بخش چهارم
علت و معلول
درس سي و يكم
علت و معلول
شامل:
· مقدمه
· مفهوم علت و معلول
· كيفيت آشنايي ذهن با اين مفاهيم
· تقسيمات علت
مقدمه
با پذيرفتن كثرت در موجودات، اين سؤال پيش ميآيد كه آيا موجودات مختلف، ارتباطي با يكديگر دارند يا نه؟ و آيا وجود برخي از آنها متوقف بر وجود بعضي ديگر هست يا نه؟ و اگر هست چند نوع وابستگي وجودي داريم؟ و احكام و ويژگيهاي هركدام چيست؟
اما اگر كسي كثرت حقيقي موجودات را نپذيرفت ـ چنانكه ظاهر كلام صوفيه همين استـ ديگر جايي براي بحث دربارهٔ ارتباط وجودي ميان موجودات متعدد باقي نميماند، چنانكه بحث دربارهٔ ساير تقسيمات وجود و موجود هم موردي نخواهد داشت.
در مبحث سابق اشاره كرديم كه اثبات تشكيك خاصي در وجود، متوقف بر اصولي است كه بايد در مبحث علت و معلول ثابت شود. اينك وقت آن فرا رسيده كه به مسائل مربوط به علت و معلول بپردازيم و اصول نامبرده را نيز ثابت كنيم. ولي قبل از پرداختن به اين مطالب بايد توضيحي پيرامون مفهوم علت و معلول و كيفيت آشنايي ذهن با آنها بدهيم.
مفهوم علت و معلول
واژهٔ «علت» در اصطلاح فلاسفه به دو صورت عام و خاص بهكار ميرود. مفهوم عام علت عبارت است از موجودي كه تحقق موجود ديگري متوقف بر آن است، هرچند براي تحقق آن كافي نباشد، و مفهوم خاص آن عبارت است از موجودي كه براي تحقق موجود ديگري كفايت ميكند.
به عبارت ديگر اصطلاح عام علت عبارت است از موجودي كه تحقق يافتن موجود ديگري بدون آن محال است، و اصطلاح خاص آن عبارت است از موجودي كه با وجود آن، تحقق موجود ديگري ضرورت پيدا ميكند.
چنانكه ملاحظه ميشود اصطلاح اول اعم از اصطلاح دوم است؛ زيرا شامل شروط و معدات و ساير علل ناقصه هم ميشود، بهخلاف اصطلاح دوم. توضيح علت تامه و ناقصه و ساير اقسام علت خواهد آمد.
نكتهاي را كه بايد خاطرنشان كنيم اين است كه موجود وابسته (معلول) تنها از همان جهت وابستگي، و نسبت به موجودي كه وابسته به آن است «معلول» ناميده ميشود، نه از جهت ديگر و نه نسبت به موجود ديگر. همچنين علت از همان جهتي كه موجود ديگري وابسته به آن است و نسبت به همان موجود «علت» ناميده ميشود، نه از هر جهت و نسبت به هر موجودي؛ مثلاً حرارت از آن جهت كه وابسته به آتش است و نسبت به علت خودش، معلول است نه از جهت ديگر، و آتش از آن جهت كه منشأ پيدايش حرارت ميشود و نسبت به همان حرارت ناشي از آن، علت است نه از جهت ديگر. بنابراين منافاتي ندارد كه يك موجود معيّن، نسبت به يك چيز «علت» و نسبت به چيز ديگري «معلول» باشد، و حتي منافاتي ندارد كه حرارتي كه معلول آتش خاصي است، علت براي پيدايش آتش ديگري بشود. چنانكه منافاتي ندارد كه يك موجود علاوه بر حيثيت عليت يا حيثيت معلوليت، داراي حيثيتهاي ديگري باشد كه با مفاهيم ديگري بيان ميشوند؛ مثلاً آتش علاوه بر حيثيت عليت، داراي حيثيتهاي ديگري است كه مفاهيم جوهر، جسم، تغييرپذير و... از آنها حكايت ميكنند و هيچكدام از آنها عين حيثيت عليت آن نيست.
