اين مسئله اقامه كردهاند. ولي گاهي فلاسفه و منطقيّين واژهٔ «برهان» را به «برهان لمّي» اختصاص ميدهند. بنابراين ممكن است منظور كساني كه اقامهٔ برهان بر وجود خداي متعالي را صحيح ندانستهاند اين باشد كه برهان لمّي براي اين مطلب وجود ندارد؛ زيرا برهان لمّي بر چيزي اقامه ميشود كه علت معلومي داشته باشد و از راه علم به علت، وجود معلول را اثبات كنند، ولي وجود خداي متعالي، معلول علتي نيست تا بتوان از راه علم به علت، آن را اثبات كرد و شاهد اين توجيه آن است كه در كتابشفاءميگويد:و لا برهان عليه لانّه لا علّهٔ لهو ممكن است منظور از نفي برهان بر وجود خداي متعالي اين باشد كه هيچ برهاني نميتواند ما را به وجود عيني و شخصي خداي متعالي رهنمون شود و نهايت چيزي كه از براهين بهدست ميآيد، عناويني كلي از قبيل «واجبالوجود» و «علهٔ العلل» و مانند آنهاست، و چنانكه در مقدمهٔ درس يادآور شديم، شناخت شخصي مجردات، جز از راه علم حضوري امكان ندارد.
وجه سومي را نيز ميتوان ذكر كرد، و آن اين است كه مفاد براهيني كه براي وجود خداي متعالي اقامه ميشود اين است كه آفريدگان، آفريدگاري دارند، يا موجودات معلول، علهٔ العللي دارند، يا موجودات ممكنالوجود، نيازمند به واجبالوجود هستند. پس اين براهين، بالاصاله محمولاتي را براي مخلوقات اثبات ميكنند، نه اينكه مستقيماً وجود خالق و واجبالوجود را اثبات نمايند. اين توجيه با سخن كساني سازگارتر است كه چنين تعبير كردهاند:الواجبالوجود لا برهان عليه بالذات بل بالعرض.
برهان لمّي و انّي
با توجه به توجيه اول، سؤالي مطرح ميشود كه اگر برهان لمّي بر وجود خداي متعالي اقامه نميشود، پس چگونه بعضي از براهين اين مسئله «برهان لمّي» تلقي شده است؟ و آيا لمّي نبودن برهان، زياني به اعتبار آن نميزند؟
پاسخ وافي و مشروح به اين سؤال نيازمند به تحقيق دربارهٔ اقسام برهان است كه
پرداختن به آن، ما را از مقصدي كه در اين مبحث داريم دور ميكند. آنچه به اختصار در اينجا ميتوانيم بگوييم اين است كه اگر برهان لمّي را بهصورت زير تعريف كنيم، نهتنها در ساير مباحث فلسفي، بلكه براي وجود خداي متعالي هم ميتوان برهان لمّي اقامه كرد، و آن اين است:
برهان لمّي برهاني است كه حدوسط آن، علت براي اتصاف موضوع نتيجه به محمول آن باشد، خواه علت براي خود محمول هم باشد يا نباشد، و خواه علت خارجي و حقيقي باشد يا علت تحليلي و عقلي.
طبق اين تعريف، اگر حدوسط برهان، مفهومي از قبيل امكان و فقر وجودي و مانند آنها باشد، ميتوان آن را برهان لمّي تلقي كرد؛ زيرا به قول فلاسفه «علت احتياج معلول به علت، امكان ماهوي يا فقر وجودي است»،[1]پس اثبات واجبالوجود براي ممكنات، بهوسيلهٔ چيزي انجام گرفته است كه بهحسب تحليل عقلي، علت احتياج آنها به واجبالوجود ميباشد.
حاصل آنكه: هرچند ذات واجبالوجود معلول هيچ علتي نيست، اما اتصاف ممكنات به داشتن واجبالوجود، معلول امكان ماهوي يا فقر وجودي آنهاست و چنانكه اشاره شد مفاد براهين اين مسئله هم همين است.
اما اگر كسي در برهان لمّي شرط كند كه حدوسط بايد علت خارجي و حقيقي باشد، نهتنها در مورد واجبالوجود، بلكه در بيشتر مسائل فلسفي چنين برهاني يافت نميشود.
