بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 188

است و نيز گفته مي‌شود كه خداي متعالي تقدم سرمدي بر همهٔ مخلوقات دارد و مجردات تقدم دهري بر حوادث مادي دارند.

3. فلاسفهٔ پيشين كه زمان را از لوازم حركات عَرضي مي‌دانستند، جوهر اجسام و قدر متيقن جوهر فلك را فراتر از افق زمان مي‌شمردند و براي آن معيت دهري با زمان قائل بودند. اما با توجه به حركت جوهريه و نفوذ زمان و گذرايي در ذات موجودات مادي، بايد همهٔ آنها را بي‌استثنا زماني دانست.

4. تقدم و تأخر زماني مخصوص حوادثي است كه در عمود زمان قرار مي‌گيرند و خودشان داراي امتداد زماني مي‌باشند. اما موجودي كه فراتر از افق زمان و داراي ثبات وجودي و مبري از دگرگوني و گذرايي باشد، نسبتِ تقدم و تأخر با امور زماني نخواهد داشت، بلكه در واقع وجود او محيط بر زمانيات بوده، گذشته و حال و آينده نسبت به وي يك‌سان خواهد بود و به‌همين جهت گفته‌اند كه حوادث پراكنده در پهنهٔ زمان، در ظرف دهر اجتماع خواهند داشت «المتفرقات في وعاء الزمان مجتمعات في وعاء الدهر».


صفحه 189


خلاصه

1. تعريف معروف زمان اين است: كميت متصل قرارناپذيري كه به‌واسطهٔ حركت عارض بر اجسام مي‌شود.

2. بعضي از فلاسفهٔ پيشين حركت را مقوله‌اي مستقل، و بعضي آن را از قبيل «اَن يفعل» و «اَن ينفعل» دانسته و ديگران بيان روشني دربارهٔ آن ندارند.

3. همچنين ايشان حركت را منحصر در چهار مقولهٔ عرضي دانسته‌اند و حركت وضعي فلك اقصي را منشأ پيدايش زمان معرفي كرده‌اند.

4. علت اينكه زمان را كميت حركت دانسته‌اند، اين است كه زمان امري گذرا و بي‌قرار است و چيزي مي‌تواند معروض بي‌واسطهٔ آن واقع شود كه ذاتاً قرارناپذير باشد.

5. اگر حركت را واسطهٔ در عروض زمان نسبت به اجسام بدانند، لازمه‌اش اين است كه اجسام حقيقتاً متصف به زمان نشوند، و اگر آن را واسطهٔ در ثبوت بشمارند، لازمه‌اش اين است كه ذاتاً دگرگون‌شونده باشند تا قابليت اتصاف به اين كميت بي‌قرار را داشته باشند.

6. ممكن است منظور ايشان از زماني كه از حركت فلك پديد مي‌آيد، زمان مطلق باشد و وجود زمان‌هاي خاص ناشي از حركت هر جسمي را انكار نكرده باشند. نيز ممكن است منظور ايشان از ظرف بودن زمان مطلق نسبت به پديده‌هاي جزئي، انطباق زمان‌هاي جزئي آنها بر اجزاء زمان مطلق باشد.

7. صدرالمتألهين دو ويژگي زمان را كه پيشينيان ذكر كرده بودند، به‌طور اجمال پذيرفت و آنها عبارت‌اند از:

الف) زمان امري انقسام‌پذير و از قبيل كميات است؛

ب‌) زمان با حركت رابطه‌اي ناگسستني دارد.

8. وي در دو مطلب اساسي دربارهٔ زمان با گذشتگان مخالفت كرد:

الف) زمان و حركت را كه ايشان از اعراض خارجيه مي‌شمردند، از عوارض تحليليهٔ وجود مادي دانست كه تنها در ظرف تحليل ذهن انفكاك‌پذيرند؛


صفحه 190

ب) حركت همزاد زمان را كه ايشان حركت در مقولات عرضي و به‌ويژه حركت دَوري فلك مي‌پنداشته‌اند، حركت جوهري اجسام دانست و بدين‌وسيله زمان را از شئون ذات آنها معرفي كرد.

9. حقيقت زمان به‌نظر وي عبارت است از بُعد و امتدادي گذرا كه هر جسمي در ذات خود علاوه بر امتدادهاي ناگذرا (طول و عرْض و ضخامت) از آن برخوردار است.

10. وي وجودِ زمان و حركت را دوگانه نمي‌داند تا يكي علت براي ديگري باشد و حركت واسطه‌اي براي ارتباط اجسام با زمان تلقي گردد و سؤال از كيفيت اين وساطت به ميان آيد كه وساطت در عروض است يا در ثبوت.

11. صدرالمتألهين حركت را از قبيل ماهيات و مقولات نمي‌داند تا سؤال شود كه از چه مقوله‌اي است، بلكه آن را مفهومي عقلي مي‌داند كه از نحوهٔ وجود ماديات انتزاع مي‌شود، همان‌گونه كه مفهوم ثبات از نحوهٔ وجود مجردات انتزاع مي‌گردد.

12. وي براي هر پديده‌اي زمان مخصوص به خود قائل است كه بُعد چهارم وجود آن را تشكيل مي‌دهد و منظور از ظرف بودن زمان مطلق را انطباق امتدادهاي زماني جزئي بر امتداد زماني كل جهان يا فلك اقصي (بنابر فرض ثبوت آن) مي‌داند كه همگي از حركت جوهريه و دگرگوني و گذرايي ذاتي آنها انتزاع مي‌شود.

