بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 75

اختصاص داده مي‌شود و يکي از اصطلاحات جديد فلسفه، مساوي با متافيزيک مي‌باشد. علت اينکه پوزيتويست‌ها اين‌گونه مسائل را «غيرعلمي» پنداشته‌اند، اين است که قابل اثبات به‌وسيله تجربه حسي نيست. چنان‌که قبلاً «کانت» هم عقل نظري را براي اثبات اين مسائل، کافي ندانسته بود و آنها را «ديالکتيکي» يا جدلي الطرفين ناميده بود.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيک

با توجه به معاني مختلفي که براي علم و فلسفه ذکر شد، روشن مي‌شود که نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيک، برحسب اصطلاحات مختلف تفاوت مي‌کند. اگر علم به معناي مطلق آگاهي يا مطلق قضاياي متناسب به‌کار رود، اعم از فلسفه مي‌باشد؛ زيرا شامل قضاياي شخصي و علوم قراردادي و اعتباري هم مي‌شود؛ و اگر به معناي قضاياي کلي حقيقي استعمال شود، مساوي با فلسفه (به‌اصطلاح قديم) خواهد بود؛ اما اگر به معناي مجموعه قضاياي تجربي به‌کار رود، اخص از فلسفه به معناي قديم، و مباين با فلسفه به معناي جديد (مجموعه قضاياي غيرتجربي) است. چنان‌که متافيزيک جزئي از فلسفه به‌اصطلاح قديم، و مساوي با آن برحسب يکي از اصطلاحات جديد آن مي‌باشد.

ولي بايد دانست که مقابل قرار دادن علم و فلسفه در اصطلاح جديد، هرچند به گمان پوزيتويست‌ها و امثال ايشان به معناي کاستن ارج مسائل فلسفي و انکار قدر و منزلت عقل و ارزش ادراکات عقلي است، اما حقيقت، غير از آن است. در مبحث شناخت‌شناسي، روشن خواهد شد که ارزش ادراکات عقلي نه‌تنها کمتر از ارزش معلومات حسي و تجربي نيست، بلکه به‌مراتب بيشتر از آنهاست و حتي ارزش دانش‌هاي تجربي در گرو ارزش ادراکات عقلي و قضاياي فلسفي مي‌باشد.

بنابراين اختصاص دادن واژه علم به دانش‌هاي تجربي، و واژه فلسفه به دانش‌هاي غير‌تجربي، تنها به‌عنوان يک اصطلاح، قابل قبول است و نبايد از تقابل اين دو اصطلاح سوءاستفاده شود و مسائل فلسفي و متافيزيکي به‌عنوان مسائل ظني و پنداري وانمود


صفحه 76

گردد. چنان‌که برچسب «علمي»، هيچ‌گونه مزيتي را براي هيچ گرايش فلسفي اثبات نمي‌کند و اساساً اين برچسب، وصلهٔ ناهمرنگي است که مي‌تواند نشانهٔ جهل يا عوام‌فريبي جعل‌کنندگان آن به‌حساب آيد. ادعاي اينکه اصول فلسفه‌اي مانند ماترياليسم ديالکتيک از قوانين تجربي به‌دست آمده، نادرست است؛ زيرا قوانين هيچ علمي قابل تعميم به علم ديگر نيست، چه رسد به اينکه به کل هستي تعميم داده شود؛ مثلاً قوانين روان‌شناسي يا زيست‌شناسي، قابل تعميم به فيزيک يا شيمي يا رياضيات نيست و بالعکس، قوانين اين علوم، در خارج از قلمرو خودشان کارايي ندارد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تقسيم و طبقه‌بندي علوم

در اينجا سؤالي مطرح مي‌شود که اساساً انگيزهٔ جداسازي علوم از يکديگر چيست؟ پاسخ اين است که مسائل قابل شناخت، طيف گسترده‌اي را تشکيل مي‌دهد و درحالي‌که در اين طيف، بعضي از مسائل در ارتباط تنگاتنگ با بعضي ديگر قرار مي‌گيرند، برخي ديگر از مسائل، دور و بيگانه از هم هستند و چندان ارتباطي با يکديگر ندارند.

