4. سرعت حركت
سرعت مفهومي است كه از نسبت بين زمان حركت و مسافت آن بهدست ميآيد، مثلاً ممكن است جسمي فاصلهٔ مكاني معيّني را در يك دقيقه يا در دو دقيقه بپيمايد، و وجه امتياز اين دو حركت سرعت آنهاست.
5. شتاب
ممكن است سرعت حركتي تدريجاً افزايش يا كاهش يابد، چنانكه ممكن است سرعت آن ثابت بماند. در صورت اول، حركت «تندشونده يا داراي شتاب مثبت»، و در صورت دوم، «كندشونده يا داراي شتاب منفي»، و در صورت سوم «يكنواخت يا بيشتاب يا داراي شتاب صفر» ناميده ميشود.
6. فاعل حركت
ازجمله چيزهايي كه موجب تعدد نوع حركت ميشود، اختلاف نوع فاعل حركت است، مثلاً حركتي كه از فاعل ارادي سرميزند، اختلاف نوعي با حركتي دارد كه از فاعل طبيعي پديد ميآيد، هرچند ظاهر آنها تفاوتي نداشته باشد. همچنين تعدد شخص فاعل موجب تعدد شخص حركت ميگردد، چنانكه تعدد نيروهايي كه متعاقباً از دو موتور هواپيما پديد ميآيد موجب تعدد حركت آن ميشود، هرچند دو حركت مزبور متصل و بدون فاصلهٔ زماني باشد و بهنظر سطحي، حركت واحدي بهشمار آيد.
لوازم حركت
فلاسفه شش چيز را از لوازم حركت شمردهاند: مبدأ، منتهي، زمان، مسافت، موضوع (متحرك)، فاعل (محرك).
1و2. مبدأ و منتهي
براي لزوم مبدأ و منتهي براي هر حركتي، به بعضي از تعريفات آن استناد شده است، مثلاً لازمهٔ «خروج تدريجي از قوه به فعل» اين است كه در آغاز، قوهاي وجود داشته باشد و در پايان حركت، فعليتي تحقق يابد. پس ميتوان قوه و فعل را مبدأ و منتهاي حركت بهشمار آورد.
ولي بهنظر ميرسد كه حركت ذاتاً اقتضايي نسبت به مبدأ و منتهي ندارد و ازاينرو فرض حركتِ نامتناهي و بيآغاز و پايان، فرض نامعقولي نيست، چنانكه فلاسفهٔ پيشين حركت افلاك را ازلي و ابدي ميشمردهاند و ازاينرو براي تطبيق مبدأ و منتهي بر حركت آنها تكلفاتي انجام گرفته است. ميتوان گفت كه مبدأ و منتهي ويژهٔ حركات محدود است و لازمهٔ محدوديت آنها ميباشد، نه لازمهٔ حركت بودن آنها. چنانكه هر امتداد محدودي داراي مبدأ و منتهايي است، و شايد منشأ معتبر دانستن مبدأ و منتهي براي حركت، اين است كه خواستهاند بدينوسيله جهت حركت را تعيين كنند.
به هر حال، نميتوان مبدأ و منتهي را از لوازم همهٔ حركات بهشمار آورد.
لازم به تذكر است كه كساني كه مبدأ و منتهي را از لوازم حركت شمردهاند، آنها را داخل در متن حركت ندانستهاند؛ زيرا هر جزئي از حركت، امتدادي دارد و هرقدر كوچك فرض شود، قابل تجزيه خواهد بود و بار ديگر بايد براي آن، جزئي آغازين در نظر گرفت، و اگر جزئي از حركت، مبدأ يا منتهاي حركت ناميده شود، وصفي نسبي و اضافي براي آن خواهد بود.
اما قوه و فعل را مبدأ و منتهاي حركت شمردن، خالي از مسامحه نيست؛ زيرا عنوانهاي مبدأ و منتهي از «طرَف» حركت انتزاع ميشود و حكم نقطه را نسبت به خط و «آن» را نسبت به زمان دارد و حيثيتي عدمي بهشمار ميرود، بهخلاف قوه و فعل و بهويژه فعليت كه نميتوان آنها را اموري عدمي انگاشت.
