بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 91

اينکه هر دسته از مسائل که موضوع مشخصي دارد، علم خاصي تلقي گردد و از‌جمله مسائل کلي وجود، تحت عنوان «فلسفه اُولي» مورد بحث واقع شود، چنان‌که يکي از اصطلاحات خاص فلسفه هم همين است.

به نظر مي‌رسد که اين وجه مناسب‌تر است. بنابراين مسائل مختلفي را که در فلسفه اسلامي تحت عنوان فلسفه و حکمت مطرح مي‌شود، به‌صورت چند علم خاص تلقي مي‌کنيم.[1]به ديگر سخن، سلسله‌اي از علوم فلسفي خواهيم داشت که همه آنها در روش تعقلي شريک‌اند، ولي فلسفه را به‌طور مطلق بر «فلسفه اُولي» اطلاق خواهيم کرد و هدف اصلي اين کتاب هم تبيين مسائل آن است، ولي چون اثبات آنها متوقف بر مسائل شناخت مي‌باشد، نخست مبحثِ شناخت‌شناسي را مطرح مي‌کنيم، سپس به بررسي مسائل هستي‌شناسي و متافيزيک مي‌پردازيم.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تعريف فلسفه

بنابر اينکه فلسفه را مساوي با فلسفه اُولي يا متافيزيک، و موضوع آن را «موجود مطلق» (نه مطلق موجود) بدانيم، مي‌توانيم آن را به اين صورت تعريف کنيم: علمي که از احوال موجود مطلق بحث مي‌کند؛ يا علمي که از احوال کلي وجود گفت‌وگو مي‌کند؛ يا مجموعه قضايا و مسائلي که پيرامون موجود بما هو موجود، مطرح مي‌شود.[2]

براي فلسفه، ويژگي‌هايي ذکر شده که مهم‌ترين آنها از اين قرار است:

1. روش اثبات مسائل آن، روش تعقلي است، برخلاف علوم تجربي و علوم نقلي. ولي اين روش، در منطق، خدا‌شناسي، روان‌شناسي فلسفي، و بعضي از علوم ديگر مانند فلسفه اخلاق و حتي در رياضيات نيز به‌کار گرفته مي‌شود. بنابراين نمي‌توان آن را ويژهٔ «فلسفه اُولي» دانست.

2. فلسفه متکفل اثبات مبادي تصديقي ساير علوم است و اين يکي از وجوه نياز ساير علوم به فلسفه مي‌باشد و از‌اين‌رو به‌نام «مادر علوم» ناميده مي‌شود.

[1]اين مطلب را مي‌توان از بعضي سخنان صدر‌المتألهين به‌خصوص در اوايل سفر سوم (الهيات بالمعني الاخص) و سفر چهارم (علم النفس) از اسفار، استظهار کرد.

[2]انتخاب واژه «موجود» به جاي «وجود»، اين مزيت را دارد که با قول کساني که قائل به «اصالت ماهيت» هستند هم کاملاً سازگار است و پيش از آنکه اصالت وجود اثبات شود، مناسب‌تر اين است که موضوع فلسفه چيزي قرار داده شود که با هر دو قول بسازد.


صفحه 92

3. در فلسفه، معيار بازشناسي امور حقيقي از امور وهمي و اعتباري به‌دست مي‌آيد. از‌اين‌رو گاهي هدف اصلي فلسفه، شناختن امور حقيقي و تمييز آنها از وهميات و اعتباريات شمرده مي‌شود، ولي بهتر آن است که آن را هدف شناخت‌شناسي بدانيم.

4. ويژگي مفاهيم فلسفي اين است که از راه حس و تجربه به‌دست نمي‌آيد، مانند مفاهيم علت و معلول، واجب و ممکن، مادي و مجرد. اين مفاهيم اصطلاحاً معقولات ثانيهٔ فلسفي ناميده مي‌شوند و توضيح آنها در مبحث‌ شناخت‌شناسي خواهد آمد.

با توجه به اين ويژگي مي‌توان دريافت که چرا مسائل فلسفي تنها با روش تعقلي قابل اثبات است، و چرا قوانين فلسفي از راه تعميم قوانين علوم تجربي به‌دست نمي‌آيد.


‌‌‌‌‌‌‌‌‌خلاصه

1. مسائل يک علم عبارت است از قضايايي که موضوعات آنها تحت عنوان جامعي (کل يا کلي) مندرج مي‌شوند، و موضوع علم عبارت است از همان عنوان جامع.

2. ممکن است يک عنوان، موضوع علم عامي قرار گيرد و با اضافه کردن قيودي به آن، موضوعات علوم خاصي، در قلمرو آن علم عام پديد آيد، و ازجمله اين قيود، «قيد اطلاق» است؛ مثلاً «مطلق جسم»، موضوع علم عام «طبيعي»، و «جسم مطلق»، موضوع «سماع طبيعي»، و جسم‌هاي مقيد، موضوعات ساير علوم خاص طبيعي را تشکيل مي‌دهند.

3. پيش از ورود در مباحث هر علمي لازم است موضوع آن علم شناخته شود و وجود آن اثبات گردد (اگر بديهي نباشد)، و همچنين لازم است اصولي که اثبات مسائل آن علم متوقف بر آنهاست، شناخته شوند و اين همه را مبادي تصوري و تصديقي علم مي‌نامند.

4. کلي‌ترين مبادي علوم، در فلسفه اُولي مورد بحث قرار مي‌گيرند.

5. موضوع فلسفه به‌عنوان علم عامي که شامل همه علوم حقيقي مي‌شود، «مطلق موجود» است، ولي موضوع فلسفه به معناي اخص (متافيزيک) «موجود مطلق» است، و مسائل آن قضايايي هستند که اختصاص به نوع خاصي از موجودات ندارند.


