بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 66

سرنوشت، ربطي به جبر ندارد و در حقيقت، اين مشاجرات که سابقه‌اي طولاني دارد در اثر خلط بين مفهوم جبر و مفهوم ضرورت، روي داده است.

نمونهٔ تأسف‌انگيز ديگر آنکه بعضي از فيزيک‌دان‌ها ضرورت علّي در مورد پديده‌هاي ميکروفيزيکي را مورد تشکيک يا انکار قرار داده‌اند و در مقابل، بعضي از دانشمندان خداپرست غربي خواسته‌اند از نفي ضرورت در اين پديده‌ها، وجود اراده الهي را اثبات نمايند، به‌گمان اينکه نفي ضرورت و انکار دترمينيسم در اين موارد، مستلزم اين است که نيروي مختاري در آنجا اثبات شود‍!

حاصل آنکه وجود مشترکات لفظي به‌خصوص در مواردي که معاني متشابه و متقاربي داشته باشند، اشکالاتي را در بحث‌هاي فلسفي پيش مي‌آورد و اين دشواري‌ها هنگامي مضاعف مي‌شود که يک لفظ، معاني اصطلاحي متعددي در يک علم داشته باشد، چنان‌که در مورد واژه «عقل» در فلسفه، و واژه‌هاي «ذاتي» و «عرضي» در منطق، چنين است. ازاين‌رو ضرورت توضيح معاني مشترک و تعيين معناي مورد نظر در هر مبحث، روشن مي‌شود.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌معاني اصطلاحي ‌«علم»

ازجمله واژه‌هايي که کاربردهاي گوناگون و اشتباه‌انگيز دارد، واژه «علم» است. مفهوم لغوي اين کلمه و معادل‌هايش در زبان‌هاي ديگر، مانند دانش و دانستن در زبان فارسي، روشن و بي‌نياز از توضيح است، ولي علم، معاني اصطلاحي مختلفي دارد که مهم‌ترين آنها از اين قرار است:

1. اعتقاد يقيني مطابق با واقع، در برابر جهل بسيط و مرکب، هرچند در قضيهٔ واحدي باشد؛

2. مجموعه قضايايي که مناسبتي بين آنها در نظر گرفته شده، هرچند قضاياي شخصي و خاص باشد و به اين معناست که علم تاريخ (دانستن حوادث خاص تاريخي)، و علم جغرافيا (دانستن احوال خاص مناطق مختلف کره زمين)، و علم رجال و بيوگرافي شخصيت‌ها هم «علم» ناميده مي‌شود؛


صفحه 67

3. مجموعه قضاياي کلي که محور خاصي براي آنها لحاظ شده و هرکدام از آنها قابل صدق و انطباق بر موارد و مصاديق متعدد مي‌باشد، هرچند قضاياي اعتباري و قراردادي باشد، و به اين معناست که علوم غيرحقيقي و قراردادي، مانند لغت و دستور زبان هم «علم» خوانده مي‌شود، ولي قضاياي شخصي و خاص، مانند قضاياي فوق‌الذکر، «علم» به‌شمار نمي‌رود؛

4. مجموعه قضاياي کلي حقيقي (غيرقراردادي) که داراي محور خاصي باشد. اين اصطلاح، همه علوم نظري و عملي و از‌جمله الهيات و مابعد‌الطبيعه را دربر‌مي‌گيرد، ولي شامل قضاياي شخصي و اعتباري نمي‌شود؛

5. مجموعه قضاياي حقيقي که از راه تجربه حسي، قابل اثبات باشد. اين همان اصطلاحي است که پوزيتويست‌ها به‌کار مي‌برند و براساس آن، علوم و معارف غير‌تجربي را «علم» نمي‌شمارند.

منحصر کردن واژه «علم» به علوم تجربي تا آنجا که مربوط به نام‌گذاري و جعل اصطلاح باشد، جاي بحث و مناقشه ندارد، ولي جعل اين اصطلاح از طرف پوزيتويست‌ها مبتني بر ديدگاه خاص ايشان است که دايره معرفت يقيني و شناخت واقعي انسان را محدود به امور حسي و تجربي مي‌پندارند و انديشيدن در ماوراء آنها را لغو و بي‌حاصل قلمداد مي‌کنند؛ ولي متأسفانه اين اصطلاح در سطح جهان رواج يافته، و بر طبق آن، علم در مقابل فلسفه قرار گرفته است.

ما قضاوت دربارهٔ قلمرو معرفت يقيني و رد نظريهٔ پوزيتويستي و اثبات شناخت حقيقي نسبت به ماوراء قلمرو حس و تجربه را به مبحث «‌شناخت‌شناسي» موکول مي‌کنيم و اينک به توضيح مفهوم فلسفه و متافيزيک مي‌پردازيم:


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌معاني اصطلاحي «فلسفه»

تاکنون با سه معناي اصطلاحي فلسفه آشنا شده‌ايم: اصطلاح اولِ آن، شامل همه علوم


صفحه 68

حقيقي مي‌شود؛ اصطلاح دوم آن، بعضي از علوم قراردادي را هم دربرمي‌گيرد؛ و اصطلاح سوم آن، مخصوص به معرفت‌هاي غير‌تجربي است و در مقابل علم (‌معرفت تجربي) به‌کار مي‌رود.

