خلاصه
1. حركت مكاني محسوسترين انواع حركت است و فلاسفه مقولهٔ «اَين» را مسافت آن دانستهاند، ولي بايد توجه داشت كه مفهوم «اَين» مانند ديگر مفاهيم نسبي از قبيل مفاهيم ماهوي نيست، همچنين مكان از عوارض تحليليهٔ وجود جسم بهشمار ميرود.
2. حركت مكاني را ميتوان به ارادي و غيرارادي، و حركت غيرارادي را به طبيعي و قسري تقسيم كرد. ولي فلاسفه فاعل قريب در همهٔ اين اقسام را طبيعت دانستهاند.
3. بهطور كلي ميتوان گفت حركت يا مقتضاي ذات موجودِ متحرك است و يا در اثر عامل خارجي پديد ميآيد و ناچار به عاملي منتهي ميشود كه ذاتاً اقتضاي حركت را داشته باشد، و ميتوان انرژي را مصداق اين عامل بهحساب آورد.
4. حركت وضعي در واقع همان حركت مكاني اجزاء متحرك و جابهجا شدن آنهاست و ازاينرو همهٔ احكام حركت مكاني را خواهد داشت.
5. فلاسفه حركت دَوري را مقتضاي طبيعت نميدانند، نيز فيزيكدانان حركت در غير خط مستقيم را برآيندِ چند نيرو ميشمارند.
6. حركت كيفي را ميتوان برحسب اقسام كيفيت به چهار قسم جزئي تقسيم كرد.
7. حركت در كيف نفساني قطعيترين انواع حركت بهشمار ميرود؛ زيرا با علم حضوري درك ميشود.
8. حركت در كيفيات محسوسه نيازمند به براهين تجربي است.
9. حركت در شكلهاي هندسي و كيفيت خط و سطح و حجم، تابعِ حركت وضعي و مكاني اجسام است.
10. تندشدن و كندشدن حركات را ميتوان نوعي حركت در كيفيتِ مخصوص به كميت تلقي كرد، از اين نظر كه به كميت سرعت نسبت داده ميشود.
11. حركت در كيف استعدادي، حركتي حقيقي نيست. زيرا مابازاء عيني ندارد. ولي در
صورتي كه منشأ انتزاع آن واقعاً تدريجيالتحقق باشد، ميتوان حركت در كيف استعدادي را تعبيري از حصول تدريجي آن بهحساب آورد.
12. تغيرات عدد دفعي است و حركت در آنها معنا ندارد.
13. تغيرات خطوط و سطوح تابع تغيرات حجم ميباشد.
14. اگر تغير حجم در اثر تجزيه و تركيب حاصل شود، در واقع دفعي خواهد بود، گرچه بهنظر سطحي امري تدريجي تلقي گردد.
15. اگر تغير حجم در اثر گسترش و فشردگي اجزاء و بدون انضمام جزء يا انفكاك جزئي حاصل شود، منوط به حركت مكاني اجزاء خواهد بود.
16. فلاسفه مصداق روشن حركت كمّي را رشد گياهان و جانوران دانستهاند كه بعد از حركت مكاني اجزاء جديد و تحولات كيفي آنها حاصل ميگردد. اما اثبات اينكه صورت نوعيه تدريجاً گسترش كمّي مييابد، در گرو برهان است.
پرسش
1. نظر فلاسفه را دربارهٔ انواع حركت بيان كنيد.
2. بستر و مسافت حركت مكاني را شرح دهيد.
3. عامل طبيعي چه نقشي در حركات ارادي و قسري دارد؟
4. آيا ميتوان همهٔ حركات را قسري دانست؟ چرا؟
5. نظر فلاسفه و فيزيكدانان دربارهٔ حركت دَوري چيست؟
6. حركت وضعي و بستر آن را شرح دهيد.
7. اقسام حركت كيفي را بيان كنيد.
