حركت حاصل ميشود از نظر مرتبهٔ وجودي بر كمالي كه از دست متحرك ميرود برتري و فزوني داشته باشد و در نتيجه، موجود متحرك در مقام مقايسه با وضع و موقعيت سابق لزوماً كاملتر گردد.
ولي اساساً تكيه بر مفهوم قوه و فعل يا مفهوم كمال، در تعريف حركت لزومي ندارد؛ زيرا اين مفاهيم كه خودشان نياز به توضيح و تفسير دارند نميتوانند ابهامي را از حركت بزدايند.
آيا به راستي ميتوان پذيرفت كه هر جسمي كه از مكاني به مكان ديگري منتقل ميشود واقعاً كاملتر ميگردد و به كمال جديدي برتر از كمالي كه داشته است دست مييابد؟
آيا بهراستي ميتوان اثبات كرد كه پژمردگي و سير نزولي هر نبات و حيواني نتيجهٔ تكامل موجود ديگري است؟
ممكن است سؤال شود كه اگر حركت موجب افزايش كمال متحرك نميشود، چرا متحرك آن را انجام ميدهد؟ و چه انگيزهاي براي انجام آن ميتواند داشته باشد؟
پاسخ اين است كه اولاً، هر حركتي برخاسته از شعور و انگيزهٔ متحرك نيست، چنانكه در مورد حركات طبيعي و قسري گفته شد، و ثانياً، موجود باشعور هم ممكن است براي رسيدن به لذتي واقعي يا خيالي، حركتي را انجام دهد كه موجب از دست رفتن كمالات ارزشمندتري گردد، يا به جهت غفلت از اين نتيجهٔ قهري و يا به جهت علاقهٔ شديد به لذت مورد نظر. به هر حال، عقلايي نبودن و حكيمانه نبودن چنين حركتي، بهمعناي محال بودن آن نخواهد بود.
ممكن است گفته شود كه اگر برآيندِ حركات جهان مثبت نباشد و نتيجهٔ مجموع آنها حصول كمالات بيشتري براي موجودات اين جهان نباشد، آفريدن چنين جهاني لغو و بيهوده خواهد بود.
پاسخ اين است كه ما براساس حكمت الهي ثابت ميكنيم كه آفرينش جهان عبث و بيهوده نيست و نتايج حكيمانهاي بر آن مترتب ميشود، ولي لازمهٔ مثبت بودن برآيندِ نتايج حركات، اين نيست كه هر حركتي ضرورتاً تكاملي و موجب حصول كمال بيشتري براي خود متحرك باشد.
حاصل آنكه: تكامل يافتن هر متحركي در اثر حركت، به اين معنا كه كمال جديد از نظر مرتبهٔ وجودي بر كمال سابق فزوني و برتري داشته باشد، دليلي ندارد و تجارب بيشمار نشان ميدهد كه نهتنها حركت يكنواخت بلكه حركت نزولي و تضعفي هم وجود دارد، به اين معنا كه متحرك تدريجاً كمالات موجود را از دست بدهد يا كمالاتي را واجد شود كه برتر از كمال ازدسترفته نباشد؛ و اگر بعضي از تعريفات قابل انطباق بر چنين حركاتي نباشد، بايد آن را دليل بر عدم جامعيت آنها بهحساب آورد، و تنها تكاملي بودن هر حركت را به اين معنا ميتوان پذيرفت كه موجود متحرك به يك امر وجودي دست مييابد كه قبلاً فاقد شخص آن بوده است، هرچند قبلاً شخص ديگري مماثل و يا كاملتر از آن را داشته است، چنانكه نظير آن دربارهٔ رابطهٔ قوه و فعل گفته شد.
خلاصه
1. حركت را ميتوان براساس اختلاف انواع فاعل، به دو نوع طبيعي و ارادي تقسيم كرد.
2. مهمترين محور تقسيم حركت، بستر و مسافت آن است.
3. حركت را ميتوان از نظر تغير يا ثابت بودن سرعت، به سه قسم تقسيم كرد:
الف) حركت يكنواخت و بيشتاب؛
ب) حركت تندشونده و داراي سرعت افزاينده؛
ج) حركت كندشونده و داراي سرعت كاهنده.
4. تغير تدريجي سرعت حركت را ميتوان حركت ديگري روي حركت اول تلقي كرد كه مبدأ آن درجهٔ خاصي از سرعت، و منتهاي آن درجهٔ ديگري از آن، و بستر حركت، خود سرعت ميباشد.
5. اين اقسام سهگانه را با علم حضوري در مورد كيفيات نفساني ميتوان دريافت، و در ساير اشياء به كمك حس ميتوان اثبات كرد.
6. تكاملي دانستن هر حركت به اين معنا كه خود حركت از حيثيت حركت بودنش شدت و شتاب يابد، مستلزم انكار حركات يكنواخت و كندشونده است.
7. حركت يكنواخت و كندشونده، منافاتي با تكامل متحرك ندارد، چنانكه وقتي آهنگ سياه شدن جسمي كند هم ميشود، بالأخره بر سياهي آن افزوده ميگردد.
8. هيچيك از تعاريف حركت منافاتي با وجود حركت يكنواخت و كندشونده ندارد؛ زيرا حداكثر چيزي كه از آنها استفاده ميشود حصول كمال و فعليت جديد براي متحرك است و اين معنا در حركات يكنواخت و كندشونده هم حاصل است.
9. اما ممكن است از بعضي از تعاريف حركت چنين استنباط شود كه متحرك بايد در اثر حركت كاملتر شود، بهطوري كه موقعيت آن بعد از حركت، بر موقعيت آن قبل از حركت برتري داشته باشد.
