بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 190

ب) حركت همزاد زمان را كه ايشان حركت در مقولات عرضي و به‌ويژه حركت دَوري فلك مي‌پنداشته‌اند، حركت جوهري اجسام دانست و بدين‌وسيله زمان را از شئون ذات آنها معرفي كرد.

9. حقيقت زمان به‌نظر وي عبارت است از بُعد و امتدادي گذرا كه هر جسمي در ذات خود علاوه بر امتدادهاي ناگذرا (طول و عرْض و ضخامت) از آن برخوردار است.

10. وي وجودِ زمان و حركت را دوگانه نمي‌داند تا يكي علت براي ديگري باشد و حركت واسطه‌اي براي ارتباط اجسام با زمان تلقي گردد و سؤال از كيفيت اين وساطت به ميان آيد كه وساطت در عروض است يا در ثبوت.

11. صدرالمتألهين حركت را از قبيل ماهيات و مقولات نمي‌داند تا سؤال شود كه از چه مقوله‌اي است، بلكه آن را مفهومي عقلي مي‌داند كه از نحوهٔ وجود ماديات انتزاع مي‌شود، همان‌گونه كه مفهوم ثبات از نحوهٔ وجود مجردات انتزاع مي‌گردد.

12. وي براي هر پديده‌اي زمان مخصوص به خود قائل است كه بُعد چهارم وجود آن را تشكيل مي‌دهد و منظور از ظرف بودن زمان مطلق را انطباق امتدادهاي زماني جزئي بر امتداد زماني كل جهان يا فلك اقصي (بنابر فرض ثبوت آن) مي‌داند كه همگي از حركت جوهريه و دگرگوني و گذرايي ذاتي آنها انتزاع مي‌شود.

13. «آن» در اصطلاح فلسفي، منتهي‌اليه قطعات زماني و به‌منزلهٔ نقطه نسبت به خط است و هيچ‌گونه امتدادي ندارد و ازاين‌رو تركيب يافتن زمان از آنات محال مي‌باشد؛ زيرا هيچ‌گاه از تركيب اشياء بي‌امتداد، امري ممتد پدید نخواهد آمد.

14. دهر در اصطلاح فلاسفه به‌منزلهٔ ظرفي براي مجردات، در مقابل زمان براي ماديات است، چنان‌كه در مورد خداي متعالی واژهٔ «سرمد» را به‌كار مي‌برند. نيز اين دو واژه گاهي در مقابل مقولهٔ «متي» و داراي مفهوم نسبت استعمال مي‌شود و ازاين‌روست كه مي‌گوييد نسبت ثابتات به متغيرات، دهر است.


صفحه 191

15. بنابر ثبوت حركت جوهريه، وجود همهٔ اجسام گذرا و زماني است و هيچ موجود جسماني، دهري نخواهد بود.

16. تقدم و تأخر زماني، مخصوص به امور زماني است و موجودي كه فراتر از افق زمان باشد، نسبت زماني به هيچ پديده‌اي نخواهد داشت و گذشته و حال و آينده نسبت به وي يك‌سان خواهد بود و موجودات پراكنده در ظرف زمان، نسبت به او مجتمع خواهند بود. از اينجاست كه گفته‌اند: «المتفرقات في وُعاء الزمان، مجتمعات في وُعاء الدهر».


