بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 334

جواب شبههٔ دوم: مبناي اين شبهه خلط بين دو اصطلاح «بالذات»، و در واقع مغالطه‌اي از باب اشتراک لفظي است.

توضيح آنکه واژة‌ «بالذات» گاهي در مقابل «بالغير» به‌کار مي‌رود و معنايش اين است که واسطه در ثبوت ندارد، چنان‌که در مورد خداي متعالي گفته مي‌شود که «موجود بالذات» يا «واجب‌الوجود بالذات» است، يعني بالغير نيست و علت ايجاد‌کننده ندارد، و به تعبير ديگر حمل «موجود» يا «واجب‌الوجود» بر او، نيازمند به واسطه در ثبوت نيست.

همين واژه گاهي در مقابل «بالعرض» به‌کار مي‌رود و معنايش اين است که حمل محمول نياز به واسطه در عروض ندارد، هرچند نيازمند به واسطه در ثبوت باشد. چنان‌که بنابر اصالت وجود مي‌گوييم واقعيت عيني، مصداق بالذات موجود است، ولي ماهيت، مصداق بالعرضِ آن مي‌باشد.

طبق اصطلاح دوم هم وجود خداي متعالي که واسطه در ثبوت ندارد و طبق اصطلاح اول نيز «بالذات» است، مصداق بالذات وجود مي‌باشد و هم وجود مخلوقات که علت آفريننده و واسطه در ثبوت دارد، و معنايش اين است که موجوديت، صفت حقيقي وجود آنهاست نه صفت ماهيتشان، و از ديدگاه فلسفي، ماهيت‌ها بالعرض متصف به موجوديت مي‌شوند.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. ساده‌ترين دليل بر اصالت وجود اين است که ماهيت ذاتاً اقتضايي نسبت به ‌وجود و عدم ندارد، و چنين چيزي نمي‌تواند نمايانگر واقعيت عيني باشد. نيز تا مفهوم وجود را حمل بر ماهيت نکنيم، از واقعيت عيني آن سخني نگفته‌ايم.

2. بعضي از طرف‌داران اصالت ماهيت گفته‌اند که ماهيت اصيل، ماهيتي است که انتساب به جاعل يافته باشد. در برابر آنان بايد گفت انتسابي که توأم با واقعيت يافتن ماهيت باشد، هنگامي حاصل مي‌شود که جاعل آن را ايجاد کند. پس اصالت از آنِ وجودي است که به ماهيت افاضه مي‌شود.


صفحه 335

3. دليل دوم بر اصالت وجود اين است که در علم حضوري، که خود واقعيت عيني بي‌واسطه مورد شهود قرار مي‌گيرد، اثري از ماهيت يافت نمي‌شود.

4. دليل سوم اين است که حيثيت ذاتي واقعيت‌هاي خارجي، حيثيت تشخص و اِبا از صدق بر افراد است، درصورتي‌که ماهيت ابايي از صدق بر افراد ندارد و بدون وجود تشخص نمي‌يابد.

5. دليل چهارم اين است که اگر واقعيت خارجي مصداق ذاتي ماهيت بود، بايد خداوند متعالي هم داراي ماهيت باشد.

6. ممکن است توهم شود که اگر واقعيت عيني را مصداق بالعَرض ماهيت بدانيم، بايد سلب ماهيت از آن صحيح باشد، درصورتي‌که مثلاً سلب «انسان» از اشخاص خارجي صحيح نيست.

7. پاسخ آن است که منظور از مصداق بالعرض بودن واقعيت براي ماهيت اين است که ماهيت تنها از حدود و قالب‌هاي واقعيات حکايت مي‌کند نه از ذات آنها، و اين حدود هرچند از نظر عرفي داراي واقعيت هستند، اما از نظر دقيق فلسفي اموري عدمي به‌شمار مي‌روند.

8. نتيجه آنکه قول به وجود حقيقي براي کلي طبيعي در خارج، همان قول به اصالت ماهيت است، و قول به اينکه وجود آن بالعرض است، همان قول به اصالت وجود مي‌باشد.

