درس چهل و ششم
ماده و صورت
· نظريات فلاسفه دربارهٔ ماده و صورت
· دليل نظريهٔ ارسطوئيان
· نقد
نظريات فلاسفه دربارهٔ ماده و صورت
تاكنون سه نوع جوهر مجرد و يك نوع جوهر مادي را مورد بحث قرار داديم و وجود آنها را اثبات كرديم. ولي قبلاً از پيروان مشائين نقل كرديم كه جوهر جسماني را مركب از دو جوهر ديگر بهنام ماده و صورت ميدانند كه اولي، حيثيت قوهٔ اجسام و ديگري حيثيت فعليت آنهاست. اينك به بررسي اين نظريه ميپردازيم:
اما پيش از هرچيز بايد يادآور شويم كه ماده بهمعناي زمينهٔ پيدايش موجود جديد و پذيرندهٔ فعليت آن، تقريباً مورد قبول همهٔ فيلسوفان است، چنانكه مثلاً آب را مادهٔ بخار، يا خاك را مادهٔ نبات و حيوان، يا دانه و هستهٔ گياه را مادهٔ آن مينامند و موجودي كه مادهٔ موجودات ديگر باشد ولي خودش از مادهٔ قبلي پديد نيامده، به اصطلاح داراي «وجود ابداعي» و بينياز از علت مادي باشد رامادهٔالمواد يا هيولاي اُولي ميخوانند. اختلاف نظر ارسطوئيان با ديگران در اين است كه آيا هيولاي اُولي جوهر فعليتداري است كه ميتوان آن را نوعي جوهر جسماني دانست يا اينكه قوهٔ محض و فاقد هرگونه فعليتي است و ويژگي آن تنها پذيرش صورتهاي جسماني است؟ نظر ارسطوئيان همين وجه دوم است كه بسياري از بزرگان فلاسفهٔ اسلامي مانند فارابي و ابنسينا و ميرداماد به آن قائل شدهاند و صدرالمتألهين نيز در بسياري از موارد از آنان پيروي كرده است. گو اينكه در پارهاي از موارد هيولي را «امري عدمي» ناميده و در برخي از موارد آن را بهعنوان سايهاي ياد كرده كه عقل براي موجودات جسماني در نظر ميگيرد، ولي وجودحقيقي ندارد،چنانكه مفهوم«سايه»از روشنايي ضعيف انتزاع ميشود و وجودي
وراي نور ندارد.[1]بعضي از انديشمندان نسبت دادن قول مزبور را به خود ارسطو صحيح ندانستهاند.[2]
اما به فرض وجود هيولاي اُولي بهعنوان يك جوهر فاقد فعليت، بهنظر ميرسد كه ماده و صورت را در كنار جسم قرار دادن و آنها را در عرْض هم از انواع جواهر شمردن مناسب نيست و شايد بهتر اين بود كه ماده و صورت را بهعنوان دو نوع از جوهر مادي بهحساب ميآوردند و توضيح ميدادند كه مادهٔ نخستين قابل انفكاك از صورت جسميه نيست و مجموع مركب از آنها «جسم» ناميده ميشود. ولي مطلب اساسي اين است كه وجود جوهري كه ذاتاً فاقد هرگونه فعليتي باشد قابل اثبات نيست و بهنظر ميرسد كه در اين مسئله، حق با شيخ اشراق و علامهٔ طوسي و ديگر فيلسوفاني است كه وجود چنين قسمي از جوهر را انكار كردهاند.
با انكار هيولاي اُولي بهعنوان جوهر فاقد هرگونه فعليت، جايي براي اثبات نوع ديگري از جوهر كه نخستين صورت براي هيولاي اُولي و فعليتبخش به آن باشد باقي نميماند؛ زيرا طبق اين نظر كه به افلاطونيان نسبت داده شده، نخستين ماده، جوهر فعليتداري است كه مركب از ماده و صورت نميباشد، نهايت اين است كه صورتهاي جديدي متناوباً يا مجتمعاً در آن تحقق مييابد، چنانكه صورت عنصري خاصي در آن پديد ميآيد و با رفتن آن، صورت عنصري ديگري جايگزين ميشود، اما صورت عنصري با صورت معدني و صورت نباتي مجتمعاً بهوجود ميآيند و همگي در جوهر جسم حلول مينمايند، يعني اجزاء آنها دقيقاً بر يكديگر منطبق ميشوند، ولي در همهٔ اين تحولات، جسم بهعنوان يك جوهر فعليتدار همواره باقي ميماند، هرچند بعضي از فلاسفه جوهر بودن صورتهاي جديد را انكار كردهاند و آنها را تنها بهعنوان اعراضي براي جسم پذيرفتهاند.[3]
1. ر.ك: اسفار، ج5، ص146؛ مبدأ و معاد، ص265.
2. ر.ك: معتبر ابوالبركات، ج3، ص200.
3. ر.ك: مطارحات، ص284؛ حكمهٔ الاشراق، ص88.