از سوي ديگر فراگرفتن بعضي از معلومات، متوقف بر بعضي ديگر است و دست‌کم دانستن يک دسته، به فهم دستهٔ ديگر کمک مي‌کند، درحالي‌که چنين رابطه‌اي ميان دسته‌هاي ديگر از دانستني‌ها وجود ندارد.

با توجه به اينکه فراگرفتن همه معلومات براي هر دانش‌پژوهي ميسر نيست، و به فرض ميسر بودن، چنين انگيزه‌اي براي همه وجود ندارد، چنان‌که ذوق و استعداد افراد هم نسبت به فراگيري انواع مسائل مختلف است، و با توجه به اينکه بعضي از دانش‌ها وابسته به بعضي ديگر و آموختن يکي متوقف بر ديگري است، از‌اين‌رو آموزشگران از ديرباز درصدد برآمده‌اند که از طرفي مسائل مرتبط و متناسب را دسته‌بندي کنند و دانش‌ها و علوم خاص را مشخص سازند، و از طرف ديگر علوم مختلف را طبقه‌بندي کنند و نياز هر علمي را به علم ديگر، و در نتيجه، تقدم يکي را بر ديگري روشن نمايند تا اولاً، کساني که


صفحه 77

انگيزه يا ذوق و استعداد خاصي دارند بتوانند گم‌شده خودشان را در ميان انبوه مسائل بي‌شمار بيابند و راه رسيدن به هدفشان را بشناسند و ثانياً، کساني که مي‌خواهند رشته‌هاي مختلفي از معلومات را فراگيرند بدانند از کدام‌يک آغاز کنند که راه را براي آموختن ديگر رشته‌ها هموار کند و فراگيري آنها را آسان‌تر نمايد.

بدين‌ترتيب، علوم به قسمت‌ها و بخش‌هاي گوناگون تقسيم شد، و هر بخش، در طبقه و مرتبه خاصي قرار گرفت. از‌جمله تقسيمات علوم، تقسيم کلي آنها به علوم نظري و علوم عملي، و تقسيم علوم نظري به طبيعيات و رياضيات و الهيات، و تقسيم علوم عملي به اخلاق و تدبير منزل و سياست است که قبلاً به آن اشاره شد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ملاک مرزبندي علوم

بعد از آنکه لزوم دسته‌بندي علوم روشن شد، سؤال ديگري طرح مي‌شود که علوم را براساس چه معيار و ملاکي بايد دسته‌بندي و مرزبندي کرد؟

پاسخ اين است که علوم را مي‌توان با معيارهاي مختلفي دسته‌بندي کرد که مهم‌ترين آنها از اين قرار است:

الف) براساس اسلوب و روش تحقيق: قبلاً اشاره کرديم که همه مسائل را نمي‌توان با روش واحدي مورد تحقيق و بررسي قرار داد، و نيز خاطرنشان کرديم که همه علوم را با توجه به روش‌هاي کلي تحقيق مي‌توان به سه دسته تقسيم کرد:

1. علوم عقلي که فقط با براهين عقلي و استنتاجات ذهني قابل بررسي است، مانند منطق و فلسفه الهي؛

2. علوم تجربي که با روش‌هاي تجربي قابل اثبات است، مانند فيزيک، شيمي و زيست‌شناسي؛

3. علوم نقلي که براساس اسناد و مدارک منقول و تاريخي بررسي مي‌شود، مانند تاريخ، علم رجال و علم فقه.


صفحه 78

ب) براساس هدف و غايت: ملاک ديگري که مي‌توان براساس آن، علوم را دسته‌بندي کرد، فايده و نتيجه‌اي است که بر آنها مترتب مي‌شود، و هدف و غايتي است که فراگير، از آموختن آنها در نظر مي‌گيرد، مانند هدف‌هاي مادي و معنوي، و هدف‌هاي فردي و اجتماعي.