صفحه 192


پرسش

1. قبل از صدرالمتألهين، مسئلهٔ زمان به چه صورتي حل شده بود؟

2. چرا فلاسفه زمان را كميت حركت معرفي مي‌كردند؟

3. خود حركت را از چه مقوله‌اي مي‌دانستند؟

4. به‌نظر صدرالمتألهين مفهوم حركت چگونه مفهومي است؟

5. فلاسفه چه حركتي را واسطهٔ در اتصاف اجسام به زمان مي‌دانستند؟

6. منظور ايشان وساطت در ثبوت بود يا وساطت در عروض؟

7. به‌نظر صدرالمتألهين عروض زمان نسبت به اجسام، بي‌واسطه است يا باواسطه؟

8. به چه معني مي‌توان حركت را علت پيدايش زمان به‌شمار آورد؟

9. طبق نظريهٔ صدرالمتألهين چه رابطه‌اي ميان زمان و حركت وجود دارد؟

10. زمان مطلق چيست؟ و چگونه ظرفي براي پديده‌هاي جزئي به‌حساب مي‌آيد؟

11. قدر مشترك بين نظريهٔ صدرالمتألهين و نظريهٔ پيشينيان چيست؟

12. نقاط اختلاف اساسي بين آنها كدام است؟

13. تعريف صحيح زمان چيست؟

14. «آن» چيست و چه نسبتي با زمان دارد؟

15. مفهوم فلسفي دهر را بيان كنيد؟

16. اصطلاح فلسفي سرمد چيست؟

17. آيا در ميان ماديات، موجودي يافت مي‌شود كه ظرف وجودش دهر باشد؟

18. معناي اجتماع زمانيات در وعاء دهر چيست؟


صفحه 193


درس چهل و چهارم

انواع جواهر

· نظريات دربارهٔ انواع جواهر

· جوهر جسماني

· جوهر نفساني

· دو برهان بر تجرد نفس


صفحه 194

صفحه 195


نظريات دربارهٔ انواع جواهر

دربارهٔ انواع جواهر مادي و مجرد اختلافاتي در ميان فلاسفه وجود دارد: پيروان مشائين جوهر را به پنج قسم تقسيم كرده‌اند:

1. جوهر عقلاني، كه مجرد تام است و علاوه بر اينكه ذاتاً داراي ابعاد مكاني و زماني نيست، تعلقي هم به موجود مادي و جسماني ندارد.

بايد توجه داشت كه اطلاق «عقل» بر چنين موجودي، ربطي به عقل به‌معناي قوهٔ درك‌كنندهٔ مفاهيم كلي ندارد و استعمال واژهٔ عقل دربارهٔ آنها از قبيل اشتراك لفظي است، چنان‌كه علمای اخلاق عقل را به‌معناي سومي نيز به‌كار مي‌برند؛

2. جوهر نفساني، كه ذاتاً مجرد است ولي تعلق به بدن (موجود جسماني) مي‌گيرد، بلكه بدون بدن امكان پيدايش ندارد، هر‌چند ممكن است پس از پديد آمدن، تعلقش از بدن قطع شود و بعد از مرگ بدن هم باقي بماند؛

3. جوهر جسماني، كه داراي ابعاد مكاني و زماني است، و ما نمودهاي آن را به‌صورت اعراضي از قبيل رنگ‌ها و شكل‌ها احساس مي‌كنيم و وجود خود آن را با عقل اثبات مي‌نماييم. مشائين هر جوهر جسماني را مركب از دو جوهر ديگر به‌نام «ماده» و «صورت» مي‌دانند؛

4. ماده يا هيولي، كه به عقيدهٔ ايشان جوهري است مبهم و بدون فعليت كه در همهٔ اجسام اعم از فلكي و عنصري موجوداست، ولي مادهٔ هر فلكي تنهاصورت خاص خودش را مي‌پذيرد و ازاين‌رو به‌گمان ايشان كون و فساد و خرق و التيام در افلاك محال


صفحه 196

است، اما مادهٔ عنصري انواع صور مختلف (به‌جز صورت فلكي) را مي‌پذيرد و از اين جهت عالم عناصر، عالم تحولات و تبدلات و كون و فسادهاست؛

5. صورت، كه حيثيت فعليت هر موجود جسماني و منشأ آثار ويژهٔ هر نوع مادي است. صورت، انواع مختلفي دارد كه ازجملهٔ آنها صورت جسميه است كه در همهٔ جواهر جسماني وجود دارد و قابل انفكاك از هيولي نيست. صورت‌هاي ديگري نيز هست كه متناوباً همراه با صورت جسميه در انواع مختلف جسماني تحقق مي‌يابند و قابل تغيير و تبديل و كون و فساد هستند، مانند صور عنصري و صور معدني و صور نباتي و صور حيواني.