كيفيت آشنايي ذهن با اين مفاهيم
باتوضيحي كه دربارهٔ مفهوم علت ومعلول داده شد،روشن گرديدكه اين مفاهيم از قبيلمفاهيمماهويومعقولات اُولينيستندوچناننيستكهدرخارج موجودي داشته باشيم
كه ماهيت آن عليت يا معلوليت باشد. همچنين مفاهيم مزبور از قبيل معقولات ثانيهٔ منطقي نيز نيستند؛ زيرا صفت براي موجودات عيني واقع ميشوند و بهاصطلاح، اتصافشان خارجي است. پس اين مفاهيم از قبيل معقولات ثانيهٔ فلسفي هستند و بهترين شاهدش اين است كه براي انتزاع آنها بايد دو موجود را با يكديگر مقايسه كرد و حيثيت وابستگي يكي از آنها را به ديگري در نظر گرفت و تا اين ملاحظه انجام نگيرد، اين مفهومها انتزاع نميشوند؛ چنانكه اگر كسي هزارانبار آتش را ببيند ولي آن را با حرارت ناشي از آن مقايسه نكند و رابطهٔ آنها را با يكديگر در نظر نگيرد، نميتواند مفهوم علت را به آتش و مفهوم معلول را به حرارت نسبت دهد.
اكنون اين سؤال مطرح ميشود كه اساساً ذهن ما از كجا با اين مفاهيم آشنا شده و به وجود چنين رابطهاي بين موجودات پيبرده است؟
بسياري از فلاسفهٔ غربي پنداشتهاند كه مفهوم علت و معلول، از ملاحظهٔ تقارن يا تعاقب دو پديده بهطور منظم بهدست ميآيد؛ يعني هنگامي كه ميبينيم آتش و حرارت پيوسته با يكديگر يا پيدرپي تحقق مييابند، مفهوم علت و معلول را از آنها انتزاع ميكنيم و در حقيقت محتواي اين دو مفهوم، چيزي بيش از همزماني يا پيدرپي آمدن منظم دو پديده نيست.
ولي اين پندار نادرستي است؛ زيرا در بسياري از موارد، دو پديده منظماً با هم يا پيدرپي تحقق مييابند، در حالي كه هيچكدام از آنها را نميتوان علت ديگري بهحساب آورد؛ چنانكه نور و حرارت در لامپ برق هميشه با هم پديد ميآيند و روز و شب همواره پيدرپي به وجود ميآيند، ولي هيچكدام از آنها علت پيدايش ديگري نيست.[1]
ممكن است گفته شود هنگامي كه پديدهاي را مورد آزمايشهاي مكرر قرار ميدهيم و ميبينيم كه بدون موجود ديگري تحقق نمييابد، در اين صورت مفهوم علت و معلول را از آنها انتزاع ميكنيم.
[1]دراينباره توضيح بيشترى در درس سى و پنجم خواهد آمد.
ولي ميدانيم كه آزمايشگران پيش از اقدام به انجام آزمايش، معتقدند كه ميان پديدهها رابطهٔ عليت برقرار است و هدفشان از آزمايش اين است كه علتها و معلولهاي خاص را بشناسند و بفهمند چه چيزي علت پيدايش چه پديدهاي است. پس سؤال به اين صورت مطرح ميشود كه ايشان قبل از انجام دادن آزمايش، از كجا به مفهوم علت و معلول پيبردهاند؟ و از كجا دانستهاند كه در ميان موجودات چنين رابطهاي وجود دارد تا براساس آن درصدد كشف روابط خاص علّي و معلولي برآيند؟
بهنظر ميرسد كه انسان نخستينبار، اين رابطه را در درون خود و با علم حضوري مييابد و مثلاً ملاحظه ميكند كه فعاليتهاي رواني و تصميمگيريها و تصرفاتي كه در مفاهيم و صورتهاي ذهني ميكند، كارهايي است كه از خودش سرميزند و وجود آنها وابسته به وجود خودش ميباشد، در حالي كه وجود خودش وابسته به آنها نيست. با اين ملاحظه است كه مفهوم علت و معلول را انتزاع ميكند و سپس آنها را به ساير موجودات تعميم ميدهد.
تقسيمات علت
وابستگي موجودي به موجود ديگر بهصورتهاي مختلفي تصور ميشود: مثلاً پيدايش صندلي از يك سوي وابسته به چوبي است كه از آن ساخته ميشود، و از سوي ديگر به نجاري كه آن را ميسازد، و از جهتي به دانش و هنري كه نجار دارد، و نيز به انگيزهاي كه بايد براي ساختن آن داشته باشد. متقابلاً براي علت هم اقسامي را ميتوان در نظر گرفت، و چون احكام همهٔ علتها يكسان نيست، لازم است پيش از پرداختن به بيان قوانين عليت و احكام علت و معلول، اقسام علت و اصطلاحات آنها را يادآور شويم تا هنگام بررسي مسائل مربوطه دچار خلط و اشتباه نشويم.
براي علت بهمعناي عامش ـ يعني هر موجودي كه موجود ديگري بهنحوي وابسته به آن استـ تقسيماتي را ميتوان در نظر گرفت كه مهمترين آنها از اين قرار است: