حظّ خود را از فرمانبرى تو بدست آورم و به نصيبى كه از يارى تو دارم نايل آيم، و راستى كه خداوند، هيچ وقت روى زمين را از كسى كه كار خيرى انجام دهد و يا رهبر راه رستگارى باشد خالى نميگذارد، و امروز حجّت الهى بر خلقاش و امانت او در زمينش شمائيد، شما از فرع همان درخت زيتون احديّت هستيد كه ذات مقدّسش ريشه آن است و شما شاخههاى آن، تشريف بياور كه طاير اقبال بر سرت بال گشوده است زيرا گردنهاى بنى تميم، براى امتثال امرت ذليل و باقيمانده آنان در پيروى از فرمان تو سرسختتراند از شترى كه سه روز چريده و با شكم پر بر سر چشمه آب فرود آيد، قبيله سعد را نيز سر بفرمان تو كردهام و ننگ مخالفت را از دامنشان با آب بارانى شستهام كه از ابر سفيد فرود ريزد: ابرى كه از درخشش برق سفيد نمايد.
حسين7وقتى نامه را خواند فرمود: تو را چه مىشود؟ خداوند
در روز ترس، آسوده خاطرت فرمايد و عزّتت را روز افزون كند و در روز قيامت كه تشنگى بنهايت رسد سيرابت فرمايد.
ولى همين كه شخص نامبرده: (يزيد بن مسعود) آماده بيرون شدن بسوى حسين گشت پيش از حركت خبر رسيد كه حسين7كشته شد، وى از دست رفتن اين سعادت بسيار متأثّر و ناراحت گرديد.
و امّا منذر بن جارود كه يكى از حضّار مجلس بود، نامه حسين7را با نامه رسان: (ابو رزين سليمان) بنزد عبيد اللَّه بن زياد (كه فرماندار بصره بود) آورد زيرا منذر ترسيد مبادا كاغذ، توطئهاى از طرف عبيد اللَّه بن زياد باشد و از طرفى بحريّه دختر منذر، همسر عبيد اللَّه بود عبيد اللَّه بن زياد نامه رسان حضرت را دستگير نمود و بدارش آويخت، سپس بر منبر شد و خطبهاى خواند و مردم بصره را از مخالفت و تحريك افراد ماجرا جو و پست، ترساند و آن شب را در بصره بود، چون صبح شد برادرش عثمان بن زياد را نايب خويش نموده و خود بطرف كاخ كوفه
حركت كرد، چون نزديك كوفه رسيد از مركب فرود آمده و صبر كرد تا شب فرا رسيد، و شبانه داخل كوفه گرديد، مردم كوفه چنين گمان كردند كه حسين7تشريف آورده، لذا از مقدمش خوشحال شده و اطرافش را گرفتند و همين كه شناختند ابن زياد است از گردش پراكنده شدند، ابن زياد بكاخ فرماندارى رفت و تا صبح آنجا بود صبح، بيرون آمده بر منبر رفت و خطبه خواند و از سر پيچى از فرمان حكومت وقت آنان را ترساند و وعدههاى نيكى بفرمانبردارى داد.
مسلم بن عقيل كه خبر آمدن ابن زياد را شنيد از اينكه محلّش مشخّص بود بر جان خود بيمناك شد لذا از خانه مختار بيرون آمده و قصد خانه هانى بن عروة را نمود، هانى او را در خانه خود منزل داد و شيعهها بنزدش رفت و آمد ميكردند، ابن زياد كارآگاههائى بر مسلم گماشته بود و دانست كه او در خانه هانى است، محمّد بن اشعث و اسماء بن خارجه و عمرو بن حجّاج را بحضور طلبيد و گفت: چرا هانى بديدن ما
نيامده است؟ گفتند: جهتش را نميدانيم و شنيدهايم كه بيمار است، گفت بمن هم خبر بيماريش رسيده است ولى شنيدهام كه حالش بهبودى يافته و بر در خانهاش مىنشيند و اگر بدانم كه هنوز بيمار است حتما بعيادتش ميروم، او را ملاقات كنيد و متوجّهاش سازيد كه نبايد از وظيفهاى كه نسبت بما دارد كوتاهى كند، كه من دوست ندارم هم چون او شخصيّتى كه كه از اشراف عرب است سابقه بد نزد ما پيدا كند.
