدن به وجود کلي طبيعي در خارج، منافات دارد با مطلبي که قبلاً گفته شد که هيچ موجود خارجي به وصف کليت تحقق نمييابد، پس چگونه ميتوان پذيرفت که در خارج چيزي بهنام «کلي طبيعي» وجود داشته باشد؟
ولي قائلين به وجود کلي طبيعي توضيح دادهاند که منظور از وجود آن در خارج، اين نيست که به وصف کليت در ظرف خارج تحقق يابد، بلکه منظور اين است که در خارج، امري مشترک بين افراد موجود است که عيناً در ذهن هم تحقق مييابد و در آنجاست که متصف به کليت ميشود.
قائلين به وجود خارجيِ آن استدلال کردهاند که کلي طبيعي، مقسم دو اعتبار ديگر ماهيت، يعني اعتبار اختلاط و تجريد است، و مقتضاي مقسم بودنش اين است که در ضمن هر دو قسم موجود باشد، چنانکه وقتي انسان را به دو قسم مرد و زن تقسيم ميکنيم، انساني که مقسم آنهاست هم در قسم مرد موجود است و هم در قسم زن. پس کلي طبيعي نيز بايد هم در ماهيت عقلي و مجرد وجود داشته باشد، و هم در ماهيت مخلوط و مقيد، و چون ظرف وجود ماهيت مخلوط ظرف خارج است، پس کلي طبيعي هم در خارج موجود خواهد بود.
ولي تمام بودن اين استدلال منوط به اين است که تعبير «ماهيت مخلوطه» يک تعبير حقيقي و خالي از مسامحه باشد، و موجود خارجي حقيقتاً مخلوطي از ماهيت معروض و
عوارض مشخصه، يا مرکب از ماهيت و وجود باشد، ولي چنين چيزي قابل اثبات نيست، چنانکه در بيان کيفيت آشنايي ذهن با ماهيات اشاره شد و توضيح بيشتر آن در درسهاي آينده خواهد آمد.
مگر اينکه گفته شود که منظور از وجود کلي طبيعي در خارج و اختلاط آن با عوارض مشخصه يا وجود، بيش از اين نيست که عقل ميتواند از موجود خارجي اين مفاهيم مختلف را انتزاع کند. به ديگر سخن منظور اين است که مفهوم کلي طبيعي و ماهيت، قابل صدق بر موجودات خارجي است، چنانکه مفاهيم عرَضي و مفهوم موجود هم بر آنها حمل ميشود، ولي گمان نميرود که منکرين وجود کلي طبيعي هم وجود آن را به اين معنا انکار کنند.
از سوي ديگر منکرين وجود کلي طبيعي در خارج استدلال کردهاند که در ظرف خارج، چيزي جز افراد ماهيات يافت نميشود، و بنابراين جايي براي وجود چيز ديگري بهنام «کلي طبيعي» باقي نميماند.
به اين استدلال پاسخ داده شده که هر فردي از ماهيت را در نظر بگيريد، همراه با عوارض ديگري غير از خود ماهيت است؛ چنانکه فرد انسان همراه با طول و عرض و رنگ و ديگر عوارض ميباشد و شکي نيست که اين امور جزء ماهيت انسان نيستند و به همين جهت اختلاف و تغيير آنها موجب تعدد و تبدل ماهيت نميشود، پس در همه افراد حيثيت مشترکي وجود دارد که همان کلي طبيعي است.
اما روشن است که در اين پاسخ، بين فرد بالذات و فرد بالعرض خلط شده است؛ يعني آنچه فرد انسان ناميده ميشود، در واقع مجموعهاي از افراد ماهيات مختلف جوهري و عرَضي است که از روي مسامحه، همگي آنها بهعنوان فرد انسان تلقي ميگردد. درصورتيکه فرد اصلي و بالذات انسان، همان فرد جوهري و معروض عوارض مختلف ميباشد؛ يعني همان چيزي که حيثيت ذاتي انسان و مشترک بين همه افراد بهشمار ميرود، و جز آن چيز ديگري بهنام «کلي طبيعي انسان» وجود ندارد.
سرانجام، محققين از قائلين به وجود کلي طبيعي اظهار داشتهاند که منظور از وجود آن