پرسش
1. نظر فلاسفه را دربارهٔ انواع حركت بيان كنيد.
2. بستر و مسافت حركت مكاني را شرح دهيد.
3. عامل طبيعي چه نقشي در حركات ارادي و قسري دارد؟
4. آيا ميتوان همهٔ حركات را قسري دانست؟ چرا؟
5. نظر فلاسفه و فيزيكدانان دربارهٔ حركت دَوري چيست؟
6. حركت وضعي و بستر آن را شرح دهيد.
7. اقسام حركت كيفي را بيان كنيد.
8. حركت در كيفيت استعدادي را چگونه ميتوان تفسير كرد؟
9. حركت كمّي چيست؟ و چند صورت براي آن تصور ميشود؟
10. در چه صورت ميتوان رشد گياهان را حركت در كميت دانست؟
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
درس پنجاه و نهم
حركت در جوهر
· مقدمه
· شبههٔ منكرين حركت در جوهر
· حل شبهه
· دلايل وجود حركت در جوهر
مقدمه
چنانكه اشاره شد فلاسفهٔ پيشين، اعم از مشائي و اشراقي، حركت را ويژهٔ اعراض ميدانستهاند و نهتنها حركت در جوهر را اثبات نميكردهاند، بلكه آن را امري محال ميپنداشتهاند. از فلاسفهٔ يونان باستان هم كسي را نيافتهايم كه صريحاً حركت در جوهر را مطرح و آن را اثبات كرده باشد. تنها از هراكليتوس سخناني نقل شده كه قابل تطبيق بر حركت جوهريه است، و حداكثر به كساني از فلاسفه و متكلمين اسلامي و غيراسلامي كه قائل به آفرينش مستمر و نوبهنو بودهاند نيز ميتوان گرايش به حركت جوهريه را نسبت داد. اما كسي كه صريحاً اين مسئله را عنوان كرد و برخلاف فيلسوفان بنام جهان، شجاعانه بر اثبات آن پاي فشرد، فيلسوف عظيم اسلامي صدرالمتألهين شيرازي بود.
ما در اينجا نخست به بيان شبههٔ منكرين حركت در جوهر و حل آن ميپردازيم، سپس نظريهٔ صدرالمتألهين و دلايلي را كه وي براي اثبات آن اقامه كرده است بيان ميكنيم.
شبههٔ منكرين حركت در جوهر
سخنان كساني كه حركت در جوهر را محال ميپنداشتهاند، بر اين محور دور ميزند كه يكي از لوازم بلكه مقومات هر حركتي، وجود متحرک و بهاصطلاح موضوع حركت است، چنانكه وقتي ميگوييم كرهٔ زمين به دور خودش و به دور خورشيد ميچرخد، يا سيب از سبزي بهزردي و سرخي تحول مييابد، يا نهال درخت و نوزاد حيوان و انسان رشد و نمو ميكند، در همهٔ اين موارد ذات ثابتي داريم كه صفات و حالات آن تدريجا
دگرگون ميشود. اما اگر بگوييم خود ذات هم ثَباتي ندارد و همانگونه كه صفات و اعراض آن دگرگون ميشوند، جوهر آن هم تحول مييابد، اين دگرگوني را به چه چيزي نسبت بدهيم؟ به ديگر سخن، حركت در جوهر، حركتي بيمتحرك و صفتي بيموصوف خواهد بود، و چنين چيزي معقول نيست.
حل شبهه
خاستگاه اين شبهه، نارسايي تحليلي است كه دربارهٔ حركت انجام دادهاند و در نتيجه بعضي مانند شيخ اشراق آگاهانه، و بعضي ديگر ناخودآگاه، آن را از اعراض خارجيه بهشمار آوردهاند و ازاينرو براي آن، موضوع و موصوف عيني مستقلي را لازم دانستهاند كه در جريان حركت باقي و ثابت باشد، و حركت و دگرگوني بهعنوان عرض و صفتي به آن نسبت داده شود.
اما همچنانكه قبلاً روشن شد، حركت همان سيلان وجود جوهر و عرض است، نه عرضي در كنار ساير اعراض. به ديگر سخن، مفهوم حركت از قبيل مفاهيم ماهوي نيست، بلكه از قبيل معقولات ثانيهٔ فلسفي است، و به عبارت سوم، حركت از عوارض تحليليهٔ وجود است نه از اعراض خارجيهٔ موجودات. چنين مفهومي نياز به موضوع، بهمعنايي كه براي اعراض اثبات ميشود، ندارد و تنها ميتوان منشأ انتزاع آن را كه همان وجود سيالِ جوهري يا عرضي است، موضوع آن بهشمار آورد، بهمعنايي كه موضوع به عوارض تحليليه نسبت داده ميشود، يعني موضوعي كه وجود خارجي آن عين عارض است و انفكاك بين آنها جز در ظرف تحليل ذهن محال است.