از سوي ديگر، شيخ اشراق وجود هيولي را به‌عنوان يك جوهر بدون فعليت و جزئي از جوهر جسماني انكار كرده و صورت جسميه را همان جوهر جسماني دانسته و ساير صورت‌هاي عنصري و معدني و نباتي را اعراضي براي جوهر جسماني پذيرفته است. در ميان پنج نوع جوهري كه مشائين قائل شده‌اند، تنها سه نوع از آنها (جوهر عقلاني، جوهر نفساني، جوهر جسماني) را قبول كرده است، ولي نوع ديگري از موجودات را به‌عنوان واسطه‌اي ميان مجرد تام و مادي محض، به‌نام «اشباح مجرده» و «صور معلقه» اثبات كرده كه بعداً در اصطلاح متأخرين به‌نام «جوهر مثالي و برزخي» معروف شده است.

قبلاً اشاره شد كه باركلي جوهر جسماني و طبعاً ماده و صورت مادي را انكار كرده است. وي معتقد بود كه آنچه را ما به‌عنوان اشياء مادي درك مي‌كنيم، در واقع صورت‌هايي است كه خداي متعالی در عالم نفس ما به‌وجود مي‌آورد و واقعيت آنها همان واقعيت نفساني است و در ماوراء نفس، عالَمي به‌نام عالم مادي وجود ندارد.

نيز اشاره شد كه هيوم جوهر نفساني را نيز مورد تشكيك قرار داده و اظهار داشته است كه ما فقط مي‌توانيم پديده‌هاي نفساني (اعراض) را به‌صورت قطعي اثبات كنيم؛ زيرا آنها تنها اموري هستند كه مورد تجربهٔ بي‌‌واسطه قرار مي‌گيرند.


صفحه 197


جوهر جسماني

در درس بيست و سوم، وجود واقعيت مادي به اثبات رسيد و توضيح داده شد كه تصور اينكه جهان مادي تنها در عالم نفس و در ظرف ادراك انسان وجود دارد، پنداري نادرست است؛ زيرا انسان با علم حضوري مي‌يابد كه صور حسي را خودش به‌وجود نمي‌آورد، پس ناچار علتي بيرون از خودش هست كه به‌نحوي تأثير در پيدايش ادراكات حسي وي دارد.

اما فرض اينكه خداي متعالی بدون واسطه اين صورت‌هاي ادراكي را در نفس ما پديد مي‌آورد ـ آن‌چنان‌كه از سخنان منقول از باركلي به‌دست مي‌آيدـ نيز فرض صحيحي نيست؛ زيرا نسبت فاعل مجرد به همهٔ نفوس و همهٔ زمان‌ها و مكان‌ها مساوي است. پس پديد آمدن پديدهٔ خاص در زمان معيّن، بدون وساطت فاعل‌هاي اِعدادي و حصول شرايط خاص زماني و مكاني صورت نمي‌پذيرد، گو اينكه همهٔ عالم هستي آفريدهٔ خداي متعالی است و او تنها كسي است كه هستي موجودات را افاضه مي‌فرمايد. چنان‌كه در جاي خودش بيان خواهد شد. به‌علاوه، با انكار وجود ماده جايي براي نفس به‌عنوان جوهر متعلق به ماده وجود نخواهد داشت و بايد آن را از قبيل جواهر عقلاني و مجردات تام به‌حساب آورد، در صورتي كه مجرد تام معروض اعراض و دستخوش دگرگوني‌ها واقع نمي‌شود.

حاصل آنكه اعتقاد به جهان مادي، علاوه بر اينكه يك اعتقاد ارتكازي و به يك معنا «فطري» است، مقتضاي برهان عقلي نيز هست.

در اين ميان بعضي از انديشمندان غربي اظهار داشته‌اند كه آنچه از جهان مادي قابل اثبات است، تنها اعراضي است كه مورد تجربهٔ حسي قرار مي‌گيرد و چيز ديگري به‌نام «جوهر جسماني» قابل اثبات نيست؛ مثلاً هنگامي كه يك سيب مورد ادراك حسي ما قرار مي‌گيرد، به‌وسيلهٔ چشم، رنگ و شكل آن را مي‌بينيم و به‌وسيلهٔ بيني، بوي آن را استشمام مي‌كنيم و با لمس كردن، نرمي آن را درك مي‌كنيم و با خوردن آن، مزه‌اش را مي‌چشيم، اما با هيچ حسي درك نمي‌كنيم كه علاوه بر رنگ و شكل و بوي و مزه و مانند آنها چيز ديگري به‌نام جوهر سيب وجود دارد كه محل اين اعراض مي‌باشد.