9. يکي از شبهات طرف‌داران اصالت ماهيت اين است که اگر وجود امري عيني بود، بايد حمل «موجود» بر آن صحيح باشد، يعني وجودي براي آن اثبات شود که به نوبهٔ خود موضوع براي مفهوم «موجود» قرار گيرد، و لازمهٔ آن اثبات وجودهاي نامتناهي براي هر موجود واحدي است!

10. پاسخ اين است که حمل «موجود» بر وجود عيني، به اين معناست که خود واقعيت عيني منشأ انتزاع اين مفهوم است.


صفحه 336

11. شبههٔ ديگر آنکه، اگر واقعيت عيني مصداق بالذات موجود باشد، لازمه‌اش اين است که هر موجودي واجب‌الوجود باشد.

12. پاسخ اين است که منظور از «بالذات» در اينجا، در مقابل «بالعرض» است، نه در مقابل «بالغير»، و مفادش اين است که واسطه در عروض ندارد، نه اينکه واسطه در ثبوت هم نداشته باشد تا لازمه‌اش واجب‌الوجود بودن هر موجودي باشد.


صفحه 337


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس بيست و هشتم‌‌

‌‌‌‌‌‌وحدت و کثرت

شامل:

— اشاره‌اي به چند مبحث ماهوي

— اقسام وحدت و کثرت

— وحدت در مفهوم وجود

— متواطي و مشکک


صفحه 338

صفحه 339


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اشاره‌اي به چند مبحث ماهوي

مفهوم ماهوي يا بسيط است و يا مرکب. دو مفهوم ماهوي بسيط، طبعاً جهت اشتراکي نخواهند داشت و به‌کلي از يکديگر متباين خواهند بود؛ زيرا اگر جهت اشتراکي بين آنها فرض شود که عين ماهيت بسيط آنها باشد، به‌طوري‌که ديگر جهت امتيازي نداشته باشند، در اين صورت تعددي نخواهند داشت و يک ماهيت بيشتر نخواهند بود، و اگر فرض شود که هرکدام از آنها علاوه بر جهت مشترک، جهت امتيازي هم دارند، در اين صورت هرکدام از آنها مرکب از دو حيثيت ماهوي خواهد بود، و اين خلاف فرض بساطت آنهاست.

پس دو مفهوم ماهوي بسيط، متباين به تمام‌الذات هستند. اما اگر يکي از آنها يا هر دو مفهوم مرکب باشند، صورت‌هاي مختلفي را براي آنها مي‌توان فرض کرد.

در منطق کلاسيک، ماهيات مرکب دست‌کم داراي دو جزء دانسته شده‌اند: يک جزء مشترک به‌نام «جنس» که مفهومي است مبهم و نامتعين، و از ترديد بين چند نوع به‌دست مي‌آيد، و يک جزء مختص به‌نام «فصل» که موجب تعيّن جنس مي‌باشد. چنان‌که مي‌گويند ماهيت انسان، از مفهوم «حيوان» و مفهوم «ناطق» ترکيب يافته است، که اولي جنس مشترک بين انواع حيوانات، و دومي فصل مختص به انسان مي‌باشد.

مفهوم جنس ممکن است به نوبهٔ خود مرکب و داراي جنس عالي‌تر و عام‌تري باشد، چنان‌که مفهوم «جسم» هم شامل حيوان مي‌شود و هم شامل جمادات و نباتات، ولي مفاهيم فصلي را بسيط و غيرقابل‌ترکيب مي‌دانند.


صفحه 340

سرانجام براي همه ماهيات مرکب، ده جنس عالي بسيط يا ده «مقوله» قائل شده‌اند، از اين قرار:

جوهر، کميت، کيفيت، اضافه، وضع، اَين (نسبت مکاني)، متي (نسبت زماني)، جده (نسبت به شي‌ء احاطه‌کننده)، اَن يفعل (حالت تأثير تدريجي)، اَن ينفعل (حالت تأثر و انفعال تدريجي).

دربارهٔ تعداد مقولات (اجناس عاليه) و اينکه آيا همه آنها واقعاً از قبيل مفاهيم ماهوي (معقولات اُولي) هستند يا دست‌کم بعضي از آنها (مانند اضافه و مقولات مشتمل بر مفهوم نسبت) از قبيل معقولات ثانيه مي‌باشند، اختلافاتي در ميان فلاسفه وجود دارد که فعلاً از بررسي آنها صرف‌نظر مي‌کنيم.

