بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 323

مي‌خورد، ولي نمي‌توان هيچ‌کدام از دو قول را به‌صورت قطعي به مکتب فلسفي خاصي نسبت داد.

2. منظور از واژه «وجود» در اين مبحث، معناي اسم مصدري آن با حذف ويژگي «حدث» است.

3. ماهيت داراي دو اصطلاح اعم و اخص است و منظور از آن در اين مبحث، همين اصطلاح اخص آن مي‌باشد؛ آن هم ماهيت به حمل شايع.

4. منظور از اصالت و اعتباريت در اين مبحث، دو معناي متقابل خاص است و اولي يعني مصداق بالذات بودن واقعيت عيني براي يکي از اين دو مفهوم، و دومي يعني مصداق بالعرض بودن آن.

5. «حقيقت» داراي اصطلاحات متعددي است، و منظور از آن در اينجا همان واقعيت عيني است.

6. فرض اصيل بودن وجود و ماهيت با هم، فرض صحيحي نيست و مستلزم تسلسل مي‌باشد.

7. همچنين فرض اعتباري بودن هردو نادرست است؛ زيرا لازمهٔ آن اين است که قضيهٔ هلية‌ بسيطه، مشتمل بر مفهومي نباشد که از واقعيت عيني حکايت کند.

8. طرح مسئله به‌صورتي که داراي دو طرف (اصالت وجود و اصالت ماهيت) باشد، مبتني بر چند اصل است: پذيرفتن وجود محمولي، وحدت مفهوم وجود، و دوگانگي ماهيت وجود در ذهن نه در خارج.

9. معناي اصالت وجود اين است که واقعيت عيني، مصداق بالذات مفهوم وجود است و مفهوم ماهوي تنها از حدود واقعيت حکايت مي‌کند و بالعرض بر آن حمل مي‌شود، و معناي اصالت ماهيت اين است که واقعيت عيني، مصداق بالذات مفهوم ماهوي است و مفهوم وجود بالعرض به آن نسبت داده مي‌شود.


صفحه 324

10. نتيجه اين بحث در مسائل زيادي ظاهر مي‌شود که ازجمله آنها تشخص ماهيت، رابط بودن معلول نسبت به علت هستي‌بخش، و حرکت جوهري تکاملي است.


پی‌نوشت‌ها


صفحه 325


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس بيست و هفتم‌‌

‌‌‌‌‌‌اصالت وجود

شامل:

— ادلهٔ اصالت وجود

— مجاز فلسفي

— حل دو شبهه


صفحه 326

صفحه 327


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ادلهٔ اصالت وجود

براي اينکه بدانيم آيا واقعيت عيني همان است که مفاهيم ماهوي از آن حکايت مي‌کنند، يا اينکه ماهيات تنها نمايانگر حدود و قالب‌هاي واقعيت‌هاي خارجي هستند و آنچه حکايت از ذات واقعيت و محتواي قالب‌هاي مفهومي آنها مي‌کند، مفهوم وجود است که عنواني براي خود واقعيت به‌شمار مي‌رود و ذهن به‌وسيله آن، متوجه ذات واقعيت مي‌گردد، و به‌عبارت‌ديگر، براي اينکه بدانيم ماهيت اصيل است يا وجود، راه‌هاي مختلفي وجود دارد که ساده‌ترين آنها تأمل دربارهٔ خود اين مفاهيم و مفاد آنهاست.

هنگامي که يک مفهوم ماهوي مانند مفهوم «انسان» را مورد دقت قرار مي‌دهيم، مي‌بينيم که اين مفهوم هرچند بر تعدادي از موجودات خارجي اطلاق مي‌شود و قابل حمل بر آنهاست، حملي که در عرف محاوره، حقيقي و بدون تجوز تلقي مي‌گردد، ولي اين مفهوم به‌گونه‌اي است که مي‌توان وجود را از آن سلب کرد، بدون اينکه تغييري در مفاد آن حاصل شود. اين همان مطلبي است که فلاسفه بر آن اتفاق دارند که ماهيت از آن جهت که ماهيت است، نه موجود است و نه معدوم، يعني نه اقتضاي وجود دارد و نه اقتضاي عدم (الماهيّهٔ من حيث هي هي ليست إلاّ هي، لا موجودهٔ ولا معدومهٔ) و به همين جهت است که هم موضوع براي وجود واقع مي‌شود، و هم براي عدم. پس ماهيت به‌خودي‌خود نمي‌تواند نمايانگر واقعيت خارجي باشد، وگرنه حمل «معدوم» بر آن، نظير حمل يکي از نقيضين بر ديگري مي‌بود، چنان‌که حمل عدم بر وجود چنين است.

