خلاصه
1. معنايي كه عموم مردم از واژهٔ «خدا» ميفهمند، صفت فعلي «آفريدگار» است.
2. فلاسفه واژهٔ «واجبالوجود» را از اين جهت برگزيدهاند كه دلالت بر ذات مقدس الهي نمايد.
3. «اللّه» عَلَم شخصي است كه دلالت بر وجود عيني خداي متعالي ميكند، ولي شناختن معناي حقيقي اَعلام شخصي، متوقف بر شناخت عيني مسمي است، كه راه آن در مورد مجردات منحصر به علم حضوري است و چنين علمي از راه براهين فلسفي حاصل نميشود.
4. موضوع علم خداشناسي، خداي متعالي است و بحث دربارهٔ وجود وي از مبادي اين علم بهشمار ميرود.
5. براي فطري بودن شناخت خدا، دو معنا را ميتوان در نظر گرفت: يكي شناختِ حضوري كه مرتبهاي از آن براي هر انساني حاصل است، و ديگري شناخت حصولي قريب به بداهت كه با استدلال ساده براي همه ميسر است.
6. ممكن است منظور كساني كه برهان بر واجبالوجود را نفي كردهاند، نفي برهان لمّي باشد.
7. احتمال ديگر اين است كه منظور ايشان، نفي برهان بر وجود عيني و شخصي خداي متعالي باشد.
8. احتمال سوم اين است كه منظورشان نفي برهان بالاصاله و بالذات بر وجود خداي متعالي باشد.
9. برهان لمّي را بهصورتي ميتوان تعريف كرد كه در مورد خداي متعالي هم قابلِ اقامه باشد و آن اين است: برهاني كه حدوسط آن علت عيني يا تحليلي براي اتصاف موضوع به محمول باشد.
10. انّي بودن برهاني كه براساس تلازم عقلي بين حدود قياس تشكيل ميشود (برهان انّ مطلق)، ضرري به اعتبار آن نميزند، بلكه ميتوان گفت كه براهين لمّي هم متضمن چنين برهاني هستند.
پرسش
1. معنايي كه عموم مردم از واژهٔ «خدا» ميفهمند چيست؟
2. چرا فلاسفه واژهٔ «واجبالوجود» را انتخاب كردهاند؟
3. امتياز اسم شريف «اللّه» كدام است؟ و چرا اين اسم موضوع مباحث فلسفي و كلامي دربارهٔ خداي متعالي قرار نگرفته است؟
4. موضوع علم خداشناسي چيست؟ و كجا اثبات ميشود؟
5. معناي واژهٔ «فطري» و ويژگيهاي امور فطري را شرح دهيد.
6. فطريات انسان كداماند؟
7. خداشناسي را به چه معنا ميتوان فطري دانست؟ و آيا لازمهٔ فطري بودنِ آن، بينيازي از استدلال است؟
8. نفي برهان از واجبالوجود به چه معنا صحيح است؟
9. برهان لمّي به چه معنا درمورد واجبالوجود جاري، و به چه معنا جاري نيست؟
10. آيا انّي بودن براهين فلسفي، نشانهٔ كماعتباري آنهاست؟ چرا؟
درس شصت و دوم
اثبات واجبالوجود
· مقدمه
· برهان اول: برهان امكان
· برهان دوم: برهان شيخالرئيس
· برهان سوم: برهان صدرالمتألهين
مقدمه
دلايلي كه براي اثبات وجود خداي متعالي اقامه شده فراوان و داراي اسلوبهاي گوناگوني است. بهطور كلي ميتوان آنها را به سه دسته تقسيم كرد:
دستهٔ اول، دلايلي است كه از راه مشاهدهٔ آثار و آيات الهي در جهان اقامه ميشود، مانند دليل نظم و عنايت كه از راه انسجام و همبستگي و تناسب پديدهها، وجود طرح و هدف و تدبير حكيمانه، كشف، و ناظم حكيم و مدبر عليم براي جهان اثبات ميگردد. اين دلايل در عين حال كه روشن و دلنشين و خرسندكننده است، پاسخگوي همهٔ شبهات و وساوس نيست، و در واقع بيشتر نقش بيدار كردن فطرت و به آگاهي آوردن معرفت فطري را ايفا ميكند.
