بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 102

شد و جنگ بر پا گرديد خداى تعالى مدد غيبى فرو فرستاد تا آنجا كه بالهاى خود را بالاى سر حسين گشودند سپس حضرتش را مخيّر كردند كه بر دشمنانش پيروز گردد و يا خداوند را ملاقات نمايد و آن حضرت ملاقات خداوند را برگزيد، اين روايت را ابو طاهر محمّد بن الحسين نرسى در كتاب معالم الدّين روايت كرده است.

راوى گفت: سپس حسين7فرياد بر آورد آيا دادرسى نيست كه براى رضاى خدا بداد ما برسد؟ آيا دفاع‌كننده‌اى نيست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ راوى گفت: چون حسين7اين دادخواست را نمود حرّ بن يزيد روى بعمر بن سعد آورده و گفت: راستى با اين مرد خواهى جنگيد؟

گفت آرى بخدا، جنگى كه آسانترين مراحلش آن باشد كه سرها از بدن‌ها بپرد و دست‌ها از پيكرها بيفتد گويد: پس حرّ از نزد عمر بن سعد گذشت و در جايى نزديك سربازانش ايستاد و لرزه بر اندامش افتاده بود،


صفحه 103

مهاجرين اوس او را گفت: بخدا قسم كه من در كار تو در مانده‌ام چه اگر از من پرسش مى‌شد دلاورترين افراد اهل كوفه كيست؟ من جز تو نامى از ديگرى نميبردم اين چه حالتى است كه در تو مى‌بينم؟ گفت: بخدا كه خود را بر سر دو راهى بهشت و دوزخ مى‌بينم و بخدا قسم بجز راه بهشت نخواهم رفت هر چند پاره پاره شوم و پيكرم بآتش بسوزد اين بگفت و ركاب بر اسب زد و متوجّه بسوى حسين گرديد در حالى كه دست بر سر خود گذاشته و عرض ميكرد: بار الها بسوى تو بازگشتم توبه‌ام را بپذير كه من دلهاى دوستان تو و فرزندان دختر پيغمبر تو را لرزاندم پس بآن حضرت عرض كرد: فدايت شوم من همانم كه بهمراه تو بودم و نگذاشتم تو باز گردى و كار را بر تو تنگ گرفتم ولى گمان نمى‌بردم كه اين مردم كار را با تو تا باين حدّ خواهند رساند و من اكنون بسوى خدا بازگشته‌ام آيا توبه مرا پذيرفته مى‌بينى؟ حسين7فرمود: آرى خداوند توبه تو را مى‌پذيرد از اسب پياده بشو، عرض كرد: حالى سواره بودنم بهتر است تا


صفحه 104

پياده شدن و پايان كارم به پياده شدن ميانجامد سپس گفت: چون من نخستين كس بودم كه سر راه بر تو گرفتم اجازه بفرما تا اوّلين شهيد راه تو من باشم شايد فرداى قيامت از افرادى باشم كه با جدّت محمّد مصافحه مى‌كنند.

(سخنى از صاحب كتاب) مقصود حرّ از اوّلين شهيد راه حسين اوّلين شهيد از آن دم به بعد بود و گر نه چنانچه گفته شده پيش از او نيز چند نفرى شهيد شدند.

بارى حسين7بحرّ اجازه فرمود، حرّ جنگ نمايانى كرد تا آنكه عدّه‌اى از دلاوران و قهرمانان دشمن را كشت سپس شربت شهادت نوشيد پيكرش را نزد حسين7آوردند حسين7با دست خود گردو غبار از صورت حرّ پاك ميكرد و ميفرمود هم چنان كه مادرت تو را ناميد واقعا تو آزاد مردى آزاد در دنيا و آخرت.

راوى گفت: برير بن خضير كه مردى بود عابد و زاهد بميدان آمد و يزيد بن مغفّل براى مبارزه با او از لشكر مخالف بيرون شد رأى‌


صفحه 105

هر دو بر آن شد كه مباهله كنند و از خداوند بخواهند كه هر يك از آن دو كه بر حق است آن را كه بر باطل است بكشد و با هم در آويختند و برير او را كشت و بعد از آن آنقدر بجنگ ادامه داد كه شربت شهادت نوشيد رضوان اللَّه عليه.

راوى گفت: وهب بن جناح كلبى بميدان شد جلادتى نيكو از خود نشان داد و جنگ نمايانى كرد همسر و مادر وهب نيز بهمراهش در كربلا بودند وهب پس از جنگى كه كرد بسوى مادر و همسرش بازگشت و بما در گفت: مادر جان از من راضى شدى؟ مادر گفت: از تو راضى نشوم تا آنگاه كه در مقابل حسين كشته شوى، همسرش گفت: وهب، تو را بخدا مرا بفراقت مبتلا مكن مادرش گفت: پسرم گوش بحرف همسرت مده و بميدان باز گرد و در پيشروى پسر دختر پيغمبرت جنگ كن تا


صفحه 106

روز قيامت از شفاعت جدّش بهره‌مند گردى، وهب بازگشت و آنقدر جنگ كرد تا دستهايش بريده شد همسرش عمود خيمه را بدست گرفت و رو سوى او آمد و ميگفت: پدر و مادرم بقربانت در يارى پاكان يعنى حرم رسول خدا جنگ را ادامه بده، وهب رو بهمسرش آمد تا او را بخيمه زنان باز گرداند زن دست انداخت و دامن وهب را بگرفت و گفت: هرگز باز نميگردم تا با تو كشته شوم حسين7كه اين منظره بديد فرمود: خداوند بشما در عوض اين يارى كه از اهل بيت من ميكنيد پاداش نيكو عطا فرمايد خدايت رحمت كند اى زن بر گرد به نزد زنان حرم، زن كه اين دستور از حضرت دريافت بخيمه بازگشت و كلبى مشغول جنگ شد تا بدرجه رفيعه شهادت رسيد رضوان اللَّه عليه.