صفحه 93

6. فلسفه به معناي اخص عبارت است از علمي که از احوال کلي وجود، و به‌عبارت‌ديگر از احوال موجود بما هو موجود، بحث مي‌کند.

7. مفاهيم فلسفه از قبيل معقولات ثانيهٔ فلسفي هستند که از راه حس و تجربه حسي به‌دست نمي‌آيند. از‌اين‌رو مسائل آن با روش تجربي قابل اثبات نيستند و نمي‌توان قوانين فلسفي را از تعميم قوانين علوم تجربي به‌دست آورد.

8. در فلسفه، معيار بازشناسي حقايق از وهميات و اعتباريات به‌دست مي‌آيد.


صفحه 94

صفحه 95


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌درس هفتم‌‌

‌‌‌‌‌‌موقعيت فلسفه

شامل:

— ماهيت مسائل فلسفي

— مبادي فلسفه

— هدف فلسفه


صفحه 96

صفحه 97


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ماهيت مسائل فلسفي

در درس گذشته تعريفي براي فلسفه ارائه شد و اجمالاً به‌دست آمد که اين علم از احوال کلي وجود بحث مي‌کند. ولي اين مقدار کافي نيست که به ماهيت مسائل فلسفي پي ‌ببريم؛ البته شناخت دقيق اين مسائل هنگامي حاصل مي‌شود که عملاً به بررسي تفصيلي آنها بپردازيم. طبعاً هرچه بيشتر در اعماق آنها غور کنيم و احاطهٔ بيشتري پيدا نماييم، حقيقت آنها را بهتر درخواهيم يافت. ولي قبل از شروع هم اگر بتوانيم دورنماي روشن‌تري از آنها داشته باشيم، بهتر مي‌توانيم فوايد فلسفه را درک کرده، با بصيرت و بينش بيشتر و با شوق و علاقهٔ افزون‌تري به آموختن آن اقدام کنيم.

براي اين منظور، نخست با ذکر نمونه‌اي از مسائل ديگر علوم فلسفي شروع کرده، به تفاوت آنها با مسائل ساير علوم اشاره مي‌کنيم، آن‌گاه به بيان ماهيت فلسفه نخستين و ويژگي‌هاي مسائل آن مي‌پردازيم.

براي هر انساني اين سؤال اساسي و حياتي مطرح است که آيا زندگي او با مرگ پايان مي‌يابد و بعد از آن جز اجزاء متلاشي‌شدهٔ بدنش چيزي باقي نمي‌ماند، يا پس از مرگ هم حياتي خواهد داشت؟

روشن است که پاسخ اين سؤال از عهدهٔ هيچ‌يک از علوم تجربي مانند فيزيک، شيمي، زمين‌شناسي، گياه‌شناسي، زيست‌شناسي و مانند آنها برنمي‌آيد، چنان‌که محاسبات رياضي و معادلات جبري هم پاسخي براي اين سؤال ندارند. پس علم ديگري لازم است که با روش ويژهٔ خود به بررسي اين مسئله و مانند آن بپردازد و روشن کند که آيا انسان همين


صفحه 98

بدن مادي است يا حقيقت نامحسوس ديگري به‌نام روح دارد؟ و به فرض وجود روح، آيا پس از مرگ، قابل بقاست يا نه؟

بديهي است بررسي اين‌گونه مسائل با روش علوم تجربي ميسر نيست، بلکه بايد براي حل آنها از روش تعقلي بهره‌گيري شود و طبعاً علم ديگري مي‌بايد که چنين مسائل غير‌تجربي را مورد بررسي قرار دهد و آن علم‌النفس يا روان‌شناسي فلسفي است.

همچنين مسائل ديگري از قبيل اراده و اختيار که اساس مسئوليت انسان را تشکيل مي‌دهد، بايد در اين علم اثبات شود.

وجود چنين علمي و ارزش راه‌حل‌هايي که ارائه مي‌دهد، در گرو اثبات وجود عقل و ارزش شناخت‌هاي عقلاني است. پس بايد علم ديگري نيز باشد که به بررسي انواع شناخت و ارزيابي آنها بپردازد تا معلوم شود که ادراکات عقلي چيست؟ و چه ارزشي را مي‌تواند داشته باشد؟ و چه مسائلي را مي‌تواند حل کند؟ و آن نيز يکي ديگر از علوم فلسفي است که «شناخت‌شناسي» ناميده مي‌شود.

در زمينهٔ علوم عملي مانند اخلاق و سياست هم مسائل اساسي و مهمي وجود دارد که حل آنها از عهدهٔ علوم تجربي برنمي‌آيد و ازجمله آنها شناختن حقيقت خير و شر و خوب و بد اخلاقي و ملاک تعيين و تمييز افعال شايسته و ناشايسته است. بررسي اين‌گونه مسائل هم نيازمند علم يا علوم فلسفي خاصي است که آنها هم به نوبهٔ خود نيازمند «شناخت‌شناسي» خواهند بود.

با دقت بيشتر معلوم مي‌شود که اين مسائل با يکديگر ارتباط دارند و مجموعاً با مسائل خدا‌شناسي بستگي پيدا مي‌کنند؛ خدايي که روح و بدن انسان و همه موجودات جهان را آفريده است؛ ‌خدايي که جهان را با نظم خاصي اداره مي‌کند؛ خدايي که انسان را مي‌ميراند و بار ديگر براي پاداش و کيفر زنده مي‌سازد؛ پاداش و کيفري که به‌ کارهاي خوب و بد تعلق مي‌گيرد؛ کارهاي خوب و بدي که با اراده و اختيار انجام گرفته باشد و... .