13. «آن» در اصطلاح فلسفي، منتهي‌اليه قطعات زماني و به‌منزلهٔ نقطه نسبت به خط است و هيچ‌گونه امتدادي ندارد و ازاين‌رو تركيب يافتن زمان از آنات محال مي‌باشد؛ زيرا هيچ‌گاه از تركيب اشياء بي‌امتداد، امري ممتد پدید نخواهد آمد.

14. دهر در اصطلاح فلاسفه به‌منزلهٔ ظرفي براي مجردات، در مقابل زمان براي ماديات است، چنان‌كه در مورد خداي متعالی واژهٔ «سرمد» را به‌كار مي‌برند. نيز اين دو واژه گاهي در مقابل مقولهٔ «متي» و داراي مفهوم نسبت استعمال مي‌شود و ازاين‌روست كه مي‌گوييد نسبت ثابتات به متغيرات، دهر است.


صفحه 191

15. بنابر ثبوت حركت جوهريه، وجود همهٔ اجسام گذرا و زماني است و هيچ موجود جسماني، دهري نخواهد بود.

16. تقدم و تأخر زماني، مخصوص به امور زماني است و موجودي كه فراتر از افق زمان باشد، نسبت زماني به هيچ پديده‌اي نخواهد داشت و گذشته و حال و آينده نسبت به وي يك‌سان خواهد بود و موجودات پراكنده در ظرف زمان، نسبت به او مجتمع خواهند بود. از اينجاست كه گفته‌اند: «المتفرقات في وُعاء الزمان، مجتمعات في وُعاء الدهر».


صفحه 192


پرسش

1. قبل از صدرالمتألهين، مسئلهٔ زمان به چه صورتي حل شده بود؟

2. چرا فلاسفه زمان را كميت حركت معرفي مي‌كردند؟

3. خود حركت را از چه مقوله‌اي مي‌دانستند؟

4. به‌نظر صدرالمتألهين مفهوم حركت چگونه مفهومي است؟

5. فلاسفه چه حركتي را واسطهٔ در اتصاف اجسام به زمان مي‌دانستند؟

6. منظور ايشان وساطت در ثبوت بود يا وساطت در عروض؟

7. به‌نظر صدرالمتألهين عروض زمان نسبت به اجسام، بي‌واسطه است يا باواسطه؟

8. به چه معني مي‌توان حركت را علت پيدايش زمان به‌شمار آورد؟

9. طبق نظريهٔ صدرالمتألهين چه رابطه‌اي ميان زمان و حركت وجود دارد؟

10. زمان مطلق چيست؟ و چگونه ظرفي براي پديده‌هاي جزئي به‌حساب مي‌آيد؟

11. قدر مشترك بين نظريهٔ صدرالمتألهين و نظريهٔ پيشينيان چيست؟

12. نقاط اختلاف اساسي بين آنها كدام است؟

13. تعريف صحيح زمان چيست؟

14. «آن» چيست و چه نسبتي با زمان دارد؟

15. مفهوم فلسفي دهر را بيان كنيد؟

16. اصطلاح فلسفي سرمد چيست؟

17. آيا در ميان ماديات، موجودي يافت مي‌شود كه ظرف وجودش دهر باشد؟

18. معناي اجتماع زمانيات در وعاء دهر چيست؟


صفحه 193


درس چهل و چهارم

انواع جواهر

· نظريات دربارهٔ انواع جواهر

· جوهر جسماني

· جوهر نفساني

· دو برهان بر تجرد نفس


صفحه 194

صفحه 195


نظريات دربارهٔ انواع جواهر

دربارهٔ انواع جواهر مادي و مجرد اختلافاتي در ميان فلاسفه وجود دارد: پيروان مشائين جوهر را به پنج قسم تقسيم كرده‌اند:

1. جوهر عقلاني، كه مجرد تام است و علاوه بر اينكه ذاتاً داراي ابعاد مكاني و زماني نيست، تعلقي هم به موجود مادي و جسماني ندارد.

بايد توجه داشت كه اطلاق «عقل» بر چنين موجودي، ربطي به عقل به‌معناي قوهٔ درك‌كنندهٔ مفاهيم كلي ندارد و استعمال واژهٔ عقل دربارهٔ آنها از قبيل اشتراك لفظي است، چنان‌كه علمای اخلاق عقل را به‌معناي سومي نيز به‌كار مي‌برند؛

2. جوهر نفساني، كه ذاتاً مجرد است ولي تعلق به بدن (موجود جسماني) مي‌گيرد، بلكه بدون بدن امكان پيدايش ندارد، هر‌چند ممكن است پس از پديد آمدن، تعلقش از بدن قطع شود و بعد از مرگ بدن هم باقي بماند؛

3. جوهر جسماني، كه داراي ابعاد مكاني و زماني است، و ما نمودهاي آن را به‌صورت اعراضي از قبيل رنگ‌ها و شكل‌ها احساس مي‌كنيم و وجود خود آن را با عقل اثبات مي‌نماييم. مشائين هر جوهر جسماني را مركب از دو جوهر ديگر به‌نام «ماده» و «صورت» مي‌دانند؛

4. ماده يا هيولي، كه به عقيدهٔ ايشان جوهري است مبهم و بدون فعليت كه در همهٔ اجسام اعم از فلكي و عنصري موجوداست، ولي مادهٔ هر فلكي تنهاصورت خاص خودش را مي‌پذيرد و ازاين‌رو به‌گمان ايشان كون و فساد و خرق و التيام در افلاك محال