ولي ميدانيم كه آزمايشگران پيش از اقدام به انجام آزمايش، معتقدند كه ميان پديدهها رابطهٔ عليت برقرار است و هدفشان از آزمايش اين است كه علتها و معلولهاي خاص را بشناسند و بفهمند چه چيزي علت پيدايش چه پديدهاي است. پس سؤال به اين صورت مطرح ميشود كه ايشان قبل از انجام دادن آزمايش، از كجا به مفهوم علت و معلول پيبردهاند؟ و از كجا دانستهاند كه در ميان موجودات چنين رابطهاي وجود دارد تا براساس آن درصدد كشف روابط خاص علّي و معلولي برآيند؟
بهنظر ميرسد كه انسان نخستينبار، اين رابطه را در درون خود و با علم حضوري مييابد و مثلاً ملاحظه ميكند كه فعاليتهاي رواني و تصميمگيريها و تصرفاتي كه در مفاهيم و صورتهاي ذهني ميكند، كارهايي است كه از خودش سرميزند و وجود آنها وابسته به وجود خودش ميباشد، در حالي كه وجود خودش وابسته به آنها نيست. با اين ملاحظه است كه مفهوم علت و معلول را انتزاع ميكند و سپس آنها را به ساير موجودات تعميم ميدهد.
تقسيمات علت
وابستگي موجودي به موجود ديگر بهصورتهاي مختلفي تصور ميشود: مثلاً پيدايش صندلي از يك سوي وابسته به چوبي است كه از آن ساخته ميشود، و از سوي ديگر به نجاري كه آن را ميسازد، و از جهتي به دانش و هنري كه نجار دارد، و نيز به انگيزهاي كه بايد براي ساختن آن داشته باشد. متقابلاً براي علت هم اقسامي را ميتوان در نظر گرفت، و چون احكام همهٔ علتها يكسان نيست، لازم است پيش از پرداختن به بيان قوانين عليت و احكام علت و معلول، اقسام علت و اصطلاحات آنها را يادآور شويم تا هنگام بررسي مسائل مربوطه دچار خلط و اشتباه نشويم.
براي علت بهمعناي عامش ـ يعني هر موجودي كه موجود ديگري بهنحوي وابسته به آن استـ تقسيماتي را ميتوان در نظر گرفت كه مهمترين آنها از اين قرار است:
علت تامه و ناقصه
علت يا بهگونهاي است كه براي تحقق معلول كفايت ميكند و وجود معلول متوقف بر چيز ديگري جز آن نيست، و به عبارت ديگر با فرض وجود آن، وجود معلول ضروري است كه در اين صورت آن را «علت تامه» مينامند؛ و يا بهگونهاي است كه هرچند معلول بدون آن تحقق نمييابد، ولي خود آن هم بهتنهايي براي وجود معلول كفايت نميكند و بايد يك يا چند چيز ديگر را بر آن افزود تا وجود معلول ضرورت يابد، و در اين صورت آن را «علت ناقصه» ميگويند.
بسيط و مركب
از نظر ديگر ميتوان علت را به بسيط و مركب تقسيم كرد: علت بسيط مانند مجرد تام (خداي متعالي و جوهرهاي عقلاني كه بايد در جاي خودش اثبات شود)، و علت مركب مانند علتهاي مادي كه داراي اجزاء مختلفي ميباشند.
علت بيواسطه و باواسطه
از نظر ديگر ميتوان علت را به «بيواسطه» و «باواسطه» تقسيم كرد؛ مثلاً تأثير انسان را در حركت دست خودش ميتوان بيواسطه دانست و تأثير او را در حركت قلمي كه بهدست دارد با يك واسطه، و در نوشتهاي كه مينويسد با دو واسطه، و بر معنايي كه در ذهن خواننده پديد ميآيد با چند واسطه شمرد.
علت انحصاري و جانشينپذير
گاهي علت پيدايش يك معلول، موجود معيّني است، و معلول مفروض جز از همان علت خاص به وجود نميآيد، كه دراين صورت علت مزبور را «علت منحصره» ميخوانند، و گاهي معلولي از چند چيزعلي البدل به وجود ميآيد و وجود يكي از آنها براي پيدايش آن
ضرورت دارد، چنانكه حرارت گاهي در اثر جريان الكتريكي در سيم برق و گاهي در اثر حركت، و گاهي هم در اثر فعل و انفعالات شيميايي پديد ميآيد، و در اين صورت علت را «جانشينپذير» مينامند.
علت داخلي و خارجي
علت گاهي بهگونهاي است كه با معلول متحد ميشود و در ضمن وجود آن باقي ميماند، مانند عناصري كه در ضمن وجود گياه، يا حيوان باقي ميماند، در اين صورت آن را «علت داخلي» مينامند، و گاهي وجود آن خارج از وجود معلول خواهد بود، مانند وجود صنعتگر كه خارج از وجود مصنوعش ميباشد، در اين صورت آن را «علت خارجي» ميگويند.