به هر حال، براهين فلسفي كه براساس تلازم عقلي بين حدود برهان اقامه ميشود، خواه برهان لمّي ناميده شود و خواه برهان انّي، از ارزش منطقي كافي برخوردار است، و «انّي» ناميدن آن ضرري به اعتبار و ارزش آنها نميزند. بلكه ميتوان گفت كه هر برهان لمّي، متضمن يك برهان انّي است كه كبراي آن را «محال بودن انفكاك معلول از علت تامه» تشكيل ميدهد (دقت شود).
[1]ر.ك: درس سى و دوم.
خلاصه
1. معنايي كه عموم مردم از واژهٔ «خدا» ميفهمند، صفت فعلي «آفريدگار» است.
2. فلاسفه واژهٔ «واجبالوجود» را از اين جهت برگزيدهاند كه دلالت بر ذات مقدس الهي نمايد.
3. «اللّه» عَلَم شخصي است كه دلالت بر وجود عيني خداي متعالي ميكند، ولي شناختن معناي حقيقي اَعلام شخصي، متوقف بر شناخت عيني مسمي است، كه راه آن در مورد مجردات منحصر به علم حضوري است و چنين علمي از راه براهين فلسفي حاصل نميشود.
4. موضوع علم خداشناسي، خداي متعالي است و بحث دربارهٔ وجود وي از مبادي اين علم بهشمار ميرود.
5. براي فطري بودن شناخت خدا، دو معنا را ميتوان در نظر گرفت: يكي شناختِ حضوري كه مرتبهاي از آن براي هر انساني حاصل است، و ديگري شناخت حصولي قريب به بداهت كه با استدلال ساده براي همه ميسر است.
6. ممكن است منظور كساني كه برهان بر واجبالوجود را نفي كردهاند، نفي برهان لمّي باشد.
7. احتمال ديگر اين است كه منظور ايشان، نفي برهان بر وجود عيني و شخصي خداي متعالي باشد.
8. احتمال سوم اين است كه منظورشان نفي برهان بالاصاله و بالذات بر وجود خداي متعالي باشد.
9. برهان لمّي را بهصورتي ميتوان تعريف كرد كه در مورد خداي متعالي هم قابلِ اقامه باشد و آن اين است: برهاني كه حدوسط آن علت عيني يا تحليلي براي اتصاف موضوع به محمول باشد.
10. انّي بودن برهاني كه براساس تلازم عقلي بين حدود قياس تشكيل ميشود (برهان انّ مطلق)، ضرري به اعتبار آن نميزند، بلكه ميتوان گفت كه براهين لمّي هم متضمن چنين برهاني هستند.
پرسش
1. معنايي كه عموم مردم از واژهٔ «خدا» ميفهمند چيست؟
2. چرا فلاسفه واژهٔ «واجبالوجود» را انتخاب كردهاند؟
3. امتياز اسم شريف «اللّه» كدام است؟ و چرا اين اسم موضوع مباحث فلسفي و كلامي دربارهٔ خداي متعالي قرار نگرفته است؟
4. موضوع علم خداشناسي چيست؟ و كجا اثبات ميشود؟
5. معناي واژهٔ «فطري» و ويژگيهاي امور فطري را شرح دهيد.
6. فطريات انسان كداماند؟
7. خداشناسي را به چه معنا ميتوان فطري دانست؟ و آيا لازمهٔ فطري بودنِ آن، بينيازي از استدلال است؟
8. نفي برهان از واجبالوجود به چه معنا صحيح است؟
9. برهان لمّي به چه معنا درمورد واجبالوجود جاري، و به چه معنا جاري نيست؟
10. آيا انّي بودن براهين فلسفي، نشانهٔ كماعتباري آنهاست؟ چرا؟
درس شصت و دوم
اثبات واجبالوجود
· مقدمه
· برهان اول: برهان امكان
· برهان دوم: برهان شيخالرئيس
· برهان سوم: برهان صدرالمتألهين
مقدمه
دلايلي كه براي اثبات وجود خداي متعالي اقامه شده فراوان و داراي اسلوبهاي گوناگوني است. بهطور كلي ميتوان آنها را به سه دسته تقسيم كرد:
دستهٔ اول، دلايلي است كه از راه مشاهدهٔ آثار و آيات الهي در جهان اقامه ميشود، مانند دليل نظم و عنايت كه از راه انسجام و همبستگي و تناسب پديدهها، وجود طرح و هدف و تدبير حكيمانه، كشف، و ناظم حكيم و مدبر عليم براي جهان اثبات ميگردد. اين دلايل در عين حال كه روشن و دلنشين و خرسندكننده است، پاسخگوي همهٔ شبهات و وساوس نيست، و در واقع بيشتر نقش بيدار كردن فطرت و به آگاهي آوردن معرفت فطري را ايفا ميكند.