افزونبر اين، ضرورت لحاظ قوه و فعل در حركت ثابت نيست و ميتوان گفت كه براي
انتزاع مفهوم حركت، در نظر گرفتن چيزي جز تدريجي بودن وجودِ جوهر يا عرض لزومي ندارد. ازاينرو وجه امتياز ديگري براي نخستين تعريف حركت (تغير تدريجي) ثابت ميشود.
3. زمان
قبلاً اشاره شد كه تدريجي بودنِ امري بدون انطباقِ آن بر زمان امكان ندارد. ازاينرو امتداد منطبق بر زمان را از مقومات حركت بهشمار آورديم. بلكه از اين نظر كه زمان و حركت از عوارضِ تحليليهٔ وجودهاي سيال هستند، ميتوان آنها را دو رويهٔ يك سكه دانست.
4. مسافت
منظور فلاسفه از مسافت حركت، مقولهاي است كه حركت به آن نسبت داده ميشود، مانند نسبت حركت وضعي به مقولهٔ «وضع» و نسبت حركت انتقالي به مقولهٔ «اَين».
مسافت مانند كانالي است كه متحرك در آن جريان مييابد و اگر فرض كنيم كه امتداد حركت قطع شود و سكوني در آن پديد آيد، ميتوان گفت كه جسم مزبور در آن كانال قرار دارد. ازاينرو مسافت بر بستر حركت منطبق ميشود. اما ميان مسافت و بستر حركت ميتوان فرق ظريفي قائل شد و آن اين است كه بستر حركت بر ماهيت نوعيه نيز اطلاق ميشود كه هر جزء بالقوهاي از حركت، فردي از آن بهشمار ميرود، اما مسافت در اصطلاح معروف، بر جنس عالي و مقوله اطلاق ميشود و بهمنزلهٔ كانال وسيعي است كه كانالهاي جزئي را دربرميگيرد.
توضيح آنكه: حركت چنانكه دانستيم از امتداد وجود جوهر يا عرض در گسترهٔ زمان انتزاع ميشود و ممكن است وجودي كه منشأ انتزاع حركت ميباشد، در جريان حركت تكامل يابد بهگونهاي كه از بخشي از آن، ماهيت خاصي انتزاع شود و از بخش ديگر، ماهيتي ديگر؛ مثلاً اگر فرض كنيم كه رنگِ سيب تدريجاً از سبزي به سرخي تحول مييابد، از بخشي از اين حركت، ماهيتعرضي«سبزي» و از بخشي ديگر، ماهيت عرضي «سرخي»
انتزاع ميگردد كه دو نوع از «رنگ» شمرده ميشوند و رنگ، نوعي از «كيف محسوس» و كيف محسوس، نوعي از مقولهٔ «كيف» بهشمار ميرود، و مسافت اين حركت، همان مقولهٔ كيف است. اما بستر حركت در مورد تحول فردي از يك ماهيت نوعيه به فرد ديگري هم اطلاق ميشود؛ مثلاً حركت يكنواخت جسمي از مكاني به مكان ديگر، مستلزم پديد آمدن انواعي از مقولهٔ «اَين» نيست، بلكه همواره فردي به فرد مشابه ديگري تبديل ميشود. با صرفنظر از مسامحهاي كه در تعبير «فرد» در مورد اجزاء بالقوهٔ حركت وجود دارد و همچنين مسامحهاي كه در اطلاق «مقوله» بر مفهوم انتزاعي «اَين» شده است.
به هر حال، فلاسفه با توجه به اينكه تحول نوعي به نوع ديگر را در جريان حركت جايز دانستهاند، «مقوله» را بهعنوان كانال كلي براي حركت درنظر گرفتهاند كه هيچگاه حركت از محدودهٔ آن تجاوز نميكند و آن را «مسافت» ناميدهاند.