علت حقيقي و اعدادي
علت گاهي به موجودي اطلاق ميشود كه وجود معلول وابستگي حقيقي به آن دارد، بهگونهاي كه جدايي معلول از آن محال است، مانند عليت نفس براي اراده و صورتهاي ذهني كه نميتوانند جداي از نفس تحقق يابند و يا باقي بمانند، در اين صورت آن را «علت حقيقي» مينامند، و گاهي به موجودي اطلاق ميشود كه در فراهم آوردن زمينهٔ پيدايش معلول مؤثر است، ولي وجود معلول وابستگي حقيقي و جداييناپذير به آن ندارد، مانند پدر نسبت به فرزند، در اين صورت آن را «علت اِعدادي» و يا «مُعِد» ميخوانند.
مقتضي و شرط
گاهي پيدايش معلول از علت متوقف بر وجود حالت و كيفيت خاصي است. در اين صورت ذات علت را «مقتضي» يا «سبب» و حالت و كيفيت لازم را «شرط» مينامند.
نيز گاهي شرط را بر چيزي كه موجب پيدايش حالت مزبور ميشود اطلاق ميكنند، چنانكه نبودن مانع از تأثير را «شرط عدمي» ميخوانند.
شروط نيز به دو دسته تقسيم ميشوند: شرط فاعليت فاعل، يعني چيزي كه بدون آن فاعل نميتواند كار خود را انجام دهد، و در واقع مكمل فاعليت اوست، مانند تأثير علم در افعال اختياري انسان؛ و ديگري شرط قابليت قابل، يعني چيزي كه بايد در ماده تحقق يابد تا قابل دريافت كمال جديدي از فاعل شود، چنانكه جنين بايد واجد شرايط خاصي شود تا روح در آن دميده گردد.
علت مادي و صوري و فاعلي و غائي
تقسيم معروف ديگري براي علت هست كه آن را براساس استقراء به چهار قسم تقسيم ميكنند: يكي علت مادي يا عنصري كه زمينهٔ پيدايش معلول است و در ضمن آن باقي ميماند، مانند عناصر تشكيل دهندهٔ گياه. دوم علت صوري كه عبارت است از صورت و فعليتي كه در ماده پديد ميآيد و منشأ آثار جديدي در آن ميگردد، مانند صورت نباتي. اين دو قسم، از اقسام علل داخلي هستند و مجموعاً وجود معلول را تشكيل ميدهند.
قسم سوم، علت فاعلي است كه معلول از آن پديد ميآيد، مانند كسي كه صورت را در ماده ايجاد ميكند. چهارم علت غائي است كه انگيزهٔ فاعل براي انجام دادن كار ميباشد، مانند هدفي كه انسان براي افعال اختياري خودش در نظر ميگيرد و براي رسيدن به آن كارهايش را انجام ميدهد. اين دو قسم اخير از اقسام علل خارجي بهشمار ميروند.
بديهي است كه علت مادي و علت صوري، مخصوص معلولهاي مادي مركب از ماده و صورت است و اساساً اطلاق «علت» بر آنها خالي از مسامحه نيست.
لازم به تذكراست كه علت فاعلي دو اصطلاح دارد: يكي فاعل طبيعي كه در طبيعيات بهنام«علت فاعلي» شناخته ميشود و منظور از آن منشأ حركت و دگرگونيهاي اجسام است، و ديگري فاعل الهي كه در الهيات مورد بحث واقع ميشود و منظور از آن موجودي است كه معلول را به وجود ميآورد و به آن هستي ميبخشد و مصداق آن فقط در ميان مجردات يافت ميشود؛ زيرا عوامل طبيعي فقط منشأ حركات و دگرگونيهايي در
اشياء ميشوند و هيچ موجود طبيعي نيست كه موجود ديگري را از نيستي به هستي بياورد.
در ميان فاعلهاي الهي و ايجادكننده، فاعلي كه خودش نياز به ايجادكننده نداشته باشد، بهنام «فاعل حق» اختصاص مييابد و مصداق آن منحصر به ذات مقدس الهي ميباشد.
نكتهاي را كه بايد در پايان اين درس خاطرنشان كنيم، اين است كه همهٔ تقسيمات علت به استثناء تقسيم اخير، تقسيمي عقلي و داير بين نفي و اثبات است و همهٔ آنها بهصورت «قضيهٔ منفصلهٔ حقيقيه» بيان ميشود. اما مقتضي و شرط، در واقع دو قسم خاص از علت ناقصه ميباشند و نبايد آنها را تقسيم مستقلي تلقي كرد.
خلاصه
1. موجودي كه وابسته به موجود ديگري است و بدون آن تحقق نمييابد «معلول»، و طرف وابستگي آن «علت» ناميده ميشود.
2. علت اصطلاح اخصي دارد و آن عبارت است از موجودي كه براي تحقق موجود ديگري كافي باشد، و وجود معلول به واسطهٔ آن ضرورت پيدا كند.
3. علت و معلول دو عنوان متضايف هستند كه در رابطهٔ خاص و نسبت به طرف اضافهٔ خودشان صدق ميكنند و چيزي كه علت براي چيز ديگري است ميتواند در رابطهٔ ديگر و نسبت به موجود سومي معلول باشد، چنانكه شخص واحدي نسبت به يك فرد، «پدر» و نسبت به فرد ديگري، «فرزند» است.
