4. نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيک، بهحسب معاني مختلف آنها تفاوت دارد و طبق بعضي از اصطلاحات، علم اعم از فلسفه، و فلسفه اعم از متافيزيک است.
5. هدف از دستهبندي و طبقهبندي دانشها اين است که هرکسي بتواند مجموعه مسائل مورد نظر خود را جداگانه بياموزد و آموزش علوم بهصورت آسانتر و سودمندتري انجام گيرد.
6. مرزبندي علوم، براساس معيارهاي مختلفي ازجمله روش، هدف و موضوع انجام ميگيرد و تقسيمات معروف، معمولاً براساس اختلاف موضوعات انجام گرفته است.
7. نسبت بين موضوع علم و موضوعات مسائل، گاهي نسبت بين کل و جزء است و گاهي نسبت بين کلي و جزئي.
8. انشعاب علوم گاهي با ريز کردن موضوع، و گاهي با محدود کردن دايره آن، و گاهي براساس اختلاف روشها، و زماني بر طبق تفاوت اهداف حاصل ميشود.
درس ششم
فلسفه چيست؟
شامل:
— رابطه موضوع با مسائل
— مبادي علوم و رابطه آنها با موضوعات و مسائل
— موضوع و مسائل فلسفه
— تعريف فلسفه
رابطه موضوع با مسائل
تاکنون با اصطلاحات مختلف فلسفه آشنا شدهايم، اکنون نوبت آن فرارسيده که موضوع بحث اين کتاب را روشن کنيم و توضيح دهيم که منظور ما از فلسفه چيست و در اين کتاب از چه مسائلي گفتوگو ميشود. ولي پيش از آنکه به تعريف فلسفه و معرفي اجمالي مسائل آن بپردازيم، خوب است توضيح بيشتري پيرامون «موضوع» و «مسائل» و «مبادي» علوم و روابط آنها با يکديگر بدهيم.
در درسهاي گذشته گفتيم که واژه «علم» طبق چهار اصطلاح از اصطلاحات پنجگانهٔ نامبرده، به مجموعهاي از قضايا اطلاق ميشود که مناسبتي بين آنها لحاظ شده باشد. ضمناً روشن شد که اين مناسبتهاي گوناگوناند که علوم را از يکديگر جدا و متمايز ميکنند. نيز معلوم شد که بهترين مناسبتهايي که بين مسائل مختلف لحاظ ميشود و ملاک تمايز علوم قرار ميگيرد، مناسبت موضوعات آنهاست؛ يعني مسائلي که موضوعات آنها اجزاء يک کل يا افراد يک کلي را تشکيل ميدهند، بهصورت علم واحدي درميآيند.
بنابراين مسائل يک علم عبارت است از قضايايي که موضوعات آنها زير چتر عنوان جامعي (کل يا کلي) قرار ميگيرند، و موضوع يک علم عبارت است از همان عنوان جامعي که موضوعات مسائل را دربرميگيرد.
در اينجا خوب است يادآور شويم که ممکن است يک عنوان، موضوع دو يا چند علم قرار گيرد و اختلاف آنها بهحسب غايات يا روشهاي تحقيق باشد. اما نکته ديگري را نبايد از نظر دور داشت و آن اين است که گاهي عنواني که براي موضوع
يک علم در نظر گرفته شده، بهطور مطلق موضوع آن علم نيست و در واقع، قيد خاصي دارد و اختلاف قيودي که براي يک موضوع لحاظ ميشود، موجب پديد آمدن چند علم و اختلاف آنها ميگردد؛ مثلاً «ماده» از حيث ترکيبات دروني و خواص مربوط به تجزيه و ترکيب عناصر، موضوع علم شيمي، و به لحاظ تغييرات ظاهري و خواص مترتب بر آنها، موضوع علم فيزيک قرار ميگيرد. يا «کلمه» از جهت تغييراتي که در ساختمان آن حاصل ميشود، موضوع علم صرف، و از نظر تغييرات اِعرابي، موضوع علم نحو واقع ميشود.
بنابراين بايد دقت کرد که آيا عنوان جامع بهطور مطلق، موضوع علم معيّني است يا با قيد و حيثيت خاصي. چهبسا عنوان جامعي بهطور مطلق، موضوع علم عامي قرار داده شود و بعد با افزودن قيودي، بهصورت موضوعاتي براي علوم خاصي درآيد؛ مثلاً در تقسيم معروف فلسفه به (اصطلاح قديم) جسم، موضوع همه علوم طبيعي است و با اضافه کردن قيودي، بهصورت موضوع معدنشناسي، گياهشناسي، حيوانشناسي و... درميآيد. در کيفيت انشعاب علوم، اشاره شد که قسمتي از انشعابات بهوسيله محدود کردن دايره موضوع و با افزودن قيودي به عنوان موضوع مادر، حاصل ميشود.
ازجمله قيودي که ممکن است بهعنوان موضوع افزوده شود، «قيد اطلاق» است و معنايش اين است که در آن علم از احکامي گفتوگو ميشود که براي ذات موضوع مطلق و بدون در نظر گرفتن تشخصاتش ثابت، و در نتيجه، شامل همه افراد موضوع خواهد بود؛ مثلاً اگر احکام و خواصي براي مطلق اجسام ثابت بود، خواه جسم معدني باشد يا آلي، و خواه گياه باشد يا حيوان يا انسان، در اين صورت ميتوان موضوع آنها را «جسم مطلق» قرار داد و اينگونه مسائل را بهعنوان علم خاصي مشخص نمود. چنانکه حکما، بخش اول طبيعيات را به اين احکام اختصاص داده و آن را بهنام «سماع طبيعي» يا «سمع الکيان» مشخص ساختهاند، سپس هر دسته از اجسام را به علم خاصي مانند کيهانشناسي، معدنشناسي، گياهشناسي و حيوانشناسي اختصاص دادهاند.