10. براساس اين استنباط، حركت نزولي، حركتي بالعرض و نتيجهٔ حركت تكاملي موجود ديگر شمرده شده است.
11. اولاً، توأم بودن هر حركت نزولي با حركت تكاملي موجود ديگر قابلِ اثبات نيست.
12. ثانياً، تكاملي بودن حركت ديگر، موجب نفي حقيقت حركت از سيرِ نزولي نميشود، و اين سؤال باقي ميماند كه سير نزولي از نظر فلسفي چه مفهومي دارد؟
13. تكيه كردن بر بعضي از تعريفها براي نفي حركت غيرتكاملي موجه نيست، و به فرض اينكه تعاريف مزبور شامل حركت نزولي نشود، بايد صحت آنها را مورد ترديد قرار داد.
14. براي تعاريف يادشده ميتوان تفسيري را در نظر گرفت كه مستلزم نفي حركت غيرتكاملي نباشد، به اين صورت كه لازمه حركت، رسيدن متحرك به فعليت جديدي است، هرچند ملازم با از دست رفتن فعليت مساوي يا كاملتري باشد. نيز كمال بودن حركت و نتيجهٔ آن، منافاتي با از دست رفتن كمال مساوي يا برتري ندارد.
15. ولي اساساً تكيه بر مفهوم قوه و فعل يا مفهوم كمال، در تعريف حركت لزومي ندارد و بهترين تعريف آن همان «تغير تدريجي» است.
16. هر حركتي برخاسته از شعور و انگيزه نيست تا گفته شود كه اگر متحرك تكامل نيابد انگيزهاي براي حركت نخواهد داشت.
17. حتي موجود باشعور و باانگيزه هم ممكن است حركتي را به انگيزهٔ لذتي انجام دهد كه مستلزم از دست دادن كمال ارزشمندتري باشد.
18. براساس حكمت الهي ميتوان اثبات كرد كه مجموعاً حركات جهان به كمالات ارزندهتري ميانجامد، اما معناي آن تكامل يافتن هر متحرك در اثر حركت نيست.
19. تكاملي بودن هر حركت را تنها به اين معنا ميتوان پذيرفت كه در هر حركتي، شخصْ كمال (امر وجودي) جديدي تحقق مييابد، هرچند مساوي با شخص كمال سابق و يا پستتر از آن باشد.
20. شبههٔ تكاملي بودن هر حركت، در اثر تفسير نادرست براي رابطهٔ قوه و فعل نشئت گرفته است.
پرسش
1. چرا حركت را به لحاظ مقومات آن نميتوان تقسيم كرد؟
2. چه تقسيماتي را براي حركت ميتوان در نظر گرفت؟ و مهمترين آنها كدام است؟
3. اقسام حركت را برحسب تغير يا عدم تغير سرعت بيان كنيد.
4. چگونه تعاريف حركت بر حركات يكنواخت و كندشونده منطبق ميشود؟
5. دليل تكامل متحرك در اثر حركت را بيان و نقادي كنيد و توضيح دهيد كه منشأ اصلي اين شبهه چيست؟
6. قائلين به تكاملي بودن حركت چگونه حركت نزولي را توجيه كردهاند؟
7. چه اشكالاتي بر اين توجيه وارد است؟
8. تكاملي بودن هر حركت را به چه معنا ميتوان پذيرفت؟
9. انگيزهٔ حركات غيرتكاملي چيست؟
10. چرا وجود حركات غيرتكاملي منافاتي با حكمت الهي ندارد؟
درس پنجاه و هشتم
حركت در اعراض
· مقدمه
· حركت مكاني
· حركت وضعي
· حركت كيفي
· حركت كمّي
مقدمه
حركاتي كه عموم مردم ميشناسند، حركات مكاني و وضعي است، مانند حركت انتقالي زمين به دور خورشيد، و حركت وضعي آن حول محور خودش. اما فلاسفه مفهوم حركت را به هرگونه تغيير تدريجي توسعه داده و دو نوع ديگر از حركت را اثبات كردهاند: يكي حركت كيفي، مانند تغيير تدريجي حالات و كيفيات نفساني و رنگ و شكل اجسام، و ديگري حركت كمّي، مانند اينكه درخت تدريجاً رشد مييابد و بر مقدارش افزوده ميشود. بدينترتيب، حركت را برحسب مقولهاي كه به آن نسبت داده ميشود به چهار قسم تقسيم كردهاند كه همگي آنها به مقولات عرَضي نسبت داده ميشوند: حركت مكاني، حركت وضعي، حركت كيفي، و حركت كمّي.
فلاسفهٔ پيشين حركت در جوهر را جايز نميدانستهاند و تنها از بعضي از فلاسفهٔ يونان باستان سخناني نقل شده كه قابل تطبيق بر حركت در جوهر ميباشد. در ميان فلاسفهٔ اسلامي، مرحوم صدرالمتألهين حركت در جوهر را تصحيح و دلايل متعددي بر وجود آن اقامه كرد و از زمان وي مسئلهٔ حركت جوهريه در ميان فلاسفهٔ اسلامي شهرت يافت.
ما در اينجا نخست به بررسي اقسام چهارگانهٔ، حركت عرَضي ميپردازيم و سپس حركت جوهريه را بهصورت مستقلي مورد بحث قرار خواهيم داد.
حركت مكاني
چنانكه اشاره شد، محسوسترين انواع حركت، حركت مكاني است كه بستر آن مكان اجسام