شاهد ديگر بر اينکه ماهيت نمايانگر واقعيت عيني نيست، اين است که براي حکايت از


صفحه 328

يک واقعيت خارجي ناچاريم از قضيه‌اي استفاده کنيم که مشتمل بر مفهوم وجود باشد، و تا وجود را بر ماهيت حمل نکنيم، از تحقيق عيني آن سخني نگفته‌ايم. همين نکته بهترين دليل است بر اينکه مفهوم وجود است که دلالت بر واقعيت عيني مي‌کند، و به قول بهمنيار در کتابالتحصيل[1]«چگونه وجود داراي حقيقت عيني نباشد، درحالي‌که مفاد آن چيزي جز تحقق عيني نيست؟!».

بعضي از طرف‌داران اصالت ماهيت گفته‌اند درست است که خود ماهيت در ذات خودش فاقد وجود و عدم است و اقتضايي نسبت به هيچ‌کدام از آنها ندارد و به اين معنا مي‌توان آن را «اعتباري» محسوب داشت، ولي هنگامي که انتساب به «جاعل» و ايجاد‌کننده پيدا مي‌کند، واقعيت خارجي مي‌يابد و در چنين حالي است که گفته مي‌شود ماهيت، اصالت دارد.

ولي روشن است که انتسابي که توأم با واقعيت يافتن ماهيت مي‌باشد، در گرو ايجاد، يعني وجود بخشيدن به آن است، و اين نشانهٔ آن است که واقعيت آن همان وجودي است که به آن افاضه مي‌شود.

دليل ديگر بر اعتباري بودن ماهيت اين است که اساساً تحليل واقعيت عيني به دو حيثيت ماهيت و وجود، تنها در علم حصولي و در ظرف ذهن تحقق مي‌يابد و در علوم حضوري، اثري از ماهيت يافت نمي‌شود؛ درصورتي‌که اگر ماهيت اصالت مي‌داشت، مي‌بايست متعلق علم حضوري نيز واقع شود؛ زيرا در اين علم است که خود واقعيت عيني بدون وساطت صورت يا مفهوم ذهني، مورد ادراک و مشاهدهٔ دروني قرار مي‌گيرد.

ممکن است به اين دليل اشکال شود که همان‌گونه که در علم حضوري اثري از مفاهيم ماهوي يافت نمي‌شود، اثري از مفهوم وجود هم ديده نمي‌شود. به ديگر سخن، همان‌گونه که مفاهيم ماهوي از تحليل ذهني حاصل مي‌شوند، مفهوم وجود هم در ظرف تحليل ذهني تحقق مي‌يابد. بنابراين نمي‌توان گفت که وجود هم اصالت دارد.

در پاسخ اين اشکال بايد گفت شکي نيست که دو حيثيت ماهيت و وجود، تنها در

[1]ر.ک: التحصيل، ص286.


صفحه 329

ظرف ذهن از يکديگر انفکاک مي‌يابند، و دوگانگي آنها مخصوص به ظرف تحليل ذهني است، و به همين جهت است که مفهوم وجود هم از آن نظر که مفهوم ذهني است، عين واقعيت خارجي نيست و اصالتي ندارد، ولي در عين حال همين مفهوم، وسيله‌اي است براي حکايت از اينکه واقعيتي در خارج هست که مفهوم ماهوي از آن انتزاع مي‌شود و منظور از اصالت وجود و واقعيت عيني داشتن آن هم همين است.

افزون بر اين در درس قبلي روشن شد که امر داير بين اصالت وجود يا ماهيت است، و با ابطال اصالت ماهيت، اصالت وجود ثابت مي‌شود.