عين اين کار را در مورد انشعابات جزئي علوم نيز ميتوان انجام داد؛ مثلاً مسائل مربوط به همه حيوانات را علم خاصي قرار داد که موضوع آن «حيوان مطلق» يا «حيوان بما هو حيوان» باشد، و سپس احکام خاص به هر نوعي از حيوانات را در علمهاي خاص ديگري مورد بحث قرار داد.
بدينترتيب، «مطلق جسم» موضوع بخش طبيعي از فلسفه قديم، و «جسم مطلق» موضوع نخستين بخش از طبيعيات (سماع طبيعي)، و هريک از اجسام خاص مانند جسم کيهاني، جسم معدني، جسم زنده، موضوعات کيهانشناسي، معدنشناسي و زيستشناسي را تشکيل ميدهند و به همين ترتيب «مطلق جسم زنده»، موضوع علم زيستشناسي عام، و «جسم زنده مطلق»، موضوع علمي که از احکام همة موجودات زنده بحث ميکند، و انواع موجودات زنده، موضوعات علم زيستي جزئي را تشکيل ميدهند.
در اينجا سؤالي مطرح ميشود و آن اين است که اگر احکامي مشترک بين چند نوع از انواع موضوع کلي بود ولي شامل همه آنها نميشد، چنين احکامي را بايد در کدام علم مورد بررسي قرار داد؟ مثلاً اگر اموري مشترک بين چند نوع از موجودات زنده بود، نميتوان آنها را از عوارض «جسم زنده مطلق» قرار داد؛ زيرا شامل همه موجودات زنده نميشود، و از طرفي طرح کردن آنها در هريک از علوم جزئي مربوطه هم موجب تکرار مسائل ميگردد، در اين صورت کجا بايد آنها را طرح کرد؟
پاسخ اين است که معمولاً اينگونه مسائل را نيز در علمي مورد بحث قرار ميدهند که موضوعش مطلق است و احکام (عوارض ذاتيه) موضوع مطلق را به اين صورت تعريف ميکنند: احکامي که براي ذات موضوع ثابت ميشود، قبل از آنکه مقيد به قيود علوم جزئي گردد. در واقع، اين مسامحه در تعريف را بر تکرار مسائل ترجيح ميدهند. چنانکه بعضي از فلاسفه در مورد فلسفه اُولي يا مابعدالطبيعه گفتهاند که از احکام و عوارضي بحث ميکند که براي موجود مطلق (يا موجود بما هو موجود) ثابت ميشود قبل از آنکه مقيد به قيد «طبيعي» يا «رياضي» شود.
مبادي علوم و رابطه آنها با موضوعات و مسائل
دانستيم که در هر علمي از يک سلسله قضاياي متناسب و مرتبط بحث ميشود و در واقع، هدف قريب و انگيزهٔ تعليم و تعلم آن علم، حل آن قضايا و مسائل يعني اثبات محمولات آنها براي موضوعاتشان ميباشد. پس در هر علمي فرض بر اين است که موضوعي وجود دارد و ميتوان محمولاتي را براي اجزاء يا افراد آن اثبات کرد.
بنابراين پيش از پرداختن به طرح و حل مسائل هر علمي، نياز به يک سلسله شناختهاي قبلي وجود دارد، مانند:
1. شناخت ماهيت و مفهوم موضوع؛
2. شناخت وجود موضوع؛
3. شناخت اصولي که بهوسيله آنها مسائل آن علم ثابت ميشود.
اين شناختها گاهي بديهي و بينياز از تبيين و اکتساب است و در اين صورت مشکلي وجود نخواهد داشت، ولي گاهي اين شناختها بديهي نيست و احتياج به بيان و اثبات دارد؛ مثلاً ممکن است وجود موضوعي (مانند روح انسان) مورد ترديد واقع گردد و احتمال داده شود که امري موهوم و غيرحقيقي باشد، در اين صورت بايد وجود حقيقي آن را اثبات کرد. همچنين اصولي که براساس آنها مسائل يک علم حلوفصل ميشود، ممکن است مورد تشکيک قرار گيرد و لازم باشد که قبلاً آنها اثبات گردند وگرنه نتايجي که متفرع بر آنها ميشود، داراي ارزش علمي و يقيني نخواهد بود.
اينگونه مطالب را «مبادي علوم» مينامند و آنها را به مبادي تصوري و تصديقي تقسيم ميکنند.
مبادي تصوري که همان تعاريف و بيان ماهيت اشياء مورد بحث است، معمولاً در خود علم و بهصورت مقدمه مطرح ميشود، ولي مبادي تصديقي علوم مختلفاند و غالباً در علوم ديگري مورد بحث قرار ميگيرند. چنانکه قبلاً اشاره کرديم، فلسفه هر علمي در واقع علم ديگري است که عهدهدار بيان و اثبات اصول و مبادي آن علم