بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 110


خلاصه

1. بديهي است كه هيچ موجودي نمي‌تواند علت وجود خودش باشد. مگر اينكه مركب و داراي دو يا چند جزء باشد و يكي از آنها موجب تغيير در ديگري گردد، مانند تأثير روح در بدن يا بالعكس.

2. معناي «واجب‌الوجود بالذات» و اينكه وجود مقتضاي ذات اوست، نفي عليت غير است نه اثبات عليت بين ذات و وجود الهي.

3. در مورد علل داخلي (ماده و صورت) اشكال شده كه چگونه مي‌توان آنها را علت براي كل مركب از آنها دانست، در صورتي كه وجود آنها غير از وجود كل نيست؟

4. در پاسخ گفته شده كه خود اجزاء بدون شرط اجتماع، علت است و مجموع آنها به شرط اجتماع، معلول، ولي حقيقت اين است كه اجزاء را علت ناميدن، از باب مسامحه و توسعه در اصطلاح است چنان‌كه قبلاً نيز اشاره شد.

5. همچنين اطلاق علت بر اجزاء ماهيت و مانند آنها نوعي توسعه در اصطلاح است.

6. قائل شدن به عليت در ميان معقولات ثانيه (مانند امكان و احتياج) نيز نوعي ديگر از توسعه در اصطلاح به‌شمار ‌مي‌رود و هيچ‌كدام از آنها مشمول احكام علت حقيقي نمي‌شود.

7. هيچ چيزي نمي‌تواند علت براي خودش و يا معلول براي معلول خودش باشد. به ديگر سخن دور در علل محال است، مگر اينكه موجودي علت اِعدادي براي چيزي باشد كه در زمان بعد محتاج به آن شود، يا اينكه يك فرد از ماهيت، علت براي پيدايش چيزي باشد كه آن چيز علت پيدايش فرد ديگري از همان ماهيت مي‌گردد، چنان‌كه حرارتي موجب پيدايش آتشي شود و آتش به نوبهٔ خود، علت پيدايش حرارت ديگري گردد.

8. منظور از تسلسل مصطلح، ترتب امور نامتناهي است. فلاسفه تسلسلي را محال مي‌دانند كه حلقات آن داراي ترتب حقيقي و اجتماع در وجود باشند.

9. فارابي­براي­محال بودن تسلسل درعلل حقيقي چنين استدلال كرده است:اگر در


صفحه 111

سلسله علل و معلولات، هر علتي به نوبهٔ خود معلول علت ديگري باشد، دربارهٔ كل اين سلسله مي‌توان گفت كه همگي محتاج به علت ديگري هستند. پس بايد در رأس سلسله، علت ديگري را اثبات كرد كه معلول علت ديگري نباشد. بنابراين سلسله علل داراي مبدأ و سرآغازي خواهد بود.

10. براساس اصالت وجود و وابستگي ذاتي وجود معلول به علت، برهان ديگري بر تناهي علل هستي‌بخش اقامه مي‌شود به اين صورت: اگر وراي سلسله علل كه هريك از آنها عين وابستگي است موجود مستقل مطلقي نباشد، لازمه‌اش اين است كه وابستگي‌هاي بدون طرفِ وابستگي تحقق يافته باشد.


صفحه 112


پرسش

1. در چه صورت مي‌توان چيزي را علت و مؤثر در خودش شمرد؟

2. به چه معنا مي‌توان وجود را مقتضاي ذات الهي دانست؟

3. چرا نمي‌توان ماهيتي را حقيقتا علت براي وجود يا براي ماهيت ديگري دانست؟

4. به چه اعتبار مي‌توان ماده و صورت را علت اجسام به‌حساب آورد؟

5. معناي علت بودن امكان براي احتياج چيست؟

6. دور در علل را تعريف، و محال بودن آن را بيان كنيد.

7. در چه صورت مي‌توان چيزي را علت براي علت خودش به‌حساب آورد؟

8. معناي لغوي و معناي اصطلاحي تسلسل را بيان كنيد.