دليل ديگر بر اصالت وجود و اعتباري بودن ماهيت، اين است که همان‌گونه که در درس بيست و پنجم اشاره کرديم، حيثيت ذاتي ماهيت، حيثيت تشخص نيست، درصورتي‌که حيثيت ذاتي واقعيت‌هاي خارجي، حيثيت تشخص و ابا از کليت و صدق بر افراد است، و هيچ واقعيت خارجي از آن جهت که واقعيت خارجي است، نمي‌تواند متصف به کليت و عدم تشخص گردد. از سوي ديگر هيچ ماهيتي تا وجود خارجي نيابد متصف به تشخص و جزئيت نمي‌شود. از اينجا به‌دست مي‌آيد که حيثيت ماهوي همان حيثيت مفهومي و ذهني است که شأنيت صدق بر افراد بي‌شمار را دارد، و واقعيت عيني مخصوص وجود مي‌باشد؛ يعني مصداق ذاتي آن است.

دليل ديگري بر اصالت وجود نيز مي‌توان اقامه کرد مبني بر آنچه مورد قبول فلاسفه است که ذات مقدس الهي، منزه از حدودي است که با مفاهيم ماهوي از آنها حکايت شود؛ يعني ماهيت به معناي مورد بحث ندارد؛ درصورتي‌که اصيل‌ترين واقعيت‌ها و واقعيت‌بخش به هر موجودي است، و اگر واقعيت خارجي مصداق ذاتي ماهيت بود، بايستي واقعيت ذات الهي هم مصداق ماهيتي از ماهيات باشد.

البته اين دليل مبتني بر مقدمه‌اي است که بايد در بخش خدا‌شناسي اثبات شود، ولي چون مورد قبول طرفداران اصالت ماهيت نيز هست، در اينجا هم مي‌توان از آن استفاده کرد و دست‌کم به‌عنوان جدال به احسن با ايشان احتجاج نمود.


صفحه 330


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مجاز فلسفي

در اينجا ممکن است شبهه‌اي به ذهن بيايد که مبناي اصالت وجود اين است که واقعيت عيني، مصداق ذاتي وجود است و لازمه‌اش اين است که مصداق بالعرض براي ماهيت باشد، يعني حمل ماهيتي مانند انسان بر افراد خارجي‌اش بالعرض و با واسطه در عروض باشد، و اتصاف به چنين مفهومي، اتصافي مجازي و قابل سلب است. بنابراين بايد سلب مفهوم انسان از افراد خارجي صحيح باشد و اين چيزي جز سفسطه نيست.

پاسخ اين است که همان‌گونه که در تقرير دليل اول اشاره کرديم، حمل هر ماهيتي بر افراد خارجي‌اش از نظر عرفي و ادبي، حمل حقيقي و خالي از تجوز است، اما احکام دقيق فلسفي، تابع حقيقت و مجاز عرفي و ادبي نيست، چنان‌که کليد حل آنها را نمي‌توان ميان قواعد مربوط به الفاظ جست‌وجو کرد، و چه‌بسا استعمالي که از نظر ادبي، حقيقت باشد و از نظر فلسفي، مجاز شمرده شود، و برعکس چه‌بسا اطلاقي که از نظر ادبي، مجاز ولي از نظر فلسفي، حقيقت باشد؛ مثلاً علماي ادبيات و اصول فقه گفته‌اند که معناي حقيقي مشتقات عبارت است از ذاتي که مبدأ اشتقاق براي آن ثابت باشد (معني المشتقّ ذاتٌ ثَبَتَ له المبدء)، چنان‌که «عالم» يعني کسي که «علم» دارد، و «موجود» يعني چيزي که «وجود» دارد. پس اگر واژه «موجود» بر خود وجود عيني اطلاق شود، از نظر ادبي مجاز خواهد بود، ولي از نظر فلسفي چنين نيست.

در اينجا هم امر به همين منوال است، يعني از نظر عرفي بين حد و محدود تفکيک نمي‌شود و همان‌گونه که موجود محدود امري واقعي به‌شمار مي‌رود، حد آن‌هم امري واقعي و عيني تلقي مي‌گردد، درصورتي‌که از نظر فلسفي چنين نيست و حدود موجودات در واقع از امور عدمي انتزاع مي‌شوند و واقعي شمردن آنها مجازي و اعتباري است.

براي تقريب به ذهن مثالي مي‌آوريم: اگر صفحهٔ کاغذي را به اشکال مختلف مثلث و مربع و... ببُريم، پاره‌کاغذهايي خواهيم داشت که هرکدام علاوه بر کاغذ بودن، صفت