دسته دوم، دلايلي است كه از راه نيازمندي جهان، وجود آفريدگار بينياز را اثبات ميكند، مانند برهان حدوث كه از راه مسبوق بودن پديدهها به عدم و نيستي، نيازمندي ذاتي آنها اثبات ميشود و سپس به كمك ابطال دور و تسلسل، آفرينندهٔ بينياز، اثبات ميگردد، يا برهان حركت كه از راه نيازمندي حركت به محرك، و محال بودن تسلسل محركات تا بينهايت، وجود خدا بهعنوان نخستين پديدآورندهٔ حركت در جهان اثبات ميشود، يا دلايلي كه از راه ابداعي بودن نفوس و صور جوهريه و عدم امكان صدور آنها از فاعلهاي طبيعي و مادي، وجودِ علت هستيبخش و بينياز اثبات ميگردد. اين دلايل نيز كمابيش نيازمند به مقدمات حسي و تجربي ميباشد.
دستهٔ سوم، دلايل فلسفي خالص است كه از مقدمات عقلي محض تشكيل ميشود،
مانند برهان امكان و برهان صديقين. اين دسته از براهين ويژگيهاي خاصي دارند: نخست آنكه نيازي به مقدمات حسي و تجربي ندارند، دوم آنكه شبهات و وساوسي كه در پيرامون ديگر دلايل مطرح ميشود به اينها راه نمييابد و به ديگر سخن، از اعتبار منطقي بيشتري برخوردار است، و سوم آنكه مقدمات اين براهين كمابيش مورد حاجت در ديگر استدلالات نيز هست، مثلاً هنگامي كه ناظم و مدبر حكيم يا محدث يا محرك اول اثبات شد، بايد براي بينيازي ذاتي و واجبالوجود بودن او، از مقدماتي استفاده كرد كه در براهين دستهٔ سوم مورد استفاده قرار ميگيرند.
با اين همه، ساير دلايل مزيتي دارند كه دستهٔ سوم فاقد آن است، و آن عبارت است از اينكه براهين دستهٔ سوم تنها موجودي را بهعنوان واجبالوجود اثبات ميكند و اثبات علم و قدرت و حكمت و حتي جسم نبودن و مغايرت او با عالم مادي، نيازمند به براهين ديگري است.
ما در اينجا تنها به ذكر بعضي از براهين دستهٔ سوم بسنده ميكنيم و نخست به اثبات واجبالوجود و سپس به بيان صفات وي ميپردازيم:
برهان اول
يكي از براهين معروف فلسفي براي اثبات واجبالوجود، برهاني است كه بهنام «برهان امكان» يا «برهان امكان و وجوب» ناميده ميشود و از چهار مقدمه تشكيل مييابد:
1. هيچ ممكنالوجودي ذاتاً ضرورت وجود ندارد، يعني هنگامي كه عقل ماهيتش را در نظر ميگيرد، آن را نسبت به وجود و عدم يكسان ميبيند و صرفنظر از وجود علت، ضرورتي براي وجود آن نميبيند.
اين مقدمه بديهي و بينياز از اثبات است؛ زيرا محمول آن از تحليل مفهوم موضوع بهدست ميآيد و فرض ممكنالوجود بودن، عيناً فرض نداشتن ضرورتِ وجود است؛
2. هيچ موجودي بدون وصف ضرورت تحقق نمييابد، يعني تا هنگامي كه همهٔ
راههاي عدم به روي آن مسدود نشود بهوجود نميآيد، و به قول فلاسفه «الشيء مالم يجب لم يوجد». به ديگر سخن، موجود يا ذاتاً واجبالوجود است و خودبهخود ضرورت وجود دارد، و يا ممكنالوجود است، و چنين موجودي تنها در صورتي تحقق مييابد كه علتي آن را «ايجاب» كند و وجود آن را به سرحد ضرورت برساند، يعني بهگونهاي شود كه امكانِ عدم نداشته باشد. اين مقدمه هم يقيني و غيرقابلتشكيك است؛
3. هنگامي كه وصف ضرورت مقتضاي ذات موجودي نبود، ناچار از ناحيهٔ موجود ديگري به آن ميرسد، يعني علت تامه، وجود معلول را «ضروري بالغير» ميسازد.