دسته دوم، دلايلي است كه از راه نيازمندي جهان، وجود آفريدگار بينياز را اثبات ميكند، مانند برهان حدوث كه از راه مسبوق بودن پديدهها به عدم و نيستي، نيازمندي ذاتي آنها اثبات ميشود و سپس به كمك ابطال دور و تسلسل، آفرينندهٔ بينياز، اثبات ميگردد، يا برهان حركت كه از راه نيازمندي حركت به محرك، و محال بودن تسلسل محركات تا بينهايت، وجود خدا بهعنوان نخستين پديدآورندهٔ حركت در جهان اثبات ميشود، يا دلايلي كه از راه ابداعي بودن نفوس و صور جوهريه و عدم امكان صدور آنها از فاعلهاي طبيعي و مادي، وجودِ علت هستيبخش و بينياز اثبات ميگردد. اين دلايل نيز كمابيش نيازمند به مقدمات حسي و تجربي ميباشد.
دستهٔ سوم، دلايل فلسفي خالص است كه از مقدمات عقلي محض تشكيل ميشود،
مانند برهان امكان و برهان صديقين. اين دسته از براهين ويژگيهاي خاصي دارند: نخست آنكه نيازي به مقدمات حسي و تجربي ندارند، دوم آنكه شبهات و وساوسي كه در پيرامون ديگر دلايل مطرح ميشود به اينها راه نمييابد و به ديگر سخن، از اعتبار منطقي بيشتري برخوردار است، و سوم آنكه مقدمات اين براهين كمابيش مورد حاجت در ديگر استدلالات نيز هست، مثلاً هنگامي كه ناظم و مدبر حكيم يا محدث يا محرك اول اثبات شد، بايد براي بينيازي ذاتي و واجبالوجود بودن او، از مقدماتي استفاده كرد كه در براهين دستهٔ سوم مورد استفاده قرار ميگيرند.
با اين همه، ساير دلايل مزيتي دارند كه دستهٔ سوم فاقد آن است، و آن عبارت است از اينكه براهين دستهٔ سوم تنها موجودي را بهعنوان واجبالوجود اثبات ميكند و اثبات علم و قدرت و حكمت و حتي جسم نبودن و مغايرت او با عالم مادي، نيازمند به براهين ديگري است.
ما در اينجا تنها به ذكر بعضي از براهين دستهٔ سوم بسنده ميكنيم و نخست به اثبات واجبالوجود و سپس به بيان صفات وي ميپردازيم:
برهان اول
يكي از براهين معروف فلسفي براي اثبات واجبالوجود، برهاني است كه بهنام «برهان امكان» يا «برهان امكان و وجوب» ناميده ميشود و از چهار مقدمه تشكيل مييابد:
1. هيچ ممكنالوجودي ذاتاً ضرورت وجود ندارد، يعني هنگامي كه عقل ماهيتش را در نظر ميگيرد، آن را نسبت به وجود و عدم يكسان ميبيند و صرفنظر از وجود علت، ضرورتي براي وجود آن نميبيند.
اين مقدمه بديهي و بينياز از اثبات است؛ زيرا محمول آن از تحليل مفهوم موضوع بهدست ميآيد و فرض ممكنالوجود بودن، عيناً فرض نداشتن ضرورتِ وجود است؛
2. هيچ موجودي بدون وصف ضرورت تحقق نمييابد، يعني تا هنگامي كه همهٔ