پرسش
1. مفهوم كون و فساد را توضيح داده، موارد آنها را در اقسام تغير تعيين كنيد.
2. آيا كون و فساد متلازماند يا كون بدون فساد و فساد بدون كون هم امكان دارد؟ و در صورت عدم تلازم، موارد كون تنها و فساد تنها را بيان كنيد.
3. در كداميك از اقسام تغير، اجتماع دو صورت فرض ميشود؟
4. اجتماع دو صورت، چه ارتباطي با كون و فساد دارد؟
5. دليل عدم اجتماع دو صورت در يك ماده را بيان و نقادي كنيد.
6. چه مؤيداتي براي اجتماع دو يا چند صورت ميتوان ذكر كرد؟
7. اجتماع دو صورت در كجا ممكن و در كجا ناممكن است؟
8. صورتهاي طولي و صورتهاي عرْضي را چگونه ميتوان شناخت و از يكديگر تشخيص داد؟
9. تقسيم صورتها به طولي و عرضي چه نوع تقسيمي است؟ و ويژگي آن كدام است؟
10. رابطهٔ كون و فساد با حركت را شرح دهيد.
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
درس پنجاه و پنجم
حركت
· مفهوم حركت
· وجود حركت
· شبهات منكرين وجود حركت و حل آنها
مفهوم حركت
در خلال بحثهاي گذشته، مفهوم حركت نيز روشن گرديد و تعريف سادهاي براي آن بهدست آمد كه عبارت است از «تغير تدريجي». تعريفهاي ديگري نيز براي حركت شده كه در ضمن بحثهاي گذشته به برخي از آنها اشاره كردهايم، ازجمله «خروج تدريجي شيء از قوه به فعل» و ديگري تعريف منقول از ارسطو يعني «كمال اول براي موجود بالقوه، از آن جهت كه بالقوه است» ميباشد كه در درس چهلم به آن اشاره شد و منظور وي اين است: موجودي كه قوه و استعداد براي كمالي را دارد و هماكنون فاقد آن است، در شرايط خاصي بهسوي آن سير ميكند و اين سير، مقدمهاي براي رسيدن به كمال مطلوب است. اضافه كردن قيد حيثيت (از آن جهت كه بالقوه است) براي احتراز از صورت نوعيهٔ موجود متحرك است؛ زيرا هر موجود بالقوهاي خواهناخواه صورت نوعيهاي دارد كه كمال اول براي آن بهشمار ميرود، اما اين كمال اول از جهت فعليت داشتن آن است، نه از جهت بالقوه بودنش، و ربطي به حركت ندارد. اما كمال بودن حركت براي جسم، بهلحاظ بالقوه بودن آن است و اول بودنش از نظر مقدميتِ آن براي وصول به غايت ميباشد.
اما تعريف اول از نظر قلت الفاظ و وضوح مفاهيم بر ديگر تعريفها رجحان دارد، هرچند هيچكدام را به اصطلاح منطقي نميتوان «حد تام» دانست؛ زيرا حد تام مخصوص ماهياتي است كه داراي جنس وفصل باشند، ولي مفهوم حركت ازمعقولات ثانيهٔ فلسفي است كه از نحوهٔ وجود متحرك انتزاع ميشود و درخارج، جوهر يا عرضي بهنام حركت نداريم، بلكه حركت عبارت است از تدريجي بودن وجود جوهر يا عرض و سيلان آن در
امتداد زمان. حتي برحسب نظر شيخ اشراق كه حركت را از مقولات عَرضي بهشمار آورده است نيز نميتوان حد تامي براي آن در نظر گرفت، زيرا مقوله، جنس عالي است و ديگر جنس و فصلي ندارد.
نكتهٔ ديگري كه بايد يادآور شويم اين است كه تغيرات دفعي، از دو وجود يا دستكم از وجود و عدم شيء واحدي انتزاع ميشوند، اما حركت، از يك وجود و گستردگي آن در ظرف زمان انتزاع ميگردد و تعدد متغير و متغيراليه، بهلحاظ اجزاء بالقوهٔ آن است كه دائماً موجود و معدوم ميشوند، ولي هيچكدام وجود بالفعلي ندارند. به ديگر سخن حركت، مجموعهاي از موجودات نيست كه پيدرپي بهوجود بيايند، بلكه از امتداد وجود واحدي انتزاع ميشود و ميتوان آن را تا بينهايت تقسيم كرد، اما تقسيم خارجي آن مستلزم پديد آمدن سكون و از بين رفتن وحدت آن است.
وجود حركت
در درس پنجاه و يكم اشاره كرديم كه گروهي از فلاسفهٔ يونان باستان مانند پارمنيدس و زنون الئايي، تغير تدريجي و حركت را انكار كردهاند. اين سخن در آغاز عجيب بهنظر ميرسد و فوراً اين سؤال را در ذهن خواننده و شنونده پديد ميآورد كه مگر ايشان اين همه حركات مختلف را نميديدهاند؟! و مگر خود ايشان در روي زمين حركت نميكردهاند؟! اما با دقت در سخنان ايشان روشن ميشود كه مطلب به اين سادگي نيست و حتي بازگشت سخن بعضي از كساني كه قائل به حركت بودهاند و سرسختانه از آن دفاع كردهاند (مانند بعضي از سخنان ماركسيستها) نيز به قول الئاييان است!