4. مفهوم علت و معلول از معقولات ثانيهٔ فلسفي است و چنان نيست كه ماهيت موجودي، عليت يا معلوليت باشد.
5. بعضي از فلاسفهٔ غربي پنداشتهاند كه مفهوم علت و معلول از ملاحظه تقارن يا تعاقب منظم دو پديده انتزاع ميشود و اساساً محتواي آنها چيزي بيش از تقارن و تعاقب منظم نيست.
6. براي ابطال اين پندار همين بس كه بسياري از پديدهها همواره با هم يا پيدرپي بهوجود ميآيند، در حالي كه هيچكدام علت براي ديگري نيستند.
7. ممكن است منشأ انتزاع اين دو مفهوم را تجاربي بدانند كه وابستگي پديدهاي را به پديدهٔ ديگر اثبات ميكنند.
8. ولي اين وجه هم صحيح نيست؛ زيرا علاوه بر اينكه تجارب حسي چيزي را بيش از تقارن يا تعاقب دو پديده ثابت نميكنند، تجربهكنندگان هم قبل از اقدام به آزمايش از وجود اصل اين رابطه آگاه هستند و تجارب علمي را براي تشخيص مصاديق علت و معلول انجام ميدهند.
9. انسان نخستينبار، مصداق علت و معلول را در درون خودش با علم حضوري مييابد و از مقايسهٔ آنها با يكديگر مفهوم علت و معلول را انتزاع ميكند و سپس آنها را به ساير موجودات تعميم ميدهد.
10. اگر علت براي وجود معلول كافي باشد آن را «علت تامه» و در غير اين صورت آن را «علت ناقصه» مينامند.
11. اگر علت داراي اجزائي باشد، «مركب» و در غير اين صورت، «بسيط» خواهد بود.
12. اگر علت مستقيماً در پيدايش معلول مؤثر باشد، «بيواسطه» و در غير اين صورت، «باواسطه» خواهد بود.
13. علتهايي كه ميتوانند عليالبدل در پيدايش معلول مؤثر باشند، «جانشينپذير» و در غير اين صورت، «انحصاري» ناميده ميشوند.
14. علتي كه جزء معلول باشد، «داخلي» وگرنه، «خارجي» ميباشد.
15. علتي كه بايد همواره با معلول باشد، «علت حقيقي» و علت قابل انفكاك، «علت اعدادي» يا «معد» ناميده ميشود.
16. اگر موجودي تنها در حالت و وضعيت خاصي بتواند مؤثر واقع شود آن را «مقتضي» يا «سبب» و حالت مزبور را «شرط» ميخوانند. گاهي واژهٔ «شرط» بر چيزي كه موجب پيدايش وضعيت لازم ميشود نيز اطلاق ميگردد. همچنين نبودن مانع از تأثير را «شرط عدمي» مينامند.
17. اگر وضعيت لازم بايد در فاعل بهوجود بيايد آن را «شرط فاعليت فاعل» ميگويند و اگر بايد در ماده مورد تأثير پديد آيد آن را «شرط قابليت قابل» ميخوانند.
18. علت مادي و علت صوري، همان ماده و صورت در مركبات جسماني هستند كه وقتي نسبت به مجموع سنجيده شوند نام علت بر آنها اطلاق ميشود به اين لحاظ كه هريك از آنها در پيدايش كل مؤثر است.
19. علت فاعلي همان منشأ پيدايش معلول است و منظور از آن در طبيعيات، منشأ حركت و دگرگوني اجسام، و در الهيات، منشأ وجود ميباشد. فاعلي كه وجودش نيازمند به فاعل ديگري نباشد «فاعل حق» ناميده ميشود.
20. علت غائي همان هدف و انگيزهاي است كه فاعل را وادار به انجام دادن كار ميكند.
پرسش
1. مفهوم علت و معلول را بيان كنيد و توضيح دهيد كه از كدام دسته از معقولات هستند.
2. فرق بين دو اصطلاح علت، و نسبت بين آنها را بيان كنيد.
3. آيا مفهوم علت و معلول از تقارن يا تعاقب دو پديده حكايت ميكنند؟
4. آيا اين مفاهيم منشأ حسي و تجربي دارند؟
5. وجه مورد قبول در كيفيت آشنايي ذهن با اين مفاهيم چيست؟
6. فرق بين علت تامه و علت ناقصه را بيان كنيد.
7. علتهاي بسيط و مركب كداماند؟
8. علتهاي بيواسطه و باواسطه را شرح دهيد.
9. فرق بين علت انحصاري و جانشينپذير چيست؟
10. علت داخلي كدام است؟
11. فرق بين علت حقيقي و علت اِعدادي چيست؟
12. مقتضي و شرط را تعريف كنيد.
13. اقسام شروط را بيان كنيد.
14. فرق بين علت مادي و صوري، با ماده و صورت چيست؟
15. دو اصطلاح علت فاعلي را شرح دهيد.
16. علت غائي را تعريف كنيد.