اين مقدمه نيز بديهي و غيرقابلترديد است؛ زيرا هر وصفي از دو حال خارج نيست: يا بالذات است و يا بالغير، و هنگامي كه بالذات نبود، ناچار بالغير خواهد بود. پس وصف ضرورت هم كه لازمهٔ هر وجودي است، اگر بالذات نباشد، ناچار در پرتو موجود ديگري حاصل ميشود كه آن را «علت» مينامند؛
4. دور و تسلسل در علل محال است. اين مقدمه هم يقيني است و در درس سي و هفتم بيان گرديد.
با توجه به اين مقدمات، برهان امكان به اين صورت تقرير ميشود: موجودات جهان همگي با وصف ضرورت بالغير موجود ميشوند؛ زيرا از يك سوي ممكنالوجود هستند و ذاتاً وصف ضرورت را ندارند (مقدمهٔ اول)، و از سوي ديگر، هيچ موجودي بدون وصف ضرورت تحقق نمييابد (مقدمهٔ دوم)، پس ناچار داراي ضرورت بالغير ميباشند و وجود هريك از آنها بهوسيلهٔ علتي «ايجاب» ميشود (مقدمهٔ سوم).
اكنون اگر فرض كنيم كه وجود آنها بهوسيلهٔ يكديگر ضرورت مييابد، لازمهاش دور در علل است، و اگر فرض كنيم كه سلسلهٔ علل تا بينهايت پيش ميرود، لازمهاش تسلسل در علل است، و هردوي آنها باطل و محال ميباشد (مقدمهٔ چهارم)، پس ناچار بايد بپذيريم كه در رأس سلسلهٔ علتها موجودي است كه خودبهخود ضرورت وجود دارد، يعني «واجبالوجود» است.
اين برهان را بهصورت ديگري نيز ميتوان تقرير كرد كه نيازي به مقدمهٔ چهارم (ابطال دور و تسلسل) نداشته باشد، و آن اين است: مجموعهٔ ممكنات به هر صورت فرض شود، بدون وجود واجبالوجود بالذات ضرورتي در آنها تحقق نمييابد، و در نتيجه هيچ يك از آنها موجود نميشود؛ زيرا هيچكدام از آنها خودبهخود داراي ضرورتي نيستند تا ديگري در پرتو آن ضرورت يابد. به ديگر سخن، ضرورت وجود در هر ممكنالوجودي ضرورت عاريتي است و تا ضرورت بالذاتي نباشد، جايي براي ضرورتهاي عاريتي نخواهد بود.
نيز ميتوان آن را بهصورت فشردهاي تقرير كرد: موجود يا واجبالوجود بالذات است و يا واجبالوجود بالغير، و هر واجبالوجود بالغيري ناچار منتهي به واجبالوجود بالذات ميشود «كل ما بالغير ينتهي الي ما بالذات»، پس واجبالوجود بالذات ثابت ميشود.
برهان دوم
برهان دوم برهاني است قريبالمأخذ به برهان اول كه از سه مقدمه تشكيل مييابد:
1. موجودات اين جهان ممكنالوجود هستند و ذاتاً اقتضايي نسبت به وجود ندارند؛ زيرا اگر يكي از آنها واجبالوجود باشد، مطلوب ثابت خواهد بود.
اين مقدمه نظير مقدمهٔ اول در برهان سابق است، با اين فرق ظريف كه در برهان سابق تكيه بر ضرورت وجود و نفي آن از ممكنات بود، و در اينجا تكيه بر خود وجود است؛
2. هر ممكنالوجودي براي موجود شدن نيازمند به علتي است كه آن را بهوجود بياورد. اين مقدمه، عبارت ديگري از نيازمندي هر معلولي به علت فاعلي است كه در مبحث علت و معلول به اثبات رسيد و نظير مقدمهٔ سوم در برهان سابق است با همان فرق كه اشاره شد؛
3. دور و تسلسل در علل محال است. اين مقدمه عيناً همان مقدمهٔ چهارم در برهان سابق است.