فلسفه طبق اين اصطلاح، شامل منطق، شناخت‌شناسي، هستي‌شناسي (متافيزيک)، خدا‌شناسي، روان‌شناسي نظري (‌غيرتجربي)، زيبايي‌شناسي، اخلاق و سياست مي‌شود،[1]هرچند در اين زمينه کمابيش اختلاف‌نظرهايي وجود دارد و گاهي فقط به معناي فلسفه اُولي يا متافيزيک به‌کار مي‌رود و بنابراين مي‌توان آن را اصطلاح چهارمي تلقي کرد.

واژه فلسفه کاربردهاي اصطلاحي ديگري نيز دارد که غالباً همراه با صفت‌ يا مضاف‌اليه استعمال مي‌شود، مانند «فلسفه علمي» و «فلسفه علوم».


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فلسفه علمي

اين تعبير نيز در موارد گونه‌گوني به‌کار مي‌رود:

الف) دربارهٔ فلسفه تحققي: اگوست کنت پس از محکوم کردن تفکر فلسفي و متافيزيکي و انکار قوانين عقلي جهان‌شمول، علوم تحققي را به شش بخش اساسي تقسيم کرد که هريک، قوانين ويژهٔ خود را خواهد داشت. به اين ترتيب رياضيات، کيهان‌شناسي، فيزيک، شيمي، زيست‌شناسي، و علم‌الاجتماع (جامعه‌شناسي) و کتابي به‌نام «درس‌هايي دربارهٔ فلسفه پوزيتويسم» در شش مجلد نگاشت و کليات علوم شش‌گانه را با شيوه به‌اصطلاح تحققي، مورد بررسي قرار داد و سه مجلد آن را به جامعه‌شناسي اختصاص داد، هرچند اساس اين فلسفه تحققي را ادعاهاي جزمي غيرتحققي تشکيل مي‌دهد!

به‌هر‌حال، محتواي اين کتاب که در واقع طرحي براي بررسي علوم و به‌ويژه علوم اجتماعي است، به‌نام فلسفه تحققي و فلسفه علمي ناميده مي‌شود؛

ب) در مورد فلسفه ماترياليسم ديالکتيک: مارکسيست‌ها برخلاف پوزيتويست‌ها، بر ضرورت فلسفه و وجود قوانين جهان‌شمول تأکيد مي‌کنند، ولي معتقدند که اين قوانين،

[1]ر.ک: فلسفه عمومی یا مابعدالطبيعه، ترجمهٔ يحيی مهدوی، ص 42؛ خلاصهٔ فلسفه، ترجمهٔ فضل‌الله صمدی، چاپ هشتم؛ تاريخ فلسفه غرب، ترجمهٔ نجف دريابندری، ج 4، ص 600؛ تاريخ فلسفه، ترجمهٔ عباس زرياب خوئی، چاپ سوم، ص 6؛ فلسفه يا پژوهش حقيقت، ترجمهٔ سيدجلال‌الدين مجتبوی، ص 20؛ مسائل و نظريات فلسفه، ترجمهٔ بزرگمهر.


صفحه 69

از تعميم قوانين علوم تجربي به‌دست مي‌آيد، نه از انديشه‌هاي عقلي و متافيزيکي. ازاين‌رو فلسفه ماترياليسم ديالکتيک را که به‌حسب ادعاي خودشان، از دستاوردهاي علوم تجربي به‌دست آمده است، فلسفه علمي مي‌نامند، هرچند علمي‌بودن آن، بيش از علمي‌بودن فلسفه پوزيتويسم نيست و اساساً فلسفه علمي (در صورتي‌که «علمي» به معناي «تجربي» باشد) تعبير ناهماهنگ و شبيه «کوسة‌ريش‌پهن» است و در بحث‌هاي تطبيقي، سخنان ايشان را مورد نقادي قرار داده‌ايم؛[1]

ج) مرادف با «متدلوژي» (روش‌شناسي): روشن است که هر علمي به مقتضاي نوع مسائل، روش خاصي را براي تحقيق و اثبات مطالب مي‌طلبد؛ مثلاً مسائل تاريخي را نمي‌توان در آزمايشگاه و به‌وسيله تجزيه و ترکيب مواد و عناصر حل کرد. چنان‌که هيچ فيلسوفي نمي‌تواند با تحليلات و استنتاجات ذهني و فلسفي اثبات کند که «ناپلئون در چه‌سالي به روسيه حمله کرد؟ و آيا در اين جنگ پيروز شد يا شکست ‌خورد؟»، بلکه بايد اين‌گونه مسائل را با بررسي اسناد و مدارک و ارزيابي اعتبار آنها اثبات کرد.

به‌طور کلي، علوم (به معناي عام) را از نظر اسلوب تحقيق و روش پژوهش و سبک بررسي مسائل و اثبات مطالب مي‌توان به سه دستهٔ کلي تقسيم کرد: علوم عقلي، علوم تجربي، و علوم نقلي و تاريخي.