8. حركت در كيفيت استعدادي را چگونه ميتوان تفسير كرد؟
9. حركت كمّي چيست؟ و چند صورت براي آن تصور ميشود؟
10. در چه صورت ميتوان رشد گياهان را حركت در كميت دانست؟
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
درس پنجاه و نهم
حركت در جوهر
· مقدمه
· شبههٔ منكرين حركت در جوهر
· حل شبهه
· دلايل وجود حركت در جوهر
مقدمه
چنانكه اشاره شد فلاسفهٔ پيشين، اعم از مشائي و اشراقي، حركت را ويژهٔ اعراض ميدانستهاند و نهتنها حركت در جوهر را اثبات نميكردهاند، بلكه آن را امري محال ميپنداشتهاند. از فلاسفهٔ يونان باستان هم كسي را نيافتهايم كه صريحاً حركت در جوهر را مطرح و آن را اثبات كرده باشد. تنها از هراكليتوس سخناني نقل شده كه قابل تطبيق بر حركت جوهريه است، و حداكثر به كساني از فلاسفه و متكلمين اسلامي و غيراسلامي كه قائل به آفرينش مستمر و نوبهنو بودهاند نيز ميتوان گرايش به حركت جوهريه را نسبت داد. اما كسي كه صريحاً اين مسئله را عنوان كرد و برخلاف فيلسوفان بنام جهان، شجاعانه بر اثبات آن پاي فشرد، فيلسوف عظيم اسلامي صدرالمتألهين شيرازي بود.
ما در اينجا نخست به بيان شبههٔ منكرين حركت در جوهر و حل آن ميپردازيم، سپس نظريهٔ صدرالمتألهين و دلايلي را كه وي براي اثبات آن اقامه كرده است بيان ميكنيم.
شبههٔ منكرين حركت در جوهر
سخنان كساني كه حركت در جوهر را محال ميپنداشتهاند، بر اين محور دور ميزند كه يكي از لوازم بلكه مقومات هر حركتي، وجود متحرک و بهاصطلاح موضوع حركت است، چنانكه وقتي ميگوييم كرهٔ زمين به دور خودش و به دور خورشيد ميچرخد، يا سيب از سبزي بهزردي و سرخي تحول مييابد، يا نهال درخت و نوزاد حيوان و انسان رشد و نمو ميكند، در همهٔ اين موارد ذات ثابتي داريم كه صفات و حالات آن تدريجا
دگرگون ميشود. اما اگر بگوييم خود ذات هم ثَباتي ندارد و همانگونه كه صفات و اعراض آن دگرگون ميشوند، جوهر آن هم تحول مييابد، اين دگرگوني را به چه چيزي نسبت بدهيم؟ به ديگر سخن، حركت در جوهر، حركتي بيمتحرك و صفتي بيموصوف خواهد بود، و چنين چيزي معقول نيست.
حل شبهه
خاستگاه اين شبهه، نارسايي تحليلي است كه دربارهٔ حركت انجام دادهاند و در نتيجه بعضي مانند شيخ اشراق آگاهانه، و بعضي ديگر ناخودآگاه، آن را از اعراض خارجيه بهشمار آوردهاند و ازاينرو براي آن، موضوع و موصوف عيني مستقلي را لازم دانستهاند كه در جريان حركت باقي و ثابت باشد، و حركت و دگرگوني بهعنوان عرض و صفتي به آن نسبت داده شود.
اما همچنانكه قبلاً روشن شد، حركت همان سيلان وجود جوهر و عرض است، نه عرضي در كنار ساير اعراض. به ديگر سخن، مفهوم حركت از قبيل مفاهيم ماهوي نيست، بلكه از قبيل معقولات ثانيهٔ فلسفي است، و به عبارت سوم، حركت از عوارض تحليليهٔ وجود است نه از اعراض خارجيهٔ موجودات. چنين مفهومي نياز به موضوع، بهمعنايي كه براي اعراض اثبات ميشود، ندارد و تنها ميتوان منشأ انتزاع آن را كه همان وجود سيالِ جوهري يا عرضي است، موضوع آن بهشمار آورد، بهمعنايي كه موضوع به عوارض تحليليه نسبت داده ميشود، يعني موضوعي كه وجود خارجي آن عين عارض است و انفكاك بين آنها جز در ظرف تحليل ذهن محال است.
بنابراين هنگاميكه ميگوييم: «جوهري دگرگون ميشود»، مانند آن است كه بگوييم: «رنگ سيب(ونه خودسيب)تغييرمييابد» و روشن است كه در جريان تحول رنگ، رنگ ثابتي وجود ندارد كه تحول به آن نسبت داده شود. حتي موضوع مستقلي كه بهحركات عرضي نسبت داده ميشود، به لحاظ عرض بودن است نه به لحاظ حركت بودن، و ازاينرو