طبق دستگاه جنس و فصل منطقي و براساس اينکه همه ماهيات مرکب منتهي به چند مقوله مي‌شوند، تمايز آنها به دو صورت حاصل مي‌شود: يکي آنکه تمايز آنها به تمام‌الذات باشد، و آن در صورتي است که دو ماهيت از دو مقوله را با يکديگر مقايسه کنيم که حتي جنس مشترکي هم بين آنها نخواهد بود، مانند مفهوم «انسان» و مفهوم «سفيدي». دوم آنکه تمايز آنها به‌بعض‌الذات باشد، و آن در صورتي است که دو ماهيت از يک مقوله را با يکديگر بسنجيم، مانند مفهوم «اسب» و مفهوم «گاو» که در حيوانيت و جسميت و جوهريت مشترک‌اند.

حاصل آنکه ماهيات تام (انواع) اگر بسيط باشند، به تمام‌الذات با يکديگر متباين و متمايزند، و همچنين اگر مرکب و از دو مقوله باشند. نيز فصول و اجناس عاليه که همگي آنها مفاهيم بسيطي به‌شمار مي‌روند، به تمام‌الذات از يکديگر متمايز هستند و نمي‌توان جنسي را فرض کرد که شامل همه ماهيات بشود. از‌اين‌رو نمي‌توان همه ماهيات را حتي مشترک در يک جزء ماهوي دانست.

از سوي ديگر مفهوم «وجود» را که از معقولات ثانيهٔ فلسفي است، مفهومي بسيط و متعين و عام و مطلق مي‌شمارند که با اضافه شدن به هر ماهيتي، تخصص و تقيد مي‌يابد،


صفحه 341

و مفهوم وجودي را که بدين‌ترتيب تخصص و تقيد يافته است، «حصه»‌اي از مفهوم کلي «وجود» مي‌نامند.

بدين‌ترتيب اصطلاحاتي مانند بساطت و ترکيب، ابهام و تعيّن، مشارکت و تمايز، عموميت و تخصص، اطلاق و تقيد، در موارد يادشده پديد آمده است و اصطلاح «تشخص» را که در درس‌هاي گذشته بيان شد نيز بايد بر آنها افزود.

ولي در ميان آنها دو مفهوم محوري وجود دارد که عبارت‌اند از مفهوم «وحدت» و مفهوم «کثرت». اينک به توضيحي پيرامون اين دو مفهوم مي‌پردازيم:


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اقسام وحدت و کثرت

هر ماهيت نوعي را که در نظر بگيريم، غير از ماهيت ديگري است، و اگر دو ماهيت بسيط باشند، حتي جهت مشترکي هم بين آنها وجود نخواهد داشت، چنان‌که دو ماهيت مرکب از دو مقوله هم جهت مشترکي ندارند. با توجه به اينکه ماهيتي را مي‌توان تنها در نظر گرفت و مي‌توان آن را با يک يا چند ماهيت ديگر لحاظ کرد، دو مفهوم متقابل «واحد» و «کثير» انتزاع مي‌شود.

وحدتي که به هر ماهيت تام نسبت داده مي‌شود، «وحدت نوعي» نام دارد، و تکرار تصور آن در يک يا چند ذهن زياني به وحدتش نمي‌زند؛ زيرا منظور وحدت مفهومي است، نه وحدت وجود ذهني آن.

همچنين هنگامي که جهت مشترک ذاتي بين چند ماهيت مرکب را در نظر مي‌گيريم، وحدت ديگري به آن نسبت مي‌دهيم که «وحدت جنسي» ناميده مي‌شود.

در مقابل اين دو قسم وحدت، «وحدت عددي» قرار دارد که بر هر فردي از ماهيت حمل مي‌گردد و ملاک آن همان تشخصي است که فلسفه پيشين آن را مرهون عوارض مشخصه مي‌دانسته‌اند و نظر صحيح اين است که اين تشخص و اين وحدت، ذاتاً صفت وجود فرد است و بالعرض منسوب به ماهيت مي‌گردد.