بديهي است کسي که مي‌خواهد راه تکامل معنوي خود را بشناسد، به مسائلي احتياج دارد که شخص علاقه‌مند به تحصيل ثروت از راه کشاورزي يا صنعت، به آنها احتياج ندارد، چنان‌که يک رهبر اجتماعي نيازمند به داشتن معلومات ديگري است. پس مي‌توان علوم را طبق اين اهداف گوناگون دسته‌بندي کرد.

ج) براساس موضوع: سومين ملاکي که مي‌تواند معيار انفکاک و تمايز علوم واقع شود، موضوعات آنهاست. با توجه به اينکه هر مسئله موضوعي دارد، و تعدادي از موضوعات، در يک عنوان جامعي مندرج مي‌شود، آن عنوان جامع را محور قرار مي‌دهند و همه مسائل مربوط به آن را زير چتر يک علم گردآوري مي‌کنند، چنان‌که عدد، موضوع علم حساب، و مقدار (کميت متصل)، موضوع علم هندسه، و بدن انسان، موضوع علم پزشکي قرار مي‌گيرد.

تقسيم‌بندي علوم براساس موضوع، بهتر از معيارهاي ديگر، هدف و انگيزهٔ جداسازي علوم را تأمين مي‌کند، چنان‌که با رعايت آن، ارتباط و هماهنگي دروني مسائل و نظم و ترتيب آنها بهتر حفظ مي‌شود. از‌اين‌رو از ديرباز مورد توجه فلاسفه و دانشمندان بزرگ قرار گرفته است. ولي مي‌توان در دسته‌بندي‌هاي فرعي، معيارهاي ديگري را نيز در نظر گرفت؛ مثلاً مي‌توان علمي را به‌نام «خداشناسي» ترتيب داد و محور مسائل آن را خداي متعالي قرار داد و سپس آن را به شاخه‌هاي فلسفي و عرفاني و ديني منشعب ساخت که هرکدام با روش ويژه‌اي مسائل مربوط را مورد بررسي قرار دهد و در واقع، معيار اين انقسام جزئي را روش تحقيق تشکيل دهد. همچنين رياضيات را مي‌توان به شاخه‌هاي گونه‌گوني منشعب کرد که هر شاخه براساس هدف خاصي مشخص شود، مانند رياضيات فيزيک و رياضيات اقتصاد. بدين‌ترتيب، تلفيقي بين معيارهاي مختلف به وجود مي‌آيد.


صفحه 79


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کل و کلي

عنوان جامعي که بين موضوعات مسائل در نظر گرفته مي‌شود و براساس آن، علم به معناي مجموعه مسائل مرتبط پديد مي‌آيد، گاهي عنوان کلي و داراي افراد و مصاديق فراوان، و گاهي به‌صورت کل و داراي اجزاء متعدد است. مثال نوع اول عنوان عدد يا مقدار است که انواع و اصناف گونه‌گوني دارد و هريک، موضوع مسئله خاصي را تشکيل مي‌دهد، و مثال نوع دوم بدن انسان است که جهازات و اعضاء و اجزاء متعددي دارد و هرکدام از آنها موضوع بخشي از علم پزشکي است.

تفاوت اصلي بين اين دو نوع موضوع آن است که در نوع اول، عنوان موضوع علم، بر تک‌تک موضوعات مسائل، که افراد و جزئيات آن هستند صدق مي‌کند، به‌خلاف نوع دوم که عنوان موضوع، بر تک‌تک موضوعات مسائل صدق نمي‌کند، بلکه بر مجموع اجزاء حمل مي‌شود.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انشعابات علوم

از توضيحات گذشته به‌دست آمد که تقسيم‌بندي علوم، براي سهولت آموزش و تأمين هرچه بيشتر اهداف تعليم و تربيت انجام مي‌گيرد. در آغاز که معلومات بشر محدود بود، امکان داشت که همه آنها را به چند دسته تقسيم کرد و مثلاً حيوان‌شناسي را به‌عنوان علم واحدي در نظر گرفت و حتي مسائل مربوط به انسان را نيز در آن گنجانيد. ولي رفته‌رفته که دايره مسائل وسعت يافت، و مخصوصاً بعد از آنکه ابزارهاي علمي مختلفي براي تحقيق در مسائل تجربي ساخته شد، بيش از همه، علوم تجربي به شعبه‌هاي گوناگوني تقسيم شد و هر علمي به علوم جزئي‌تري منشعب گرديد، چنان‌که اين جريان هنوز هم به شکل فزاينده‌اي ادامه دارد.

