است، نميتوان مجموع آنها را مقولهٔ سومي شمرد، و نيز از آن جهت كه مماس بودن يك حالت عرضي براي سطح مزبور است، نميتوان آن را فصل مقوم براي نوعي از كميت بهحساب آورد و سرانجام اين سؤال باقي ميماند كه مكان از چه مقولهاي است؟
8. بهنظر ميرسد كه مفهوم مكان مفهوم نفسي و ماهوي نيست، بلكه مفهومي است قياسي و انتزاعي كه از مقايسهٔ دو شيء از ديدگاه خاصي بهدست ميآيد و آن ديدگاه عبارت است از گنجيده شدن يكي در ديگري. در حقيقت گنجايش و حجم يكي از آنهاست كه با ديگري سنجيده ميشود و همين حجم منشأ انتزاع مفهوم مكان است.
9. با توجه به اين نكات ميتوان مكان را به اين صورت تعريف كرد: مكانِ حقيقي هر شيء عبارت است از مقداري از حجم جهان كه مساوي با حجم جسم مكاندار باشد، از آن جهت كه در آن گنجيده شده است.
10. مفاهيمي مانند سطح و حجم كه از اعراض اجسام بهشمار ميروند، در حقيقت از شئون وجود و چهرههايي از واقعيت آنها هستند و بدين معنا ميتوان اينگونه اعراض را از شئون جوهر بهشمار آورد و بههمين جهت است كه جعل و ايجاد مستقلي به آنها تعلق نميگيرد.
11. مكان هم كه از حجم اجسام انتزاع ميشود، طبعاً وجودي تَبَعي و طفيلي خواهد داشت و نميتوان قبل يا بعد از وجود جهان، وجودي براي آن تصور كرد.
12. نيز روشن شد كه مكان از خواص اجسام است و شيء مجرد داراي نسبت مكاني نخواهد بود.
پرسش
1. دشواري مشترك بين مسئلهٔ مكان و مسئلهٔ زمان چيست؟
2. فرق بين مفهوم مكان و مفهوم «اَين» و همچنين فرق بين مفهوم زمان و مفهوم «متي» را بيان كنيد.
3. آيا مفاهيم نسبي را ميتوان از مقولات حقيقي بهشمار آورد؟ چرا؟!
4. قول افلاطون را دربارهٔ مكان، بيان و نقادي كنيد.
5. قول ارسطو را دربارهٔ مكان، بيان و نقادي كنيد.
6. تبيين مورد تأييد دربارهٔ مكان كدام است؟
7. وجود اعراضي مانند حجم و سطح را چگونه ميتوان از شئون وجود جوهر دانست؟
8. فرق بين مكان حقيقي و مكان غيرحقيقي چيست؟
9. آيا ميتوان براي مكان وجودي مستقل از جهان فرض كرد؟ چرا؟
10. چرا مكان اختصاص به اجسام دارد؟
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
درس چهل و سوم
زمان چيست؟
· بحث دربارهٔ حقيقت زمان
· نظريهٔ صدرالمتألهين
· بيان چند نكته
بحث دربارهٔ حقيقت زمان
دربارهٔ حقيقت زمان نيز اقوال عجيبي نقل شده كه شيخالرئيس در طبيعياتشفاءبه آنها اشاره كرده است. ولي گويا حل مسئلهٔ زمان از نظر فلاسفهٔ اسلامي سهلتر از مسئلهٔ مكان بوده؛ زيرا تقريباً همگي بر اين قول اتفاق داشتهاند كه زمان، نوعي مقدار و كميت متصل است كه ويژگي آن قرارناپذيري ميباشد و بهواسطهٔ حركت بر اجسام عارض ميشود. بدينترتيب جايگاه زمان در جدول مقولات ارسطويي كاملاً مشخص ميشود. صدرالمتألهين نيز در بسياري از سخنانش همين بيان را آورده است. ولي پس از تحقيق نهايي در مسئلهٔ حركت، بيان جديدي را ارائه كرده كه اهميت ويژهاي دارد.
بيان فلاسفه دربارهٔ زمان هرچند بياني روشن مينمايد، ولي با دقت در آن، نقاط ابهام و سؤالانگيزي رخ مينمايد كه ژرفانديشي بيشتري را ميطلبد و شايد همين امور، نظر ريزبين و موشكاف صدرالمتألهين را جلب كرده و او را به ارائهٔ نظريهٔ جديدي كشانده است.
براي توضيح اين نقاط بايد به پارهاي مباني قوم كه با اين مسئله ارتباط دارد اشاره كنيم، هرچند فعلاً جاي بحث و تحقيق دربارهٔ آنها نيست.
ازجمله آنكه فلاسفه معمولاً حركت را «عَرض» معرفي كردهاند، ولي توضيح بيشتري دربارهٔ آن ندادهاند. تنها بعضي از ايشان آن را از مقولهٔ«ان يفعل» يا «ان ينفعل» دانسته و شيخ اشراق آن را مقولهٔ مستقلي در كنار جوهر و كميت و كيفيت و اضافه بهحساب آورده و بدينترتيب شمارهٔ مقولات را منحصر در پنج مقوله نموده و ساير مقولات نسبي را
انواعي از اضافه شمرده است. شايد از بعضي از سخنان ديگر فلاسفه استفاده شود كه خود حركت را داخل در مقولات نميدانستهاند.