ناگفته نماند كه بعضي از فلاسفه اختلاف نوعي بين اجزاء بالقوهٔ حركت را جايز بلكه لازم دانستهاند. اما بهنظر ميرسد كه اختلاف نوعي را تنها در مبدأ و منتهاي حركت ميتوان در نظر گرفت؛ زيرا انتزاع چند ماهيت از اجزاء بالقوهٔ يك حركت، مستلزم اين است كه بتوان براي هريك مرز مشخصي را در نظر گرفت و اين نشانهٔ آن است كه حركت مفروض، در واقع تركيبي از چند حركت است، هرچند بهنظر سطحي حركت واحدي تلقي ميشود؛ مثلاً هرچند تحول رنگ سيب از سبزي به زردي و از زردي به سرخي جريان واحدي بهنظر ميرسد، اما اگر اين رنگها و احياناً رنگهاي ديگري كه واسطهٔ بين آنهاست اختلاف نوعي داشته باشند، از مقاطع خاصي از اين حركت مفروض انتزاع ميشوند و فرض مقاطع متعدد، بهمنزلهٔ فرض پديد آمدن نقاط در خط، و مستلزم گسستگي و تعدد آن است، هرچند فاصلهٔ زماني بين مقاطع مفروض نباشد.
5. موضوع
يكي ديگر از چيزهايي را كه فلاسفه براي هر حركتي لازم دانستهاند، موضوع حركت يا
متحرك است. اما بايد دانست كه واژهٔ «موضوع» در علوم عقلي، اصطلاحات متعددي دارد كه معروفتر از همه، يكي اصطلاح منطقي است كه در برابر «محمول» بهكار ميرود، و ديگري اصطلاح فلسفي است كه در مورد جوهر، از آن جهت كه محل عرض قرار ميگيرد استعمال ميشود.
اما اصطلاح اول، از معقولات ثانيهٔ منطقي است و بر جزء اول از هر قضيهٔ حمليه اطلاق ميشود و حتي مفهوم «اجتماع نقيضين» در اين قضيه: «اجتماع نقيضين محال است» موضوع آن بهشمار ميرود، و روشن است كه موضوع به اين اصطلاح ربطي به محل بحث ندارد.
و اما اصطلاح دوم، مخصوص موضوعات اعراض است، و اگر حركت هم عرضي خارجي تلقي شود، آنچنانكه شيخ اشراق پنداشته است، نيازمند به چنين موضوعي خواهد بود. ولي دانستيم كه حركت از قبيل اعراض خارجيه نيست، بلكه از قبيل عوارض تحليليهٔ وجود سيال است. پس اثبات موضوع براي هر حركتي تنها به اصطلاح سومي صحيح است كه شامل منشأ انتزاع عوارض تحليليه بشود، و اما به اصطلاح معروف فلسفي، تنها در مورد حركات عرضي لازم است، آن هم از جهت عرض بودن نه از جهت حركت داشتن.
6. فاعل يا محرك
ششمين چيزي كه فلاسفه براي هرحركتيلازمدانستهاند،محرك يا فاعل حركت است. ولي بايددانست كه فاعل بهمعناي علت هستيبخش،اختصاصي به حركت ندارد و هر موجودمعلولينيازمندبهعلتفاعليهستيبخش ميباشد.بلكهاساساًحركت، مابازاءِ عيني خاصي وراي وجودجوهريا عرضي كه از آن انتزاع ميشود ندارد، و اين وجود جوهر يا عرض است كه احتياج به علت هستيبخش دارد و مفهوم حركت، از نحوهٔ وجود آن انتزاع ميگردد و جعل تأليفي به آن تعلق نميگيرد. به ديگر سخن ايجاد جوهر يا
عرض سيال عيناً همان ايجاد حركت جوهري يا عرضي است. اما فاعل طبيعي كه ايجادكننده و هستيبخش نيست و به يك معنا از عللِ اِعدادي بهشمار ميرود، مخصوص پديدههاي مادي است كه همگي آنها داراي نوعي تغير و تحول و حركت ميباشند، ولي چنين فاعلي را تنها براي حركات عَرضي ميتوان در نظر گرفت و در جاي خودش بيان خواهد شد كه حركت جوهريه، نياز به چنين فاعلي ندارد.