به‌طور کلي انشعاب علوم به چند صورت انجام مي‌پذيرد:

1. به اين صورت که اجزاء کوچک‌تري از کل موضوع در نظر گرفته شود و هر جزء،


صفحه 80

موضوع شاخهٔ جديدي از علم مادر قرار گيرد، مانند غده‌شناسي و ژن‌شناسي. روشن است که اين نوع انشعاب، مخصوص علومي است که رابطه بين موضوع علم و موضوعات مسائل، رابطه کل و جزء است.

2. به اين صورت که انواع جزئي‌تر و اصناف محدودتري از عنوان کلي در نظر گرفته شود، مانند حشره‌شناسي و ميکروب‌شناسي. اين انشعاب در علومي پديد مي‌آيد که رابطه بين موضوع علم و موضوعات مسائل، رابطه کلي و جزئي است نه کل و جزء.

3. به اين صورت که روش‌هاي مختلف تحقيق، به‌عنوان معيار ثانوي در نظر گرفته شود و با حفظ وحدت موضوع، شاخه‌هاي جديد پديد آيد، و اين در موردي است که مسائل علم، با روش‌هاي مختلف، قابل بررسي و اثبات باشد، مانند خدا‌شناسي فلسفي، خدا‌شناسي عرفاني و خدا‌شناسي ديني.

4. به اين صورت که اهداف متعدد، به‌عنوان معيار فرعي در نظر گرفته شود و مسائل متناسب با هر هدف، به‌نام شاخهٔ خاصي از علم مادر معرفي گردد، چنان‌که در رياضيات گفته شد.


‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. فلسفه به‌صورت مضاف، گاهي در مورد معلومات غير‌تجربي به‌کار مي‌رود و اضافه آن صرفاً براي نشان دادن نوع مسائل مورد بحث است، مانند «فلسفه خدا‌شناسي»؛ چنان‌که اضافه علم در مورد معلومات تجربي همين نقش را ايفا مي‌کند، مانند علم «زيست‌شناسي».

2. کلمهٔ فلسفه گاهي به علم خاصي اضافه مي‌شود و منظور از آن، تبيين اصول و مباني آن علم است که بعضاً تاريخچه و هدف و روش تحقيق و سير تحول و مطالبي مانند آنها را نيز دربر‌مي‌گيرد.

3. متافيزيک نام مجموعه‌اي از مسائل عقلي است که با روش تجربي قابل اثبات نيست.


صفحه 81

4. نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيک، به‌حسب معاني مختلف آنها تفاوت دارد و طبق بعضي از اصطلاحات، علم اعم از فلسفه، و فلسفه اعم از متافيزيک است.

5. هدف از دسته‌بندي و طبقه‌بندي دانش‌ها اين است که هرکسي بتواند مجموعه مسائل مورد نظر خود را جداگانه بياموزد و آموزش علوم به‌صورت آسان‌تر و سودمندتري انجام گيرد.

6. مرزبندي علوم، براساس معيارهاي مختلفي از‌جمله روش، هدف و موضوع انجام مي‌گيرد و تقسيمات معروف، معمولاً براساس اختلاف موضوعات انجام گرفته است.

7. نسبت بين موضوع علم و موضوعات مسائل، گاهي نسبت بين کل و جزء است و گاهي نسبت بين کلي و جزئي.

8. انشعاب علوم گاهي با ريز کردن موضوع، و گاهي با محدود کردن دايره آن، و گاهي براساس اختلاف روش‌ها، و زماني بر طبق تفاوت اهداف حاصل مي‌شود.


صفحه 82