ديگر آنكه حركت را منحصر به چهار مقولهٔ (كمّ و كيف و وضع و اَين) ميدانستهاند و حركت انتقالي را حركتي در مقولهٔ «اَين» ميشمردهاند و حركت در ساير مقولات و ازجمله جوهر را محال ميپنداشتهاند. بنابراين حركتي كه آن را واسطهٔ ارتباط اجسام با زمان ميدانستهاند، ناچار حركت در يكي از مقولات چهارگانه عرضي بوده است.
از سوي ديگر همهٔ ايشان فرضيهٔ افلاك نهگانه را بهعنوان اصل موضوع پذيرفته بودند و پيدايش زمان را به حركت دوري وضعي فلك اقصي نسبت ميدادهاند و اين مطلب در بعضي از سخنان صدرالمتألهين نيز آمده است.
با توجه به اين مباني و مطالب، سؤالاتي دربارهٔ تعريف مشهور زمان طرح ميشود كه مهمترين آنها از اين قرار است:
1. شكي نيست كه زمان امري ممتد و قابل تقسيم است و ازاينرو نوعي كميت يا امري كميتدار بهشمار ميرود، ولي به چه دليل بايد آن را كميت حركت دانست؟
جواب سادهاي كه به اين سؤال داده ميشود اين است كه زمان امري سيال و بيقرار است؛ بهگونهاي كه حتي دو لحظه از آن قابل اجتماع نيست و ضرورتاً بايد يك جزء از آن بگذرد تا جزء بعدي بهوجود آيد. چنين كميتي را تنها ميتوان به چيزي نسبت داد كه ذاتاً سيال و بيقرار باشد و آن غير از حركت نخواهد بود.
چنانكه ملاحظه ميشود اين جواب مبتني بر اين است كه تدرج و سيلان و بيقراري مخصوص حركت است؛ حركتي كه بهنظر پيشينيان اختصاص به مقولات چهارگانهٔ عرضي داشته و ازاينرو امكان اينكه زمان، كميتي براي جوهر جسماني باشد را نفي ميكردهاند. اما آيا اين مبنا صحيح است؟ و آيا اگر فرض كنيم كه هيچ حركت عرضي در عالم نميبود، جايي براي مفهوم زمان هم وجود نميداشت؟
2. حركتي كه واسطهٔ ارتباط بين اجسام و زمان است چگونه واسطهاي است؟ آيا
واسطهٔ در ثبوت است و در نتيجه خود اجسام هم حقيقتاً بهواسطهٔ حركت زماندار ميشوند، يا واسطهٔ در عروض است و هيچگاه خود اجسام حقيقتاً زماندار نخواهند بود و به ديگر سخن اتصاف جوهر جسماني به زمان، اتصافي بالعرض ميباشد؟
شايد جوابي كه بايستي براساس مباني ايشان به اين سؤال داده شود، پذيرفتن همين شق دوم باشد؛ ولي آيا بهراستي ميتوان پذيرفت كه خود اجسام صرفنظر از دگرگونيهاي پيوسته و تدريجيشان متصف به زمانداري نميشوند؟ و آيا اگر فرض كنيم كه همهٔ دگرگونيها بهصورت دفعي اما پيدرپي تحقق يابد، ميان آنها تقدم و تأخر زماني نخواهد بود؟
اكنون فرض ميكنيم كه ايشان حركت را واسطهٔ در ثبوت ميدانسته، اتصاف اجسام را به زمانداري بعد از وقوع حركت، اتصافي حقيقي ميشمردهاند. لازمهٔ اين فرض آن است كه اجسام ذاتاً قابليت اتصاف به اين كميت حاصل از حركت را داشته باشند، هرچند قبل از تحقق حركت بالفعل واجد آن نباشند، چنانكه موم قبل از آنكه به شكل كُره يا مكعب درآيد چنين قابليتي را دارد؛ زيرا داراي امتداد و حجم است، اما فلاسفهٔ پيشين هيچ راهي براي نفوذ سيلان و حركت در ذات اجسام نميديدهاند، بنابراين چگونه ميتوانستهاند اتصاف چنين موجودي را به صفتي كه عين سيلان و بيقراري است بپذيرند؟ اين درست مثل آن است كه بخواهيم خط و سطح و حجم را هرچند به واسطهٔ علتي به موجود مجرد و فاقد امتدادي نسبت بدهيم بهگونهاي كه حقيقهٔ متصف به اين كميتها بشود!
3. سؤال ديگر آن است كه رابطهٔ بين حركت و زمان چگونه رابطهاي است؟ آيا حركت، علت پيدايش زمان است، آنچنانكه از ظاهر بسياري از سخنان ايشان برميآيد، يا تنها معروض آن است؟ به هر حال، خود حركت را بايد از چه مقولهاي بهحساب آورد؟ و اتصاف آن را به زمان چگونه تبيين كرد؟
قبلاً اشاره شد كه بعضي از فلاسفه مانند شيخ اشراق، حركت را مقولهٔ عرضي مستقلي