خلاصه
1. مقومات حركت عبارت است از:
الف) وحدت منشأ انتزاع، و به تبع آن، وحدت خود حركت؛
ب) امتداد حركت در طول زمان؛
ج) قابليت قسمت آن تا بينهايت.
2. بستر حركت مفهومي است كه قابل صدق بر همهٔ مقاطع مفروض آن است.
3. مدار حركت عبارت است از محدودهٔ معيّني كه حركت در آن انجام ميگيرد.
4. جهت حركت مفهومي است كه از كيفيت ترتب اجزاء بالقوهٔ آن بر يكديگر انتزاع ميشود، مانند اينكه از راست به چپ يا بالعكس باشد.
5. سرعت حركت از نسبت بين زمان و مسافت آن بهدست ميآيد.
6. شتاب حركت عبارت است از افزايش يا كاهش تدريجي سرعت آن، و به لحاظ شتاب است كه حركت تقسيم به تندشونده و كندشونده و يكنواخت ميگردد.
7. از مشخصات حركت، نوع فاعل آن است، مانند حركت ارادي و طبيعي.
8. هر حركت محدودي، مبدأ و منتهايي خواهد داشت. اما اگر حركتي نامتناهي باشد، مبدأ و منتهايي نخواهد داشت.
9. مبدأ و منتهي مفاهيمي است كه از «طرف» حركت انتزاع ميشود و بهمنزلهٔ نقطهٔ آغاز و پايان براي خط است. ازاينرو قوه و فعل را نميتوان مبدأ و منتهاي حركت دانست.
10. براي انتزاع مفهوم حركت كافي است كه تدريجي بودن وجود جوهر يا عرض را در نظر بگيريم و لحاظ قوه و فعل براي آن ضرورتي ندارد.
11. مبدأ و منتهي داخل در متن حركت نيست، و اگر براي حركت جزء اول يا آخري را در نظر بگيريم، ميتوانيم آنها را مبدأ و منتهاي نسبي بشماريم.
12. مسافت به منزلهٔ كانالي است كه شيءمتحرك در آن جريان مييابد و اصطلاح
معروف آن، مخصوص مقولهاي است كه حركت به آن نسبت داده ميشود، مانند مقولهٔ «وضع» براي حركت وضعي، و مقوله «اَين» براي حركت انتقالي.
13. ماهيتي كه اجزاء بالقوهٔ حركت، افرادي از آن تلقي ميشود را ميتوان بستر حركت دانست، برخلاف مسافت كه معمولاً بر مقوله و جنسِ عالي اطلاق ميشود.
14. ممكن است موجود متحرك در جريان حركت تكامل يابد، بهگونهاي كه از مبدأ آن ماهيتي انتزاع شود و از منتهاي آن ماهيتي ديگر. در اين صورت، جنس آن دو ماهيت بستر حركت خواهد بود، مانند جنس رنگ كه بستر حركت سيب از زردي به سرخي بهشمار ميرود.
15. بعضي از فلاسفه اختلاف نوعي بين اجزاء بالقوهٔ حركت را نيز جايز بلكه لازم دانستهاند، اما بهنظر ميرسد كه در چنين مواردي چندين حركت بدون فاصلهٔ زماني انجام ميگيرد.
16. موضوع به اصطلاح منطقي مربوط به قضيه است، و به اصطلاح معروفِ فلسفي مخصوص اعراض خارجيه ميباشد، و حركت از آن جهت كه از عوارضِ تحليليه بهشمار ميرود، موضوعي به اين معنا نخواهد داشت، و فقط ميتوان براي اعراضي كه متصف به حركت ميشوند چنين موضوعي را در نظر گرفت. اما اگر موضوع را بهمعنايي در نظر بگيريم كه شامل منشأ انتزاع عوارض تحليليه بشود، براي هر حركت، موضوع و متحركي به اين معنا لازم خواهد بود.
17. فاعل هستيبخش براي هر معلولي لازم است، اما حركت، وجودي مستقل از منشأ انتزاعش ندارد تا فاعل هستيبخش براي آن لازم باشد.
18. فاعل طبيعي براي حركات عرضي لازم است، ولي حركت جوهريه نيازي به چنين فاعلي ندارد.