در صورتي كه هيولاي بدون فعليت انكار شود اما صورتهاي نوعيه بهعنوان انواعي از جوهر پذيرفته شوند، ميتوان جوهر جسماني را به دو نوع كلي تقسيم كرد: يكي جوهري كه احتياج به محلي ندارد كه در آن حلول نمايد و آن همان جسم است، و ديگري جوهري كه احتياج به جوهر ديگري دارد كه در آن حلول نمايد و به اصطلاح، منطبع در آن گردد و آن عبارت است از صورتهاي نوعيه، مانند صورتهاي عنصري و معدني و نباتي. اما با انكار جوهريت اينگونه صورتها، جوهر جسماني و مادي منحصر به جسم خواهد بود.
دليل نظريهٔ ارسطوئيان
ارسطوئيان كه قائل به هيولاي اُولي بهعنوان جوهر فاقد فعليت هستند، دو دليل قريبالمأخذ آوردهاند كه يكي بهنام «برهان قوه و فعل» و ديگري بهنام «برهان وصل و فصل» ناميده ميشود و حاصل آنها اين است:
در اجسام تغييراتي از قبيل اتصال و انفصال و تبديل و تبدلات جوهري و عَرضي پديد ميآيد، مثلاً جسم پيوسته و يكپارچهاي تبديل به دو جسم منفصل و جداگانه ميگردد، يا آب تبديل به بخار ميشود، يا هستهٔ درخت تبديل به درخت ميگردد، بدون شك در اين تحولات گوناگون، چنان نيست كه موجود اول بهكلي معدوم شود و يك يا چند موجود ديگر از نيستي محض بهوجود بيايد، بلكه يقيناً چيزي از موجود قبلي در موجود بعدي باقي ميماند. اما آنچه باقي ميماند صورت و فعليتِ موجود قبلي نيست، پس ناچار جوهر ديگري در ميان آنها وجود دارد كه رابطهٔ وجودي آنها را با يكديگر حفظ ميكند و خودش ذاتاً اقتضای هيچ فعليتي را ندارد و بههمين جهت، فعليتهاي مختلف و گوناگون را ميپذيرد. بدينترتيب وجود جوهري ثابت ميشود كه هيچ فعليتي ندارد و ويژگي آن، پذيرش و قبول صورتهاست و به تعبير فلسفي قوهٔ محض است.
بهديگر سخن هر موجود جسماني داراي دو حيثيتاست: يكي حيثيت فعليت و واجديت، و ديگري حيثيت قوه و فاقديتنسبت به فعليتهاي آينده. ايندو حيثيت مباينبا يكديگر
هستند، پس هر موجود جسماني مركب از دو امر عيني متباين ميباشد، و چون ممكن نيست كه وجود جوهر مركب از دو عرض يا يك جوهر و يك عرض باشد، ناچار داراي دو جزء جوهري خواهد بود كه يكي حيثيت فعليت، و ديگري حيثيت قوهٔ آن ميباشد.
اين دليل را ميتوان به اين صورت نيز تقرير كرد يا آن را دليل ديگري تلقي نمود: هر جسمي امكان تبديل شدن به نوع ديگري از اجسام را دارد، مانند تبديل شدن عنصري به عنصر ديگر يا تبديل شدن عنصر يا عناصري به مواد معدني يا نباتات و حيوانات (قوه و فعل)، چنانكه هر جسمي امكان تبديل شدن به دو يا چند جسم ديگر از نوع خودش را دارد (وصل و فصل)، اين امكان تبديل و تغيير، نوعي كيفيت است كه بهنام «كيفيت استعدادي» يا «امكان استعدادي» ناميده ميشود و قابل شدت و ضعف، و كمال و نقص است، چنانكه استعداد جنين براي تبديل شدن به يك موجودي ذيروح، بيش از استعداد نطفه ميباشد.
اين عَرض نياز به يك موضوع جوهري دارد، ولي نميتوان موضوع آن را جوهري فعليتدار دانست؛ زيرا بايد براي چنان جوهري امكان پيدايش چنين كيفيتي را در نظر گرفت و امكان مفروض، كيفيت ديگري مسبوق به امكان سومي خواهد بود و همچنين تا بينهايت، و لازمهاش اين است كه براي تبديل شدن هر موجودي به موجود ديگر و پيدايش هر جوهر يا عرض جديدي، بينهايت اعراض تحقق يابد كه هركدام تقدم زماني بر ديگري داشته باشد! پس ناچار بايد حامل اين عرض را جوهري دانست كه خودش عين قوه و امكان و استعداد باشد و هيچگونه فعليتي نداشته باشد.
نقد
دلايل ذكر شده از اتقان كافي برخوردار نيست و همگي آنها كمابيش قابل مناقشه ميباشد. اما چون مفهوم محوري در همهٔ آنها مفهوم «تبديل و تبدل» است، خوب است نخست توضيح مختصري پيرامون آن بدهيم، هرچند تفصيل مطلب در مبحث تغيير و حركت خواهد آمد.[1]
[1]ر.ك: درس پنجاه و يكم.