9. فلاسفه چه شرايطي را براي محال بودن تسلسل قائل شده‌اند؟

10. دو برهان براي محال بودن تسلسل علل بيان كنيد و فرق بين آنها را ذكر نماييد.


صفحه 113


درس سي و هشتم

علت فاعلي

· مقدمه

· علت فاعلي و اقسام آن

· نكاتي دربارهٔ اقسام فاعل

· اراده و اختيار


صفحه 114

صفحه 115


مقدمه

يكي از تقسيمات معروفي كه براي علت ذكر شده (و گويا ارسطو اول‌‌بار آن را بيان كرده باشد)، تقسيم به علت فاعلي و غائي و مادي و صوري است كه دو قسم اول را علل خارجي، و دو قسم اخير را علل داخلي يا علل قوام و از يك نظر علل ماهيت مي‌نامند. در ضمن درس‌هاي گذشته روشن گرديد كه اطلاق علت بر دو قسم اخير خالي از مسامحه نيست. در پايان درس سي و يكم اشاره شد كه علت مادي و علت صوري، همان ماده و صورت اجسام هستند كه نسبت به جسم مركب، علت مادي و علت صوري، و نسبت به يكديگر، ماده و صورت ناميده مي‌شوند و طبعاً اختصاص به ماديات خواهند داشت، و چون بعداً دربارهٔ ماده و صورت دربارهٔ آنها بحث خواهد شد،[1]در اينجا از گفت‌وگو پيرامون آنها خودداري مي‌كنيم و بخش علت و معلول را با بحث دربارهٔ علت فاعلي و علت غائي به پايان مي‌بريم.


علت فاعلي و اقسام آن

علت فاعلي عبارت است از موجودي كه موجود ديگري (معلول) از آن پديد مي‌آيد و به‌معناي عامش شامل فاعل‌هاي طبيعي كه مؤثر در حركات و دگرگوني‌هاي اجسام هستند نيز مي‌شود.

فلاسفهٔپيشين دونوع فعل وتأثيررا در جهان شناسايي كرده بودند: يكي فعل ارادي

[1]ر.ك: درس چهل و ششم.


صفحه 116

كه موجودات زنده و ذي‌شعور با ارادهٔ خودشان انجام مي‌دهند، و جهت حركت و ساير ويژگي‌هايش تابع ارادهٔ فاعل است، مانند افعال اختياري انسان كه به‌صورت‌هاي گوناگوني تحقق مي‌يابد؛ و ديگري فعل و تأثيري كه از موجودات بي‌شعور و بي‌اراده سرمي‌زند و همواره يك‌نواخت و بي‌اختلاف است.

ايشان براي هر نوعي از موجودات جسماني، طبيعت خاصي قائل بودند كه ذاتاً اقتضاي ويژه‌اي دارد، ازجمله هريك از انواع عناصر چهارگانه (خاك و آب و هوا و آتش) را مقتضي مكان طبيعي و كيفيات طبيعي خاصي مي‌دانستند، به‌طوري كه اگر مثلاً به واسطهٔ عامل خارجي در مكان ديگري قرار بگيرند، در اثر ميل طبيعي به‌سوي مكان اصلي خودشان حركت مي‌كنند و بدين‌ترتيب سقوط سنگ و ريزش باران و بالا رفتن شعلهٔ آتش را توجيه مي‌كردند و طبيعت را مبدأ حركت معرفي مي‌نمودند.

سپس با توجه به اينكه گاهي حركات و آثاري در اشياء برخلاف مقتضاي طبيعتشان پديد مي‌آيد، مثلاً در اثر وزش باد، گردوغبار به‌سوي آسمان بلند مي‌شود، قسم سومي از افعال را به‌نام «فعل قسري» اثبات كردند و آن را به طبيعت مقسور نسبت دادند و معتقد شدند كه گردوغبار كه از جنس خاك است با حركت قسري به‌سوي آسمان مي‌رود و با حركت طبيعي به زمين برمي‌گردد، و در مورد چنين حركاتي معتقد بودند كه هيچ‌گاه دوام نخواهد يافت (القسر لا يدوم).

