بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 41

هان كه من بسهم خود، لباس جنگ بر تن آراسته و زره رزم پوشيده‌ام هر آن كس كه كشته نشود بالاخرة خواهد مرد و هر كس از جنگ فرار كند از چنگال مرگ نجات نخواهد يافت، خداوند شما را رحمت كند سخنان مرا پاسخ دهيد.

قبيله حنظلة بسخن آمدند و گفتند: اى ابا خالد ما همگى تيرهاى تركش تو و سواران فاميل تو هستيم، اگر بوسيله ما بدشمن خويش تير اندازى بهدف خواهد آمد و اگر با ما بجنگ روى پيروز خواهى شد، بخدا قسم بهر گردابى كه تو فرو روى ما نيز فرو شويم، و بخدا قسم هر سختى كه تو ملاقاتش كنى ما نيز ملاقات كنيم، بخدا قسم با شمشيرهاى خود يار و ياور تو هستيم، و بدنهاى ما سپر بلا براى تو است هر تصميمى كه دارى عملى كن.

آنگاه قبيله سعد بن يزيد بسخن در آمدند و گفتند: اى ابا خالد مبغوضترين چيز نزد ما مخالفت تو و بيرون شدن از راى تو است، و امّا


صفحه 42

صخر بن قيس، او خود بما دستور ترك جنگ داد ما نيز دستورى را كه بما داده شده بود ستوديم، و عزّت ما هم چنان باقى است اكنون تو ما را مهلتى ده تا باز گرديم و مشورتى نموده نتيجه را اعلام كنيم.

آنگاه قبيله عامر بن تميم بسخن در آمدند و گفتند: اى ابا خالد ما برادران توئيم و جانشينان تو، در موردى كه تو خشمناك كردى ما رضايت ندهيم و از محلّى كه تو كوچ كنى ما آنجا را وطن نگيريم، اختيار ما بدست تو است ما را بخوان كه اجابت خواهيم كرد، و دستور بده كه فرمانبريم هر وقت تصميم بگيرى ما در اختيار تو هستيم.

يزيد بن مسعود گفت: بخدا قسم اى بنى سعد اگر با من مخالفت كنيد خداوند، هرگز شمشير را از ميان شما نخواهد برداشت و هميشه شمشيرهاى شما در ريختن خون يك ديگر بكار خواهد رفت.

سپس نامه‌اى بحسين7نوشت:

بنام خداوند بخشاينده مهربان امّا بعد، دستخطّت بمن رسيد، و آنچه را كه از من خواسته بودى دانستم، دعوتم فرموده‌اى كه‌


صفحه 43

حظّ خود را از فرمانبرى تو بدست آورم و به نصيبى كه از يارى تو دارم نايل آيم، و راستى كه خداوند، هيچ وقت روى زمين را از كسى كه كار خيرى انجام دهد و يا رهبر راه رستگارى باشد خالى نميگذارد، و امروز حجّت الهى بر خلق‌اش و امانت او در زمينش شمائيد، شما از فرع همان درخت زيتون احديّت هستيد كه ذات مقدّسش ريشه آن است و شما شاخه‌هاى آن، تشريف بياور كه طاير اقبال بر سرت بال گشوده است زيرا گردنهاى بنى تميم، براى امتثال امرت ذليل و باقيمانده آنان در پيروى از فرمان تو سرسخت‌تراند از شترى كه سه روز چريده و با شكم پر بر سر چشمه آب فرود آيد، قبيله سعد را نيز سر بفرمان تو كرده‌ام و ننگ مخالفت را از دامنشان با آب بارانى شسته‌ام كه از ابر سفيد فرود ريزد: ابرى كه از درخشش برق سفيد نمايد.

حسين7وقتى نامه را خواند فرمود: تو را چه مى‌شود؟ خداوند


صفحه 44

در روز ترس، آسوده خاطرت فرمايد و عزّتت را روز افزون كند و در روز قيامت كه تشنگى بنهايت رسد سيرابت فرمايد.

ولى همين كه شخص نامبرده: (يزيد بن مسعود) آماده بيرون شدن بسوى حسين گشت پيش از حركت خبر رسيد كه حسين7كشته شد، وى از دست رفتن اين سعادت بسيار متأثّر و ناراحت گرديد.

و امّا منذر بن جارود كه يكى از حضّار مجلس بود، نامه حسين7را با نامه رسان: (ابو رزين سليمان) بنزد عبيد اللَّه بن زياد (كه فرماندار بصره بود) آورد زيرا منذر ترسيد مبادا كاغذ، توطئه‌اى از طرف عبيد اللَّه بن زياد باشد و از طرفى بحريّه دختر منذر، همسر عبيد اللَّه بود عبيد اللَّه بن زياد نامه رسان حضرت را دستگير نمود و بدارش آويخت، سپس بر منبر شد و خطبه‌اى خواند و مردم بصره را از مخالفت و تحريك افراد ماجرا جو و پست، ترساند و آن شب را در بصره بود، چون صبح شد برادرش عثمان بن زياد را نايب خويش نموده و خود بطرف كاخ كوفه‌


صفحه 45

حركت كرد، چون نزديك كوفه رسيد از مركب فرود آمده و صبر كرد تا شب فرا رسيد، و شبانه داخل كوفه گرديد، مردم كوفه چنين گمان كردند كه حسين7تشريف آورده، لذا از مقدمش خوشحال شده و اطرافش را گرفتند و همين كه شناختند ابن زياد است از گردش پراكنده شدند، ابن زياد بكاخ فرماندارى رفت و تا صبح آنجا بود صبح، بيرون آمده بر منبر رفت و خطبه خواند و از سر پيچى از فرمان حكومت وقت آنان را ترساند و وعده‌هاى نيكى بفرمانبردارى داد.