تبديل و تبدل به چند صورت قابل فرض است كه مهمترين فرضهاي مربوط به اين مبحث عبارت است از:
الف) تبديل و تبدل اعراض مانند تغيير يافتن رنگ سيب از سبزي به زردي و از زردي به سرخي.
لازم به تذكر است كه بهنظر امثال شيخ اشراق، تبديل و تبدل انواع از همين قبيل ميباشد؛ زيرا ايشان صورتهاي نوعيه را از قبيل اعراض ميدانند. همچنين تبديل شدن آب به بخار و بالعكس بهنظر فيزيكدانان جديد از قبيل دور و نزديك شدن ملكولهاست نه از قبيل تغييرات جوهري؛
ب) پيدايش صورت جوهري جديد در ماده، مانند پيدايش صورت نباتي در خاك، بنابر قول ارسطوئيان كه صورتهاي نوعيه را از قبيل جواهر ميدانند؛
ج) زايل شدن صورت جوهري حادث، از ماده، مانند تبديل شدن نبات به خاك بنابر قول ايشان؛
د) زايل شدن صورت جوهري سابق و پديد آمدن صورت جوهري ديگر، مانند تبديل شدن عنصري به عنصر ديگر براساس نظريهٔ ايشان؛
ه( ماده بدون اينكه در آن حلول نمايد (زيرا حلول، از ويژگيهاي ماديات است)، مانند تعلق روح به بدن؛
و) قطع تعلق مزبور، مانند مردن حيوان و انسان.
باتوجه به اين اقسام، سست بودن بيان اول روشن ميشود؛ زيرا اگر تبديل و تبدل مربوط به اعراض جسم باشد،جوهرجسماني با فعليت خودش محفوظ است و ديگر نيازي به فرض جوهرفاقدفعليت نيست.همچنين اگراز قبيل تعلق نفس به بدن يا قطع تعلق آن باشد(صورت پنجم و ششم)،جوهر بدن با فعليت خودش باقي است. نيز در صورت دوم و سوم كه صورت جوهري جديدي درجسم حلول نمايد، يا از آن زايل شود،جوهرسابق محفوظ است.تنها درصورت چهارم جاي چنينتوهميوجوددارد كه
با زايل شدن صورت قبلي، جوهر فعليتداري باقي نميماند، پس امر مشترك بين آنها جوهر فاقد فعليت خواهد بود.
ولي بايد بهخاطر داشته باشيم كه بهنظر فلاسفه، صورت جسميه هيچگاه فاسد و زايل نميشود و اگر هيولاي اُولي هم ثابت شود، بقای آن توأم با بقای صورت جسميه ميباشد (صرفنظر از حركت جوهريه كه در جاي خودش مورد بحث واقع خواهد شد). با توجه به اين نكته، اين سؤال مطرح ميشود كه اگر جسم را يك جوهر بسيط (غيرمركب از ماده و صورت) بدانيم كه صورت ديگري در آن حلول كند يا از آن زايل شود، چه اشكال عقلي دارد؟
ممكن است بيان دوم را پاسخي از اين سؤال تلقي كرد، يعني جسم با فعليت خودش نميتواند صورت جديدي را بپذيرد، بلكه بايد داراي جزء ديگري باشد كه خاصيت ذاتي آن «پذيرش» باشد و ذاتاً اقتضای هيچ فعليتي را نداشته باشد.
اما بيان دوم مبني بر اين است كه حيثيتهاي قوه و فعل، دو حيثيت عيني هستند و هركدام از آنها مابازای خارجي خاصي دارند و چون نميتوان وجود جسم را مركب از دو عَرض يا يك جوهر و يك عَرض دانست، ناچار بايد آن را مركب از دو جوهر در ازای اين دو حيثيت بدانيم.
ولي اولاً، اين مبنا قابل مناقشه است؛ زيرا مفهوم قوه و فعل مانند ديگر مفاهيم اصلي فلسفه، از قبيل معقولات ثانيهٔ فلسفي است كه عقل با عنايت خاصي آنها را انتزاع ميكند.[1]به ديگر سخن هنگامي كه دو امر جسماني را در نظر بگيريم كه يكي از آنها فاقد ديگري است (چنانكه هستهٔ درخت، فاقد ميوه است) ولي ميتواند واجد آن بشود، مفهوم قوه و قابليت را به موجود اول نسبت ميدهيم، و هنگامي كه واجد آن شد، مفهوم فعليت را از آن انتزاع ميكنيم. پس اين مفهومها از قبيل مفاهيم انتزاعي هستند كه از مقايسهٔ دو چيز با يكديگر بهدست ميآيند ومابازای عيني ندارند و دليلي ندارد كه حيثيت قوه و قبول را
[1]ر.ك: درس پنجاه و دوم.