از سوي ديگر با توجه به اينكه ممكن است فاعل بااراده‌اي نيز در اثر تسلط فاعل قوي‌تري مجبور شود كه برخلاف خواست خودش حركت كند، نوعي ديگر از فاعليت را به‌نام «فاعل جبري» اثبات كردند كه در مورد فاعل ارادي مانند فعل قسري نسبت به فاعل طبيعي است.

فلاسفهٔ اسلامي به تعمق و ژرف‌‌انديشي بيشتري دربارهٔ فاعل ارادي پرداختند و نخست آن را به دو قسم تقسيم كردند: يكي فاعل بالقصد، و ديگري فاعل بالعنايه. اساس اين تقسيم ­توجه ­به ­اين ­فرق ­بين فاعل‌هاي ارادي بود كه گاهي نياز به انگيزه‌اي زائد بر ذات


صفحه 117

خودشان دارند، مانند انسان كه براي اينكه با ارادهٔ خودش از جايي به جايي حركت كند، بايد انگيزه‌اي در او پديد آيد و اين قسم را «فاعل بالقصد» ناميدند، و گاهي فاعل ارادي نيازي به پديد آمدن انگيزه‌اي ندارد و آن را «فاعل بالعنايه» نام‌گذاري كردند، و فاعليت خداي متعالي را از قسم دوم دانستند.

سپس اشراقيين با دقت بيشتري نوعي ديگر از فاعل علمي و اختياري را ثابت كردند كه علم تفصيلي فاعل به فعلش عين خود آن است، چنان‌كه علم تفصيلي انسان به‌صورت‌هاي ذهني خودش، عين همان صورت‌هاست و قبل از تحقق آنها جز علمي اجمالي كه عين علم به ذات فاعل است، علم تفصيلي به آنها ندارد و چنان نيست كه براي تصور چيزي لازم باشد كه قبلاً تصوري از تصور خودش داشته باشد، و چنين فاعليتي را «فاعليت بالرضا» ناميدند و فاعليت الهي را از اين قبيل دانستند.

سرانجام صدرالمتألهين با الهام گرفتن از مضامين وحي و سخنان عرفا، نوع ديگري از فاعل علمي را اثبات كرد كه علم تفصيلي به فعل در مقام ذات فاعل وجود دارد و عين علم اجمالي به ذات خودش مي‌باشد (فاعل بالتجلي) و فاعليت الهي را از اين قبيل دانست، و براي اثبات آن از اصول حكمت متعاليه مدد گرفت، مخصوصاً از تشكيك خاصي و واجد بودن علت هستي‌بخش نسبت به همهٔ كمالات معلولات خودش.

همچنين فلاسفهٔ اسلامي با توجه به اينكه گاهي دو فاعل در طول يكديگر در انجام كاري مؤثر هستند و فاعل بعيد، كار را به‌وسيلهٔ فاعل قريب انجام مي‌دهد، نوعي ديگر از فاعليت را به‌نام «فاعليت بالتسخير» اثبات كردند كه با انواعي از فاعليت‌ها قابل جمع است؛ مثلاً گوارش غذا را كه به‌وسيلهٔ قواي بدني ولي تحت تسلط و تدبير نفس انجام مي‌گيرد، فعل تسخيري ناميدند. سپس براساس اصول حكمت متعاليه و با توجه به اينكه هر علتي نسبت به علت هستي‌بخشِ خودش ربط محض است، مصداق روشن‌تري براي فاعل تسخيري ثابت شد و نسبت فعل به فاعل‌هاي متعدد طولي و از جمله نسبت افعال اختياري انسان به خودش و به مبادي عاليه و خداي متعالي، تفسير فلسفي متقن‌تري يافت.