بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 312

مي‌شد، متصف به جزئيت مي‌گرديد، چنان‌که اگر در خارج هم منفک از آنها مي‌شد، متصف به کليت مي‌گرديد، درصورتي‌که چنين نيست.

12. حل صحيح اين مسئله، همان‌گونه که فارابي بيان کرده، اين است که اساساً تشخص لازمهٔ ذاتي وجود عيني است، چنان‌که قابليت صدق و حمل بر افراد بي‌شمار، لازمهٔ ذاتي مفهوم عقلي است. بنابراين ماهيت تنها در سايهٔ اتحاد با وجود عيني تشخص مي‌يابد.


صفحه 313


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس بيست و ششم‌‌

‌‌‌‌‌‌مقدمهٔ اصالت وجود

شامل:

— نگاهي به تاريخچهٔ مسئله

— توضيح واژه‌ها

— توضيح محل نزاع

— فايدهٔ اين بحث


صفحه 314

صفحه 315


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نگاهي به تاريخچهٔ مسئله

همان‌گونه که قبلاً اشاره شد، پيش از فارابي تقريباً همه مباحث فلسفي بر محور ماهيت دور مي‌زد و دست‌کم به‌صورت ناخودآگاه مبتني بر اصالت ماهيت مي‌شد، و در سخناني که از فلسفه يونان نقل شده، نشانهٔ روشني بر گرايش به اصالت وجود به‌چشم نمي‌خورد، ولي در ميان فلسفه اسلامي، مانند فارابي، ابن‌سينا، بهمنيار و ميرداماد، چنين گرايشي مشاهده مي‌شود، بلکه تصريحاتي نيز يافت مي‌گردد.

از سوي ديگر، شيخ اشراق که عنايت خاصي به بازشناسي اعتبارات عقلي مبذول مي‌داشت، در برابر گرايش اصالت وجودي نيز موضع مي‌گرفت و مي‌کوشيد با اثبات اعتباري بودن مفهوم وجود، آن گرايش را ابطال کند. هرچند در سخنان خود او نيز مطالبي يافت مي‌شود که با اصالت وجود سازگار است، و با قول به اصالت ماهيت توجيه صحيحي ندارد.

به‌هرحال صدرالمتألهين نخستين کسي بود که اين موضوع را در صدر مباحث هستي‌شناسي مطرح ساخت و آن را پايه‌اي براي حل ديگر مسائل قرار داد. وي مي‌گويد: «من خودم نخست، قائل به اصالت ماهيت بودم و سخت از آن دفاع مي‌کردم تا اينکه به توفيق الهي به حقيقت امر پي‌بردم».[1]

او قول به اصالت وجود را به مشائين، و قول به اصالت ماهيت را به اشراقيّين نسبت مي‌دهد، ولي با توجه به اينکه موضوع اصالت وجود قبلاً به‌ صورت مسئله مستقلي مطرح نبوده و مفهوم آن کاملاً بيان نشده بوده است، به‌ آساني نمي‌توان فلاسفه را نسبت به آن به‌طورمشخص و قطعي دسته‌بندي کرد و مثلاً

[1]ر.ک: اسفار، ج1، ص49.


صفحه 316

قول به اصالت وجود را از ويژگي‌هاي مکتب مشائي، و قول به اصالت ماهيت را از خصايص مکتب اشراقي به‌شمار آورد. به فرض اينکه اين گروه‌بندي هم صحيح باشد، نبايد فراموش کرد که اصالت وجود از طرف اتباع مشائين هم به‌گونه‌اي مطرح نشده که جايگاه راستين خود را در مسائل فلسفي بيابد و تأثير آن در حل ديگر مسائل روشن گردد، بلکه ايشان هم غالباً مسائل را به‌صورتي طرح و تبيين کرده‌اند که با اصالت ماهيت سازگارتر است.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توضيح واژه‌ها

براي اينکه مفهوم اين مسئله درست روشن شود و محل نزاع کاملاً مشخص گردد، لازم است نخست توضيحي پيرامون واژه‌هايي که در عنوان مسئله به‌کار مي‌رود بدهيم، و بعد مفاد عنوان و محل نزاع را دقيقاً تعيين کنيم.

اين مسئله معمولاً به اين صورت عنوان مي‌شود که آيا وجود، اصيل است و ماهيت، اعتباري يا اينکه ماهيت، اصيل است و وجود اعتباري؟ ولي خود صدرالمتألهين آن را به اين صورت عنوان کرده است که «وجود، داراي حقيقت عيني است» و مفاد تلويحي آن به قرينهٔ مقام، اين است که ماهيت داراي حقيقت عيني نيست. بنابراين واژه‌هاي محوري اين مسئله عبارت‌اند از: وجود، ماهيت، اصالت، اعتبار، حقيقت.

