بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 36

مکاشفات عرفاني با هم ترکيب شده بودند و افکار ژرف و آراي ذي‌قيمتي نيز بر آنها افزوده شده بود، و آن را «حکمت متعاليه» ناميد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. قديمي‌ترين افکار فلسفي را بايد از ميان عقايد مذهبي به‌دست آورد.

2. تاريخ‌نويسان فلسفه، آغاز پيدايش آن را از شش قرن قبل از ميلاد دانسته‌اند.

3. سوفيست‌ها يک دسته از انديشمندان يوناني بودند که حقايق را تابع انديشه انساني مي‌پنداشتند، و در واقع ايشان نخستين بنيان‌گذاران شک‌گرايي بودند.

4. واژه سفسطه به معناي مغالطه، از «سوفسطي» (سوفسيت) گرفته شده است.

5. واژه «فلسفه» از اصل يوناني «فيلسوف» گرفته شده که سقراط در برابر سوفيست‌ها آن را براي خود برگزيد.

6. فلسفه يونان با تلاش افلاطون و ارسطو به اوج شکوفايي خود رسيد، ولي پس از چندي از رونق افتاد و فلاسفه و دانشمندان در اسکندريه گرد آمدند.

7. با ظهور اسلام، مشعل علم و حکمت در خاورميانه روشن گرديد و مسلمانان به فراگيري علوم و فنون جهانيان همت گماشتند.

8. خلفا براي رونق بخشيدن به دستگاه خلافت، از دانشمندان بيگانه استقبال کردند.

9. علماي کلام با انتقادات و خرده‌گيري‌هاي خودشان از فلسفه‌هاي وارداتي، زمينهٔ رشد فلسفه اسلامي را فراهم ساختند.

10. نخستين نظام فلسفي در عصر اسلامي، به‌همت فارابي پي‌ريزي و به‌وسيله ابن‌سينا بارور شد.

11. اين نظام فلسفي که بيشتر ارسطويي بود، از طرفي به‌وسيله غزالي و ديگر منتقدان، و از طرفي به‌وسيله سهروردي، بنيان‌گذار مکتب اشراقي، مورد نقادي قرار گرفت.

12. مهم‌ترين نظام فلسفي در عصر اسلامي، به‌دست صدر‌المتألهين شيرازي به وجود


صفحه 37

آمد که جامع عناصري از فلسفه مشائين و فلسفه اشراقيين و آراي عرفا و متألهين بود و «حکمت متعاليه» ناميده شد.


پی‌نوشت‌ها


صفحه 38

صفحه 39


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس دوم‌

‌‌‌‌‌‌نگاهي به سير تفکر فلسفي‌

‌‌‌‌‌‌(از قرون وسطا تا قرن هيجدهم ميلادي)

شامل:

— فلسفه اسکولاستيک

— رُنسانس و تحول فکري فراگير

— مرحلهٔ دوم شک‌گرايي

— خطر شک‌گرايي

— فلسفه جديد

— اصالت تجربه و شک‌گرايي جديد

— فلسفه انتقادي کانت


صفحه 40

صفحه 41


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فلسفه اسکولاستيک

بعد از رواج يافتن مسيحيت در اروپا و توأم شدن قدرت کليسا با قدرت امپراطوري روم، مراکز علمي زير نفوذ دستگاه حاکمه قرار گرفت تا آنجا که در قرن شش ميلادي ـ چنان‌که قبلاً اشاره شد‌ـ دانشگاه‌ها و مدارس آتن و اسکندريه تعطيل گرديد. اين دوران که حدود هزار سال ادامه يافت، به «قرون وسطا» موسوم شده و ويژگي کلي آن، تسلط کليسا بر مراکز علمي و برنامه مدارس و دانشگاه‌هاست.

از شخصيت‌هاي برجستهٔ اين عصر، سن‌اگوستين است که کوشيد تا معتقدات مسيحيت را با مباني فلسفي، به‌خصوص آراي افلاطون و نوافلاطونيان، تبيين کند. بعد از وي، بخشي از مباحث فلسفي در برنامه مدارس گنجانيده شد، ولي نسبت به افکار ارسطو بي‌مهري مي‌شد و مخالف عقايد مذهبي تلقي مي‌گرديد و اجازهٔ تدريس آنها داده نمي‌شد. تا اينکه با تسلط مسلمانان بر اندلس و نفوذ فرهنگ اسلامي در اروپاي غربي، افکار فلسفه اسلامي مانند ابن‌سينا و ابن‌رشد کمابيش مورد بحث قرار گرفت و دانشمندان مسيحي از راه کتاب‌هاي اين فيلسوفان با آراي ارسطو نيز آشنا شدند.

رفته‌رفته کليساييان در برابر اين موج فلسفي، تاب مقاومت نياوردند و سرانجام سن‌توماس‌ آکويني بسياري از آراي فلسفي ارسطو را پذيرفت و آنها را در کتاب‌هاي خودش منعکس ساخت و کم‌کم مخالفت با فلسفه ارسطو کاهش يافت بلکه در بعضي از مراکز علمي به‌صورت گرايش غالب درآمد.