راز مطلب اين است كه ايشان تغيراتي كه بهنام حركت ناميده ميشود را مجموعهاي از تغيرات دفعي پيدرپي، تلقي ميكردهاند و مثلاً حركت جسم از نقطهاي به نقطهٔ ديگر را قرار گرفتن پيدرپي آن در نقاط متوسط بين دو نقطهٔ مفروض ميانگاشتهاند. بهديگر سخن حركت را بهعنوان يك امر تدريجي پيوسته نميپذيرفتهاند و آن را مجموعهاي از سكونات
پيدرپي ميپنداشتهاند. ازاينرو اگر كسان ديگري هم براي حركت اجزاء بالفعلي قائل باشند، در واقع به صف منكرين حركت پيوستهاند.
ولي حقيقت اين است كه وجود حركت بهعنوان امر تدريجي واحد قابل انكار نيست، و حتي بعضي از مصاديق آن (مانند تغير تدريجي كيفيات نفساني) را ميتوان با علم حضوري خطاناپذير درك كرد. منشأ اشتباه الئاييان، شبهاتي در برابر وجدان و بداهت بوده است كه با حل آنها جاي ترديدي باقي نميماند.
شبهات منكرين وجود حركت و حل آنها
كساني كه وجود خارجي حركت را انكار كرده و آن را مفهومي ذهني و حاكي از توالي سكونات انگاشتهاند، به شبهاتي تمسك كردهاند كه مهمترين آنها اين دو شبهه است:
1. اگر حركت بهعنوان امر ممتد واحدي در خارج وجود داشته باشد، بايد بتوان براي آن اجزائي در نظر گرفت، و هريك از اجزاء آن چون داراي امتداد ميباشد، به نوبهٔ خود قابل قسمت به اجزاء ديگري خواهد بود، و اين تقسيمات تا بينهايت ادامه خواهد يافت، و لازمهاش اين است كه حركت متناهي، نامتناهي باشد.
ارسطو از اين شبهه به اين صورت پاسخ داده است كه حركت اجزاء بالفعلي ندارد تا آنها متناهي يا نامتناهي باشند، بلكه ميتوان مثلاً آن را به دو بخش تقسيم كرد كه در اين صورت دو حركت وجود خواهد داشت نه يك حركت، و همچنين هر بخشي از آن را ميتوان به دو يا چند بخش ديگر قسمت كرد و از هر تقسيمي كه در خارج انجام پذيرد، تعدادي از موجودات بالفعل پديد خواهد آمد و اين تقسيمات تا بينهايت قابل ادامه ميباشد. پس خود حركت مفروض، متناهي، و اجزاء بالقوهٔ آن، نامتناهي است. ميان اين دو قضيه تناقضي وجود ندارد؛ زيرا يكي از شرايطِ تناقض، وحدت قوه و فعل است كه در اينجا منتفي است؛ چون تناهي، صفت كل حركت، و عدم تناهي، صفت اجزاء بالقوهٔ آن است.
اما بهتر اين است كه از استدلالكننده سؤال شود كه منظور شما از نامتناهي بودن حركت متناهي چيست؟ اگر منظور، نامتناهي بودن عدد اجزاء آن باشد، چنين عددي بالفعل در هيچ حركتي وجود ندارد و پيدايش هر عدد متناهي يا نامتناهي در حركت، در گرو تقسيم خارجي آن است و در آن صورت، ديگر حركت واحدي وجود نخواهد داشت. چنانكه هرچيزي كه قابل قسمت به دو نيمه باشد، فعلاً واحد است، اما هر وقت تقسيم شد، دو واحد خواهد بود، ولي لازمهٔ قابليت قسمت اين نيست كه هم يك باشد و هم دو!
اما اگر مقصود اين باشد كه لازمهٔ قسمتپذيري حركت تا بينهايت اين است كه مقدار و كميت متصلش (و نه عدد آن) از طرفي متناهي و از طرف ديگر نامتناهي باشد، زيرا هر جزئي از اجزاء نامتناهي آن، مقداري خواهد داشت و مجموع مقادير آنها نامتناهي خواهد بود، پاسخ اين اشكال آن است كه هرچند هر امتدادي قابلِ قسمت به بينهايت اجزاء ميباشد، اما مقدار امتداد هريك از اجزاء، كسري از همان مقدار كل خواهد بود. پس مقدار مجموعهٔ كسرهاي نامتناهي از حركت هم همان مقدار متناهي خود حركت ميباشد(1=∞×∞/1).
لازم به تذكر است كه اين شبهه اختصاص به حركت ندارد و دربارهٔ همهٔ امتدادها مانند خط و زمان هم جاري است. ازاينرو صاحبان اين شبهه هر خط محدودي را نيز مركب از تعداد محدودي نقطهٔ بيامتداد، و هر قطعهٔ محدودي از زمان را مركب از تعداد معيّني «آن» دانستهاند و معتقد شدهاند كه در عين حالي كه نقطه امتدادي ندارد، از مجموع چندين نقطه، خطي بهوجود ميآيد، و با اينكه «آن» طول و امتدادي ندارد، از مجموع چندين آن، قطعهاي از زمان تحقق مييابد و همچنين از مجموعهاي از سكونات، حركتي پديد ميآيد. در واقع، آنچه وجود خارجي دارد، نقاط و آنات و سكونات است، و خط و زمان و حركت مفاهيمي است كه از مجموعهٔ آنها انتزاع ميشود.
به تعبير ديگر ايشان از قائلين به «جزء لايتجزي» هستند؛ يعني هر امتدادي را قابل قسمت بهاجزاءمحدودي ميدانندو معتقدند كه آخرين تقسيم به جزئي منتهي ميشود