بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 24

كرد و او را از پليدى گناه پاك نخواهد ساخت و شكنجه دردناكى براى او آماده است.

راوى گفت: چون صبح دميد حسين7از خانه خويش بيرون آمد تاخير تازه‌اى بشنود. مروان را ديد، مروان عرض كرد: يا ابا عبد اللَّه من خير خواه تو هستم مرا اطاعت كن تا نجات يابى! حسين7فرمود:

خير خواهى تو چيست؟ بگو تا بشنوم، مروان گفت من بتو ميگويم كه بيزيد بن معاويه بيعت كنى كه هم بنفع دين تو است و هم بسود دنيايت حسين7فرمود: انّا للَّه و انّا اليه راجعون، چه مصيبتى بالاتر از اين كه مسلمانان بسرپرستى هم‌چون يزيد دچار شدند پس بايد با اسلام وداع نمود كه از من جدّم رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم شنيدم كه ميفرمود: خلافت بر فرزندان ابى سفيان حرام است، گفتگو ميان حسين و مروان بطول انجاميد، تا آنجا كه مروان با حالتى بر آشفته و خشمگين بازگشت.


صفحه 25

مؤلّف اين كتاب: علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن طاوس گويد:

آنچه پس از تحقيق و بررسى نزد ما روشن است اين است كه حسين7ميدانست كه عاقبت كارش بكجا منتهى مى‌شود و وظيفه‌اش همان بود كه با كمال اطمينان خاطر انجام داد، جماعتى كه من در كتاب (غياث سلطان الورى لسكّان الثّرى) آنان را بنام گفته‌ام بمن خبر دادند از ابى جعفر محمّد بن بابويه قمىّ در كتاب امالى‌اش از مفضّل بن عمر و او از امام صادق صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و امام از پدرش و پدر از جدّش نقل كرده است: كه روزى حسين7بر حسن7وارد شد و چون چشمش ببرادر افتاد، گريست امام حسن فرمود: براى چه گريه ميكنى؟ فرمود گريه‌ام براى رفتارى است كه با تو مى‌شود، امام حسن فرمود: پيش آمدى كه براى من مى‌شود زهرى‌


صفحه 26

است كه در كامم كنند و مرا بكشند، ولى يا ابا عبد اللَّه هيچ كس همچون تو روزى در پيش ندارد كه سى هزار نفر دور تو را ميگيرند و ادّعا ميكنند كه از امّت جدّ ما محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هستند و دين اسلام را بر خود مى‌بندند و همه براى كشتن تو و ريختن خون تو و هتك احترام تو و اسيرى بچّه‌ها و زنان تو و تاراج اموال تو همدست ميشوند و چون چنين كنند خداوند لعنت خود را بر بنى اميّه فرو فرستد و آسمان خون و خاكستر بر سر مردم ببارد، و همه چيز بحال تو گريان شود حتّى حيوانات وحشى در بيابانها و ماهيها در درياها.

و جماعتى مرا حديث كردند كه از جمله آنان همان افرادى است كه قبلا اشاره كردم، از عمر نسّابه رضوان اللَّه عليه كه او در پايان كتاب (الشّافي في النّسب‌] از جدّ خود محمّد بن عمر نقل كرده است كه از پدرم عمر بن على بن ابى طالب شنيدم كه بفرزندان عقيل: (دائيهاى من) ميگفت:

چون برادرم حسين در مدينه از بيعت يزيد خوددارى نمود، من‌


صفحه 27

بخدمتش رسيدم ديدم تنها نشسته و كسى در محضرش نيست عرض كردم:

من بقربانت اى ابا عبد اللَّه برادرت ابو محمّد حسن از پدرش براى من حديث فرمود، .. همين را كه گفتم اشگ چشم مجالم نداد و صداى گريه‌ام بلند شد آن حضرت مرا بسينه چسبانيد و فرمود: براى تو حديث كرد كه من كشته ميشوم؟ عرض كردم: خدا نكند يا ابن رسول اللَّه فرمود تو را بحقّ پدرت بسؤالم جواب بده از كشته شدن من خبر داد؟ گفتم آرى، چه ميشد كه كناره نميگرفتى و بيعت ميفرمودى؟ فرمود: پدرم براى من حديث فرمود: كه رسول خدا بپدرم فرموده است: كه او و من هر دو كشته ميشويم و قبر من نزديك قبر خواهد بود گمان ميكنى آنچه را كه تو ميدانى من نميدانم؟ و حقيقت اين است كه هرگز تن به پستى ندهم و روزى كه فاطمه زهرا پدرش را ملاقات ميكند شكايت آنچه را كه فرزندانش از اين امّت ديده‌اند بحضرت‌اش خواهد فرمود و يكنفر از افرادى كه دل فاطمه را در باره فرزندانش آزرده‌اند به بهشت داخل نخواهد شد.