مسلم بن عقيل كه خبر آمدن ابن زياد را شنيد از اينكه محلّش مشخّص بود بر جان خود بيمناك شد لذا از خانه مختار بيرون آمده و قصد خانه هانى بن عروة را نمود، هانى او را در خانه خود منزل داد و شيعه‌ها بنزدش رفت و آمد ميكردند، ابن زياد كارآگاههائى بر مسلم گماشته بود و دانست كه او در خانه هانى است، محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه و عمرو بن حجّاج را بحضور طلبيد و گفت: چرا هانى بديدن ما


صفحه 46

نيامده است؟ گفتند: جهتش را نميدانيم و شنيده‌ايم كه بيمار است، گفت بمن هم خبر بيماريش رسيده است ولى شنيده‌ام كه حالش بهبودى يافته و بر در خانه‌اش مى‌نشيند و اگر بدانم كه هنوز بيمار است حتما بعيادتش ميروم، او را ملاقات كنيد و متوجّه‌اش سازيد كه نبايد از وظيفه‌اى كه نسبت بما دارد كوتاهى كند، كه من دوست ندارم هم چون او شخصيّتى كه كه از اشراف عرب است سابقه بد نزد ما پيدا كند.

اينان به نزد هانى آمدند و هنگام عصر بر در خانه‌اش ايستاده و گفتند: چرا بديدن فرماندار نرفته‌اى؟ كه بياد تو بود و گفت: اگر ميدانست كه تو بيمار هستى بعيادت مى‌آمد، گفت: همين است و بيمارى اجازه ملاقات بمن نداده است، گفتند: فرماندار شنيده است كه همه روزه بر در خانه‌ات مى‌نشينى از اين رو نرفتن بملاقات را بى‌اعتنائى شمرده است و البتّه حكومت وقت از مانند توئى تحمّل بى‌اعتنائى نتواند، كه تو بزرگ فاميل خود هستى، ما تو را سوگند ميدهيم كه سوار شده و همراه‌


صفحه 47

ما بديدن فرماندار بيا، هانى لباسهايش را طلبيده و پوشيد و سپس قاطر را طلبيده و سوار شد تا آنكه نزديك كاخ رسيد، گوئى دلش احساس خطر كرد بحسّان بن اسماء بن خارجه گفت، اى برادر زاده، بخدا قسم كه من از اين مرد ميترسم رأى چيست؟ گفت: عمو، بخدا قسم من از هيچ بر تو باك ندارم بى‌جهت خيالى بدل راه مده، و حسّان نميدانست كه عبيد اللَّه بچه جهت كس بدنبال هانى فرستاده است، هانى آمد و آن چند نفر نيز بهمراهش بودند تا همگى بر عبيد اللَّه داخل شدند، عبيد اللَّه كه چشمش بهانى افتاد، گفت: احمق با پاى خود آمد سپس رو بشريح قاضى كه نشسته بود نمود و با اشاره بهانى شعر عمرو بن معديكرب زبيدى را خواند بدين مضمون:

من‌اش زندگى خواهم او مرگ من‌

چه عذر آورد دوستت نزد من‌

هانى گفت: امير مگر چه شده است؟ گفت: ساكت شو اى هانى‌


صفحه 48

اين كارها چيست كه در محيط تو نسبت به امير المؤمنين و همه مسلمانان انتظار ميرود؟ مسلم بن عقيل را بكوفه آورده‌اى و در سراى خودت منزلش داده‌اى و اسلحه و افراد در خانه‌هاى اطراف خود جمع ميكنى و گمان ميكنى كه اين كارهايت بر ما پنهان ميماند؟ گفت: اين كارها را من نكرده‌ام. ابن زياد گفت: بلى تو كرده‌اى، گفت: خدا امير را اصلاح فرمايد من نكرده‌ام ابن زياد گفت: معقل، غلام مرا نزد من حاضر كنيد معقل، كار آگاه مخصوص ابن زياد بود كه بسيارى از اسرار مردم را بدست آورده بود، معقل آمد و در مقابل ابن زياد ايستاد، چون چشم هانى بر او افتاد او را شناخت و فهميد كه كارآگاه بوده، گفت: خدا امير را اصلاح كند بخدا، من نه كس بنزد مسلم فرستاده‌ام و نه او را دعوت كرده‌ام ولى چه كنم؟ بخانه من پناه آورد و من پناهش دادم و شرمم آمد كه ردّش نمايم، بارى بود كه بر دوش من آمد و بناچار از مسلم پذيرائى نمودم، حال، كه تو اطّلاع پيدا كرده‌اى مرا رها كن كه باز گردم و مسلم را از خانه خود بيرون كنم‌