به ‌هر حال، در قرون وسطا نه‌تنها فلسفه در مغرب‌زمين پيشرفتي نداشت، بلکه سير


صفحه 42

نزولي خود را طي کرد و برخلاف جهان اسلام که پيوسته علوم و معارف شکوفاتر و بارورتر مي‌شد، در اروپا تنها مباحثي که مي‌توانست توجيه‌کنندهٔ عقايد غيرخالي از تحريف مسيحيت باشد، به نام فلسفه اسکولاستيک (مَدرسي) در مدارس وابسته به کليسا تدريس مي‌شد. ناگفته پيداست که چنين فلسفه‌اي سرنوشتي جز مرگ و نابودي نمي‌توانست داشته باشد.

در فلسفه اسکولاستيک علاوه بر منطق، الهيات، اخلاق، سياست و پاره‌اي از طبيعيات و فلکياتِ مورد قبول کليسا، قواعد زبان و معاني و بيان نيز گنجانيده شده بود و به اين صورت، فلسفه در آن عصر، مفهوم و قلمرو وسيع‌تري يافته بود.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رنسانس و تحول فکري فراگير

از قرن چهاردهم ميلادي زمينهٔ يک تحول همگاني فراهم شد. از طرفي در انگلستان و فرانسه، گرايش به نوميناليسم (اصالت تسميه) و انکار کليات نضج گرفت؛ گرايشي که نقش مؤثري در سست کردن بنياد فلسفه داشت. از سوي ديگر طبيعيات ارسطو در دانشگاه پاريس مورد مناقشه واقع شد، و از سوي ديگر زمزمهٔ ناسازگاري فلسفه با عقايد مسيحيت و به عبارت ديگر ناسازگاري عقل و دين، آغاز گرديد، و از سوي ديگر اختلافاتي بين فرمانروايان و ارباب کليسا بروز کرد، و در ميان رجال مذهبي مسيحيت نيز اختلافاتي درگرفت که به پيدايش «پروتستانتيسم» انجاميد، و از سوي ديگر گرايش اومانيستي و پرداختن به مسائل زندگي انساني و صرف‌نظر کردن از مسائل ماوراء طبيعي و الهي اوج گرفت، و بالأخره در اواسط قرن پانزدهم امپراطوري بيزانس سقوط کرد و يک تحول همه‌جانبه (سياسي ـ فلسفي ـ ادبي ـ مذهبي) در سراسر اروپا پديد آمد و دستگاه پاپ از هرطرف، مورد حمله واقع شد.

در اين جريان، فلسفه بي‌رمق و ناتوان اسکولاستيک نيز به سرنوشت نهايي خود رسيد.

در قرن شانزدهم، گرايش به علوم طبيعي و تجربي شدت يافت و اکتشافات کپرنيک،


صفحه 43

کپلر و گاليله، فلکيات بطلميوس و طبيعيات ارسطو را متزلزل ساخت و در يک جمله، همه شئون انساني در اروپا دستخوش اضطراب و تزلزل گرديد.

دستگاه پاپ مدت‌ها در برابر اين امواج خروشان مقاومت کرد و دانشمندان را به بهانهٔ مخالفت با عقايد ديني ـ يعني همان آراي طبيعي و کيهاني که به‌عنوان تفسير کتاب مقدس و عقايد مذهبي از طرف کليسا پذيرفته‌شده بود ـ به محاکمه کشيد و بسياري از ايشان را در آتش تعصب کور و خودخواهي ارباب کليسا سوزانيد؛ ولي سرانجام، کليسا و دستگاه پاپ بود که با سرافکندگي مجبور به عقب‌نشيني شد.

رفتار خشن و تعصب‌آميز کليساي کاتوليک فايده‌اي جز بدبيني مردم نسبت به اربابان کليسا و به‌طور کلي نسبت به دين و مذهب نداشت، چنان‌که سقوط فلسفه اسکولاستيک يعني تنها فلسفه رايج آن عصر، موجب پيدايش خلأ فکري و فلسفي و سرانجام، شک‌گرايي جديد شد. تنها چيزي که در اين جريان پيشرفت کرد، گرايش اومانيستي و ميل به علوم طبيعي و تجربي در صحنهٔ فرهنگي، و گرايش به آزادي‌خواهي و دموکراسي در عرصهٔ سياست بود.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مرحلهٔ دوم شک‌گرايي

قرن‌ها بود که کليسا آرا و افکار بعضي از فيلسوفان را به‌عنوان عقايد مذهبي ترويج کرده بود و مردم مسيحي‌مذهب هم آنها را به عنوان اموري يقيني و مقدس پذيرفته بودند. ازجمله آنها نظريهٔ کيهاني ارسطويي و بطلميوسي بود که کپرنيک آن را واژگون کرد و ساير دانشمندان بي‌غرض هم به بطلان آن پي‌بردند و چنان‌که اشاره کرديم مقاومت‌هاي تعصب‌آميز کليسا و رفتار خشونت‌آميز ارباب کليسا با دانشمندان هم اثر معکوس بخشيد.

اين دگرگوني انديشه‌ها و باورها و فرو‌ريختن پايه‌هاي فکري و فلسفي، موجب پديد آمدن يک بحران رواني در بسياري از دانش‌پژوهان گرديد و چنين شبهه‌اي را در اذهان پديد آورد که: از کجا ساير عقايد ما هم باطل نباشد و روزي بطلانش آشکار نگردد؟ و از