بررسي انواع و طبقات علوم و تعيين روش‌هاي کلي و جزئي هريک از دسته‌هاي سه‌گانه، علمي را به‌نام «متدلوژي» پديد آورده است که احياناً به‌نام «فلسفه علمي» ناميده مي‌شود، چنان‌که گاهي «منطق عملي» خوانده مي‌شود.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. چون در چند قرن اخير در اروپا واژه‌هاي علم و فلسفه در مقابل يکديگر قرار گرفته، لازم است توضيحي پيرامون اصطلاحات علم و فلسفه داده شود.

2. اساساً اشتراک لفظي و وجود معاني مختلف براي يک لفظ، موجب مشکلات و

[1]ر.ک: ايدئولوژی تطبيقی، درس دوم.


صفحه 70

مغالطاتي در مباحث علمي و به‌خصوص مباحث فلسفي مي‌شود. ازاين‌رو ضرورت دارد قبل از ورود در هر مبحث، معناي منظور از اصطلاحات مورد استعمال در آن مبحث، توضيح داده شود.

3. واژه «علم» داراي معاني اصطلاحي گوناگوني است که مهم‌ترين آنها از اين قرار است:

الف) اعتقاد يقيني؛

ب) مجموعه قضاياي متناسب، اعم از جزئي و کلي؛

ج) مجموعه قضاياي کلي، اعم از حقيقي و اعتباري؛

د) مجموعه قضاياي کلي حقيقي؛

ه‍( مجموعه قضاياي تجربي.

4. واژه فلسفه نيز اصطلاحاتي دارد که مهم‌ترين آنها از اين قرار است:

الف) همه علوم حقيقي؛

ب) علوم حقيقي به‌اضافه بعضي از علوم قراردادي، مانند ادبيات و معاني و بيان؛

ج) علوم غير‌تجربي مانند منطق، الهيات، زيبايي‌شناسي و...؛

د) به‌خصوص مابعدالطبيعه و الهيات.

5. تعبير «فلسفه علمي» نيز در موارد مختلفي به‌کار مي‌رود:

الف) طرح بررسي علوم تحققي (فلسفه پوزيتويسم)؛

ب) فلسفه مارکسيسم (ماترياليسم ديالکتيک)؛

ج) متدلوژي يا روش‌شناسي علوم.


صفحه 71


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس پنجم‌

‌‌‌‌‌‌فلسفه و علوم

شامل:

— فلسفه علوم

— متافيزيک

— نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيک

— تقسيم و طبقه‌بندي علوم

— ملاک مرزبندي علوم

— کل و کلي

— انشعابات علوم


صفحه 72

صفحه 73


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌فلسفه علوم

در درس قبل گفتيم که گاهي کلمهٔ «فلسفه» به‌صورت «مضاف» به‌کار مي‌رود، مانند «فلسفه اخلاق» و «فلسفه حقوق» و... . اکنون به توضيحي پيرامون اين تعبير مي‌پردازيم:

اين‌گونه تعبيرات گاهي از طرف کساني به‌کار مي‌رود که واژه «علم» را به «علوم تجربي» اختصاص داده‌اند و واژه «فلسفه» را در مورد رشته‌هايي از معارف و معلومات انساني به‌کار مي‌برند که به‌وسيله تجربه حسي قابل اثبات نيست.چنين کساني به‌جاي اينکه مثلاً بگويند «علم خدا‌شناسي»، خواهند گفت «فلسفه خداشناسي»، يعني ذکر «مضاف‌اليه» براي فلسفه فقط به‌منظور نشان دادن نوع مطالب مورد بحث و اشاره به موضوع آنهاست.

همچنين کساني که مسائل علمي و ارزشي را «علمي» نمي‌دانند و براي آنها پايگاه عيني و واقعي قائل نيستند، بلکه آنها را صرفاً تابع ميل‌ها و رغبت‌هاي مردم مي‌پندارند، بعضاً اين‌گونه مسائل را وارد قلمرو فلسفه مي‌کنند و به‌جاي اينکه مثلاً بگويند «علم اخلاق»، مي‌گويند «فلسفه اخلاق»، يا به‌جاي اينکه بگويند «علم سياست»، مي‌گويند «فلسفه سياست».

ولي گاهي اين تعبير به معناي ديگري به‌کار مي‌رود و آن تبيين اصول و مباني، و به‌اصطلاح «مبادي» علم ديگر است و بعضاً مطالبي از قبيل تاريخچه، بنيان‌گذار، هدف، روش تحقيق و سير تحول آن علم نيز مورد بررسي قرار مي‌گيرد؛ نظير همان مطالب هشت‌گانه‌اي که سابقاً در مقدمهٔ کتاب، ذکر و به‌نام «رئوس ثمانيه» ناميده مي‌شده است.

اين اصطلاح، اختصاصي به پوزيتويست‌ها و مانند ايشان ندارد، بلکه کساني که معارف فلسفي و ارزشي را هم «علم»، و روش بررسي و تحقيق آنها را هم «علمي» مي‌دانند، اين