بنابراين هنگاميكه ميگوييم: «جوهري دگرگون ميشود»، مانند آن است كه بگوييم: «رنگ سيب(ونه خودسيب)تغييرمييابد» و روشن است كه در جريان تحول رنگ، رنگ ثابتي وجود ندارد كه تحول به آن نسبت داده شود. حتي موضوع مستقلي كه بهحركات عرضي نسبت داده ميشود، به لحاظ عرض بودن است نه به لحاظ حركت بودن، و ازاينرو
اگر اعراض مورد حركت، ساكن هم باشند، نيازمند به موضوع خواهند بود، چنانكه رنگ سيب، خواه ثابت باشد و خواه در حال تغيير، نيازمند به خود سيب ميباشد.
حاصل آنكه: حركت و ثَبات دو وصف تحليلي براي وجودِ سيال و ثابت هستند و چنين اوصافي نياز به موصوف عيني مستقل از وصف ندارند و همچنانكه وصف ثَبات عرضي نيست كه در خارج عارض موجودي شود، بهگونهاي كه صرفنظر از عروض آن متصف به عدم ثَبات باشد، وصف حركت هم عرضي خارجي نيست كه بر وجود خاصي عارض شود، بهگونهاي كه صرفنظر از عروض آن متصف به ثبات و عدم حركت باشد. به تعبير اصطلاحي، عوارض تحليليه نيازي به موضوع مستقلي ندارند، بلكه وجود آنها عين وجود معروضشان ميباشد.
شايسته است در اينجا به نكتهٔ ظريفي اشاره كنيم كه بنابر اصالت وجود، بايد حركت را بهعنوان «عارض تحليلي» به وجود نسبت داد و نسبت دادنِ آن به ماهيت جوهر يا عرض، نسبتي بالعرض ميباشد.
دلايل وجود حركت در جوهر
مرحوم صدرالمتألهين براي اثبات حركت جوهريه، به سه صورت استدلال كرده است:
1. نخستين دليل وي بر حركت جوهريه از دو مقدمه تشكيل ميشود: يكي آنكه تحولات عرَضي معلول طبيعت جوهري آنهاست، و مقدمهٔ دوم آنكه علت طبيعي حركت بايد متحرك باشد. نتيجه آنكه: جوهري كه علت براي حركات عرَضي بهشمار ميرود، بايد متحرك باشد.
اما مقدمهٔ اول، همان اصل معروفي است كه در درس قبلي به آن اشاره شد، يعني فاعل قريب و بيواسطهٔ همهٔ حركات، طبيعت است و هيچ حركتي را مستقيماً نميتوان به فاعل مجرد نسبت داد.
و اما مقدمهٔ دوم به اين صورت قابل توضيح و تبيين است كه اگر علتِ قريب و
بيواسطهٔ معلول امر ثابتي باشد، نتيجهٔ آن هم امر ثابتي خواهد بود. براي تقريب به ذهن ميتوان از اين مثال بهره گرفت كه اگر چراغي در مكاني ثابت باشد، نوري كه از آن ميتابد تا شعاع خاصي را روشن ميكند، اما اگر چراغ حركت كند، روشنايي آن هم تدريجاً گسترش مييابد و به پيش ميرود. پس جريان اعراض متحرك كه در گسترهٔ زمان پيش ميروند، نشانهٔ اين است كه علت آنها همراه خود آنها جريان دارد.
ممكن است سؤال شود كه اگر طبيعت جوهري ذاتاً متحرك است، پس چرا گاهي معلولات آن كه همان اعراض باشند ساكن و بيتحرك هستند؟ و چرا نميتوان سكون اعراض را دليل بر سكون طبيعت جوهري دانست؟
از اين سؤال به اين صورت ميتوان پاسخ داد كه طبيعت جوهري علت تامهٔ حركت نيست، بلكه تأثير آن منوط به شرايط خاصي است كه با فراهم آمدن آنها حركات عرضي هم تحقق مييابد، و حركت، فعلي است كه نيازمند به فاعل طبيعي ميباشد، هرچند فاعل آن علت تامه براي انجام آن نباشد، برخلاف سكون كه امري عدمي (عدم ملكهٔ حركت) است و نميتوان آن را فعلي نيازمند به فاعل بهحساب آورد.
از سوي ديگر ممكن است سؤال شود كه قائلين به حركت جوهريه هم ناچارند حركت در جوهر را به فاعل مجردي نسبت دهند كه ثابت و غيرقابلتغير و حركت است، پس چرا استناد حركات عرَضي را به جوهر ثابت صحيح نميدانند؟
پاسخ اين است كه حركت جوهريه عين وجود جوهر است و تنها نيازمند به فاعل الهي و هستيبخش ميباشد و ايجاد جوهر عيناً همان ايجاد حركت جوهري است، ولي ايجاد جوهر عين ايجاد اعراض و حركات عرضي نيست و بههمين جهت است كه به طبيعتِ جوهري نسبت داده ميشود و فعلي براي آن بهشمار ميرود و چنين فعلي است كه احتياج به فاعل طبيعي دارد و تغير آن نشانهٔ تغير فاعل ميباشد.
اما دربارهٔ اين دليل اشكال دقيق ديگري را ميتوان مطرح كرد كه پاسخ به آن به آسانيِ پاسخ به دو اشكال قبلي نيست، و آن اين است كه حركت ـ همچنانكه خود صدرالمتألهين