اما واژه «وجود» را قبلاً توضيح داديم که گاهي به‌صورت مصدر (بودن) به‌کار مي‌رود، زماني به‌صورت اسم مصدر (هستي) و گاهي هم در اصطلاح منطقيّين به معناي حرفي (است) استعمال مي‌شود.

روشن است که در اين بحث فلسفي، معناي حرفي آن منظور نيست. همچنين معناي مصدري که متضمن نسبت به فاعل و مفعول است نيز اراده نمي‌شود. معناي اسم مصدري هم با قيد دلالت بر «حدث» نمي‌تواند اراده شود، مگر اينکه آن را از قيد مزبور تجريد کنيم به‌گونه‌اي که قابل حمل بر واقعيات عيني و از‌جمله ذات مقدس الهي باشد.


صفحه 317

اما واژه «ماهيت» که مصدر جعلي از «ما هو» (چيست؟) مي‌باشد، در اصطلاح فلاسفه به‌صورت اسم مصدر (چيستي) به‌کار مي‌رود، ولي با همان شرط تجريد از معناي «حدث» تا اينکه قابل حمل بر ذات باشد.

اين واژه در فلسفه به دو صورت استعمال مي‌شود که يکي از آنها اعم از ديگري است. اصطلاح خاص آن را به اين صورت تعريف مي‌کنند: «ما يقال في جواب ما هو»، يعني مفهومي که در پاسخ از سؤال دربارهٔ چيستي شيئي گفته مي‌شود، و طبعاً در مورد موجوداتي به‌کار مي‌رود که قابل شناخت ذهني باشند، و به‌اصطلاح، داراي حدود وجودي خاصي باشند که به‌صورت معقولات اُولي (مفاهيم ماهوي) در ذهن منعکس گردند. از‌اين‌رو در مورد خداي متعالي گفته مي‌شود که ماهيت ندارد (لا ماهيهٔ لواجب الوجود) چنان‌که قائلين به اصالت وجود، دربارهٔ حقيقت عيني وجود نيز مي‌گويند که خود وجود ماهيت ندارد، و گاهي به اين شکل تعبير مي‌کنند که «صورت عقلاني ندارد».

اما اصطلاح اعم آن را به اين صورت تعريف مي‌کنند: «ما به الشي‌ء هو هو» و آن را شامل حقيقت عيني وجود و شامل ذات مقدس الهي نيز مي‌دانند. طبق اين اصطلاح است که در مورد خداي متعالي مي‌گويند: «الحق ماهيته اِنّيّته» يعني ماهيت خدا همان هستي اوست.

در اين مبحث منظور از واژه «ماهيت» همان اصطلاح اول است، ولي نه مفهوم خود اين کلمه يا ماهيت به حمل اولي، بلکه بحث دربارهٔ مصاديق اين مفهوم، يعني ماهيت به حمل شايع مانند «انسان» است؛ زيرا قائلين به اصالت ماهيت هم اعتراف دارند که خود اين مفهوم، مفهومي است اعتباري.[1]به تعبير ديگر بحث دربارهٔ «مفاهيم ماهوي» است، نه مفهوم «ماهيت».

اما واژه «اصالت» که در لغت به معناي ريشه‌اي بودن، در مقابل «فرعيت» به معناي شاخه‌اي بودن به‌کار مي‌رود، در اين مبحث در مقابل «اعتباري» به معناي خاصي استعمال مي‌شود و مفهوم دقيق آنها توأماً روشن مي‌گردد.

[1]ر.ک: المقاومات، ص175؛ المطارحات، ص361.


صفحه 318

در درس پانزدهم چند معناي اصطلاحي براي واژه «اعتباري» ذکر شد که بر طبق بعضي از آنها حتي مفهوم «وجود» هم مفهومي اعتباري خواهد بود، ولي منظور از «اعتبار» در اين مبحث در مقابل «اصيل» معناي ديگري است و اعتباري بودن مفهوم وجود طبق اصطلاح قبلي، هيچ منافاتي با قول به اصالت وجود و اعتباري بودن ماهيت به معناي منظور در اين مبحث ندارد.