اينان به نزد هانى آمدند و هنگام عصر بر در خانهاش ايستاده و گفتند: چرا بديدن فرماندار نرفتهاى؟ كه بياد تو بود و گفت: اگر ميدانست كه تو بيمار هستى بعيادت مىآمد، گفت: همين است و بيمارى اجازه ملاقات بمن نداده است، گفتند: فرماندار شنيده است كه همه روزه بر در خانهات مىنشينى از اين رو نرفتن بملاقات را بىاعتنائى شمرده است و البتّه حكومت وقت از مانند توئى تحمّل بىاعتنائى نتواند، كه تو بزرگ فاميل خود هستى، ما تو را سوگند ميدهيم كه سوار شده و همراه
ما بديدن فرماندار بيا، هانى لباسهايش را طلبيده و پوشيد و سپس قاطر را طلبيده و سوار شد تا آنكه نزديك كاخ رسيد، گوئى دلش احساس خطر كرد بحسّان بن اسماء بن خارجه گفت، اى برادر زاده، بخدا قسم كه من از اين مرد ميترسم رأى چيست؟ گفت: عمو، بخدا قسم من از هيچ بر تو باك ندارم بىجهت خيالى بدل راه مده، و حسّان نميدانست كه عبيد اللَّه بچه جهت كس بدنبال هانى فرستاده است، هانى آمد و آن چند نفر نيز بهمراهش بودند تا همگى بر عبيد اللَّه داخل شدند، عبيد اللَّه كه چشمش بهانى افتاد، گفت: احمق با پاى خود آمد سپس رو بشريح قاضى كه نشسته بود نمود و با اشاره بهانى شعر عمرو بن معديكرب زبيدى را خواند بدين مضمون:
مناش زندگى خواهم او مرگ من
چه عذر آورد دوستت نزد من
هانى گفت: امير مگر چه شده است؟ گفت: ساكت شو اى هانى
اين كارها چيست كه در محيط تو نسبت به امير المؤمنين و همه مسلمانان انتظار ميرود؟ مسلم بن عقيل را بكوفه آوردهاى و در سراى خودت منزلش دادهاى و اسلحه و افراد در خانههاى اطراف خود جمع ميكنى و گمان ميكنى كه اين كارهايت بر ما پنهان ميماند؟ گفت: اين كارها را من نكردهام. ابن زياد گفت: بلى تو كردهاى، گفت: خدا امير را اصلاح فرمايد من نكردهام ابن زياد گفت: معقل، غلام مرا نزد من حاضر كنيد معقل، كار آگاه مخصوص ابن زياد بود كه بسيارى از اسرار مردم را بدست آورده بود، معقل آمد و در مقابل ابن زياد ايستاد، چون چشم هانى بر او افتاد او را شناخت و فهميد كه كارآگاه بوده، گفت: خدا امير را اصلاح كند بخدا، من نه كس بنزد مسلم فرستادهام و نه او را دعوت كردهام ولى چه كنم؟ بخانه من پناه آورد و من پناهش دادم و شرمم آمد كه ردّش نمايم، بارى بود كه بر دوش من آمد و بناچار از مسلم پذيرائى نمودم، حال، كه تو اطّلاع پيدا كردهاى مرا رها كن كه باز گردم و مسلم را از خانه خود بيرون كنم
تا بهر جا كه ميخواهد برود و من از اين تعهّدى كه نسبت باو دارم و پناهى كه باو دادهام بيرون بيايم.
ابن زياد گفت: از من جدا نخواهى شد تا آنكه مسلم را نزد من بياورى گفت: نه، بخدا قسم هرگز او را نزد تو نخواهم آورد، مهمان خود را بدست تو بدهم كه او را بكشى؟ گفت: بخدا بايد او را نزد من بياورى، هانى گفت: نه بخدا كه نخواهمش آورد، چون سخن ميان آن دو بدرازا كشيد مسلم بن عمرو باهلى برخاست و گفت: خدا امير را اصلاح كند، اجازه بده تا من با هانى چند كلمه خصوصى صحبت كنم، اين بگفت و برخاست و هانى را بگوشهاى از مجلس برد ولى ابن زياد آن دو را ميديد و سخنشان را مىشنيد كه ناگاه صدايشان بلند شد.
مسلم گفت: اى هانى تو را بخدا خودت را بكشتن مده و فاميلت را مبتلا مكن بخدا قسم، من ميخواهم تو را از كشته شدن نجات دهم اين مرد: (مسلم بن عقيل) پسر عموى اين مردم است نه او را ميكشند و نه
زيانى باو ميرسانند تو او را تسليم ابن زياد بكن و مطمئنّ باش كه هيچ گونه ننگ و عارى بر تو نيست زيرا تو او را بحكومت وقت تحويل دادهاى، هانى گفت: بخدا قسم كه اين ننگ و عار براى من بس است كه با دو بازوى سالم و اين همه يار و ياور كه من دارم پناهنده و ميهمان خود و نماينده پسر پيغمبر را بدست دشمن بسپارم، بخدا قسم اگر هيچ كس نداشته باشم و خودم تك و تنها و بىياور بمانم او را تحويل نخواهم داد تا آنكه خودم پيش از او كشته شوم، مسلم هر چه هانى را قسم ميداد، او ميگفت:
بخدا قسم هرگز مسلم را تحويل ابن زياد ندهم.
چون ابن زياد اين سخنان بشنيد، گفت: هانى را نزديك من آوريد نزديكش آوردند، گفت: بخدا قسم، يا بايد مسلم را بمن تحويل بدهى و يا گردنت را ميزنم، هانى گفت: اگر مرا بكشى برق شمشيرهاى فراوانى در اطراف كاخت خواهد درخشيد ابن زياد گفت: متأسّفم، با شمشيرهاى درخشان مرا ميترسانى؟ هانى بگمان اينكه قبيلهاش