سپس مسلم بن عوسجه بميدان شد در مبارزه با دشمن پايدارى كرد و بر هول و هراس جنگ، شكيبائى نمود تا آنگاه كه از پاى در آمد هنوز نيمه جانى در بدنش بود كه حسين7باتّفاق حبيب بن مظاهر بالينش آمد و فرمود: رحمت خدا بر تو باد اى مسلم فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر و ما بدّلوا تبديلا (اشاره باينكه تو از جوانمردانى‌


صفحه 107

بودى كه براستى با خدا پيمان بستند بعضى از آنان جان سپردند و بعضى ديگر در انتظار جانبازى هستند) حبيب در كنار مسلم نشست و گفت:

مسلم، براى من بسى دشوار است كه جان كندن تو را مى‌بينم ولى مژده باد تو را كه بهشتى هستى، مسلم با ناله‌اى كه حكايت از آخرين دقايق زندگى‌اش ميكرد گفت: خداوند شادكامت كند، سپس حبيب بمسلم گفت:

اگر نه اين بود كه من نيز بدنبال تو خواهم آمد دوست داشتم كه آنچه در دل داشتى بمن وصيّت ميكردى تا انجام‌اش دهم، مسلم ضمن اينكه اشاره بحسين ميكرد گفت: وصيّتم در باره اين حضرت است كه در يارى‌اش تا سر حدّ جانبازى فداكارى كنى، حبيب گفت: بر ديده منّت دارم سپس روان پاك مسلم از بدنش بيرون شد رضوان اللَّه عليه.

پس از مسلم عمرو بن قرطه انصارى از خيمه‌ها بدر آمد و از حسين اجازه خواست حسين7اجازه‌اش داد، عاشقانه جنگيد و در خدمت سلطان آسمانها بسيار كوشيد تا از سربازان ابن زياد فراوان بكشت اين‌


صفحه 108

قهرمان رشيد هم جنگ ميكرد و هم سنگر دفاعى را داشت هر تيرى كه بسوى حسين پرتاب ميشد دست خود را سپر ميكرد و هر شمشيرى كه بطرف حسين مى‌آمد بجان خودش ميخريد تا در اثر زيادى زخم تاب و توانش نماند روى بجانب حسين كرد و گفت: اى پسر پيغمبر وفا دارى كردم؟

فرمود: آرى و چون تو پيش از من به بهشت ميروى سلام مرا برسول خدا ابلاغ كن و بعرض برسان كه من نيز بدنبال تو مى‌آيم پس آنقدر جنگ كرد تا شهيد شد رضوان اللَّه عليه.

سپس جون كه ابى ذرّاش از برده‌گى آزادش نموده و غلام سياه چهره‌اى بود بيرون شد حسين او را فرمود: من بتو اجازه ميدهم تا سر خويش گيرى كه انگيزه تو در دنباله روى ما سلامتى بود و نبايد در راه ما گرفتار گردى عرض كرد: اى پسر پيغمبر، من در روز خوشى كاسه ليس شما خاندان باشم و در روز سختى دست از يارى شما بردارم؟ بخدا قسم من خود آگاهم كه بدبو و پست فطرت و سياه چهره‌ام ولى چطور ممكن است كه تو بخل‌


صفحه 109

بورزى از اينكه من بهشتى شوم و خوشبو و شرافتمند و رو سفيد گردم؟

نه بخدا دست از شما خاندان بر ندارم تا اين خون سياه من با خونهاى شما آميخته گردد سپس جنگ كرد تا شهيد شد رضوان اللَّه عليه.

راوى گفت: سپس عمرو بن خالد صيداوى پيش آمد و عرض كرد يا ابا عبد اللَّه فدايت شوم من تصميم گرفته‌ام كه بيارانت به پيوندم و خوش ندارم بمانم و تو را تنها در ميان زن و بچه‌ات به بينم حسين7باو فرمود:

پيشرو باش كه ما نيز ساعتى بعد بتو خواهيم رسيد پس قدم پيش نهاد و جنگ نمود تا شهيد شد رضوان اللَّه عليه.

راوى گفت: حنظلة بن اسعد شامى آمد و در مقابل حسين ايستاد و تيرها و نيزه‌ها و شمشيرهائى را كه رو به حسين مى‌آمد سپروار بر صورت و سينه خويش ميخريد و بآواز بلند آياتى از قرآن مجيد را تلاوت ميكرد (و آيات شريفه شامل اندرزهائى است كه مؤمن آل فرعون بفرعونيان‌