منظور از دو مفهوم متقابل اصيل و اعتباري در اينجا، اين است که کدام‌يک از دو مفهوم ماهوي و مفهوم وجود، ذاتاً و بدون هيچ واسطهٔ دقيق فلسفي، از واقعيت عيني حکايت مي‌کند. يعني بعد از قبول اينکه واقعيت عيني در ذهن به‌صورت «هلية‌ بسيطه» منعکس مي‌شود، که موضوع آن يک مفهوم ماهوي، و محمول آن مفهوم «وجود» است که با حمل اشتقاق و به‌صورت مفهوم «موجود» بر آن حمل مي‌شود، و طبعاً هريک از آنها به شکلي قابل حمل بر واقعيت عيني خواهد بود و مي‌توان گفت مثلاً «اين شخص خارجي، انسان است»، چنان‌که مي‌توان گفت «اين شخص، موجود است» و هيچ‌کدام از آنها از نظر عرفي و ادبي مجازي نيست، درعين‌حال از ديدگاه دقيق فلسفي اين سؤال طرح مي‌شود که با توجه به وحدت و بساطت واقعيت عيني، و با توجه به اينکه تعدد اين مفاهيم و حيثيات مخصوص به ظرف ذهن است، آيا بايد واقعيت عيني را همان حيثيت ماهوي دانست که مفهوم وجود با عنايت‌ خاص عقلي و با وساطت مفهوم ماهوي بر آن حمل مي‌شود و از‌اين‌رو جنبهٔ فرعي و ثانوي دارد، يا اينکه واقعيت عيني همان حيثيتي است که با مفهوم وجود از آن حکايت مي‌شود و مفهوم ماهوي تنها انعکاسي ذهني از حدود و قالب واقعيت و وجود عيني است که با عنايت دقيقي خود آن محسوب مي‌شود، و در واقع مفهوم ماهوي است که جنبهٔ فرعي و ثانوي دارد؟

در برابر اين سؤال اگر شق اول را پذيرفتيم و واقعيت عيني را مصداق ذاتي و بي‌واسطهٔ ماهيت دانستيم، قائل به اصالت ماهيت و اعتباري بودن وجود شده‌ايم، و اگر شق دوم را پذيرفتيم و واقعيت عيني را مصداق بالذات و بي‌واسطهٔ مفهوم وجود دانستيم و


صفحه 319

مفهوم ماهوي را قالبي ذهني براي حدود واقعيت‌هاي محدود شمرديم، قائل به اصالت وجود و اعتباري بودن ماهيت شده‌ايم.

اما واژه «حقيقت» که در کلام صدرالمتألهين در عنوان اين مسئله به‌کار رفته بود نيز داراي اصطلاحات متعددي است، از اين قرار:

1. حقيقت به معناي استعمال لفظ در معنايي که براي آن وضع شده، در مقابل مجاز که استعمال آن در معناي ديگري است که نوعي مناسبت با معناي حقيقي داشته باشد؛ مثلاً استعمال «شير» به معناي حيوان درندهٔ معروف، حقيقت، و به معناي انسان نيرومند، مجاز است؛

2. حقيقت به معناي شناخت مطابق با واقع، چنان‌که در مبحث شناخت‌شناسي گذشت؛

3. حقيقت به معناي ماهيت، چنان‌که گفته مي‌شود دو فرد انسان «متفق الحقيقه» هستند؛

4. حقيقت به معناي واقعيت عيني؛

5. حقيقت به معناي وجود مستقل مطلق که منحصر به خداي متعالي است و در اصطلاح عرفا به‌کار مي‌رود و در برابر آن، وجود مخلوقات را «مجازي» مي‌نامند؛

6. حقيقت به معناي کنْه و باطن، چنان‌که گفته مي‌شود حقيقت ذات الهي قابل درک عقلي نيست.

روشن است که منظور از حقيقت در اينجا همان اصطلاح چهارم است.‌‌‌‌


‌‌‌‌‌‌توضيح محل نزاع

شکي نيست که هر موجودي که داراي مفهوم ماهوي باشد، مفهوم مربوط بر آن حمل مي‌شود، چنان‌که مفهوم «انسان» بر اشخاص خارجي قابل حمل است. همچنين شکي نيست که مفهوم وجود (به‌صورت حمل اشتقاق) بر هر موجود خارجي حمل مي‌گردد، و حتي در مورد خداي متعالي هم که ماهيت ندارد مي‌توان گفت موجود است. به‌عبارت ‌ديگر از ديدگاه عقلي، هر موجود ممکن‌الوجودي داراي دو حيثيت است‌: يکي حيثيت