صفحه 28

من ميگويم: شايد بعضى كه از حقيقت شرافت رسيدن بسعادت شهادت بى‌اطّلاع است اعتقاد چنين كند كه با چنين حال: (با كشته شدن) نتوان خدا را پرستش نمود آن كس كه چنين اعتقاد دارد مگر نشنيده است كه در قرآن است: (قرآن راستگو) كه طائفه‌اى با كشتن خود خدا را عبادت و پرستش نمودند خداى تعالى ميفرمايد:فَتُوبُوا إِلى‌ بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ‌: بسوى خداى آفريدگار خود باز گرديد و خود را بكشيد كه براى شما در پيشگاه آفريدگارتان همين بهتر است، و شايد منشأ اين عقيده‌اش آن باشد كه از آيه شريفه (وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ: خود را با دست خود بهلاكت نيندازيد. مقصود كشته شدن است در صورتى كه چنين نيست و بلكه عبادت خداى تعالى با كشته شدن از بهترين وسايلى است كه شخص را بدرجات سعادت و نيكبختى ميرساند.

صاحب مقتل مروىّ از مولاى ما امام صادق7در تفسير اين آية روايتى نقل نموده است كه قابل توجّه است.


صفحه 29

از اسلم روايت شده است كه گفت: غزوه نهاوند بود و يا غزوه ديگر را گفت كه ما و دشمن در مقابل هم صف‌آرايى نموديم و هر دو صف آنچنان بود كه من درازتر و پهن‌تر از آن‌ها صف نديده بودم، و سپاه روم پشت‌ها بديوار شهر خود تكيه داده و آماده جنگ بودند، كه مردى از ما بسپاه دشمن حمله كرد، مردم فرياد زدند: لا اله الّا اللَّه اين مرد خود را بهلاكت انداخت، ابو ايّوب انصارى گفت: شما اين آيه را اين طور معنى ميكنيد كه اين مرد حمله كرده و ميخواهد در راه خدا شهيد شود؟ و حال آنكه چنين نيست، اين آيه در باره ما نازل شد، براى آنكه ما سرگرم يارى رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بوديم و اهل و عيال و اموال خود را رها كرده بوديم، باين خيال افتاديم كه در ميان آنان باشيم تا آنچه را كه فاسد شده است اصلاح كنيم كه در اثر سرگرمى بخدمت رسول خدا همه از دست ميرفت، خداى تعالى براى اعتراض باين تصميم كه ميخواستيم بمنظور اصلاح كار خود از يارى رسول خدا سرپيچى كنيم اين آيه نازل فرمود،وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ


صفحه 30

(معنايش چنين است كه اگر از يارى رسول خدا سرباز زنيد و در خانه‌هاى خود بنشينيد خويشتن را بدست خود بهلاكت انداخته‌ايد، و گرفتار غضب خداوند گرديده هلاك خواهيد شد، و اين آيه آنچه را كه ما گفته بوديم و تصميم بر آن گرفته بوديم كه در خانه خود بمانيم ردّ كرد و ما را تحريص بجنگ در ركاب رسول خدا نمود، نه اينكه در باره مردى نازل شده باشد كه حمله بر دشمن نموده و هدف‌اش اين است كه دوستان خود را نيز تحريص نمايد تا مانند او حمله كنند، و يا آنكه باميد ثواب اخروى ميخواهد در راه جهاد في سبيل اللَّه بدرجه رفيعه شهادت برسد.

من ميگويم: كه ما در ضمن خطبه كتاب، باين معنى تنبيه نموديم و در مطالب آينده نيز اين معنى روشن‌تر خواهد شد.

آنان كه سخنان حسين7را با وليد بن عتبه نقل كرده‌اند گفته‌اند:

كه چون صبح شد حسين7متوجّه بسوى مكّه شد، و روز سوّم ماه‌


صفحه 31

شعبان سال 60 هجرى بود و باقيمانده شعبان و تمام ماه رمضان و شوّال و ذى القعدة را در مكّه بود.

راوى گفت: عبد اللَّه بن عباس رضوان اللَّه عليه و عبد اللَّه بن زبير بخدمت حضرت آمدند، و از حضرت خواستند كه خود دارى كند، فرمود:

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مرا دستورى داده است كه بايد اجرايش كنم، ابن عبّاس چون اين بشنيد از نزد حسين7بيرون شد و صدا ميزد: وا حسينا.

سپس عبد اللَّه بن عمر آمد و چنين مصلحت انديشى كرد: كه حسين با مردم گمراه بسازد و از جنگ و خونريزى بركنار باشد، حضرت فرمود:

يا ابا عبد الرّحمن مگر متوجّه نشده‌اى؟ كه دنيا در نزد خداوند آنقدر پست و ناچيز است كه سر بريده يحيى بن زكريّا بعنوان هديه بنزد زنازاده‌اى از زنازادگان بنى اسرائيل فرستاده شد، مگر نميدانى؟ كه بنى اسرائيل در فاصله كوتاه طلوع صبح تا طلوع آفتاب هفتاد پيغمبر را